X
تبلیغات
یادداشت
 

نقل طبرى

محمد بن جرير طبرى (متوفاى 310)، فقيه و تاريخنگار برجسته اهل سنت در تاريخ خود، رويداد فجيع هتك حرمت به خانهى وحى را چنين بيان مىكند:
«أتى عمر بن الخطاب منزل علىّ وفيه طلحة و الزبير و رجال من المهاجرين، فقال واللَّه لاُحرقنّ عليكم أو لتخرُجُنّ إلى البيعة، فخرج عليه الزبيرُ مُصلِتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه». (1
)
«عمر بن خطاب به در خانهى على آمد، در حالى كه گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وى رو به آنان كرد و گفت: به خدا سوگند! خانه را به آتش مىكشم مگر اين كه براى بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد در حالى كه شمشيرى بر دست داشت، ناگهان پاى او لغزيد و شمشير از دست او بر زمين افتاد. در اين موقع ديگران بر او هجوم آورده و شمشير را از دست او گرفتند
».
اين صحنهى تاريخى، حاكى از آن است كه اخذ بيعت براى خليفهى اول، با تهديد و ارعاب صورت گرفته و آزادى و انتخابى در كار نبوده است حال، آيا اين نوع بيعت ارزشى دارد يا نه؟ خواننده بايد در آن داورى نمايد
.
اكنون سند اين رويداد را بررسى مىكنيم تا براى افرادى كه در صحت اين رويدادها به علت پيشداورى شك و ترديد مىكنند، مجال هيچگونه شك و ترديدى باقى نماند.

1ـ تاريخ طبرى 2/ 443، چاپ بيروت.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل ابن قتيبه

مورخ شهير عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينورى (212- 276) از پيشوايان ادب و از نويسندگان پر كار حوزه تاريخ و ادب اسلامى است، مولف كتاب تاويل مختلف الحديث و ادب الكاتب و غيره. (1)وى در كتاب «الامامه والسياسه» چنين مىنويسد:
«انّ أبابكر رضياللَّهعنه تفقد قوماً تخلّفوا عن بيعته عند علي كرم اللَّه وجهه فبعث إليهم عمر فجاء فناداهم و هم في دار علي، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب و قال: و الّذي نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لا حرقنّها على من فيها، فقيل له: يا أباحفص انّ فيها فاطمة فقال: و إن». (2
)
«ابوبكر از كسانى كه از بيعت با او سر برتافته و در خانه على گرد آمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد. او به در خانه على آمد وآنان را صدا زد كه بيرون بيايند ولى آنان از خروج از خانه امتناع ورزيدند. در اين موقع، عمر هيزم طلبيد و گفت: به خدايى كه جان عمر در دست اوست بيرون بياييد والا خانه را بر سرتان آتش مىزنم. مردى به عمر گفت: اى اباحفص (كنيهى عمر) در اين خانه فاطمه دخت پيامبر است، او گفت: باشد
!».
ابنقتيبه دنبال داستان را سوزناكتر و دردناكتر نوشته است
:
«ثمّ قال عمر، فمشى معه جماعه، حتى أتوا باب فاطمة، فذقّوا الباب، فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها: يا أبتِ يا رسولاللَّه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن أبيقحافة. فلما سمع القوم صوتها و بكائها انصرفوا باكين و كادت قلوبهم تتصدع و اكبادهم تنفطر و بقي عمر و معه قوم فأخرجوا علياً، فمضوا به إلى أبيبكر، فقالوا له: بايِع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذاً و اللَّه الّذي لا إله إلّا هو نضرب نقك...». (3
)
«عمر همراه گروهى به در خانه فاطمه آمدند در خانه را زدند، هنگامى كه فاطمه صداى آنها را شنيد، با صداى بلند گفت: اى رسول خدا! پس از تو چه مصيبتهايى به ما از فرزند خطاب و ابىقحافه رسيد؟! وقتى مردم كه همراه عمر بودند صداى زهرا را شنيدند گريهكنان برگشتند، ولى عمر با گروهى باقى ماند و على را از خانه بيرون كشيدند و نزد ابىبكر بردند و به او گفتند، بيعت كن. على گفت: اگر بيعت نكنم چه مىشود؟، گفتند: به خدايى كه جز او خدايى نيست گردنت را مىزنيم!!...». (4)

1ـ الاعلام 4/ 137.
2ـ الامامه والسياسه، ص 12، چاپ المكتبه التجاريه الكبرى، مصر
.
3ـ الامامه والسياسه، ص 13، چاپ المكتبه التجاريه الكبرى، مصر

4ـ مسلما اين بخش از تاريخ ، براى علاقمندان به شيخين بسيار سنگين و ناگوار بوده است، لذا برخى درصدد برآمدند كه در نسبت كتاب الإمامه والسياسه به ابنقتيبه ترديد كنند، حال آن كه ابن ابىالحديد، استاد فن تاريخ، اين كتاب به سرنوشت تحريف دچار شده و تحريفگران بخشى از مطالب آن را به هنگام چاپ، حذف كردهاند. غافل از آنكه مطالب مزبور در شرح نهج البلاغهى ابن ابىالحديد موجود است. زر كلى در اعلام، كتاب الامامه والسياسه را از آثار ابنقتيبه مىداند و سپس مىافزايد: «برخى از علما در انتساب اين كتاب به ابنقتيبه تأمل دارند». يعنى شك و ترديد را به ديگران نسبت مىدهد نه به خويش، همچنان كه الياس سركيس (معجم المطبوعات العربيه 1/ 212) اين كتاب را از آثار ابنقتيبه مىداند.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل بلاذرى

احمد بن يحيى جابر بغدادى بلاذرى (متوفاى 270) نويسنده معروف و صاحب تاريخ بزرگ، رويداد تاريخى فوق را در كتاب «انسابالاشراف» به گونهى زير نقل مىكند:
«انّ أبابكر أرسل إلى عليّ يريد البيعة، فلم يبايع. فجاء عمر و معه فتيلة. فتلقته فاطمةُ على الباب، فقالت فاطمة: يا ابن الخطاب! أتراك محرّقاً عليّ بابي؟ قال: نعم، و ذلك أقوى فيما جاء به أبوك...». (1
)
«ابوبكر به دنبال على (عليهالسلام) فرستاد تا بيعت كند، ولى على (عليهالسلام) از بيعت با او امتناع ورزيد. سپس عمر همراه با فتيله (آتشزا) حركت كرد و با فاطمه در مقابل در خانه رو به رو شد. فاطمه گفت: اى فرزند خطاب! آيا در صدد سوزاندن خانه من هستى؟ عمر گفت! بلى، اين كار كمك به چيزى است كه پدرت براى آن مبعوث شده است
!».
با متن و ترجمهى حديث آشنا شديم، اكنون به بررسى سند آن مىپردازيم. بلاذرى اين رويدادد تاريخى را با چنين سندى نقل مىكند: مدائنى، از مسلمه بن محارب، از سليمان التيمى و از ابنعون.

1ـ انساب الأشراف 1/ 586، ط دار معارف، قاهره

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل ابن ابىشيبه

ابوبكر بن ابىشيبه (159- 235) مولف كتاب المصنف، به سند صحيح چنين نقل مىكند:
«انه حين بويع لابى بكر بعد رسولالله صلى الله عليه و آله و سلم كان على و الزبير يدخلان على فاطمه بنت رسولالله صلى الله عليه و آله و سلم فيشاورونها و يرتجعون فى امرهم
.
فلما بلغ ذلك عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمه، فقال: يا بنت رسولالله صلى الله عليه و آله و سلم و الله ما من احد احب الينا من ابيك و ما من احد احب الينا بعد ابيك منك، و ايم الله ما ذاك بما نعى ان اجتمع هولاء النفر عندك، ان امرتهم ان يحرق عليهم البيت
.
قال: فما خرج عمر جاءوها، فقالت: تعلمون ان عمر قد جاءنى، و قد حلف بالله لئن عدتم ليحرقن عليكم البيت، و ايم الله ليمضين لما حلف عليه». (1)«هنگامى كه مردم با ابىبكر بيعت كردند، على و زبير در خانه فاطمه با او به گفتگو و رايزنى مىپرداختند. زمانى كه اين مطلب به گوش عمر بن خطاب رسيد ، به خانه فاطمه آمد و گفت: اى دختر رسول خدا! به خدا قسم محبوبترين فرد نزد ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود شما، ولى به خدا سوگند اين محبت، مانع از آن نيست كه اگر اين افراد در خانه تو جمع شدند دستور دهم خانه را بر سر آنها به آتش بكشند. اين جمله را گفت و بيرون رفت. وقتى على و زبير به خانه بازگشتند دخت گرامى عليهاالسلام به على عليهالسلام و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر تجمع شما در اين خانه تكرار شود خانه را بر سر شماها خواهد سوزاند. به خدا سوگند! او آنچه را كه قسم خورده انجام مىدهد
.
يادآور شديم كه گزارش فوق در كتاب «المصنف» با سندى صحيح نقل شده است، اينك به بررسى سند حديث از ديدگاه رجاليان اهل سنت مىپردازيم تا ميزان اعتبار تاريخى آن معلوم گردد

1ـ مصنف ابن ابىشيبه 8/ 572.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل ابن خيزرانه

 

ابنخيزرانه در غرر خود مىگويد: «زيد بن اسلم گفت: من از كسانى بودم كه هنگام امتناع على و يارانش از بيعت، همراه عمر هيزم به در خانه فاطمه آورديم. عمر به فاطمه گفت: كسانى را كه در خانه هستند بيرون كن و الّا خانه را با ساكنانش آتش مىزنم. گفت: على، فاطمه، حسن، حسين و گروهى از اصحاب پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله در خانه بودند. فاطمه گفت: فرزندانم را آتش مىزنى؟! گفت: آرى به خدا قسم، يا بيرون مىآيند و بيعت مىكنند». (1)

1ـ نهجالحق، ص 271; نزديك به اين در: الامامة والسياسة، ص 12; تاريخ ابنشحنه، ص 164; تاريخ ابوالفدا، ج 1، ص 56; العقدالفريد، ج 2، ص 254; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 105

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل محقق كركى

محقق كركى: «و طلبيدن اهانتآميز على براى بيعت، تهديد به آتش زدن خانه و جمع هيزم در كنار در و سقط جنين فاطمه به نام محسن و لذا همانگونه كه علماى ما روايت كردهاند، اين مسائل را به زبان آوردند تا ديگران را به ارتكاب ظلم و انتقامگيرى (از ساكنان خانه) تحريك نمايند». (1)

1ـ نفحات اللاهوت، ص 130.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل فيض كاشانى

فيض كاشانى: «... سپس عمر جماعتى از طلقاء و منافقان را گرد آورد و با آنان به منزل اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد. چون با در بسته مواجه شد، فرياد كشيدند: على! بيرون بيا كه خليفهى رسول خدا تو را مىخواند.
در را برايشان باز نكردند. هيزم آوردند و دم در گذاشتند و آتش آوردند كه آن را آتش زنند. عمر فرياد كشيد: به خدا قسم، اگر در را باز نكنيد، آن را آتش مىزنيم
.
چون فاطمه دانست كه خانهاش را آتش مىزنند، برخاست و در را باز كرد. پيش از آنكه با آنان روبهرو شود، او را پرت كردند و فاطمه پشت در پنهان شد
.
سپس به اميرالمؤمنين عليهالسلام كه روى فرشش نشسته بود، يورش بردند و دورش جمع شدند و گريبانش را گرفته به زور بيرون آوردند، و كشانكشان به مسجد بردند
.
فاطمه بين آنان و شوهرش حائل شد و گفت: به خدا سوگند، نمىگذارم كه پسر عمويم را به ستم بكشيد. واى بر شما! چه زود در حق ما اهلبيت به خدا و رسول او خيانت كرديد. و حالى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شما را به پيروى، محبّت و تمسّك به ما سفارش كرد و خداوند متعال فرمود: (قل لا اسئلكم عليه اجراً الّا المودّة فى القربى). )1
)
بيشتر مردم على عليهالسلام را به خاطر فاطمه عليهاالسلام رها كردند. عمر به قنفذ- لع- فرمان داد كه او را با تازيانه بزند. قنفذ با تازيانه به پشت و پهلوى فاطمه زد چنانكه او را سخت رنجور ساخت و اثر آن در جسم شريفش باقى ماند. همين ضربت قويترين سبب سقط او بود كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود...». (2
)
اميرالمؤمنين عليهالسلام را به مسجد بردند و در برابر ابوبكر نگه داشتند. فاطمه خود را به او رساند تا مگر او را از دستشان رها سازد ولى نتوانست. پس به سوى قبر پدرش رفت و به آن اشاره كرد...». (3
)
> 1ـ شورى، 23

2ـ التتمه فى تواريخ الائمه، ص 35
.
3ـ علماليقين، صص 686- 688

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل عبدالجيل قزوينى رازى

عبدالجليل قزوينى رازى: «عمر در بر شكم فاطمه زد و فاطمه را منع كردند كه بر پدر خود بگريد...».(1)

1ـ النقص، ص 302.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل شيخ مفيد

در روايت شيخ مفيد آمده: عمر بن خطاب، قنفذ را فرستاد و به او گفت: آنان را از خانه بيرون كن. اگر خارج شدند كه شدند و الّا هيزمها را بر در خانهاش جمع كن و به آنان بگو: اگر بيرون نيايند، خانه را به رويشان آتش خواهى زد.
سپس خودش همراه جماعتى از جمله مغيرة بن شعبه ثقفى و سالم غلام ابوحذيفه راه افتاد تا به در خانهى على عليهالسلام رسيدند، ندا داد: فاطمه دختر رسول خدا! كسانى را كه به خانهات متوسل شدهاند، بيرون كن تا در آنچه مسلمانان در آن داخل شدهاند، داخل شوند و الّا- به خدا قسم- آنان را آتش مىزنم. اين حديث مشهور است. (1
)
در يك متن ديگر آمده: وقتى با ابوبكر بيعت شد، على و زبير نزد فاطمه مىآمدند و با او مشورت مىكردند. سپس به دنبال كارشان مىرفتند. اين خبر به گوش عمر رسيد. نزد فاطمه آمد و گفت: «دختر رسول خدا! به خدا قسم، احدى از خلق از پدرت برايم دوست داشتنىتر نيست. به خدا قسم اين مانع من نمىشود كه اگر اين افراد نزد تو گرد آيند، دستور دهم كه در را به رويشان آتش زنند. چون عمر بيرون رفت، آنان نزد فاطمه آمدند. گفت: مىدانيد كه عمر نزد من آمد و به خدا ِسوگند خورد كه اگر بازگشتيد، در را به رويتان آتش خواهد زد. به خدا قسم كه او به آنچه سوگند ياد كرده، عمل خواهد كرد. پس با كاميابى پراكنده شويد و خوب بينديشيد... از نزدش پراكنده شدند و تا بيعت نكردند، نزدش بازنگشتند. (2
)
ملاحظه: وى از آتش زدن در سخن مىگويد نه خانه و اين چيزى است كه بدان عمل شد. 6- عمر: «چون به در خانه رسيديم و فاطمه عليهاالسلام آنها را ديد، در را به رويشان بست. او شك نداشت كه بدون اجازهاش كسى وارد نخواهد شد. عمر لگدى به در زد و آن را كه از شاخه خرما بود، شكست. سپس وارد خانه شدند و على را ريسمان به گردن بيرون بردند». (3
)
7- پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در وصيت خود به على عليهالسلام دربارهى فاطمه عليهاالسلام فرمود: «... واى بر كسى كه حرمت او را هتك كند، واى بر كسى كه خانهاش را آتش بزند، واى بر كسى كه خليل او را اذيت كند، و واى بر كسى كه او را به زحمت اندازد و با او بجنگد...». (4)

1ـ الجمل، صص 77- 18.@.
2ـ منتخب كنزالعمال، ص 174; ج 5، ص 651; الاستيعاب، ج 2، صص 254- 255; الوافى بالوفيات، ج 17، ص 311، كنزالعمال، ج 5، ص 651; اقتحام الاعداء والخصوم، ص 72; المصنف، ج 14، ص 567; شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 45; الشافى فى الامامه، ج 4، ص 110; المغنى، ج 20، ق 1، ص 335; قرةالعين، ص 78; الشافى ابنحمزه، ج 4، ص 174; نهايةالارب، ج 19، ص 40
.@.
3ـ بحارالانوار، ج 28، ص 227; تفسير عياشى، ج 2، ص 47; ر. ك: الاختصاص، صص 185- 186; تفسير البرهان، ج 2، ص 93
.
4ـ بحارالانوار، ج 12، ص 458; خصائص الائمه، ص 72.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل سليم بن قيس هلالى

سليم بن قيس اين قضيه را از سلمان و عبداللَّه بن عباس روايت مىكند كه گفتند:
«پس از بيعت با ابوبكر، بارها به دنبال على فرستادند اما على حاضر نشد نزدشان بيايد. عمر غضبناك برجست و خالد بن وليد، و قنفذ را صدا زد و دستور داد كه هيزم و آتش بياورند. سپس راه افتاد تا به در خانه على رسيد. فاطمه عليهاالسلام پشت در نشسته بود. پس از وفات رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله سرش را مىبست و جسمش نحيف و لاغر شده بود. عمر در زد، سپس ندا داد: پسر ابىطالب! در را باز كن. فاطمه عليهاالسلام گفت: عمر! تو را با ما چه كار، ما را به حال خودمان رها نمىكنى؟! گفت: در را باز كن و الّا خانه را به رويتان آتش مىزنيم. فاطمه گفت: عمر! از خداوند عزوجل پروا ندارى، در خانهام بر من وارد مىشوى و بر من هجوم مىآورى؟! عمر حاضر نشد برگردد. آتش خواست و در را آتش زد. در سوخت. پس عمر آن را به داخل راند. فاطمه به سوى او آمد و فرياد كشيد: پدر! يا رسولاللَّه...». (1)

1ـ بحارالانوار، ج 43، صص 197- 198; ج 28، ص 299; كتاب سليم (اعلمى) ج 2، ص 250

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل از زبان حضرت زهرا(س)

زهرا عليهاالسلام: «هيزم زيادى بر در خانهى ما جمع كردند و آتش آوردند كه خانهى ما را آتش بزنند. پشت در ايستادم و آنان را به خدا و پدرم سوگند دادم كه دست از ما بردارند و منصرف شوند. عمر تازيانه را از دست قنفذ غلام ابوبكر گرفت، و به بازويم زد چنانكه همچون بازوبند به دور بازويم حلقه زد. پس لگدى به در زد و آن را به طرف من راند. من كه آبستن بودم، به رويم درافتادم. آتش شعله مىكشيد و صورتم را مىگداخت. سپس چنان مرا سيلى زد كه گوشوارهام از گوشم كنده شد و مرا درد زايمان گرفت و محسن بىگناه را كشته سقط كردم».

 

1ـ بحارالانوار، (چ قديم)، ج 2، ص 231; (چ جديد) ج 3، ص 348.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل مفضل از امام صادق

مفضّل حديثى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه از امام حجّت- عجلاللَّه تعالى فرجه الشريف- و رجعت برخى مردگان سخن مىگويد. از جمله در اين روايت آمده: «زدن سلمان فارسى، آتش زدن در خانه اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن و حسين عليهمالسلام بر رويشان و تازيانه زدن به دستان صديقهى كبرى فاطمه عليهاالسلام و شكم او و سقط محسن... و جمع هيزم، انباشت آن كنار در براى آتش زدن خانه اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن، حسين و زينب، امكلثوم، فضّه، آتش زدن در، و خروج فاطمه و خطاب او به آنان از پشت در، و سخن او گفت: واى بر تو عمر! اين چه جسارتى است كه به خدا و رسول مىكنى؟ مىخواهى نسل رسول خدا را از دنيا قطع كنى و از بين ببرى، و نور خدا را خاموش كنى...
عمر گفت: خودت انتخاب كن يا بيرون آمدن على براى بيعت با ابوبكر را و يا آتش زدن همهى شما؟
!».
در اين روايت آمده: «قنفذ دستش را وارد خانه كرد تا در را باز كند و عمر با تازيانه چنان به بازوى زهرا عليهاالسلام زد كه همچون بازوبند روى بازويش حلقه زد و لگدى به در كوبيد كه به شكم فاطمه عليهاالسلام خورد در حالى محسن را شش ماهه در شكم داشت، و سقط شدن محسن و هجوم عمر، قنفذ، خالد بن وليد، سيلى زدن به زهرا عليهاالسلام چنانكه گوشوارهاش شكست، فاطمه عليهاالسلام بلند بلند مىگريست، مىگفت: پدر! وا رسولاللَّه! دخترت فاطمه را تكذيب مىكنند، او را مىزنند و فرزندش را در شكمش مىكشند
».
... در اثر لگدى كه به شكم او زدند و راندن در، درد زايمان گرفت و محسن را سقط كرد.(1)

1 ـ بحارالانوار، ج 53، صص 14- 19.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقل علامه مجلسى از زبان عمر

علامه مجلسى عهدنامهاى از خليفه دوم براى معاويه در بحارالانوار آورده كه ماجراى خود را با زهرا عليهاالسلام در آن حكايت كرده است. (1)
از جمله در آن آمده: «به خانه على آمدم تا مگر او را به زبانى بيرون كشم. كنيزك فضّه كه به او گفتم: به على بگو براى بيعت با ابوبكر بيرون آيد كه مسلمانان بر خلافت او اجماع كردهاند; گفت: اميرالمؤمنين مشغول است. گفتم: اين را فراموش كن و به او بگو بيرون آيد و الّا داخل مىشويم و او را به اكراه بيرون مىآوريم
.
فاطمه بيرون آمد. پشت در ايستاد و گفت: اين گمراهان دروغگو; چه مىگوييد؟ و چه مىخواهيد؟ گفتم: فاطمه! گفت: عمر! چه مىخواهى؟! گفتم پسر عمويت را چه شده كه تو را براى پاسخ فرستاده و خودش پشت پرده نشسته است؟

گفت: اى شقى! طغيان تو مرا بيرون آورد و حجت را بر تو تمام كرد
...
گفتم: اين اباطيل و افسانههاى زنانه را از سرت بيرون كن و به على بگو بيرون بيايد
.
گفت مورد احترام ما نيستى، عمر! مرا از حزب شيطان مىترسانى؟ در حالى كه حزب شيطان بس ضعيف است
.
گفتم: اگر على نيايد، هيزم مىآورم و خانه را به روى ساكنانش آتش مىزنم، و آنان را به آتش مىكشم يا على را براى بيعت مىبريم. تازيانه قنفذ را گرفتم و زدم. به خالد بن وليد گفتم: تو با مردان هيزم فراهم كنيد. خودم خانه را آتش مىزنم
.
فاطمه گفت: اى دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن اميرالمؤمنين. فاطمه دستهاى خود را پشت در گذاشت تا مرا از باز كردن در بازدارد خواستم در را باز كنم. نتوانستم. پس با تازيانه به دستهايش زدم چنانكه دردش گرفت و من صداى ناله و گريهاش را مىشنيدم. نزديك بود كه نرم شوم و از دم در بازگردم، اما كينههاى على و حرص او به خون دليران عرب را به ياد آوردم... پس لگدى به در زدم كه فاطمه شكمش را به آن چسبانده بود و پشت آن پنهان شده بود. چنان فرياد زد كه گمان كردم كه فريادش مدينه را زير و رو كرد شنيدم كه گفت: پدر! يا رسولاللَّه! اينگونه با حبيبه و دخترت رفتار مىشود؟ آه: فضّه! مرا بگير كه به خدا قسم جنين داخل شكمم كشته شد. و شنيدم كه او را درد زايمان گرفته است. او به ديوار تكيه داده بود. در را به داخل راندم و داخل شدم. به گونهاى در مقابلم ايستاد كه جلوى ديدم را گرفت. از روى مقنعه چنان به گونهاش سيلى زدم كه گوشوارهاش كنده شد و روى زمين افتاد. على بيرون آمد. چون احساس كردم كه مىآيد، به سرعت بيرون دويدم و به خالد و قنفذ و كسانى كه با آن دو بودند، گفتم: از خطر بزرگى نجات پيدا كردم
».
در روايت ديگرى آمده: «جنايت بزرگى مرتكب شدم و اينك بر خودم ايمن نيستم. اين على است كه از خانه بيرون آمده. همه با هم طاقت او را نداريم. على بيرون آمد. فاطمه دستانش را به سر برد تا آن را باز كند و از آنچه به او رسيده بود، از خداى بزرگ استغاثه كند. على، پيراهنش را روى فاطمه انداخت و به او گفت: دختر رسول خدا! خداوند پدرت را براى جهانيان رحمت فرستاده است، پس تو نيز، اى سرور زنان! براى اين خلق نگونبخت رحمت باش نه عذاب. درد زايمانش سخت شد. وارد خانه شد و جنينى را سقط كرد كه على او را محسن ناميد
.
جمعيتى زياد فراهم كردم نه براى مقابله با على بلكه قلبم به آنان محكم شود. آمدم و او را كه در محاصره قرار داشت، از خانهاش بيرون آوردم... ابوبكر مىگفت: واى بر تو عمر! چه كارى بود كه با فاطمه كردى؟!». (2)

1 ـ بحارالانوار، ج 30، صص 293- 295; الهدايةالكبرى، ص 417.
2 ـ بحارالانوار، ج 39، صص 41- 42; معانىالاخبار، صص 205- 207.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

سقيفه در بيانات حضرت زهرا

از على عليهالسلام چه چيزى را نپسنديدند؟
واى بر آنان! خلافت را از كوههاى بلند رسالت و پايههاى نبوت و محل نزول روحالأمين با وحى مبين و از عالمان آگاه و حاذق در امر دنيا و دين به كجا كشاندند. بدانيد كه اين زيانِ آشكار است
.
از ابوالحسن (على عليهالسلام) چه چيزى را نمىپسنديدند؟

به خدا قسم، ناراضى بودند از صلابت شمشيرش و بىپروائى او از مرگش و شدت حملههايش و برخوردهاى عبرتآموز او در جنگ، و از تبحر او در كتاب خداوند و غضب او در امر الهى
.

چه كسى را بجاى على عليهالسلام انتخاب كردند؟
!
به خدا سوگند، اگر از گرفتن مهارى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آن را به او (على عليهالسلام) سپرده بود خوددارى مىكردند (1) با او انس مىگرفت و آنان را چنان به آرامى سير مىداد كه محل بستن مهار را زخمى نكند و حركتدهندهى آن خسته نشود و سوارهى آن به اضطراب نيفتد. و آنان را بر سر آبى فراوان و گوارا و زلال و وسيع مىبُرد كه آب آن از دو طرف نهر لبريز باشد و دو سوى آن گلآلود نشود، و آنان را از آنجا سيراب بيرون مىآورد. و در حالى كه (2) براى آنان سيرابى را پسنديده است ولى خود از آن استفاده نمىكرد مگر بقدر رفع عطش سيراب و دفع شدت گرسنگى
.
و اگر خلافت را به او مىسپردند بركات آسمان و زمين بر آنان گشوده مىشد، ولى آنان از حق روى گردانيدند، پس بزودى خداوند آنان را به آنچه براى خود كسب كردهاند مؤاخذه مىنمايد و كسانى كه ظلم نمودند به زودى سزاى آنچه كسب كردهاند به آنان مىرسد و نمىتوانند مانع چنين عاقبتى شوند
.

پيشبينى عاقبت غصب خلافت

هان، بيا و بشنو. و تا زندهاى روزگار امر عجيبى را به تو نشان خواهد داد! و اگر تعجب كنى بدانكه همين حادثه تو را به تعجب واداشته است
!
به كدام سو روى آوردند؟! و به كدام تكيهگاهى إتكا نمودند؟! و به كدام پايهاى اعتماد نمودند؟! و به كدام دستاويزى چنگ زدند؟! و بر ضد كدامين ذريّهاى اقدام كردند و بر آنان چيره شدند؟! و براى چه كسى انتخاب كردند و براى چه كسى رها نمودند؟! چه بد سرپرستى و چه بد دوستانى! و براى ظالمين چه بد جايگزينى است
.
به خدا سوگند پس ماندگان را به جاى پيشتازان، و ترسوى نادان را بجاى دلير آگاه، و فرومايگان را بجاى معتمدان خود قرار دادند. بينىشان بر خاك ماليده باد و پشيمان شوند قومى كه گمان مىكنند كار درستى انجام مىدهند. بدانيد كه آنان مفسدند ولى خود نمىدانند
.
واى بر آنان! آيا كسى كه به حق هدايت مىكند سزاوارتر به پيروى است يا كسى كه خود هدايت نيافته مگر آنكه هدايت شود؟ شما را چه شده است؟! چگونه حكم مىكنيد؟
!

خسارت امت با غصب حق على عليهالسلام

بدانيد قسم به لايزالى خداوند، هماكنون فتنه باردار شده است! پس زمان كوتاهى منتظر بمانيد تا ثمرهاش ظاهر گردد. آنگاه از آن كاسهاى لبريز از خون تازه و سم تلخ كشنده بدوشيد. آنگاه است كه اهل باطل زيان مىكنند، و آيندگان از نتيجهى آنچه پيشينيان پايه گذاردهاند آگاه مىشوند. سپس خيال خود را راحت كنيد و قلب خود را براى نزول فتنه قوى كنيد و بشارت باد شما را بر شمشيرى برنده، و قهر و غلبهى متجاوز ظالم، و هرج و مرج دائمى و عمومى، و زورگوئى ظالمين كه اموال عمومى را غارت مىكند و براى شما چيز كمى باقى مىگذارد و جمع شما را درو كرده و نابود مىنمايد
.
افسوس بر شما! چگونه خواهيد بود هنگامى كه دچار سر در گمى مىشويد؟ آيا حق را به زور به شما بقبولانيم در حالى كه خودتان مايل نيستيد؟!

1ـ «ه» و «ك»: اگر بر مهارى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آن را به على عليهالسلام سپرده بود متحد مىشدند... و در «د» چنين است: به خدا قسم، اگر از جادهى روشن روى گردان مىشدند و از قبول برهان واضح سرباز مىزدند، ايشان را به سوى آن بازمىگرداند و بر قبول آن وادارشان مىنمود.
2ـ «د»: و پنهان و آشكارا براى آنان دلسوزى مىنمود، و از دنيا استفادهاى نمىبرد و براى خويش برنمىداشت مگر بقدر سيراب شدن عطشان و سير شدن گرسنه، و زاهد از راغب در دنيا شناخته مىشد و راستگو از كاذب تشخيص داده مىشد، و اگر اهل آبادىها ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند درهاى بركات آسمان و زمين را بر آنها باز مىكرديم...

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

سقيفه در بيانات اميرالمؤمنين

مرحوم شيخ صدوق به سند خود از ابنعباس نقل مىكند كه در حضور امير مؤمنان على (ع) (در زمان خلافتش) سخن از جريان خلافت (بعد از رسول خدا تا آن زمان) به ميان آمد، سخن مشروح زير را فرمود، (كه ما آن را از نهجالبلاغه (1) در اينجا مىآوريم) كه ترجمهاش چنين است:سوگند به خدا فلانى (ابوبكر) رداى خلافت را بر تن كرد، در حالى كه به نيكى مىدانست من در گردش درآوردن حكومت اسلامى همانند محور سنگهاى آسيا هستم (كه آسيا بدون آن نمىچرخد) او مىدانست كه سيلها و چشمههاى علم و كمال از دامن كوهسار وجودم، جريان دارد و پرندگان بلند پرواز را ياراى وصول به افكار بلند من نيست.
پس من رداى خلافت را رها ساختم، و دامنم را از آن پيچيدم و كنار رفتم، در حالى كه در اين فكر فرورفته بودم كه با دست تنها (بدون ياور) براى گرفتن حقّى قيام كنم، و يا اينكه در محيط سانسور و ظلمى كه ايجاد كرده بودند، صبر كنم، محيطى كه پيران را فرسوده، و جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا آخر عمر، رنجيده و اندوهگين مىسازد
.
سرانجام ديدم صبر و بردبارى به عقل و خرد نزديكتر است، از اين رو راه صبر و استقامت را برگزيدم، ولى مانند كسى بودم كه وَ فِى الْعَيْنِ قَذىً، وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً: خاشاك، چشم او را پر كرده، و استخوان، گلوگيرش شده است، با چشم خود مىديدم كه ميراثم را به غارت مىبرند، تا اينكه اوّلى از دنيا رفت، و بعد از خودش خلافت را به دوّمى (پسر خطّاب) سپرد
.
در اينجا امام على (ع) به قول اعشى شاعر، متمثّل شد كه مىگويد
:
شعر

شَتّانَ ما يَوْمِى عَلى كُورِها -وَ يَوْمُ حَيّانَ اَخِى جابِرِ

كه چه بسيار بين ديروز و امروز، فرق است! امروز بر كوهان شتر سوارم و گرفتار سختى هستم، ولى در گذشته كه با حيّان برادر جابر بودم در كمال آسايش بسر مىبردم» (2) شگفتا! او (ابوبكر) كه در حيات خود از مردم مىخواست عذرش را بخواهند، (و با وجود من بيعتش را فسخ كنند) خودش هنگام مرگ، عروس خلافت را براى ديگرى عقد كرد، و اين دو نفر... خلافت را مانند دو پستان شير ميان خود قسمت نمودند، و آن را در اختيار كسى قرار داد كه آدمى سخت خشن و تندخو و پراشتباه و پوزشطلب بود، كسى رئيس خلافت شد كه همانند شتر سركش بود كه اگر يار او مهارش را سخت نگه مىدارد، و رها نمىكند، بينى شتر پاره مىشد و اگر او را آزاد بگذارد در پرتگاه هلاكت بيفتد، سوگند به خدا مردم در زمان او (عمر) به اشتباه افتادند، و در راه راست گام ننهادند و از حق دورى جستند، پس من در اين مدّت (ده سال و شش ماه) راه بردبارى و شكيبائى را به پيش گرفتم، تا او نيز از دنيا رفت، در روزهاى آخر زندگيش، خلافت را در ميان جماعتى (شورى) قرار داد، و مرا به پندارش يكى از آنها نمود، براستى پناه به خدا از اين شورا، چه وقت بود كه مرا با آنها مقايسه مىكردند كه اكنون مرا در رديف آنها قرار دهند، ولى باز هم كوتاه آمدم و صبر كردم و در شوراى آنها حاضر شدم (3) بعضى از آنها (سعد وقاص) به خاطر كينهاش با من از من روى برتافت و ديگرى (عبدالرّحمن شوهر خواهر مادرى عثمان، به خاطر خويشى با عثمان) خويشاوندى را مقدّم داشت، و آن دو نفر ديگر (طلحه و زبير) نيز به خاطر جهاتى كه ذكرش خوشآيند نيست، به راه ديگر رفتند و در نتيجه سوّمى (عثمان) برنده شد و زمام امور خلافت را بدست گرفت، او همانند شتر پرخور و شكم برآمده، تصميمى جز انباشتن بيتالمال و خوردن آن نداشت، بستگان پدرش به همكاريش برخاستند، آنها همچون شتران گرسنهاى كه بهاران به سوى علفزار هجوم مىبرند و با حرص عجيبى گياهان را مىخورند، براى بلعيدن اموال خدا دست از آستين برآوردند، سرانجام بافتههايش براى (استحكام خلافت) پنبه شد، و كردار ناشايستش، كارش را تباه ساخت.

1ـ نهجالبلاغه خطبه 3
2ـ حيّان برادر جابر، در شهر يمامه مىزيست و رياست قوم را به عهده داشت، و بر اثر اموالى كه كَسْرى براى او فرستاد، ثروت بسيار در اختيار داشت، اَعْشى (گوينده شعر فوق) چون نديم حيّان بود، در آن زمان در عيش و رفاه بسر مىبرد، ولى بعدها به سختى افتاد و شعر فوق را گفت، منظور حضرت على (ع) از تمثيل به اين شعر اين است كه در زمان رسول خدا (ص)، مورد عنايت خاص آن حضرت بودم و در كمال احترام بسر مىبردم، ولى بعد از او، ستمگران، جهان را بر ما تنگ كردند. (مترجم
).
3ـ اعضاى شورائى كه عمر تعيين كرد عبارتند از: على (ع)، عثمان، سعد وقّاص، عبدالرّحمان بن عوف، طلحه و زبير، اين شش نفر در خانهاى جمع شدند، زبير حق خود را به على (ع) داد، طلحه حق خود را به عثمان داد، سعد وقّاص، حق خود را به عبدالرّحمان داد، بعد از مدّتى سكوت، عبدالرّحمن با على (ع) گفت: من حاضرم حق خود را به تو بسپارم مشروط به اينكه به كتاب خدا و سنّت پيامبر و روشن شيخين (ابوبكر و عمر) رفتار كنى
!!
على (ع) فرمود: بلكه به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) و علم و اجتهاد خود رفتار مىكنم. عبدالرحمان بن عوف اين پيشنهاد را به عثمان كرد، عثمان آن را پذيرفت و به اين ترتيب (طبق برنامهريزى عمر) عثمان به خلافت رسيد (شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد جلد 1 ص 188)- مترجم.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

زمينه سازى حوادث كربلا

مفضل بن حضرت صادق عليهالسلام عرض كرد: اى مولاى من! اشك ريختن را چه ثوابى است؟" فرمود: "در صورتى كه به خاطر فردى بر حق اشك ريخته شود ثوابى بىشمار دارد." مفضل مدتى طولانى گريه كرد و گفت اى پسر رسول خدا، روز انتقامگيرى شما از روز سختى و اندوهتان بزرگتر است. حضرت فرمود: "ولى هيچ روزى همچون روز محنت و اندوه ما در كربلا نيست هر چند روز سقيفه و سوزاندن در خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام و حسنين عليهمالسلام و فاطمه عليهاالسلام و زينب و امكلثوم و فضه و كشتن محسن با ضرب لگد بزرگتر و وحشتناكتر و تلختر است زيرا آن روز اصل و ريشه روز عذاب است." و حضرت فرمود: "در روز قيامت حضرت خديجه و فاطمه بنت اسد كه جدههاى محسن مىباشند او را در حالى كه خونآلود است با خود مىآوردند و به همراه آنان امهانى و جمانه، عمههاى او كه دختران ابوطالب مىباشند و اسماء بنت عميس فريادزنان و شيونكنان دستهايشان را بر صورتها كوبيده موهاى سر را پريشان مىكنند و فرشتگان انان را با بالهايشان مىپوشانند و مادرش حضرت فاطمه عليهاالسلام گريه مىكند و فرياد مىزند و مىگويد: هذا يومكم الذى توعدون. (جبرييل از طرف) محسن فرياد مىزند و مىگويد: من ستمديدهام و يارى مىجويم. رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله محسن را روى دست گرفته او را بالا به سوى آسمان نگه مىدارد و مىفرمايد: اى خداى من و اى مولاى من! ما به خاطر تو در دنيا صبر و بردبارى كرديم و امروز روزى است كه هركس هر كار خوبى را كه انجام داده حاضر و هر كار بدى را كه انجام داده، در مقابل خود مىبيند و آرزو مىكند كه اى كاش بين او و بين كار بدى كه انجام داده، فاصلهاى بس دور مىبود (1)
در كتاب فرهنگ عاشورا در اين ارتباط چنين آورده است
:
ديد جريان شناسانه در حوادث، ريشه حادثه عاشورا را در انحراف نخستين در رهبرى حكومت مىبيند كه در (سقيفه بنىساعده) اتفاق افتاد. اگر جمعى از امت پيامبر، نيم قرن پس از رحلت رسولالله صلى اللَّه عليه و آله در كربلا فرزند رسولالله صلى اللَّه عليه و آله را شهيد كردند، زمينه آن حوادث گذشته و غصب خلافت و تصدى آل ابوسفيان نسبت به حكومت اسلامى و كنار زدن ائمه از ولايت و رهبرى بود. از اين رو در زيارت عاشورا كسانى لعن مىشوند كه آغازگر ظلم بر اهلبيت پيامبر و بنيانگذار ستم به ذريه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بودند، و نيز كسانى كه به آن ستم نخست راضى شدند، همكارى يا سكوت كردند و زمينهساز آن بودند، تا آنجا كه براى جنگ با عترت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله، تمكين كردند: لعن الله امة اسست اساس الظلم والجور عليكم اهل البيت و لعن الله امة دفعتكم عن مقامكم و ازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم الله فيها و لعن الله امة قتلتكم و لعن الله الممهدين لهم بالتمكين من قتالكم
....
در ماجراى كربلا، همه آنان كه از آغاز، اهلبيت را از صحنه اجتماعى و سياسى امت كنار زدند و بر غصب حكومت اسلامى توطئه كردند، تا آنان كه بر كشتن او گرد آمدند و همراهى و متابعت كردند، شريكند. اين نكته در جاى ديگر زيارت عاشورا مطرح است
:
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و ال محمد و اخر تابع له على ذلك، اللهم العن العصابه التى جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت على قتله، اللهم العنهم جميعا
.
توطئه سقيفه، تلاشى از سوى شركت شكست خورده در جبهههاى بدر و احد و حنين بود، تا دوباره به سيادت جاهلى خود برسند و سفيانيان كوشيدند انتقام كشتههاى خود را از آل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله، از طريق سلطه يافتن بر خلافت و تار و مار كردن بنىهاشم و عترت رسول بگيرند. طرح شورا و بيعت ساختگى سقيفه، ظاهرى فريبنده براى اعمال آن سياست بود. به قول نير تبريزى
:
شعر

كانكه طرح بيعت شورا فكند -خود همانجا طرح عاشورا فكند

چرخ در يثرب رها كرد از كمان -تير كاندر نينوا شد بر نشان

هواداران سقيفه، در سپاه كوفه بودند. امام حسين عليهالسلام روز عاشورا با بدن مجروح، آنان را (شيعيان آل ابىسفيان) خطاب كرد كه نه دين داشتند نه حريت. ابنزياد وقتى با سر بريده حسين عليهالسلام در طشت طلايى روبرو شد، با چوبى كه در دست داشت بر لبهاى آن سر مطهر مىزد و مىگفت: يوم بيوم بدر يزيد بن معاويه نيز پس از كشتن امام و سرمستى از پيروزى بر آن حضرت، در پيش چشم فرزندان او كه به اسارت در كاخ او برده شده بودند، آرزو كرد كه كاش نياكان كشته شدهاش در بدر، زنده بودند و به يزيد مىگفتند دستت درد نكند. كشتن حسين عليهالسلام و يارانش را در مقابل كشتههاى بدر دانست، نكر وحى و نزول جبرئيل شد و گفت اگر از آلاحمد صلى اللَّه عليه و آله انتقام نگيرم، از نسل خندف نيستم... حضرت زينب عليهاالسلام با خطاب يابن الطلقاء به يزيد، اشاره به نياكان مشرك او كرد، كه در فتح مكه، پيامبر آزادشان كرد. امام سجاد عليهالسلام نيز به يزيد گفت: جد من على بن ابىطالب عليهالسلام در جنگ بدر و احد و احزاب پرچمدار رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله بود اما پدر و جد تو پرچمدار كفار بودند. كربلا صحنه تجديد كينههاى مشركان و منافقان بر ضد آل الله بود و همان قدرت سياسى را كه ميراث رسول خدا بود و غاصبانه به دست دشمن افتاد بر ضد عترت رسول به كار گرفتند و اين از شگفتيهاى تاريخ است. سيدالشهداء عليهالسلام در خطابه خويش در عاشورا به سپاه كوفه چنين فرمود: "شمشيرى را كه ما به دستتان داديم عليه ما تيز كرديد و به روى ما شمشير كشيديد و آتشى را كه بر دشمنان شما و ما افروخته بوديم بر خود ما افروختيد و با دشمنان خدا بر ضد اولياءاللَّه همدست شديد،" فشحذتم علينا سيفا كان فى ايدينا و حششتم علينا نارا اضرمناها على عدوكم و عدونا... و در نقل ديگر: سللتم علينا سيفا فى رقابنا و حششتم علينا نارالفتن... فاصبحتم البا على اوليائكم و يدا عليهم لاعدائكم. آيا اين همان سخن ابوبكر بن عربى نيست كه حسين عليهالسلام به شمشير جدش كشته شد؟ ان حسينا قتل بسيف جده؟

تيرى را كه عمر سعد صبح عاشورا به سوى اردوى حسينى رها مىكند و تيرى را كه حرمله بر گلوى على اصغر عليهالسلام مىزند تيرى نيست كه در سقيفه رها شد و بر قلب پيامبر نشست؟ و آيا آن تير، بر حنجره اصغر نشست يا بر جگر دين فرود آمد؟ چه خوب و عميق دريافته و سروده است مرحوم آيهاللَّه كمپانى
:
شعر

فما رماه اذ رماه حرمله -و انما رماه من مهد له

سهم اتى من جانب السقيفه -و قوسه على يد الخليفه

و ما اصاب سهمه نحر الصبى-بل كبد الدين و مهجة النبى

اگر واقعه شوم سقيفه نبود هرگز جنايتهاى بعدى كه اوج آن در عاشورا بود پيش نمىآمد و مسير تاريخ اسلام و شيعه به گونه ديگرى بود. 1ـ فاطمه زهرا عليهاالسلام شادمانى دل پيامبر/ ص 698

2ـ فرهنگ عاشورا/ جواد محدثى/ ص 289

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

استحاله فرهنگى

آنچه براى همه مسلم است و به حديث متواتر ثابت شده پس از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بايد حاكم بر سرنوشت سياسى مؤمنين و جامعه اسلامى على بن ابىطالب عليهالسلام باشد. ولى جريانهاى نهان و آشكار و دوست و دشمن با تشكيل سقيفه، يكى از تاريكترين دورانهاى صدر اسلام را رقم زد، دورهاى كه موجب شد حضور امام معصوم در صحنه جامعه و در امور سياسى و اقتصادى و نظامى دچار محدوديت و در نهايت ظاهرى و بىتاثير گردد و اين حاصل شوم سقيفه بود كه در يك كلام مىتوان گفت ديانت از سياست تفكيك شد و يك ارتداد اجتماعى پيش آمد و همين نقطه شروع يك دگرگونى و ارتجاع فرهنگى و به عبارتى استحاله فرهنگى و بازگرداندن مردم از اهداف و خواستههاى خدائى پيامبر بزرگوار اسلام بود. حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبهها و بيانات خود به تعدادى از عوامل اين استحاله فرهنگى اشاره مىكند.
در كتاب تحليل حوادث ناگوار زندگانى حضرت زهرا عليهاالسلام در يك جمعبندى كه با استفاده از خطبههاى فاطمه زهرا عليهاالسلام صورت گرفته به اين عوامل اشاره مىشود
.
1- فانى حرتم بعدالبيان. (سرگردانى و اضطراب
)
2- ظهرت فيكم حسكة النفاق. (نفاق و دوروئى
)
3- الا تقاتلون قوما نكثوا ايمانهم. (سكوت و بىتفاوتى
)
4- و نكصتم بعد الاقدام. (پيمانشكنى
)
5- تفرون من القتال. (ترك جهاد و مبارزه
)
6- فقبحا لفلول الحد. (ترس و زبونى
)
7- و انتم فى رفاهية من العيش. (تنبلى و تنآسائى (رفاهزدگى
»
8- و ما الذى نقموا من ابىالحسن. (ترك حمايت از رهبر معصوم (و انزواى رهبرى
»
9- ما هذه الغميزة فى حقى. (از دست دادن روح شهادتطلبى
)
10- و اشركتم بعد الايمان. (روى آوردن به شرك و كفر) (1
)
11- افحكم الجاهلية يبغون؟ (بىوفائى)

1ـ تحليل حوادث ناكوار زندگانى حضرت زهرا عليهاالسلام/ محمد دشتى/ ص 52

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

ايجاد شيعه و سنى

هواخواهان و پيروان على عليهالسلام نظر به مقام و منزلتى كه آن حضرت پيش پيغمبر اكرم (ص) و صحابه و مسلمانان داشت، مسلم مىداشتند كه خلافت و مرجعيت پس از رحلت پيامبر (ص) از آن على عليهالسلام مىباشد و ظواهر اوضاع و احوال نيز ، جز حوادثى كه در روزهاى بيمارى پيامبر (ص) به ظهور پيوست، نظر آنان را تأييد مىكرد. ولى برخلاف انتظار آنان درست، در حالى كه پيامبر اكرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهلبيت و عدهاى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهيزاتى بودند كه خبر يافتند، عدهاى ديگر كه بعدا اكثريت را بردند، با كمال عجله و بىآنكه با اهلبيت و خويشاوندان پيامبر اكرم (ص) و هوادارانشان، مشورت كنند و حتى كمترين اطلاعى بدهند، از پيش خود، در قيافه خيرخواهى براى مسلمانان در محلى به نام سقيفه خليفه معين نمودند و على عليهالسلام و يارانش را در برابر كارى انجام يافته قرار دادهاند. على عليهالسلام و هواداران او مانند، عباس- زبير و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پيامبر (ص) و اطلاع از جريان امر در مقام انتقاد برآمده به خلافت انتخابى و كارگردانان آن، اعتراض نموده، اجتماعاتى نيز كردند، ولى پاسخ شنيدند كه صلاح مسلمانان در همين بود. اين انتقاد و اعتراف بود كه اقليتى را از اكثريت جدا كرد و پيروان على عليهالسلام را به همين نام (شيعه على عليهالسلام) به جامعه شناسانيد و دستگاه خلافت نيز به مقتضاى سياست وقت مراقب بود كه اقليت نامرده به اين نام معروف نشود و جامعه به دو دستهى اقليت و اكثريت منقسم نگردد، بلكه خلافت را اجماعى مىشمردند و معترض را متخلف از جماعت مسلمانان مىناميدند و گاهى با تعبيرات زشت ديگر ياد مىكردند.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

ابليس از غدير تا سقيفه

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به من خبر داد كه ابليس و رؤساى اصحابش هنگام منصوب كردن اميرالمؤمنين مرا به امر خداوند در روز غديرخم حاضر بودند.
آن حضرت به مردم خبر داد كه من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم، و به ايشان دستور داد كه حاضران به غايبان برسانند
.
(در آن روز) شياطين و مريدان از اصحاب ابليس رو به او كردند و گفتند: «اين امت، مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شدهاند، و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست. چرا كه پناه و امام بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد». ابليس غمگين (1) و محزون رفت
.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: بعد از آن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به من خبر داد و فرمود: مردم در سقيفهى بنىساعده با ابوبكر بيعت مىكنند بعد از آنكه با حق ما و دليل ما استدلال كنند. سپس به مسجد مىآيند و اولين كسى كه بر منبر من با او بيعت خواهد كرد ابليس است كه به صورت پيرمرد سالخوردهى پيشانى پينه بسته چنين و چنان خواهد گفت
.
سپس خارج مىشود و اصحاب و شياطين و ابليسهايش را جمع مىكند. آنان به سجده مىافتند و مىگويند: «اى آقاى ما، اى بزرگ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى»! (ابليس) مىگويد: «كدام امت پس از پيامبرشان گمراه نشدند؟ هرگز! گمان كردهايد كه من بر اينان سلطه و راهى ندارم؟ كار مرا چگونه ديديد هنگامى كه آنچه خداوند و پيامبرش دربارهى اطاعت او دستور داده بودند ترك كردند». و اين همان قول خداوند تعالى است كه «و لقد صدق عليهم ابليس ظنه فاتبعوه الا فريقا من المؤمنين» (2)، «ابليس گمان خود را به آنان درست نشان داد و آنان به جز گروهى از مؤمنين او را متابعت كردند».

1ـ «ب»: مأيوس.
2ـ سورهى سبا: آيه ى 20.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نشست اسفبار در سقيفه بنىساعده

چون رسول خدا رحلت فرمود، انصار در سقيفه بنىساعده جمع شدند و گفتند: پيامبر از دنيا رفت. سعد بن عباده به پسرش قيس يا يكى ديگر از پسران خود گفت: من به علت بيمارى نمىتوانم سخن خود را به اطلاع مردم برسانم، تو سخن مرا گوش بده و با صداى بلند براى مردم بازگو كن تا مردم بشنوند. سعد خن مىگفت و پسرش مىشنيد و با صداى بلند تكرار مىكرد تا به گوش قوم خود برساند. از جمله سخنان او پس از حمد و ثناى الهى اين بود: همانا شما را سابقهاى در دين و فضيلتى در اسلام است كه براى هيچ قبيلهاى در عرب نيست. رسول خدا ده سال و اندى ميان قوم خويش درنگ كرد و آنان را به پرستش خداوند رحمان و دور افكندن بتها فراخواند. از قوم او جز گروهى اندك ايمان نياوردند و به خدا سوگند! كه نمىتوانستند از رسول خدا حمايت كنند و دين او را قدرت بخشند و دشمنانش را از او دور سازند، تا آنكه خداوند براى شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و كرامت را به شما ارزانى داشت و شما را به آيين خود مخصوص گردانيد و ايمان به خود و فرستادهاش و قوى ساختن دين خود و جهاد با دشمنانش را براى شما روزى كرد. شما بوديد سختترين مردم نسبت به آنهايى كه از دين او سرپيچى كردند و از ديگران بر دشمن او سنگينتر بوديد، تا سرانجام خواهناخواه فرمان خدا را پذيرا شديد و دوردستان هم با خضوع و فروتنى سر تسليم فرود آوردند، و خداوند وعدهى خويش را براى پيامبرتان آورد و اعراب در مقابل شمشيرهاى شما رام شدند، آنگاه خداوند تعالى او را بميراند در حالى كه رسول خدا از شما راضى و ديدهاش به شما روشن بود، اينك استوار بر اين حكومت دست يازيد كه شما از همهى مردم بر آن سزاوارتريد.
آنان جملگى پاسخ دادند: كه سخن و انديشهى تو صحيح است و ما از آنچه تو فرمان دهى سرپيچى نخواهيم كرد و تو را عهدهدار اين حكومت مىكنيم كه براى ما بسندهاى، و مؤمنان شايسته نيز به آن راضى هستند
.
سپس در ميان خود گفتگو كردند و گفتند: اگر مهاجران قريش اين را نپذيرند و بگويند ما مهاجران و نخستين ياران پيامبر و عشيره و دوستان او هستيم و به چه دليلى پس از رحلت او در خصوص حكومت با ما ستيزه مىكنيد؟ چه بايد كرد؟

گروهى از انصار گفتند: در اين صورت خواهيم گفت اميرى از ما و اميرى از شما باشد و به هيچ كارى غير از آن هرگز رضايت نخواهيم داد، كه حق ما در پناه دادن و يارى رساندن (به رسول خدا) همانند حق ايشان در هجرت است. در كتاب خدا آنچه براى ايشان آمده است براى ما نيز آمده است و هر فضيلتى را كه براى خود شمارش كنند ما هم نظير آن را براى خود بر خواهيم شمرد و چون عقيده نداريم كه حكومت مخصوص ما باشد در نتيجه خواهيم گفت اميرى از ما و اميرى از شما
.
سعد بن عباده گفت: اين آغاز سستى است
.
در اين زمان ابوبكر به اتفاق همراهان خود عمر و ابوعبيده در سقيفه حضار و به دقت گفتگوى انصار را زير نظر داشتند. عمر برخاست تا سخن بگويد و شرايط را براى ابوبكر مهيا كند، او نگران بود (ابوبكر) از گفتن برخى از مسائل خوددارى كند. چون عمر ارادهى سخن كرد ابوبكر او را از كلام بازداشت و گفت: آرام بگير، سخنان مرا گوش كن و پس از سخنان من آنچه را در نظرت رسيد بگو
.
ابوبكر پس از تشهد گفت: همانا خداوند (جل ثناؤه) محمد را با هدايت و دين حق مبعوث فرمود، او مردم را به اسلام فراخواند، دلها و انديشههايمان ما را بر آنچه ما را بر آن فرامىخواند متوجه كرد و ما گروه مسلمانان مهاجر نخستين مسلمانان بوديم و مردم ديگر در اين خصوص پيروان ما هستند، ما عشيرهى رسول خدا و گزيدهترين اعراب از لحاظ نژاد و نسب هستيم، هيچ قبيلهاى در عرب نيست مگر اينكه قريش را بر آن و در آن حق ولادت است، شما هم انصار خداييد و شما رسول خدا را يارى داديد، وانگهى شما وزيران و ياوران پيامبر هستيد و بر طبق فرمانى كه در كتاب خدا آمده است برادران ما و شريكهاى ما در دين و در هر خيرى كه در آن باشيم، هستيد و محبوبترين و گرامىترين مردم نسبت به ما بوده و هستيد سزاوارترين مردم به قضاى خداوند و شايستهترين افرادى هستيد كه به آنچه پروردگار به برادران مهاجر شما ارزانى فرموده تسليم باشيد، و سزاوارترين مردم هستيد كه به آنها رشك نبريد. شما كسانى هستيد كه با وجود نيازمندى و درويشى خود ايثار كرديد و مهاجران را بر خود ترجيح داديد، بنابراين بايد چنان باشيد كه شكست و آشفتگى اين دين به دست شما نباشد. اينك شما را فرامىخوانم كه با ابوعبيده جراح (1) يا عمر بيعت كنيد، كه من از آن دو براى سرپرستى حكمت شاد و خشنودم و هر دو را براى آن شايسته مىدانم.(2) عمر و ابوعبيده هر دو پاسخ دادند: هيچكس از مردم را سزاوار نيست كه برتر از تو و حاكم بر تو باشد، كه تو يار غار و نفر دومى (3) ، وانگهى پيامبر خدا تو را به نماز گزاردن فرمان داده است (4) ، بنابراين تو سزاوارترين مردم براى حكومت هستى
.
انصار گفتند: به خدا سوگند! ما نسبت به چيزى كه خداوند براى شما ارزانى بدارد رشك نمىبريم و حسد نمىورزيم و در نظر ما هيچكس محبوبتر و بيش از شما مورد رضايت ما نيست، ولى ما در مورد آينده و آنچه از امروز به بعد ممكن است اتفاق بيفتد بيمناك هستيم، و از آن مىترسيم كه بر اين حكومت كسى چيره شود كه نه از ما باشد و نه از شما. اگر امروز شما مردى از خودتان را حاكم كنيد ما راضى خواهيم بود و بيعت مىكنيم مشروط بر آنكه چون او درگذشت مردى از انصار را به حكومت انتخاب كنيد و پس از اينكه او درگذشت مردى ديگر از مهاجر را حاكم كنيم و تا هنگامى كه اين امت پايدار است، اينگونه رفتار شود، و اين كار در امت محمد به عدالت نزديكتر و شايستهتر است. هيچيك از انصار بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بىمهرى قريش قرار گيرد و او را فرو (پست) گيرند، و هيچ قريشى نيز بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بىمهرى انصار قرار گيرد و او را فروگيرند
.
ابوبكر برخاست و گفت: هنگامى كه رسول خدا به رسالت مبعوث شد براى عرب بسيار گران آمد كه دين پدران خود را رها كنند، با او مخالفت و ستيز كردند و خداوند مهاجران نخستين (5) را از ميان قوم رسول خدا به آنان اختصاص داد كه او را تصديق كنند و به او ايمان آورند و با او مواسات كنند و با وجود آزار شديدى كه قوم بر آنان داشتند همراه پيامبر صبر و پايدارى كنند و از شمار فراوان دشمنان خود هراس نداشته باشند، بنابراين آن گروه مهاجران، نخستين كسانى هستند كه خدا را در زمين پرستش كردند و پيشگامان ايمان آوردن به رسول خدايند. ديگر اينكه آنان دوستان و عترت او و سزاوارترين مردم براى حكومت پس از او هستند، و در اين مورد هيچكس جز ستمگر با آنها ستيز نمىكند و پس از مهاجران هيچكس از حيث فضل و پيشگامى در اسلام همانند شما نيست، ما اميران خواهيم بود و شما وزيران، بدون رايزنى با شما و بىاطلاع شما هيچ كارى نخواهيم كرد
.
حباب بن منذر (6) اظهار داشت: اى گروه انصار، دستها و قدرت خود را براى خويش نگه داريد كه همهى مردم زير سايهى شما هستند و هيچ گستاخى توانايى مخالفت با شما را نخواهد داشت و مردم جز به فرمان شما نخواهند بود. شما مردمى هستيد كه (رسول خدا را) پناه و يارى داديد و هجرت (او) به سوى شما صورت گرفت و شما صاحب خانه و اهل ايمانيد. به خدا سوگند! كه خداوند آشكارا جز در حضور و در سرزمين شما پرستش نشده است و نماز جز در مساجد شما به جماعت برگزار نشد و ايمان جز در پناه شمشيرهاى شما شناخته نشده است، اينك كار خود را براى خويشتن بازداريد و اگر نپذيرفتند، در آن صورت اميرياز ما و اميرى از ايشان باشد
.
عمر گفت: هيهات! كه دو شمشير در نيامى نگنجد. همانا عرب هرگز رضايت نخواهد داد كه شما را به اميرى خود قبول كند، حال آنكه پيامبرشان از قبيلهى ديگرى غير از شماست و اعراب از اينكه حكومت را به افرادى واگذار كنند كه پيامبريهم در بين آنها بوده و ولى امر از آنان بوده است، ممانعت نخواهند كرد و در اين مورد ما را حجت آشكار نسبت به كسى كه با ما مخالفت مىكند در دست است و دليل روشن با كسيكه ستيز كند داريم. چه كسى مىخواهد با ما در مورد ميراث محمد و حكومت او دشمنى كند؟ حال آنكه ما دوستان نزديك و عشيره او هستيم (7) ، مگر كسى كه به باطل درآويزد و به گناه گرايش يابد و خويشتن را به درماندگى و نابودى دراندازد
.
چون عمر خاموش شد حباب برخاست و گفت: اى گروه انصار! سخن اين مرد و يارانش را گوش نكنيد كه در آن صورت بهرهى شما را از حكومت خواهند ربود و اگر آنچه به ايشان پيشنهاد كرديد نپذيرفتند آنان را از سرزمين خود برانيد و خود عهدهدار حكومت بر ايشان باشيد كه از همه بر آن سزاوارتريد و در پناه شمشيرهاى شما كسانى كه در مقابل اين دين سر فرود نمىآوردند تسليم شدند و (اسلام را) پذيرفتند، من خردمندى هستم كه بايد از رأى او بهره برد و مردى كارديده و آزمودهام. اگر هم مىخواهيد كار را به حال نخست برگردانيم، به خدا سوگند! هيچكس سخن و پيشنهاد مرا رد نخواهد كرد مگر آنكه بينى او را با شمشير درهم كوبم
.
پس از حباب، ابوعبيده برخاست و گفت: اى گروه انصار! شما نخستين ياران و پشتيبانان پيامبر بوديد، اكنون نخستين تغييردهنده و اولين دگرگونكننده نباشيد. سپس بشير بن سعد خزرجى كه از بزرگان قبيلهى خزرج بود و از هماهنگى انصار براى اميرى سعد بن عباده دچار حسادت شده بود، برخاست و گفت: اى گروه انصار هرچند كه ما داراى سابقه هستيم، ولى ما از اسلام و جهاد خود، چيزى جز رضايت و خشنودى پروردگار خود و فرمانبردارى از پيامبر خويش نخواستهايم و شايستهى ما نيست كه با سابقهى خود بر مردم فزونى طلبيم و چيرگى را جستجو كنيم و بدنبال يافتن ما بازاى دنيايى باشيم. همانا محمد مردى از قريش است و قوم او به ميراث و حكومت او سزاوارترند، خدا نكند كه با آنان در اين كار ستيز كنم، شام نيز از خدا بترسيد و با آنان اختلاف نكنيد
.

فرصت شكارى ابوبكر

ابوبكر چون فرصت را مغتنم و شرايط را مناسب ديد، از جاى برخاست و گفت: اينك عمر و ابوعبيده حاضر هستند، با هر كدام كه مىخواهيد بيعت كنيد. (8
)
عمر و ابوعبيده گفتند: به خدا سوگند! هرگز عهدهدار حكومت بر تو نخواهيم شد كه تو برترين مهاجران و نفر دوم و جانشين رسول خدا در نمازى و نماز برترين كار دين است، دست بگشاى تا با تو بيعت كنيم
.
ابوبكر بدون درنگ دست خود را دراز كرد و چون عمر و ابوعبيده خواستند با او بيعت كنند. بشير بن سعد بر آن دو پيشى گرفت و با ابوبكر بيعت كرد
.
حباب بن منذر با مشاهدهى بيعت بيشر، خطاب به وى گفت: نافرمانى تو را بر اين عمل ناشايسته واداشت، و به خدا سوگند! چيزى جز رشك و حسادت بر پسر عمويت تو را وادار به اين كار نكرد
.
زمانى كه اوسيان ديدند بزرگى از بزرگان خزرج با ابوبكر بيعت كرد، اسيد بن حضير (9) كه بزرگ قبيلهى اوس بود برخاست و به علت حسادت به سعد بن عباده و اينكه مبادا او به حكومت دست يابد با ابوبكر بيعت كرد، و چون اسيد بيعت كرد همهى افراد قبيلهى اوس با ابوبكر بيعت كردند
.
سعد بن عباده را كه بيمار بود به خانهاش بردند و او آن روز و پس از آن از بيعت خوددارى كرد. عمر قصد كرد تا وى را به اجبار وادار به بيعت كند، اما به او گفته شد كه اين كار را نكند زيرا اگر او (سعد بن عباده) كشته شود نيز بيعت نمىكند، و او به قتل نمىرسد مگر آنكه تمامى افراد خانوادهاش كشته شوند، و آنان كشته نمىشوند مگر آنكه با همهى خزرجيان جنگ شود، و چون با خزرجيان جنگ شود قبيلهى اوس آنها را يارى خواهند كرد و در اين صورت كار تباه مىشود. (10
)
ماجراى سقيفه به نتيجهاى كه مىبايست رسيد و تاريخ اسلام را به طريقى هدايت كرد كه برنامهريزان و دستهاى آشكار و پنهان كودتا اراده كرده بودند
.
براستى موضوع چه بود؟ آيا اساس اسلام و حاكميتى را كه پيامبر اكرم بنيان گذاشته بود در مخاطره قرار داشت؟ آيا احساس وظيفهى شرعى پديد آورنده و ادامهدهندهى ماجراى سقيفه بنىساعده بود؟ به درستى انصار نگران چه حوادثى بودند كه اجتماع نافرجام سقيفه رابه وجود آوردند؟ آيا نمىتوان اين احتمال را طرح و مورد كنكاش قرار داد كه انصار ناخواسته مجرى برنامههايى شدند كه ديگران از پشت پرده به هدايت آن همت گمارده بودند، و پيدايش چنان اجتماعى را متضمن منافع فردى و گروهى خود مىدانستند؟ چه علت و رابطهاى بين اقدام خودسرانهى انصار براى ضديت با مهاجران و اهلبيت پيامبر و دستاندازى به خلافت اسلامى از يكسو و بىاطلاع گذاشتن مهاجران حاضر در مسجد و خاندان بنىهاشم توسط ابوبكر و عمر از سوى ديگر، مىتواند وجود داشته باشد؟ اگر فتنهى سقيفه بنىساعده آنچنان بزرگ بود كه ابوبكر و عمر و ابوعبيده را در آن ساعات حساس از تجهيز رسول خدا بازداشت و به سوى كانون توطئه كشاند، آيا براى خاموش كردن شعلههاى فتنه، نيازى به حضور على عليهالسلام كه كليد مشكلات اساسى اسلام و پيامبر بود و همچنين ساير بزرگان مهاجران نبود؟

نقبى در سقيفه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

رحلت نبى مكرم اسلام

بر طبق روايات مشهور ميان محدثين شيعه، رحلت رسول خدا (ص) در روز دوشنبه بيست و هشتم ماه صفر اتفاق افتاد، ولى مشهور نزد اهل سنت آن است كه آن مصيبت بزرگ در روز دوازدهم ربيعالاول واقع شد و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود.
و چون اميرالمؤمنين (ع) طبق وصيت رسول خدا (ص) خواست بدن آن حضرت را غسل دهد فضل بن عباس را طلبيد تا به او كمك كند و بدو دستور داد چشمان خود را ببندد و آب به دست على (ع) بدهد، و بدين ترتيب على (ع) جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد، سپس به تنهايى بر او نماز خواند، آنگاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم كرد و گفت
:
- همانا پيغمبر در زندگى و پس از مرگ امام و پيشواى ماست اكنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد، و پس از انجام اين كار عباس بن عبدالمطلب شخصى را به نزد ابوعبيده جراح كه براى مردم مكه قبر مىكند فرستاد تا او كار حفر قبر آن حضرت را به عهده گيرد و در همان اتاقى كه پيغمبر از دنيا رفته بود قبرى حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند. و چون هنگام دفن شد انصار مدينه از پشت خانه صدا زدند: يا على براى خدا حق ما را نيز در اين روز فراموش نكن و اجازه بده تا يكى از ما نيز در دفن رسول خدا شركت جويد و ما نيز از اين افتخار سهم و نصيبى ببريم. على (ع) اجازه داد اوس بن خولى- كه يكى از شركت كنندگان در جنگ بدر و از بزرگان قبيله بنىعوف بود- در مراسم دفن آن حضرت شركت جويد و چون اوس بن خولى به داخل خانه آمد على (ع) بدو فرمود
:
- تو در ميان قبر برو، و على (ع) جنازهى رسول خدا (ص) را برداشته بر دست او نهاد و اوس جنازه را در قبر نهاد و چون روى زمين قبر قرار گرفت بدو فرمود: اكنون بيرون آى، سپس خود اميرالمؤمنين (ع) داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونهى مبارك رسول خدا را روى خاك نهاد و لحد چيده خاك روى قبر ريختند و بدين ترتيب با يك دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا (ص) را در خاك دفن كردند.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

مشاهدات عايشه در آخرين لحظات عمر پيامبر

 

عن عائشة ان رسولاللَّه (ص) دعا فاطمة ابنته فسارها فبكت، ثم سارها فضحكت، فقالت عائشة: فقلت لفاطمة: ما هذالذى سارك به رسوله اللَّه (ص) فبكيت ثم سارك فضحكت؟ قالت: سارنى فاخبرنى بموته فبكيت، ثم سارنى فاخبرنى انى اول من يتبعه من اهله فضحكت و فى رواية اخرى: ثم سارنى ثانية و اخبرنى انى سيدة نساء اهل الجنة فضحكت.(1)
عايشه مىگويد: رسول خدا در ساعات آخر عمرش حضرت فاطمه را به حضورش فراخواند و لحظاتى به نجوا و صحبت محرمانه پرداخت، من از دور ديدم كه فاطمه عليهاالسلام نخست گريه كرد و سپس خنديد. من از اين كار تعجب كرده و از دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله پرسيدم: يا فاطمه! با پيامبر خدا چه صحبتى كرديد كه اول گريه كردى و سپس خنديدى؟ او از فاش كردن موضوع مذاكره خوددارى كرد، ولى پس از رحلت پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله چون از وى دوباره خواستم كه آن را بگويد، فرمودند: پدرم در مرحلهى نخست، از رحلت خود به من خبر داد و لذا گريه كردم، ولى سپس به من فرمود: اولين كسى كه از خانوادهام به من ملحق مىشود تو هستى و لذا خنده نمودم. و در يك روايت ديگر فرمودند: تو سيده و سرور زنان اهل بهشتى و از اين جهت خوشحال شدم.

1ـ صحيح مسليم، ج 16 به شرح نووى، ص 5- 6 و با مختصر تفاوتى كامل ابناثير، ج 2، ص 323.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

آخرين لحظات عمر پيامبر و حالات حضرت زهرا

اضطراب و دلهره سراسر «مدينه» را فراگرفته بود. ياران پيامبر با ديدگانى اشكبار، و دلهائى آكنده از اندوه دور خانهى پيامبر گرد آمده بودند، تا از سرانجام بيمارى پيامبر آگاه شوند.
گزارشهائى كه از داخل خانه به بيرون مىرسيد، از وخامت وضع مزاجى آن حضرت حكايت مىكرد؛ و هر نوع اميد به بهبودى را از بين مىبرد و مطمئن مىساخت كه جز ساعاتى چند، از آخرين شعلههاى نشاط زندگى پيامبر باقى نمانده است
.
گروهى از ياران آن حضرت علاقمند بودند كه از نزديك رهبر عاليقدر خود را زيارت كنند، ولى وخامت وضع پيامبر اجازه نمىداد در اطاقى كه وى در آن بسترى گرديده بود؛ جز اهلبيت وى، كسى رفت و آمد كند
.
دختر گرامى و يگانه يادگار پيامبر، فاطمه (ع)، در كنار بستر پدر نشسته بود، و بر چهرهى نورانى او نظاره مىكرد. او مشاهده مىنمود كه عرق مرگ، بسان دانههاى مرواريد، از پيشانى و صورت پدرش سرازير مىگردد. زهرا (ع)، با قلبى فشرده و ديدگانى پر از اشك و گلوى گرفته، شعر زير را كه از سرودههاى ابوطالب درباره پيامبر عاليقدر بود، زمزمه مىكرد و مىگفت
:
شعر

وابيض يستسقى الغمام بوجهه - ثمال ايتامى عصمة للارامل
چهرهى روشنى كه به احترام آن، باران از ابر درخواست مىشود، شخصيتى كه پناهگاه يتيمان و نگهبانان بيوه زنان است
.
در اين هنگام، پيامبر ديدگان خود را گشود، و با صداى آهسته به دختر خود فرمود: اين شعرى است كه ابوطالب دربارهى من سروده است؛ ولى شايسته است به جاى آن، آيهى زير را تلاوت نمائيد: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من يتقلب على عقبيه فلن يضر اللَّه شيئا و سيجزى الشاكرين»: (1) محمد پيامبر خدا است و پيش از او پيامبرانى آمدهاند و رفتهاند. آيا هرگاه او فوت كند و يا كشته شود، به آئين گذشتگان خود بازمىگرديد؟ هركس به آئين گذشتگان خود بازگردد خدا را ضرر نمىرساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش مىدهد.(2
)
پيامبر با دختر خود سخن مىگويد
:
تجربه نشان مىدهد كه عواطف در شخصيتهاى بزرگ، بر اثر تراكم افكار و فعاليتهاى زياد، نسبت به فرزندان خود كمفروغ مىگردد. زيرا اهداف بزرگ و افكار جهانى آنچنان آنان را به خود مشغول مىسازد كه ديگر عاطفه و علاقه به فرزندان، مجالى براى بروز و ظهور نمىيابد؛ ولى شخصيتهاى بزرگ معنوى و روحانى از اين قاعده مستثنى هستند. آنان با داشتن بزرگترين اهداف و ايدههاى جهانى و مشاغل روزافزون، روح وسيع و روان بزرگى دارند، كه گرايش به يك قست، آنها را از قسمت ديگر بازنمىدارد
.
علاقهى پيامبر به يگانه فرزند خود، از عاليترين تجلى عواطف انسانى بود تا آنجا كه پيامبر هيچگاه بدون وداع با دختر خود، مسافرت نمىكرد و هنگام مراجعت از سفر قبل از همه به ديدن او مىشتافت. در برابر همسران خود، از وى احترام شايستهاى به عمل مىآورد، و به ياران خود مىفرمود
:
«فاطمه پارهى تن من است. خشنودى وى خشنودى من، و خشم او خشم من است». (3) ديدار زهرا، او را به ياد پاكترين و عطوفترين زنان جهان، «خديجه» مىانداخت كه در راه هدف مقدس شوهر، به سختيهاى عجيبى تن داد و ثروت و مكنت خود را در آن راه بذل نمود
.
در تمام روزهايى كه پيامبر بسترى بود، فاطمه «ع» در كنار بستر پيامبر نشسته و لحظهاى از او دور نمىشد. ناگاه پيامبر به دختر خود اشاره نمود كه با او سخن بگويد. دختر پيامبر قدرى خم شد و سر را نزديك پيامبر آورد. آنگاه پيامبر با او به طور آهسته سخن گفت. كسانى كه در كنار بستر پيامبر بودند، از حقيقت گفتگوى آنها آگاه نشدند. وقتى سخن پيامبر به پايان رسيد، زهرا سخت گريست و سيلاب اشك از ديدگان او جارى گرديد. ولى مقارن همين وضع، پيامبر بار ديگر به او اشاره نمود و آهسته با او سخن گفت. اين بار زهرا با چهرهاى باز و قيافهاى خندان و لبان پر تبسم سر برداشت. وجود اين دو حالت متضاد در وقت مقارن، حضرا را به تعجب واداشت. آنان از دختر پيامبر خواستند كه از حقيقت گفتار پيامبر آگاهشان سازد. زهرا فرمود: من راز رسول خدا را فاش نمىكنم
.
پس از درگذشت پيامبر، زهرا (ع) روى اصرار «عائشه»، آنان را از حقيقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: پدرم در نخستين بار مرا از مرگ خود مطلع نمود و اظهار كرد كه من از اين بيمارى بهبودى نمىيابم. براى همين جهت به من، گريه و ناله دست داد، ولى بار ديگر به من گفت كه تو نخستين كسى هستى كه از اهلبيت من، به من ملحق مىشوى. اين خبر به من نشاط و سرور بخشيد، فهميدم كه پس از اندكى به پدر ملحق مىگردم. (4
)
در آخرين لحظههاى زندگى، چشمان خود را باز كرد و گفت: برادرم را صدا بزنيد تا بيايد در كنار بستر من بنشيند. همه فهميدند مقصودش على است. على در كنار بستر وى نشست، ولى احساس كرد كه پيامبر مىخواهد از بستر برخيزد. على پيامبر را از بستر بلند نمود و به سينهى خود تكيه داد. (5
)
چيزى نگذشت كه علائم احتضار، در وجود شريف او پديد آمد. شخصى از ابنعباس پرسيد، پيامبر در آغوش چه كسى جان سپرد. ابنعباس گفت: پيامبر گرامى در حالى كه سر او در آغوش على بود، جان سپرد. همان شخص افزود كه عايشه مدعى است كه سر پيامبر بر سينهى او بود كه جان سپرد. ابنعباس گفتهى او را تكذيب كرد و گفت: پيامبر در آغوش على جان داد. و على و برادر، من، فضل او را غسل دادند. (6
)
امير مؤمنان، در يكى از خطبههاى خود به اين مطلب تصريح كرده مىفرمايد
:
«و لقد قبض رسولاللَّه و ان رأسه لعلى صدري... و لقد وليت غسله والملائكة اعواني». (7
)
پيامبر در حالى كه سر او بر سينهى من بود، قبض روح شد. من او را در حالى كه فرشتگان مرا يارى و كمك مىكردند، غسل دادم
.
گروهى از محدثان نقل مىكنند كه آخرين جملهاى كه پيامبر در آخرين لحظات زندگى خود فرمود، جملهى «لا، مع الرفيق الاعلى» بوده است. گويا فرشتهى وحى او را در موقع قبض روح مخير ساخته است كه بهبودى يابد و بار ديگر به اين جهان بازگردد؛ و يا پيك الهى رسانيده است كه مىخواهد به سراى ديگر بشتابد و با كسانى كه در آيهى زير به آنها اشاره شده، بسر ببرد. «فأولئك مع الذين أنعم اللَّه عليهم من النبيين والصديقين والشهداء والصالحين و حسن أولئك رفيقاً»: (8)آنان با كسانى هستند كه خداوند به آنها نعمت بخشيده؛ از پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان، و اينها چه نيكو دوستان و رفيقانى هستند. پيامبر اين جمله را فرمود و ديدگان و لبهاى وى روى هم افتاد. (9)

1ـ سورهى آلعمران/ 144.
2ـ «ارشاد»/ 98
.
3ـ «صحيح بخارى»، ج 5/ 21
.
4ـ «طبقات ابنسعد»، ج 2/ 247؛ «كامل»، ج 2/ 219
.
5ـ «طبقات ابنسعد»، ج 2/ 247، «كامل»، ج 2/ 263
.
6ـ «طبقات»، ج 2/ 263
.
7ـ نهجالبلاغه
.
8ـ «اعلامالورى»/ 83
.
9ـ سورهى نساء/ 69.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

حضور حضرت زهرا در حجةالوداع و غديرخم

جنب و جوش فوقالعادهاى كه «مدينه» را در كام خود فروبرده بود، به اين خاطر بود كه پيامبر عاليقدر اسلام صلى اللَّه عليه و آله و سلم اعلام داشت مىخواهد حج وداع انجام دهد. خبر انجام آخرين حج پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مردم شهر را به تحرك و رفت و آمدهاى شتابآميزى واداشت و قبايل و چادرنشينهاى اطراف را هم تا آنجا كه از اين دعوت اطلاع يافته بودند، به داخل شهر كشاند. مدينه شاهد روزهاى شادى و شكوهمندى بود.
آنان كه دعوت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم را دريافت كرده بودند، از شهرها و نقاط مختلف بلاد اسلامى و حجاز دسته دسته به «مدينه» شتافته و آنگاه كه با شهر انباشته از جمعيت روبهرو شدند، در اطراف شهر چادر زدند و اسكان يافتند تا در مراسم حج در كنار رسول خدا شركت جسته و مناسك حج را از فرستاده خدا آموخته و عملى گردانند
.
دوشنبه پنجم ذيقعده سال دهم هجرت است، بيست و سه سال از رسالت پيامبر گذشته و حضرتش در بهار شصت و سومين سال زندگى خود قرار دارد. او در مدينه غسل انجام داد، دو قطعه پارچه ساده را به عنوان لباس به تن پوشاند و در حالى كه محاسن را شانه زده و بدن را خوشبو نموده، و چون نگينى درخشان در ميان اعضاء خانواده، ياران مهاجر و انصار و ديگر مسلمانان قدم برمىداشت، ميدنه را ترك گفت
.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نماز ظهر را در مسجد مدينه به جماعت برگزار كرد، اما نماز عصر را در مسجد «شجره» كه آن روز تا شهر ده كيلومتر فاصله داشت، به جاى آورد و در حالى كه جامههاى احرام را به تن كرده بود، از جلو ياران و همراهان كه تعداد آنان به نود يا يكصد و بيست و چهار هزار تن مىرسيد، (1) بيابان سوزان حجاز را لبيكگويان به شوق ديدار كعبه پيش گرفتند
.
آهنگ درهم پيچيدهى زنگهاى شترهايى كه كاروانيان را حركت مىدهند، در سكوت شب صحرا، آواى دلارامى را پديد آورده است. ماه، در شبهاى اوائل ماه، زود به آغوش غروب مىخرامد و شب را در سكوت مطلقى فرومىبرد تا «شيران روز» كه اكنون «راهبان شب» گرديدهاند با نور ضمير خويش به اوراق كتاب هستى بنگرند و زمزمه شبانه آنان را از خاك به افلاك اوج گيرد
.
كاروان حج به پيشوايى محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم راه مكه را ادامه مى دهد. زمينهاى ريگزار و خاموش حجاز زير پاى هزاران مرد و زن كه لبيك آنان به طور بىسابقهاى فضا را پر كرده است، مىلرزد و راهيان اين سفر تاريخى، ضمن اينكه در هر منزلگاهى براى استراحت و خوردن غذا توقفى دارند، به راه ادامه مىدهند
.
فاصله مدينه تا مكه حدود نود فرسنگ است، كاروانها به طور معمول اين فاصله را ده روز مىپيمودند. اين كاروان عظيم هم، در حالى كه دوشنبه از مدينه بيرون آمده، پس از پنج روز راهپيمائى صبحگاه پنجشنبه روز ششم به «ابواء» رسيد. سرزمين «ابواء» براى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم حساب ديگرى دارد، بوى ديگرى مىدهد. آن زمين سالها قبل «آمنه» مادر محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم را در آغوش پنهان ساخته و اكنون رسول خدا بر تربت مادر رسيده و با چند قطره اشك مزار مادر را شستشو مىدهد، و اندكى بيش از ساير منازل، اقامت مىكند تا مهر مادر را پاس دارد. پيامبر دوست مىدارد اندكى بيشتر هم بر مزار مادر توقف كند، اما رسالت عظيمتر حج، اين فرصت را از او مىگيرد، و ناچار از آن منزل حركت مىكند و همچنان اين سالار بزرگ بر هدايت همراهان به راه شبانهروزى ادامه مىدهد
.
كاروان عظيم حج هزاران نفرى رسول خدا كه فاطمه اطهر عليهاالسلام، همسران پيامبر، اسماء دختر عميس و زنان ديگرى در آن حضور دارند، فرسنگها راه را پشت سر گذاشت. در حالى كه شترانى را هم براى قربانى از مدينه همراه خود آورده بودند. آنها خسته و فرسوده به نظر مىرسيدند، پس از عبور از سرزمين «جحفه» شب يكشنبه، چهارم ذيحجه، در منزلگاه «ذىطوى» كه در نزديكى مكه قرار داشت، توقفى كردند و پس از اداى نماز صبح همان روز، از گردنه «كواء» وارد مكه شدند، از درب «بنىشيبه» به مسجدالحرام آمدند و به اعمال حج پرداختند. (2
)
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم و كاروان همراه، طواف كردند، نماز خواندند، سعى صفا و مروه انجام دادند، از زمزم نوشيدند، دعاى فراوانى سر دادند و به اين ترتيب اعمال عمره آنان تازه پايان يافته بود كه على عليهالسلام هم پس از مأموريت «يمن» براى شركت در مراسم حج رسول خدا، كه از آن با اطلاع بود، خود را به مكه رسانيد و پس از انجام اعمال به ملاقات رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم و فاطمه عليهاالسلام شتافت. (3
)
اين كاروان از روز يكشنبه تا پنجشنبه هشتم ذيحجه به مدت چهار روز در مكه توقف داشت، بعد از ظهر همان روز، كه «يوم ترويه» نام دارد افراد، در حالى كه غسل كرده و لباس احرام به تن پوشيده بودند، براى اعمال حج روانه سرزمين «منى» شدند و پس از توقف در «منى» صبح روز نهم ذيحجه، به بيابان عرفات وارد گرديدند. (4
)
سخنرانى پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در عرفات، يك منشور عميق اعتقادى، اخلاقى، حقوقى و سياسى است. كه آن را شمرده شمرده ايراد مىفرموده، گاهى توقفى مىكرده و حتى براى اينكه همه هزاران مخاطب، همه مطالب را بشنوند «ربيعة بن امية بن خلف» گفتار او را با صداى بلند و به طور شمرده براى ديگران تكرار مىكرد
.
فرازهائى از آن خطابه مهم به اين ترتيب است
:
- اى مردم! به سخن من درست گوش فرادهيد، شايد بعد از اين، در اين مكان ديگر مرا نبينيد و آخرين ديدار من با شما در اين مكان باشد
!
- اى مردم! شما مىدانيد، اين سرزمين، اين ماه و اين روز، همه محترمند، و خداوند هم جان و مال همگان را محترم شمرده و هيچكس حق تجاوز به مال و جان كسى را ندارد
.
- اى مردم! درباره رعايت حق زنان به شما سفارش مىكنم، آنان امانتهاى الهى در دست شما مىباشند، از آنان كامجوئى مىكنيد، خداوند آنان را براى شما حلال گردانيده، و درباره لباس و خوراك و خوشرفتارى نسبت به آنان نبايد هيچ گونه مسامحهاى داشته باشيد
.
- اى مردم! مسلمان برادر مسلمان است و هرگز نبايد درباره او غيبت و حيله و خيانت روا دارد و در جان و مال او تجاوز نمايد
.
- اى مردم! مبادا بعد از من راه كفر و گمراهى را پيش گيريد و به راه اختلاف و سرگردانى روى آوريد، زيرا من براى پس از خود، دو يادگار به جاى مىگذارم كه اگر بدان پناه بريد هرگز گمراه نخواهيد شد
.
آن دو يادگار: كتاب خداوند و عترت من كه اهلبيتم مىباشند، هستند. (5
)
بارى، سخنرانى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در عرفات پايان يافت، در طى آن دوازده بار اللهم اشهد گفت و خداوند را در آن سرزمين مقدس به گواهى خواند و در فاصلههاى سخن، كه «ربيعه» آن را جمله جمله به گوش افراد مىرسانيد، در جواب رسول خدا، كه مىفرمود: «الاهل بلنت؟ آيا من رسالت خود را انجام دادم؟» هزاران مرد و زن مسلمان حاضر در صحراى عرفات، سخنان و انجام رسالت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم را تأييد كردند و پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم سفارش كرد، اين مطالب را افراد حاضر وقتى به شهر و ديار خود برگشتند ديگران هم برسانند. (6
)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام زمان و ياد مادر

حضرت ولى عصر- عجلاللَّه تعالى فرجه الشريف- در طول عمرش بيش از ساير ائمه مظلوميت مادر را ياد مىكند و روزى كه ظهور مىكند، به مدينه مىآيد و نالهها و استغاثههاى فاطمه عليهاالسلام را متذكر مىگردد و مىگويد: اى مادر! امروز از قاتلانت انتقام مىگيرم و آنان را به سزاى اعمالشان مىرسانم. آنگاه به سراغ قبر قاتلان او آيد و با اذن خدا آن دو را زنده مىكند و سؤال كند: به چه جرمى مادرم را مصدوم و مجروح كرديد؟ بچهاش را كشتيد؟ خانهاش را مورد تهاجم قرار داديد؟ سپس با شمشيرى كه در دست داد آنان را به قتل مىرساند و جسدشان را به آتش مىكشد و خاكسترشان را بر باد مىدهد.... (1)
آرى دل نازنين امام زمان عليهالسلام هرگز از ياد غمها و غصههاى مادر بزرگوارش فاطمه عليهاالسلام آرام نمىگيرد و مصائب او را فراموش نمىكند، زيرا فاطمه عليهاالسلام حجت و اسوهى ائمه خوانده شده است، و در عمر كوتاهش شديدترين و دردناكترين مصيبتها را پشت سر گذاشته است
.
يك حديث شريف از توقيع مبارك آقا امام زمان عليهالسلام در مورد مادرش فاطمه عليهاالسلام مىفرمايد
:
و فى ابنة رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله لى اسوة حسنة. (2
)
در حالات و رفتار فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله، براى من سرمشق خوبى وجود دارد
.
اين حديث، فاطمهى زهرا عليهاالسلام را اسوه و الگو براى امام زمان عليهالسلام نقل مىكند و مىرساند كه فاطمه عليهاالسلام نقش رهبرى دارد و ائمهى اطهار عليهمالسلام از او سرمشق مىگيرند
.
حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام نيز با تعبير كلىتر مىفرمايند
:
نحن حجة اللَّه على الخلق، و فاطمة حجة علينا. (3
)
ما براى تمام مخلوقات حجت هستيم و فاطمه عليهاالسلام مادرمان حجت ما مىباشد
.
اين حديث نيز ضمن ياد امام حسن عسكرى از مادرش، آن حضرت را پيشواى ائمه ذكر مىكند و بالاخره حضرت امام باقر عليهالسلام در يك حديث فوقالعاده و عرفانى مىفرمايند: اطاعت فاطمه عليهاالسلام براى تمام مخلوقات عالم از جن و انس و پرندگان و حيوانات، حتى براى انبيا و ملائكه واجب گرديده است
.
(لقد كانت عليهاالسلام مفروضة الطاعة على جميع من خلق اللّه من الجنّ والانس والطّير والوحش والانبياء والملائكة) (4
)
اين اطاعت اگر چه تكوينى است نه تشريعى، ولى عظمت فاطمه عليهاالسلام را به ساير مخلوقات جهان حتّى انبياى پيشين در بر دارد.

1 ـ بحارالانوار، ج 52، ص 386.
2 ـ غيبة شيخ طوسى، ص 173، چاپ نجف
.
3 ـ تفسير اطيب البيان، ج 13، ص 235
.
4 ـ عوالم، ج 11، ص 190.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام حسن عسكرى و ياد مادر

 

امام حسن عسكرى (ع) يازدهمين پيشواى راستين جهان اسلام همواره قلبى سرشار از ياد و مهر مادر داشت و در هر فرصتى عشق و علاقهى خود را نسبت به آن بزرگوار بيان مىفرمود. ابن شهرآشوب، صاحب «مناقب» در كتاب خود از «ابىهاشم» و او از امام حسن عسكرى (ع) نقل مىكند «كه روزى خطاب به حاضران فرمودند: آيا مىدانيد كه مادرم فاطمه (ع) چرا «زهراء» (يعنى درخشندهرو) ناميده شدند؟
حاضران عرض كردند: چه بهتر كه خودتان بفرماييد
.
امام در توضيح آن نام زيبا فرمودند: چون صورت مادرم در روز همانند خورشيد، و هنگام غروب همچون ماه و در دل شبها چونان ستارگان آسمان بر جدم على (ع) پرتوافكن و تابان بود، از اين جهت او را زهرا و درخشندهرو ناميدند». (1)

1 ـ جلاءالعيون، ج 1، ص 128.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام هادى و ياد مادر

امام هادى (ع) دهمين اختر تابان آسمان ولايت و امامت و پيشواى راستين جهان اسلام نيز علاقه و ارادت خاصى نسبت به ساحت مقدس مادرش زهرا (ع) داشت.
امام معصوم، اين علاقه و ارادت را، بارها و بارها ضمن گفتگوها و مباحثاتى كه با ملحدين و زنادقه و ديگر گروههاى مخالف مكتب اهلبيت (ع) داشته است، با زيباترين بيان و رساترين كلام اظهار كرده و همواره به وجود گرامىاش و خاندان اهلبيت (ع) افتخار نموده است
.
در ميان دعاها و تعليمات عاليهى آن بزرگوار، جامعتر و گوياتر از «زيارت جامعه» را، كه از تعليمات زيبا و عميق آن حضرت است پيدا نكرديم. امام معصوم، ارادت و علاقهى خاص خويش را نسبت به مادرش زهرا (ع) و اهلبيت مطهر، و خاندان پاك رسالت و مهبط نزول وحى، در همان زيارت جامعه بارها ابراز داشته و طى همين دعاى باشكوه فرموده است
:
«سلام و درود بر شما باد، اى خاندان نبوت و رسالت
.
سلام و درود بر شما باد، اى مراكز رفت و آمد و فرشتگان آسمانى و اى محل نزول وحى الهى
.
سلام و درود بر شما باد، اى پيشوايان ملل و عناصر نيكوكار و سياستمداران پاك و تدبيرورزان امور مردم
.
سلام و درود بر شما باد، اى كليدهاى ايمان و امناى رحمان و عصارهى پيامبران

سلام و درود بر شما باد، اى مراكز معرفت و شناخت خدا، و معادن حكمت الهى و رازداران اسرار بزرگ

سلام و درود بر شما باد، اى حاملان كتاب خدا، و اوصياى پيامبر، و ذريهى نسل رسول خدا، و رحمت و بركات الهى بر شما باد».

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام جوادالائمه و ياد مادر

امام جواد (ع)، فرزند برومند پدرى بزرگوار چون امام رضا (ع) است و در مكتب تربيتى او پرورش يافته، و طبيعى است كه عشق و علاقه به مادر عزيز را نيز از چنان پدرى آموخته و به ارث برده باشد. آرى شور شفيقانه و مهر خالصانهى امام جواد (ع) نسبت به مادرش نيز همواره شعلههايى سركش داشته و ورد زبانها بوده است.
در بيان اين شور عشق و گرماى مهر و عاطفت، گرچه سخن بسيار گفته شده است، اما براى نمونه كافى است به حديث كوتاهى كه صاحب سفينةالبحار نقل كرده است توجه و بسنده كنيم. در آن حديث آمده است: «امام جواد هر روز، موقع زوال روشنايى آفتاب، به مسجد نبى اكرم (ص) در مدينه مىآمد و صلوات و درود بر پيامبر اسلام مىفرستاد و مشام جان خويش را از ياد جد بزرگوارش معطر مىساخت
.
سپس به سراغ خانه و محل زندگى مادرش فاطمهى زهرا (ع) كه در همان نزديكى و جوار قبر پيامبر است مىرفت. با سرى پرشور و قلبى پر تپش، و در نهايت ادب و احترام، ابتدا كفشها را از پا درمىآورد و آنگاه با جان و دلى سرشار از شور و اشتياق و عشق، وارد آن خانهى كوچك و پرنور مىشد و در آنجا نماز و دعا مىخواند و دقايقى طولانى، در حالت شور و جذبهى روحانى به سر مىبرد
».
براى درك شدت اين مهر و علاقه بايد دانست كه هرگز ديده نشد، حتى براى يكبار هم، كه امام به مسجد نبوى برود ولى سراغ مادرش را نگيرد، و يا بدون راز و نياز با روح قدسى آن بزرگوار به خانهى خود برگردد
.
و باز براى پيگرى و بيان گوشهى ديگرى از اين علاقه و ارادت امام نسبت به مادر عزيزش، كافى است كه داستان ازدواج آن حضرت را در نظر گرفت، به جوانب آن نظر افكند
.
در بررسى چگونگى ازدواج امام جواد (ع)، بيش از پيش متوجه مىشويم كه وى چه احترام و فضيلتى براى مادرش قاتل بوده و چگونه برترى و والايى مادر عزيز را، از هر جهت در نظر داشته است. مىدانيم كه امام جواد (ع)، داماد خليفهى وقت مأمون عباسى شده بود. لذا در وصلت او با «أمّفضل» دختر خليفه، كه از خاندانى مرفّه و پرتجمل بود، انتظار مىرفت كه هزاران درهم و دينار از طرف پدر عروس در آن محفل عروسى خرج شود، و طبق آنگونه مراسم، مهريه و كابين نيز به تناسب ثروت و امكانات پدر عروس، بسيار چشمگير باشد و قوس تصاعدى طى كند و با ارقام درشت رقم زده شود
.
ولى امام جواد (ع) به خاطر علاقه و احترام و فضيلت فراوانى كه براى مادرش قائل بود، حاضر نشد مهريهى همسرش بيش از پانصد درهم- كه همان مهريهى مادرش زهرا (ع) بود- تعيين گردد
.
چون او هرگز حاضر نبود مهريهى همسرش از مهريهى مادر ارجمندش زهرا (ع) فزونى گيرد و يك نوع برترى و فزونى تلقى گردد.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام رضا و ياد مادر

امام رضا ثامنالائمه (ع) نيز همچون ديگر فرزندان زهراى اطهر (ع) و سلالهى پاك پيامبر، علاقه شورانگيز و احترام خاص و اخلاصآميزى نسبت به ساحت مقدس مادرش زهرا (ع) داشت. همواره و در هر فرصتى، از آن بانوى بانوان بهشتى، تجليل و تكريم به عمل مىآورد و با اعتزاز و افتخار نام عزيزش را بر زبان جارى مىساخت. شدت اين شور و علاقه به حدى بود كه مخالفان و بدخواهان نيز به وسعت آن پى برده بودند و سعى داشتند كه از اين راه، با امام وارد مذاكره و گفتگو شوند به اين ترتيب براى نيل به مقاصد خود، رضايت و خشنودى امام را جلب كنند و دل امام را با خود نرم سازند.
روزى امام رضا (ع) با فرزند دلبندش جوادالائمه نشسته بود و مأمون عباسى نيز در محضر آن دو بزرگوار حضور داشت. آن روز امام (ع) حديثى را در مدح مادرش فاطمهى زهرا (ع) بازگو فرمود
.
مأمون نيز با شنيدن حديث، به سخن آمد و گفت: پدرم رشيد از پدرش مهدى، او هم از منصور، او هم از پدرش، و او هم از جدش «ابنعباس» روايت كرده است كه روزى ابنعباس خطاب به معاويه گفت: آيا مىدانى كه چرا فاطمه (ع)، فاطمه نامگذارى شده است؟ معاويه گفت: نمىدانم

ابنعباس گفت: بدان جهت به او فاطمه گفتند كه او و پيروانش از آتش دوزخ دور و محفوظ نگه داشته شدهاند. او گفت: اين سخن را من از رسول خدا (ص) شنيدم».(1
)
توضيح اين سخن نيز در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است كه فرمود: آنان كسانى هستند كه بتوانند با ايمان و توحيد و اخلاص به ملاقات پروردگار خود بشتابند و شيعه بودن و پيروى از فاطمه (ع) را عملاً به اثبات رسانند، نه آن كه فقط به زبان و در ظاهر خود را پيروان فاطمه بنامند.

1ـ بحارالانوار، ج 1، ص 60.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام موسى كاظم و ياد مادر

امام موسى بن جعفر (ع) هفتمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت، و قهرمان مبارزه و مقاومت و متحمل عمرى زندان و شكنجه و آزار در راه آئين و مذهب حق و حقيقت، نسبت به مادرش زهرا (ع) علاقهاى پرشور و عاشقانه و ارادتى شديد و خالصانه داشت.
امام معصوم همواره از مادر محبوبش و فداكاريها و مبارزات و ايثارگريها و مظلوميتش او ياد مىكرد و به ويژه مسألهى فدك- كه در مورد آن يكى از سياهترين صفحات تاريخ صدر اسلام توسط غاصبين حقوق اهلبيت به وجود آمد- هميشه مورد نظر و طرف توجه امام بود، كه با يادآورى و تشريح و تحليل ابعاد آن، حقايق مسلمى را دربارهى حقانيت خاندان رسالت فاش و بيان مىفرمود
.
داستانى كه ذيلاً نقل مىشود، گوشهاى از علاقهى شديد و ارتباط قلبى و معنوى امام را با مادر محبوبش نشان مىدهد؛ و همچنين آشكار مىسازد كه حقوق پايمال شدهى زهراى اطهر (ع) همواره موردنظر و توجه فرزندان گرامىاش قرار داشته، و آن بزرگواران پيوسته درصدد بازپس گرفتن و استيفاى حقوق مادر محبوب خويش بودهاند
.
ابتدا بايد بگوييم كه: مهدى عباسى خليفهى جائر و ظالم عهد امامت موسى بن جعفر (ع)، در اوايل حكومت غاصبانهى خويش، برخورد شديدى با امام معصوم (ع) نداشت. تنها يك بار در مدينه ملاقاتى با امام داشت كه طى آن، از محضر امام در مورد تحريم خمر و مسكرات كه معمولاً در دربار خلفاى عباسى مصرف مىشد- سؤالى مطرح ساخت. در آن ديدار، خليفهى نابكار، چنان پاسخ عميق و دقيق و عالمانه و قانعكنندهاى از امام دريافت داشت كه با وجود قلب سياه و انديشهى تباه خود، باز هم نتوانست اعجاب و شگفتى خود را مخفى نگه دارد و علم وافر و عميق و دانش عظيم و وافر امام را مورد تأييد و تصديق قرار ندهد
.
بار دوم، ملاقات مهدى عباسى و امام معصوم (ع)، هنگامى صورت گرفت كه ظاهراً مهدى درصدد رد مظالم پدرش منصور برآمده بود. يعنى ظاهراً مىخواست اموالى را كه توسط منصور، از امام صادق (ع) ضبط و تصرف شده بود، به فرزند بزرگوارش امام موسى بن جعفر (ع) برگرداند. لذا در آن ملاقات از امام پرسيد: حدود فدكى كه از مادرتان فاطمه غصب شده چقدر و چگونه است و حد و مرز آن چيست؟ حدود آن را برايم مشخص كنيد تا به شما بازش گردانم
.
امام در پاسخ مهدى، حد و مرزى را براى فدك تعيين كرد كه درست با وسعت امپراطورى مسلمين در عهد خلافت مهدى مطابقت مىكرد به اين ترتيب كه امام فرمود
:
پس تو مىخواهى حد و مرز فدك را بدانى؟ گوش كن تا برايت بگويم
...
يك سمت آن، كوه احد؛

سمت ديگرش، عريش مصر؛

مرز سوّم آن، درياى احمر؛

و مرز چهارمش، دومةالجندل
...
مهدى در پى بيانات امام، با تغير و پريشانى گفت: آيا همهى اينها كه گفتى حدود فدك است؟

امام فرمود: آرى، همهى اين سرزمينها از مناطقى است كه با لشكركشى و جنگ بازستانده نشده است
.
مهدى از آن روز كينه و دشمنى امام را بر دل گرفت و درصدد نابودى آن حضرت برآمد، زيرا خطر را بالاى سر خود احساس كرد. او آن روز متوجه شد كه هدف امام، فقط بيان حدود فدك خالى و بازپس گرفتن آن نيست؛ بلكه مراد و منظور اصلى بازستاندن حكومت و خلافت است كه به زور و عنف از خاندان رسالت گرفته شده و چيزى جز غصب حقوق اهلبيت (ع) نبوده است. او فهميد كه هنوز فرزندان على (ع) و زهرا، حق خود را فراموش نكردهاند و با تمام قوا درصدد استيفاى آن هستند، لذا تنها فدك را نمىخواهند، بلكه مىخواهند حكومت ظلم و جور و فساد را از بيخ و بن براندازند
.
آنگاه مهدى در پاسخ امام گفت: اينها كه گفتى خيلى زياد است». (1
)
و البته چنان كه معلوم است، هرگز حقوق اهلبيت عصمت و طهارت را بازپس نداد، سهل است؛ كه از آن پس با تمام قوا درصدد ايذا و آزار و نابودى امام (ع) برآمد و اين هدف شوم را تا سرحد شهادت امام بزرگوار نيز دنبال كرد. 1 ـ كافى، ج 1، سيرةالائمه، ص 123.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام صادق و ياد مادر

علاوه بر رسول خدا و اميرالمؤمنين و حسنين عليهمالسلام كه زندگى روزمره و مستقيم با حضرت فاطمه عليهاالسلام داشتهاند و از او پيش از وفات و بعد از آن بسيار ياد مىكردند، ساير ائمه نيز در فرصتهاى مختلف به تناسب، از او ياد مىنمودند.
ابوبصير مىگويد: روزى صحبت فاطمه عليهاالسلام در ميان بود، حضرت امام صادق عليهالسلام پس از ذكر تاريخ وفات آن بانو، فرمودند: مادرم فاطمه عليهاالسلام در اثر ضربت قنفذ (غلام خليفه دوم) از دنيا رفت، كه به امر اربابش به فاطمه عليهاالسلام زد و آن حضرت بچهاش را سقط كرده و شديداً مريض شد و سپس وفات نمود. (و كان سبب وفاتها ان قنفذاً مولى عمر لكزها بنعل السّيف بامره فاسقطت محسنا و مرضت من ذلك مرضا شديدا...) (1
)
و همچنين سكونى (از علماى بزرگ اهل سنت) در عصر آن حضرت مىگويد: من وارد محضر امام صادق شدم، قيافهام گرفته و محزون بود. حضرت از علت آن پرسيد. جواب دادم: خداوند دخترى برايم داد. حضرت فرمودند: يا سكونى! سنگينى آن بر زمين و روزيش با خداست، او عمر خودش را مىكند و از روزى خويش مىخورد (تو چرا ناراحتى؟) سپس فرمود: اسم او را چه گذاشتى؟ گفتم: فاطمه! امام چون نام فاطمه عليهاالسلام را شنيد سه بار فرمود: آه، آه، آه، گويا با شنيدن اين نام تمام مصائب و مظلوميتهاى مادر را تداعى كرد و لذا دست خويش را بر پيشانيش گذاشته و خطاب به من فرمود: چون نام او را فاطمه گذاشتهاى، مبادا بر وى ناسزا بگويى و يا او را لعن كنى و يا بزنى. (2)

1 ـ عوالم، ج 11، ج 504- بحار، ج 43، ص 170، ح 11.
2 ـ وسائلالشيعه، ج 15، ص 200، ح 1.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام باقر و ياد مادر

از عشق و علاقهى پنجمين پيشواى معصوم شيعيان، امام باقر عليهالسلام نسبت به مادر عزيز و بزرگوارش، داستانها و روايات بسيارى نقل شده كه در آنها تجليل آن حضرت از مادر محبوب و تجديد خاطره و بيان فضايل و مكارم والاى فاطمهى زهرا (ع) همواره تكرار و تأييد شده است.
در بيان شدت اين علاقه، ذكر يك نمونه را به عنوان مشتى از خروار و ذرهاى از بسيار، كافى مىدانم
:
در حديث آمده است كه امام باقر (ع) هرگاه كه گرفتار تب شديد مىگرديد و در بستر بيمارى مىافتاد، آب خنك طلب مىكرد. وقتى آب به دستش مىرسيد و جرعهاى چند از آن ميل مىكرد، لحظهاى از نوشيدن بازمىماند و سپس با صداى بلند، به حدى كه در بيرون خانه نيز شنيده شود، از ته دل مادرش زهرا (ع) را صدا مىكرد و مىفرمود: مادرم، فاطمه، اى دختر رسولاللَّه
!
و بدينگونه در آن لحظات سوز تب، نوعى تشفّى دل و مرهم غم و تسكين خاطر مىجست، و جان و روح خود را با نام زيباى محبوب و معشوق و مادر عزيز خود، عطرآگين و سكونآميز مىساخت. (1)

1 ـ سفينةالبحار، ج 2، ص374.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام سجاد و ياد مادر

امام زينالعابدين و فخرالساجدين، كه مادر بزرگوارش را از نزديك نديده اما پرتو وجود او را در تمام ابعاد زندگى خاندان جليلش به عيان دريافته و احساس كرده بود و مىدانست كه خود نيز از فروغ تربيت و شخصيت و قداست مادر عزيز بهرهها برده و نورها گرفته است، علاقهى شديد و پرشورى در مورد شناخت هرچه بهتر و دقيقتر و وسيعتر مادرش زهرا (ع) داشت. همواره در جستجوى آن بود كه دقايق و جزئيات بيشترى از زندگى مادر محبوبش را بداند تا آن را به عنوان بهترين نمونه و الگو براى بانوان و دوشيزگان مسلمان معرفى كند و روش زندگى و تربيت آن بانوى بىمانند را سرلوحهى مكتب تربيتى زن در جامعهى اسلامى قرار دهد، و همگان را به آموزش و انجام آن روشهاى والا تشويق و ترغيب نمايد.
از اين رو همواره در پى كشف اين دقايق، به سراغ كتاب مىرفت كه مادرش زهراى اطهر را از نزديك ديده، و با اخبار و گزارشهاى زندگى پرثمرش انس گرفته و بر جزئيات آن واقف بودند
.
امام سجاد (ع) روزى پاى صحبت اسماء دختر عميس، كه مدتى خدمتگزار خاندان رسالت بود و سعادت ديدار و همنشينى زهراى اطهر نصيبش شده بود، نشست. در آن روز، آن بانوى مؤمنه با شور و اشتياقى وافر، داستانى را اين چنين توصيف كرد
:
«روزى خدمت مادربزرگ شما زهرا (ع) نشسته بودم كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله از در، درآمد و وارد منزل شد. زهرا (ع) مادر گرامى شما، گردنبندى از طلا بر سينه داشت كه على (ع) آن را به تازگى از راه درآمد شخصى خويش براى همسرش خريدارى كرده و به آن سرور بانوان عالم هديه كرده بود
.
پيامبر اسلام، با توجه به شرايط زندگى آن روز، كه قدرت مسلمين رو به افزايش و زندگىشان رو به وسعت و راحت بود و دوران سختىها و مرارتها به پايان مىرسيد، از مشاهدهى آن گردنبند بر سينهى دختر گرامى خويش خوشحال شدند. ولى با اين حال، باز هم دختر خود را مورد خطاب قرار داده و فرمودند
:
دخترم، مبادا گفتارها و شعارهاى مردم كه با لحنى تجليلآميز مىگويند «فاطمه دختر رسولاللَّه است»، تو را مغرور سازد و تحت تأثير اين غرور واقع شوى و پوشش ستمگران و طاغوتها و جباران را بر تن كنى
!...
رسول خدا (ص) همين يك جمله را فرمودند و لحظاتى بعد، خانه را ترك گفتند و بيرون رفتند. به محض خروج ايشان فاطمهى زهرا (ع) فوراً گردنبند را پاره كرد و آن را از گردن فروكشيد و از خود دور ساخت و ديگر هرگز آنرا به كار نبرد. بلكه خيلى زود آن گردنبند را فروخت و با پول آن غلامى را از صاحبش خريد و در راه خدا آزادش كرد. اين خبر به گوش رسول خدا رسيد و باعث خرسندى فراوان حضرتش گرديد. چنانكه دخترش را بسيار دعا كرد و از اين عمل خير، ابراز رضايت فراوان فرمود و حتى با الفاظى همچون: چنين دخترى را قربان بروم «فداها ابوها»، از دختر عزيز خويش ذكر خير فرمود.» (1)

1 ـ جلاءالعيون، ج 1، ص 135. به نقل از صحيفةالرضا.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام حسين و ياد مادر

حضرت سيدالشهداء، سرور آزادگان و قافلهسالار كاروان جاويد شهداى حق و حقيقت، دومين فرزند او نيز، همچون برادر بزرگوارش قلبى مالامال از عشق و مهر مادر داشت. علاقه وافر و محبت بيكران آن حضرت، نسبت به ساحت قدس مادر بزرگوارش، يكى از شورانگيزترين فصلهاى كتاب عشق مادر و فرزندى است.
خود آن حضرت، بارها و بارها، اين عشق و علاقهى بيكران و اين پيوند قلبى و اخلاص شايان را، در طى سخنان گهربار و پيامها و اتمام حجتهاى شورانگيز و تاريخى و تاريخساز خويش بيان داشته و در اين مورد، فصلى درخشان در تاريخ اسلام براى شيفتگان حقايق و معارف اسلامى، به جاى نهاده است
.
يكى از بهترين نمونهها و نشانههاى اين علاقهى عميق امام حسين (ع) نسبت به مادر گرامىاش، تجديد خاطره و تجليل نام و ياد آن مادر يگانه در جريان انتخاب نام براى فرزندان دخترىاش جلوهگر مىشود. زيرا مىبينيم كه آن حضرت، چند تن از دختران خويش را، به ياد مادر عزيزش، «فاطمه» نامگذارى كرده است كه با صفتهايى چون كبرى، وسطى و صغرى تشخيص داده مىشدند. اين امر، خود حاكى از علاقهى مفرط و شدت محبت امام حسين (ع) نسبت به مادر عزيزش بوده است
.
شدت عشق و علاقهى سبطين پيامبر، امام حسن و امام حسين (ع) نسبت به مادر مقدسشان، به راستى كه از حد توصيف بيرون است. وجود آن مادر بزرگوار، براى آنان همه چيز بود، و در پرتو مهر و شاديها عميقتر و گستردهتر، و غمها و اندوهها كمرنگتر و قابل تحملتر مىشدند. چنان كه غم سنگين رحلت جد بزرگوارشان، رسول حق و رحمت را، هرچند كه بسيار عميق و دلشكن و طاقتفرسا بود، در سايهى وجود چنان مادر بىهمتايى، كمتر احساس مىكردند و تاب و توان تحمل چنان غمى را در كنار مادر خود به دست مىآوردند. زيرا آن دو فرزند دلبند، در هر حادثه و پيشامدى، بيشتر به دامن مهر مادر پناه برده، و بيشتر با او انس و الفت گرفته و دلخوش كرده بودند و پيوندى معنوى و قلبىشان هر روز محكمتر و ناگسستنىتر شده بود... تا وقتى كه آن حادثهى لرزاننده و دلسوز پيش آمد
...
آرى، شدت انس و علاقه و اخلاص آنان نسبت به مادر، در آن روز تلخ و سياه، در آن روز بغض و اشك، در روز غمآلود از دست دادن مادر عزيز، به اوج خود رسيد: هنگامى كه حالت احتضار مادر را احساس كردند، با وجود آن همه صبر و بردبارى و آن همه متانت و شكيبايى، باز نتوانستند آرام بگيرند و در آرامش بمانند. باز نتوانستند از بىتابى خوددارى كنند و خود را روى پيكر عطرآگين و در حال احتضار مادر نيفكنند و با سخنان گرم و پرشور، با گفتار مهرآميز و با صداى بغضآلود، مورد خطاب قرارش ندهند و شور و بىتابى و اندوه و درددل و سوز درون خود را بيان نكنند
...
در آن لحظات تلخ و غمآلود، تنها كوشش و فعاليت «اسماء» دختر عميس بود كه توانست آنان را از مادر جدا كند و به سراغ پدر گرامىشان على (ع) گسيل دارد، كه تفصيل آن در كتابهاى معتبر مقتل به صورتى مؤثر و پرسوز آمده است. (1
)
و از آن پس بود كه همواره نام و ياد فاطمهى زهرا (ع) بر زبان حسنين جارى و در دلهايشان پايدار بود
...
يكى از پرشورترين يادآوريهاى امام حسين (ع) از مادر عزيزش در لحظهى بسيار حساس و سرنوشتساز ايام حركت به سوى كربلا است. در آن هنگام كه لحظات مىرفتند تا عظيمترين حادثهى تاريخ خونبار اسلام را در تداوم توقفناپذير خويش ثبت كنند، امام حسين (ع) با شكيبايى و متانتى كه از چنان بزرگمرد جاودانهاى سزاوار و شايسته است، با تعبيرى بسيار زيبا و باشكوه از مادر عزيز ياد مىكند و با زيباترين و شايستهترين كلمات، طهارت و عصمت و عظمت مادر خويش را بيان مىدارد. آن جا كه مىفرمايد
:
«الا إن الدعى بن الدعى قد ركزنى بين اثنين، بين الذلة والسلة، هيهات منى الذلة يأبى اللَّه ذلك لنا و رسوله والمؤمنون و حجور طابت و طهرت». (2
)
(عبيداللَّه بن زياد، مرا بين دو امر، مخيّر ساخته است (كه يكى از آن دو را انتخاب كنم) يا تن به شمشير دهم و كشته شوم، يا ذلّت و زبونى را اختيار كنم و با او بيعت نمايم. ولى هرگز دامن ما به ذلت آلوده نخواهد شد. زيرا دامنهاى پاكى كه مرا تربيت كرده، همواره از پذيرش ذلت إبا و اجتناب دارد. من در دامن صديقه اطهر بار آمدهام، و از پستان فضيلت و شرف شير نوشيدهام. خانهى كوچك ما، كانون فضيلت و شخصيت بوده و هرگز زبونى و خوارى به آن راه پيدا نكرده است. من در دامنهايى تربيت شدهام كه عمرى با آزادگى و عزت و سربلندى زندگى كردهاند. آنان هرگز رضايت نمىدهند كه من زير بار ذلّت و پستى، و قبول بيعت از فردى فرومايه همچون يزيد بروم
...)
آرى، حتى در آن بحبوحهى مرگ و زندگى، در لحظاتى كه امام مىدانست تا لحظات تاريخى شهادت سرخ خويش و ياران و عزيزان خانوادهاش فاصلهى چندانى ندارد، باز به ياد مادر عزيز بود و افتخار مىكرد كه در چنان دامن پاكى تربيت يافته است
...
اين تذكارها و يادآوريها از تمام مواقف كربلا و عاشورا در رجزها و حماسهها، در شهادتها و بر سر شهداء بارها و بارها تكرار و يادآورى شده است.

1 ـ جلاءالعيون، ج 1، ص 219- كشفالغمه اردبيلى- و منابع ديگر.
2 ـ نفسالمهموم، ص 149.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

امام حسن و ياد مادر

حضرت امام حسن (ع) دومين امام و پيشواى معصوم شيعيان و نخستين فرزند او علاقه و محبت شورانگيز و عشق وافرى نسبت به مادر عزيزش فاطمهى زهرا (س) داشت. اين علاقه و محبت و ابعاد و نشانههاى آن را، در موارد متعددى از زندگى آن حضرت مىتوان نشان داد، كه مهمترين آنها اسناد و مكاتباتى است كه در ميان وى با معاويه يا استانداران و عمال و كارگزاران حكومتى او رد و بدل شده است.
در اين اسناد و نامهها، از زبان و قلم امام حسن (ع) بارها به وجود مادرى مانند زهراى اطهر استناد و افتخار شده، و امام معصوم وجود مبارك چنان مادر مقدسى را، دليل حقانيت راه و مرام خويش شمرده است و درستى و استوارى آن را اثبات نموده است
.
مرحوم سيد محسن جبل عاملى، در موسوعهى «اعيانالشيعه» به برخى از اين نامهها اشاره كرده است. امام در يكى از اين نامهها به صورت فشرده و مختصر به «زياد بن أبيه» فرماندار غاصب معاويه غاصب مىنويسد
:
«از حسن، فرزند فاطمه، به زياد فرزند سميّه! بدان كه رسول خدا (ص) فرمودند: فرزند متعلق به فراش و رختخواب پاك زناشويى است و نصيب زناكار (به جاى فرزند) سنگ است! والسلام»(1
)
اين نامه از يك حقيقت تاريخى پرده برمىدارد و براى پژوهندگان حقيقت، به ويژه مورخين حقيقتجو، سندى محكم و مسلم است و آن اين كه مسألهى روابط نامشروع سميّه، زن عبيداللَّه را افشاء مىسازد كه با ابوسفيان، آن منافق دغلباز و حيلهباز، روابط زشت و نادرستى داشته است
.
نامهى مزبور، پس از اهانتها و جسارتها و گستاخىهاى بىشرمانه، و هرزهدرايىها و ياوهگويىهاى مكررى كه از سوى «زياد» نسبت به ساحت مقدس و شامخ امام حسن (ع) روا داشته شده بود، نگاشته شده و حقيقت ذات و نهاد آن هرزهگوى هتاك را فاش ساخته و به تاريخ سپرده است
.
علاوه بر اين اسناد و مكاتبات، امام حسن (ع) بارها در مقام محاجه با معاويه، به اصالت نسبت و پاكى گوهر، و طهارت و قداست مادر بزرگوار خويش استناد كرده است. و اين امر حاكى از عمق نفوذ عظمت مادر، و تأثير عميق مقام شامخ آن وجود گرامى، در قلب و روح فرزند دلبندش امام حسن مجتبى (ع) است. دامنهى اين نفوذ و تأثير تا بدانجا گسترده بود كه امام بزرگوار، نه تنها در تمام طول زندگى پاك و پرثمرش، همواره به يادآور مادر و از بزرگىها و قداست و عصمت او ياد مىكرد و حقايق ارزندهاى را در اين باب در اختيار عاشقان اهلبيت (ع) قرار مىداد، بلكه حتى به هنگام شهادت و در آخرين لحظات زندگى نيز ياد و نام مادر و بازگويى خاطرات و محبتهاى او بر لبهايش جارى بود.

1 ـ اعيانالشّيعه.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

احترام انتساب به حضرت زهرا

اگر چه اكثر فرزندان حضرت فاطمه عليهاالسلام طبق قانون وراثت، انسانهاى شريف و بزرگوار و خدمتگزارند و در ميدان علم و عمل به كمالات عالى نائل مىگردند و تاريخ پرافتخار شيعه نشان مىدهد كه اين عزيزان پرچم زعامت و رهبرى و مرجعيت را در اعصارى در اختيار داشته و دارند، ولى در برابر آنان ساداتى كه در اثر تأثر از محيط و دوستان و همنشينان نامناسب ره به بيراه رفته و نام و قداست فرزندى فاطمه عليهاالسلام را در اذهان عمومى مخدوش ساختهاند كم نيستند.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه: آيا آن دسته سادات و فرزندان فاطمه كه مسير انحراف و فساد و بدمستى را بر مسير اجداد طاهرينشان بگمارند، در اين صورت آنان نيز كيفر و آتش جهنم نخواهند ديد؟
!
اگر جواب مثبت باشد و چنين تفكر غلط بر جامعه حاكم گردد كه اينگونه افراد منحرف با سادات پاكسرشت و پرهيزگار در پيشگاه خدا تفاوتى ندارند، عدل الهى و صراحت صدها آيهى قرآنى و احاديث اهلبيت عليهمالسلام را ناديده گرفتهايم، زيرا قرآن و سنّت و سيره، همگى حاكى از تقدّم پرهيزگاران و پاداش اهل عمل و كيفر و عذاب منحرفان است و سيد و غير سيد و عرب و عجم و... تفاوتى ندارند
.
قرآن مجيد هركسى را با عملش مىسنجد، (لنا اعمالنا و لكم اعمالكم) و هر شخصى را در گرو اعمالشان مىشناسد. (كل امرء بما كسب رهين. كل نفس بما كسبت رهينة). و به زن و مرد و صاحب هر نژادى پاداش يكسان عطا مىكند. (من عمل صالحا من ذكر او انثى...) و متخلفان را عادلانه به كيفر مىرساند و هيچ تبعيض و روابط موهوم در ميان نخواهد بود. (من يعمل سوءاً يجزبه و لايجد له من دون الله وليّا و لانصيرا) و فقط اصل اساسى در پيشگاه خدا بر مبناى تقوا استوار است. (ان اكرمكم عنداللَّه اتقيكم) و هيچگونه قوم و خويشى با پيامبران بدون عمل صالح كارساز نخواهد بود و در اين رابطه، پسر پيامبر الواالعزم از صف بندگان الهى رانده مىشود و ارتباط او با پدرش منفصل مىگردد (يا نوح انه ليس من اهلك، انّه عمل غير صالح) و عموى پيامبر خدا مورد نفرين و لعنت پروردگار عالم قرار مىگيرد. (تبت يدا ابىلهب و تبّ...) آرى هرچه انسان به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و فاطمه عليهاالسلام و شخصيتهاى الهى نزديكتر باشد، به همان نسبت تكليف و مسئوليتش سنگينتر خواهد بود و بر همين اساس پروردگار عالم بر زنان پيامبر هشدار داده و مىفرمايد: اگر شما خلافى را مرتكب شويد، دو كيفر خواهيد ديد، يكى در سزاى اعمال، ديگرى به جهت اينكه دامن رسول خدا را لكهدار كردهايد. (يا نساء النبى من يأت منكنّ بفاحشة مبيّنة يضاعف لها العذاب ضعفين
...)
يادآورى اين نكته ضرورى است، كه آيات قرآن مجيد در هر مورد نازل شود و شأن نزول آن هرچه باشد، در تكليف و دستورات آن، همگان يكسانند. بنابراين از اين آيات نتيجه مىگيريم كه سادات و فرزندان صالح حضرت فاطمه بسيار گرامى بوده، ولى آن دسته افرادى كه از نسبت و نسب خود سوءاستفاده كنند، مثل ساير مردم در پيشگاه خدا كيفر خواهند ديد. هشدار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به بنىهاشم در كوه صفا

از امام صادق و امام باقر عليهماالسلام در دو حديث جداگانه آمده است
:
لما فتح رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله مكه قام على الصفا فقال: يا بنىهاشم! يا بنى عبدالمطلب! انى رسولاللَّه اليكم، و انى شفيق عليكم و ان لى عملى و لى رجل منكم عمله، لاتقولوا: ان محمداً منا و سندخل مدخله، فلا واللَّه ما اوليائى منكم و لامن غيركم الا الممتقون. الا فلا اعرفكم تأتونى يوم القيامة تحملون الدنيا على رقابكم و يأتى الناس، يحملون الآخرة، الا و انى قد اعذرت اليكم فيما بينى و بينكم، و ان لى عملى و لكم عملكم
.
رسول خدا پس از تسلط بر شهر مكه خويشاوندان خويش را از بنىهاشم و بنىعبدالمطلب در كوه صفا جمع كرد و خطاب به آنان فرمود: من پيامبر خدا هستم در ميان شما و به شما دلسوزم و از روى دلسوزى مىگويم كه عمل من براى خودم و عمل شما براى خودتان خواهد بود. چنين تصور (غلط) نكنيد كه بگوييد: محمد از ما است و ما هم با او خواهيم بود. سوگند به خدا من از شما جز پرهيزگاران را نمىگزينم، و چنانچه در فرداى قيامت شماها با گناه و ديگران با عمل صالح بيايند، اصلاً شماها را نخواهم شناخت. بدانيد كه من با اين سخنان اتمام حجت نموده و گفتنيها را گفتم. من در گرو اعمالم و شما نيز در گرو اعمالتان خواهيد بود
.
چنانچه توجه مىفرماييد اين حديث، تمام خيالهاى خام برخى تصورات غلط را مردود مىشناسد و سادات و بنىهاشم و بنىعبدالمطلب را در صورتى كه عمل صالح نداشته باشند، نفى مىكند و ارتباط و پيوند قرابتى را منفصل مىداند
.
در اين رابطه حضرت امام سجاد عليهالسلام مىفرمايند: راى نيكوكاران بنىهاشم دو پاداش و گناهكارانشان نيز دو كيفر و عذاب خواهند نمود. (لمحسننا كفلان من الاجر و لمسيئنا ضعفان من العذاب
)
و در دو حديث جداگانه از امام صادق و امام رضا عليهاالسلام سؤال نمودند: اينكه پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمودهاند: «آتش بر فرزندان فاطمه عليهاالسلام حرام است» چگونه است؟حضرات در جواب فرمودند: مراد از اين حديث فرزندان بلاواسطه فاطمهاند و آنان حسن و حسن و زينب و امكلثوم عليهمالسلام مىباشند. (نعم عنى بذلك الحسن والحسين و زينب و امكلثوم. المعتقون من النّار هم ولد بطنها...) غير از فرزندان بلاواسطه فاطمه، كه آن هم فرزندان بىنظير و پرهيزگارترين افرادند، بقيه سادات با ديگران تفاوتى ندارند و هركس به سزاى اعمالش خواهد رسيد
.
تفكّرات موهوم زيدالنّار

در زمان ولايتعهدى حضرت امام رضا عليهالسلام، برادرش زيد در مدينه بر ضدّ خليفهى عباسى (مأمون) قيام كرده و عدهاى را كشته و خانههايى را به آتش كشيده و جمعى را به اسارت گرفت و به زيدالنّار موسوم شد. مأمون سپاهى را به آن شهر اعزام نموده و سرانجام زيد را شكست داده و دستگير نمودند
.
محاكمه زيد به امام رضا واگذار شد، حضرت او را شديداً توبيخ كرده و فرمود: اى زيد! حديث معروف پيامبر خدا كه «فرزندان فاطمه عليهاالسلام در آتش نمىسوزند» تو را فريب ندهد، اين حديث مخصوص حسن و حسين عليهمالسلام و فرزندان بلاواسطه فاطمه عليهاالسلام است اگر بنا باشد كه موسى بن جعفر عليهالسلام با عمل صالح به بهشت رود و تو با گناه، نتيجهاش اين است كه فضيلت تو از پدر معصومت بيشتر باشد. اين را بدان كه تو آن وقت از ما اهلبيت هستى كه مطيع خدا باشى و چنانچه چنين نباشى از ما نيستى
.
چنانچه در اين حديث آمده است، زيد به نسبت خود افتخار مىكرد (يقول نحن نحن و يفتخر عليهم) و چنين تصور مىنمود كه او با داشتن خلاف باز هم اهل بهشت است، و امام رضا اين توهم غلط را محكوم نموده و صريحاً فرمود: با اين ويژگى اهل بهشت نيستى، حتّى پيوند ارتباطى زيد را به اطاعت خدا و عمل صالح مشروط كرد. بنابراين آن گروه افرادى كه خود را به فاطمه عليهاالسلام نسبت مىدهند و در عمل، خلاف آن حركت مىكنند، بدون ترديد مثل ساير مردم كيفر و عذاب متناسب خواهند ديد.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

آخرين غنچه حضرت زهرا(س) و مقتل او

ولادت غمانگيز محسن عليهالسلام همانا روز شهادتش نيز بود، و كيفيت شهادتش قبلاً پيشگويى شده بود.
اين دليل بر بزرگى مصيبتى است كه با قتل محسن عليهالسلام بر اسلام وارد شد و نشانهى شدت غصهاى است كه مادر دلسوختهاش حضرت زهرا عليهاالسلام با از دست دادن اين پسر كشيد
.

نامش را محسن عليهالسلام گذاشت

محسن عليهالسلام عزيز پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود و آن حضرت قبلاً نام او را تعيين كرده بود. اگر اين آخرين گل زهرا عليهاالسلام به دنيا مىآمد همه به عنوان يادگار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از او ياد مىكردند و گراميش مىداشتند
.
ولى خوب شد به دنيا نيامد، چه آنكه هنوز متولد نشده اينچنين او و مادرش را گرامى داشتند
!!!
قال أميرالمؤمنين عليهالسلام: إنّ أسقاطكم إذا لقوكم يوم القيامة و لم تسموهم، يقول السقط لأبيه: «ألا سميتني و قد سمّى رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله محسناً قبل أن يولد». (1) اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اگر فرزندان سقط شدهى شما روز قيامت شما را ببينند در حالى كه نامى براى آنان نگذاشتهايد، سقط به پدرش مىگويد: چرا براى من نامى تعيين نكردى در حالى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله محسن عليهالسلام را قبل از اينكه به دنيا بيايد نامگذارى كرده بود
.
قالت أسماء: فما دخلنا البيت إلّا و قد أسقطت جنيناً سماه رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله محسناً. (2
)
اسماء مىگويد: وارد خانهى حضرت زهرا عليهاالسلام شديم وقتى كه حضرت جنين خود را سقط كرده بود؛ همان كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود
.
فاطمهى من... سقط جنين؟
!
چه سوزناك است كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از شهادت يادگار خود خبر دهد و بفرمايد: اين شهادت در اثر ضربتى است كه بر دخترم فاطمه عليهاالسلام وارد مىشود
!
قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله: و تضرب و هي حامل،... و تطرح ما في بطنها من الضرب و تموت من ذلك الضرب. (3
)
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: حضرت زهرا عليهاالسلام زده مىشود در حالى كه باردار است. در اثر اين ضربت فرزندى كه همراه دارد سقط مىشود، و خود او در اثر همان ضربت از دنيا مىرود
.

مقتل حضرت محسن عليهالسلام

گل زهرا عليهاالسلام اول شهيد شد و سپس سقط گرديد! اما چگونه؟ اين سؤالى است كه بايد جزئيات ماجرا آن را روشن كند
.
مادرى كه فرزند همراه دارد مواظبت زيادى مىخواهد. رعب و وحشتى كه مهاجمين سقيفه پشت در خانه به راه انداخته بودند، و فريادهاى بلند و بىادبانهاى كه سر داده بودند و قصد ورود اجبارى به خانه را داشتند، مىتوانست به تنهايى باعث سقط محسن شود
.
فرياد «آتش مىزنيم»، و صداى بر زمين انداختن هيزم، و چيدن آنها با خار مغيلان كنار ديوار و در خانه و آتش زدن آنها، و دود و شعلههايى كه از زير در و بالاى ديوار خانه ديده مىشد، هر خانم باردارى را نگران مىكرد و به وحشت مىانداخت
.
اكنون بانويى پشت در آمده كه از يك سو رحلت پدر مهربانى چون پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بار عظيمى از غم بر قلب او نشانده، و از سوى ديگر جفاى مردم در حق شوهر مظلومش دل او را سخت آزرده است
.
او احساس مىكند مهاجمين قصد ورود به خانه را دارند و در وضعيت فوقالعاده خطرناكى قرار گرفته است. لذا با تمام وجود در را گرفته تا باز نشود
.
آتش به چوب در گرفته و شعلهها به صورت او اصابت مىكند. در صاف نيست! چوبهاى ناهموار دارد، ميخ دارد، داغ شده است! بانويى كه محسن عليهالسلام همراه اوست چگونه بايد مواظب فرزندش باشد؟
!
در را با لگد مىشكنند و صداى وحشتناكى ايجاد مىشود، و در به روى بانو مىافتد. درياى عصمت و حيا با مهاجمين بىحيا روبهرو مىشود. بر دستش تازيانه مىزنند تا در را رها كند
.
در با ميخش و با ناهمواريش سينه را مىشكافد و خون جارى مىكند. استخوان پهلو از درون مىشكند و خون جارى مىشود! لابد اينها براى كشتن فرزندى كه كنار اين پهلو و سينه به تلاطم افتاده كم است؟
!
حملهكنندگان سقيفه يك نفر نيستند. دستور خود را هم از پيش گرفتهاند. آن سيلى كه گوشواره را مىشكند، تازيانهاى كه بازو را سياه مىكند، و بر سر و كتف بانو مىخورد و بىمحابا از هر سو فرود مىآيد و خون جارى مىكند، پايى- كه شكسته باد- بر بانوى باردار ضربه مىزند. آيا با همهى اينها هنوز محسن عليهالسلام زنده است؟ بايد بپرسيم هنوز مادر زنده است؟
!!
با اين همه وحشت و ضربت و جراحت... مادر چه گفت؟ چه كرد؟ فضه چه كمكى توانست نمايد؟ اميرالمؤمنين عليهالسلام چه كرد؟ بچهها چه حالى داشتند؟ محسن عليهالسلام كجا رفت؟ تاريخ، اين داستان جگرسوز را با تمام تلخىهايش حفظ كرده تا معلوم شود فاطمه و محسنش عليهماالسلام باهم و از يك سبب به شهادت رسيدند!! چه ضرباتى و چه حملاتى كه مرد را از پا درمىآورد، چه رسد به بانويى كه كنار قلبش يادگار زيبايى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را در آغوش گرفته است.

1 ـ بحارالانوار: ج 43 ص 195.
2 ـ الكوكب الدرى: ج 1 ص 194
.
3 ـ بحارالانوار: ج 28 ص 62.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

تولد حضرت ام كلثوم(س)

بيت ساده و پرشكوه سالار بانوان و امير مؤمنان، چهارمين فرزند گرانمايهى خويش را كه دومين دختر اين خاندان بزرگ به حساب مىآمد، بسان سه فرزند پيشين با موجى از شادى و شادمانى پذيرا گشت.
او كه به «امّكلثوم» نامگذارى گرديد از سويى بسان خواهر قهرمانش «زينب» داراى اصالت و نسبى شريف بود و از دگر سو از تربيت شايسته و بايسته و بسيار ممتازى بهرهور گرديد
.
اين بانوى هوشمند و پرواپيشه گرچه برخى از ابعاد زندگىاش با زندگى خواهرش زينب متفاوت بود اما در تمامى رخدادهاى تكاندهندهاى كه خواهر قهرمانش «زينب»، حضور داشت و نقش سازنده و تاريخساز خويش را ايفا نمود، او نيز بطور جدى و آگاهانه شركت داشت و همسنگر و پشتيبان و مشاور خواهر گرانمايهى خويش بشمار مىآمد
.
آن بانوى قهرمان نيز از كسانى است كه مورد ستم و بيداد تاريخ قرار گرفته و با دردها و رنجهايى روبرو گرديده است كه مردان نيرومند نيز توان پايدارى در برابر آنها را ندارند
.
و ما به خواست خدا به هنگام بحث پيرامون شخصيت پرشكوه خواهرش «زينب» در مورد او نيز بحثهايى خواهيم داشت.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

تولد حضرت زينب (س)

بانوى بزرگ ايمان «زينب» در سال پنجم هجرى ديده به جهان گشود.
او سومين فرزند ارجمند خاندان وحى و رسالت و دودمان پاك و بلندآوازهى امامت بود. نگارنده او را بسيار بىنياز از تعريف و تمجيد مىنگرد چرا كه در وصف بانويى گرانقدر كه پدرش امير مؤمنان و مادرش سالار بانوان جهان «فاطمه» پارهى تن پيامبر و دو برادرش «حسن» و «حسين» سالار جوانان بهشت هستند، چه چيزى مىتواند بنويسد؟

راستى كه او ميوهى فضيلتها و ثمرهى عظمتهايى بود كه هالهاى از شرف و پاكى و قداست و شكوه از هر سو او را در ميان گرفته بود
.
با اين بيان شما خوانندهى عزيز ديگر از سينهى پربار و آكنده از عشق و ايمانى كه او را شير داد و از دامان پاكى كه او را بسان گل پروريد، و از تربيت و پرورشى كه همواره در مورد او بكار رفت، و از بيت رفيعى كه او در آنجا ديده به جهان گشود، و از عامل وراثت و آنچه از اين راه به او ارزانى گرديد، و نيز عكسالعمل و بازتاب شيوههاى تربيتى و تأثير جو مقدس خانوادگى كه روح بزرگ او اثر نهاد، و نيز از ارزشهاى اخلاقى و مواهب بىشمارى كه به او ارزانى داشت و در مزرعهى پربار وجود او به گل نشست و شكوفا گرديد، چيزى مپرس و مگو كه وصفناپذير است
!
اما راستى چقدر دردناك است كه بگوييم تاريخ در مورد او ستم و بيداد روا داشت، همانگونه كه در مورد پدر و مادر گرانمايهاش، چرا كه تاريخ آنسان كه شايسته و بايسته است زندگى او را پى نگرفت و آنگونه كه زيبندهى شخصيت بانوى انديشمند و فرزانهى «بنىهاشم» و نوادهى پيامبر خدا و قهرمان بزرگ ايمان و شجاعتى چون «زينب» باشد، زندگى او را ترسيم ننموده است
.

هديه آسمان

به هر حال آنگاه كه او ديده به جهان گشود، نياى گرانقدرش پيامبر نام او را «زينب» نهاد. واژهى مقدس و جانبخشى كه از «زين» و «اب» شكل گرفته است و به مفهوم زينت و آراستگى پدر مىباشد
.
نويسندهى كتاب «الحسين و بطلة كربلا» مقالهاى را از يك روزنامهى پر تيراژ مصرى كه پيرامون شخصيت والاى اين بانوى بزرگ نوشته شده است در كتاب خويش مىآورد كه ما در اينجا فرازهايى از آن را مىآوريم و مىگذريم
:
زينب دخت امير مؤمنان در ماه شعبان به سال پنجم از هجرت ديده به جهان گشود. مادرش او را نزد پدر والامقامش على عليهالسلام آورد و گفت: على جان! اين نوزاد را بگير و براى او نامى شايسته برگزين
.
على عليهالسلام فرمود: من در نامگذارى فرزندم بر پيامبر خدا پيشى نمىگيرم
.
آن روز پيامبر در سفر بود. هنگامى كه آمد، به خانهى «فاطمه» وارد شد. از او خواستند تا نامى بر نوزاد خاندان رسالت برگزيند كه فرمود: «من بر پروردگارم سبقت نمىجويم

در اين لحظات بود كه فرشتهى وحى فرود آمد و با تقديم سلام و تهنيت خدا به پيامبرش گفت: «اى پيامبر خدا! نام اين نوزاد مبارك «زينب» است، چرا كه خدا اين نام زيبا و شايسته را براى او برگزيده است


سمبل پايدارى

آرى اين بانوى بزرگ، هم داراى زندگى درخشان و تاريخ سرشار از فضايل انسانى و ارزشهاى اخلاقى است و هم همهى مراحل زندگى الهامبخش و درسآموزش با حوادث اندوهبار و درد و رنج آميخته بود
.
در بخش مهمى از عمرش به طول ربع قرن با فاجعهى جانسوز رحلت نياى گرانقدرش پيامبر و مام شايستهاش «فاطمه» و رخدادهاى سخت ديگرى، روبرو گرديد. آنگاه با روزگار سختى روبرو شد كه پدرش امير مؤمنان خانهنشين گرديد و آزادى و امنيت و همهى امكانات از او سلب شد
.
سپس هجرت پدرش از مدينه به كوفه كه مركز حكومت پدرش گرديد، پيش آمد و از پى آن ارادهى حكيمانهى الهى او را با شهادت پدر- يعنى حادثهى دردناك و فاجعهى تكاندهندهاى كه آسمانها را به لرزه درآورد- داغدار ساخت. به دنبال آن شاهد و ناظر جنگ ظالمانهاى بود كه معاويه بر ضد برادرش، حضرت مجتبى عليهالسلام و شيعيان او شعلهور ساخت و پس از آن هم با نقشهى ابليسى خويش آن حضرت را با سم خيانت به شهادت رسانيد و سيطرهى استبدادى خويش را به ضرب زور و فريب و خيانت و تطميع به جهان اسلام تحميل كرد. پس از ساليانى چند ناگهان آن بانوى قهرمان با رخداد ديگرى كه براستى بزرگترين فاجعهى تاريخ بود، روبرو گرديد. فاجعهى تكاندهنده و خونبارى كه داراى ابعاد گوناگون و مسيرى طولانى بود. اما شگفت اينجاست كه اين بانوى قهرمان در برابر اين حوادث سخت و شكننده، قهرمانانه و نستوه، پايدارى ورزيد و بىآنكه احساس شكست يا پريشانى نمايد و يا اعصاب پولادين خويش را از دست بدهد و يا بر هوشمندى و آگاهى و درايتاش خدشهاى وارد آيد، رسالت سترگ و پرشكوه خويش را از آغاز تا انجام به شايستگى انجام داد و پا به پاى انجام وظيفه و رساندن پيام، به مدينه بازگشت
.
پس از اين پايدارى شگرف در راه حق و عدالت، استبداد حاكم او را تبعيد ساخت و آن بانوى بزرگ به «مصر» رفت و خدا چنين مقرر فرمود كه آن حضرت در همانجا جهان را بدرود گويد و پروندهى سراسر افتخار زندگى شگفتانگيز و الهامبخش او در سرزمين «نيل» گشوده بماند و آرامگاهش پناهگاه و نقطهى اميد ميليونها قلب و دل در طول عصرها و نسلها... گردد.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

تولد امام حسين(ع)

پس از گذشت مدتى از ولادت حضرت مجتبى عليهالسلام علائم و نشانهها، نشانگر اين بود كه دومين فرزند گرانمايهى «فاطمه» در راه است و آنگاه پس از شش ماه همانگونه كه پيامبر پيش از آن مژدهى آمدنش را داده بود، ديده به جهان گشود.
در مورد ولادت حسين عليهالسلام از امام صادق آوردهاند كه: روزى همسايگان بانوى باايمان «امايمن» نزد پيامبر آمدند و گفتند: اى پيامبر خدا! شب گذشته «امايمن» تا سپيدهدم بيدار بود و مىگريست و همهى ما را نيز ناراحت ساخته است
.
پيامبر كسى را به خانهى او گسيل داشت و او به محضر پيامبر شرفياب شد. آن حضرت به او فرمود: «امايمن»! خداى چشمانت را نگرياند! همسايگانت به من گزارش كردهاند كه تو سراسر شب گذشته را ناراحت و گريان بودهاى، چرا؟

پاسخ داد: اى پيامبر خدا! خوابى سخت و سهمگين ديدم و بخاطر آن تا سپيدهدم گريه كردم. پيامبر فرمود: خوابت را برايم بازنمىگويى؟ بگو كه خدا و پيامبرش به پيام آن داناترند. «امايمن» گفت: اى پيامبر خدا! بيان آن برايم گران است
.
پيامبر فرمود: آنگونه كه تو فكر مىكنى نيست، روياى خويش را بازگو
.
آن بانوى باايمان گفت: «ديشب در عالم رويا ديدم كه برخى از اعضاء پيكر مقدس شما در خانهى من افتاده است
...»
پيامبر فرمود: خواب خوشى رفتهاى و خواب نيكويى ديدهاى. پيام خواب تو اين است كه دخت گرانمايهام «فاطمه»، «حسين» را به دنيا خواهد آورد و تو هستى كه او را پرستارى و نگهدارى خواهى كرد و «حسين» همان پارهاى از وجود من است كه در خانهى شما قرار مىگيرد
.
آفرين خدا بر اين كودك نورسيده

اين جريان گذشت و پس از مدتى حسين عليهالسلام از افقسراى امامت و رسالت طلوع كرد. «امايمن» او را در آغوش گرفت و نزد نياى گرانقدرش پيامبر آورد. آن حضرت حسين عليهالسلام را از او گرفت و فرمود
:
«آفرين خدا بر اين كودك نورسيده و بر او كه او را در آغوش فشرده و بسوى من آورده است

آنگاه فرمود: امايمن اين پيام آن رؤياى توست
.
علاوه بر خواب «امايمن» همسر «عباس»، عموى پيامبر نيز خوابى نظير اين خواب ديده بود و پيامبر گرامى نيز پيشگويى فرموده بود
.
لحظات ولادت حسين عليهالسلام گروهى از بانوان مسلمان، از جمله صفيه، دختر عبدالمطلب و عمهى پيامبر و نيز «اسماء بنت عميس» و «امسلمه»... حضور داشتند. پس از طلوع خورشيد جهان افروز وجود حسين عليهالسلام پيامبر فرمود: عمه! فرزندم را بياور
!
صفيه عرض كرد: اى پيامبر خدا! تازه به دنيا آمده است و هنوز آماده نشده است
...
پيامبر فرمود: خداوند او را پاك و پاكيزه ساخته است، بياور
...
آنگاه فرشتهى وحى فرود آمد و به آن حضرت پيام خداى را تقديم داشت و خواست كه نام پسر دوم «هارون» را- كه به زبان عبرى «شبير» و به زبان عرب «حسين» گفته مىشد براى نوزاد مبارك برگزيند
.
و از پى آن انبوهى از فرشتگان فرود آمدند و طلوع خورشيد وجود حسين عليهالسلام را به نياى گرانقدرش تبريك گفتند و در همان ساعت، شهادت پرافتخارش را نيز به پيامبر خدا تسليت عرض كردند
.
پيامبر گرامى فرزند دلبند خويش را گرفت، زبان مبارك را در كام او نهاد و او زبان وحى و رسالت را مكيد، به گونهاى گوشت بدنش از آن رويش كرد و استخوانهايش استوارى و استحكام يافت. و آوردهاند كه حسين عليهالسلام نه از مادر شير نوشيد و نه از هيچكس ديگر. علامه «بحرالعلوم» در اين مورد اينگونه سروده است
:
لله مرتضع لم يرتضع ابدا

من ثدى انثى و من «طه» مراضعة

يعطيه ابهامه آنا فاونة
...
خداى را! خداى را! كودك شيرخوارى كه هرگز از پستان بانويى شير ننوشيد و شيردهندهى او به خواست خدا پيامبر خدا بود
.
او گاهى انگشت شست و زمانى، زبان خويش را در كام آن كودك پرشكوه مىنهاد و از اين راه بود كه سازمان وجود او به اوج كمال رسيد
.
درست هفتمين روز طلوع دومين اختر تابناك از افق سراى «فاطمه» بود كه پيامبر دستور داد، سر كودك را تراشيدند و به وزن موهاى سرش نقره در راه خدا انفاق گرديد و براى سلامتى او و سپاس به بارگاه خدا، قربانى شد.(1)

1 ـ بحارالانوار، ج 43

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

سالار بانوان دوازدهمين بهار زندگى را پشت سر نهاده بود كه نور وجود نخستين فرزند گرانمايهاش، «حسن» عليهالسلام را در وجود خويش احساس كرد، چرا كه بخشى از نور امام و موهبت امامت از امير مؤمنان به سازمان وجود او انتقال يافت و چهرهى نورافشان او با تجلى يافتن نور وجود حسن عليهالسلام در وجودش بصورت روشنى نورافشانتر و درخشندهتر گرديد و نام گرانمايهى «زهرا» مصداق درخشندهترى پيدا كرد.
طلوع وجود فرزند دلبندش، نزديك شد و در همان روزها براى پيامبر گرامى، سفرى پيش آمد. آن حضرت براى خدانگهدار به خانهى دخترش فاطمه آمد و ضمن سخنانى، به سفارشهاى لازم در مورد مولود مباركى پرداخت كه به زودى جهان را به نور وجودش نورباران خواهد ساخت
.
و از جمله توصيه فرمود كه: او را پس از ولادت در پوشش زرد رنگ قرار ندهند
.
پس از رفتن پيامبر، نخستين فرزند خانهى نور در روز پانزدهم رمضان به سال سوم هجرى ديده به جهان گشود. روز ولادت آن مولود مبارك، روز پرشكوهى بود. «اسماء بنت عميس» در لحظات طلوع خورشيد جهانافروز وجود حضرت مجتبى عليهالسلام از افق امامت، در آنجا حضور داشت و به همراه او بانوان ديگرى نيز بودند. آنان مولود مبارك را بىآنكه از توصيهى پيامبر گرامى آگاه باشند، در پارچهى زيبا و تميزى كه زرد رنگ بود قرار دادند. پيامبر گرامى از سفر بازگشت و به ديدار دخت سرفراز خويش شتافت. آنگاه به بانوان حاضر فرمود: فرزندم را بياوريد. و پرسيد كه نامش را چه برگزيدهايد؟

فاطمه عليهاالسلام پيش از آن به شوى گرانمايهاش پيشنهاد كرده بود كه نامى پرشكوه و باعظمت در نظر گيرد اما آن حضرت ضمن احترام به دخت پيامبر فرموده بود كه در اين مورد بر پيشواى بزرگ توحيد پيشى نخواهد گرفت. از اين رو هنوز نام و نشان انتخاب نشده بود
.

پيام شادباش
...
نوزاد نور را به نياى گرانقدرش تقديم داشتند و آن حضرت پس از آنكه او را در آغوش گرفت، فرمود: مگر فراموش كرديد كه از شما خواستم او را پس از ولادت در پوشش زرد قرار ندهيد؟

آن پوشش را از مولود مبارك برگرفت و پوشش سپيدى بر او افكند و رو به امير مؤمنان نمود و پرسيد: نامش را چه برگزيدهايد؟

امير مؤمنان گفت: ما هرگز در گزينش نام فرزندمان بر شما پيشى نمىگيريم
.
پيامبر گرامى نيز فرمود: من هم بر پروردگار بزرگ خويش پيشى نمىگيرم
.
درست در اين لحظات بود كه آفريدگار هستى به فرشتهى وحى پيام داد كه
:
«براى بندهى محبوب و پيامبر برگزيدهام، فرزندى ولادت يافته است. از اين رو در بيت رفيع رسالت و امامت فرود آى و ضمن تقديم سلام و درود و صميمانهترين تبريكها و تهنيتها، به او بگو كه؛ على براى شما بسان هارون براى موسى است. از اين رو نام فرزند هارون را بر فرزند «على» برگزين

فرشتهى وحى به دستور خدا فرود آمد و مراتب تبريك و تهنيت پروردگار هستى را به پيامبر رسانيد و گفت: «اى پيامبر خدا! پروردگارت دستور داده است كه اين مولود مبارك را به نام فرزند «هارون» نامگذارى كنيد

پيامبر پرسيد: نام او چه بود؟

فرشتهى وحى گفت: او «شبير» نام داشت
.
پيامبر فرمود: من به واژهى عربى سخن مىگويم... (1
)
فرشتهى وحى گفت: نام او را «حسن» انتخاب بفرماييد
.
بدينسان پيامبر مهر، نام آن پارهى ماه را «حسن» نهاد. در گوش راست او اذان گفت و گوش چپ او را با نام و ياد خدا قرين ساخت و اقامه خواند
.
هفتمين روز ولادت نور بود كه پامبر گرامى دو رأس قوچ كبودرنگ به عنوان «عقيقه» فرزند گرانقدرش «حسن»، قربانى كرد و يك ران يكى از آنها را همراه يك دينار به بانوى قابله داد
.
سر مبارك نوزاد را تراشيد و هم وزن آن نقره به عنوان صدقه به فقرا و بينوايان داد. آنگاه سر نورانى نوزاد را به مادهى خوشبو و عطرآگينى كه از زعفران و چيزهايى مشابه تركيب شده بود معطر ساخت و در آن فرصت، يكى از آداب و رسوم جاهليت را به باد انتقاد گرفت و نكوهش كرد و فرمود
:
«مردم عصر جاهليت سر نوزاد را با خون رنگين مىنمودند كه كار بسيار ناپسندى است.» و سرانجام نوزاد مبارك را بوسهباران ساخت و او را مورد مهر وصفناپذير خويش قرار داد
...

1 ـ بحارالانوار، ج 44

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

كنيه هاى حضرت زهرا (س)

كنيه، براى تعظيم و تكريم اشخاص به كار مىرود. حضرت فاطمهى زهرا عليهاالسلام كنيههاى زيادى دارند، ما در اينجا بعضى از كنيههاى آن حضرت را متذكر مىشويم. البته رسالت اين مجموعه، معرفى آن دسته از اسامى و القاب حضرت فاطمهى زهرا عليهاالسلام مىباشد كه براى نامگذارى مناسب است، اما به مناسبت ذكر اسامى و القاب آن حضرت، ذكر كنيههاى ايشان نه تنها خالى از لطف نخواهد بود، بلكه عين لطف است.
كنيههاى حضرت فاطمهى زهرا عليهاالسلام

1) اُمّالحسن

2) اُمّالحسين

3) اُمّالمحسن

4) اُمّالأئمة

5) اُمّأبيها

6) اُمّالخيرة

7) اُمّالمؤمنين

8) اُمّالأخيار

9) اُمّالفضايل

10) اُمّالأزهار

11) اُمّالعلوم

12) اُمّالكتاب

13) اُمّالأسماء

مدارك كنيههاى حضرت صديقهى طاهره عليهاالسلام
.
قال العلامة، ابن شهرآشوب (ره
):
«و كناها: اُمّالحسن، و اُمّالحسين، و اُمّالمحسن، و اُمّالأئمة، و اُمّأبيها.» (1
)
و قال المولى الأنصارى قدسسره و ذكر بعضهم
:
«إنَّ من جملة كناها: اُمّالخيرة، اُمّالمؤمنين، و اُمّالاخيار، و اُمّالفضائل، و اُمّالأزهار، و اُمّالعلوم، و اُمّالكتاب.» (2
)
و قال في «نخبةالبيان
»:
«فمنها اُمّاسماء، ذكره الخوارزمى في مقتله، و لعله لتعدد أسمائها الحسنى، الحاكية عن صفاتها العليا و مناقبها العظمى.» (3
)
كنيهى اُمّابيها
:
مهمترين كنيهى فاطمهى زهراء عليهاالسلام «اُمّابيها» مىباشد. براى اين كنيه معانى متفاوتى شده است
.
بعضى اين كنيه را صِرف محبت پدر به فرزند دانستهاند و مىگويند انسان هرگاه فرزند خود را زياد دوست بدارد و بخواهد اين محبت را ابراز كند، به فرزندش مىگويد: «بابا»، «مادر» و اين در تكلم عموم مردم رايج است. بنابراين، كنيهى «امابيها» نوعى ابراز محبت شديد از طرف پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به فاطمهى زهرا عليهاالسلام بوده است
.
و شايد اينكه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به او مىگويد: «اى مادر پدر» به اين علت باشد كه فاطمهى زهراء عليهاالسلام، مانند مادرى مهربان، براى پدر خود زحمت مىكشيد. خاكستر از سر و رويش پاك مىكرد، جراحات او را پانسمان مىكرد و كارهايى را كه يك مادر در حق فرزند خود انجام مىدهد، ايشان براى پدر انجام مىداد
.
و معناى ديگر آنكه، پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مانند فرزند، با دخترش برخورد مىكرد، دستش را مىبوسيد، همانگونه كه فرزند در مقابل مادر بايد چنين باشد، در برابر حضرت زهراء عليهاالسلام، تمامقد برمىخاست، در هنگام سفر از او خداحافظى مىكرد و هنگام بازگشت از سفر اولين ديدارش از زهراى مرضيه عليهاالسلام بود. اين عملى است كه هر فرزند مؤدب به آداب الهى آن را انجام مىدهد
.
برخى از محققين، از معانى «اُمّ» كمك گرفته و وجوهى را براى معناى اين كنيهى ذكر نمودهاند و گفتهاند يكى از معانى «اُمّ» اصل و ريشه هر چيز است. فاطمهى زهراء عليهاالسلام ريشهى شجرهى طيبهى نبوت است و براى تقويت سخن خود به روايت ذيل نيز تمسك جستهاند
.
قال الباقر عليهالسلام: «الشجرة الطيبة، رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله و فرعها، على عليهالسلام و عنصر الشجرة، فاطمة عليهاالسلام و ثمرتها، أولادها و أغصانها و أوراقها، شيعتها.» (4
)
امام باقر عليهالسلام فرمود: درخت پاكى و طهارت، پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله است، كه شاخههاى آن على عليهالسلام، ريشههاى آن فاطمهى زهرا عليهاالسلام، ميوهى آن حسن و حسين و زينب و اُمّكلثوم، شاخ و برگ اين درخت شيعيان آنها مىباشد
.
قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم
:
«أنا شجرة، و فاطمة أصلها، و علي لقاحها، والحسن والحسين ثمرها.» (5
)
پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود: من درخت پاكى و فاطمه ريشههاى آن و على پيوند و مادهى بارورى آن و حسن و حسين ميوههاى اين درختند
.
1- فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 203، از «المناقب»، ج 3، ص 357
.
2- فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 203 از «اللمعة البيضاء»، ص 50
.
3- فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 203 از «نخبة البيان في تفضيل سيدة التسوان»، ص 86
.
4- فاطمه الزهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 205 از «مجمعالبحرين» ماده شجر
.
5- فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 205 از «ميزان الاعتدال»، ج 1، ص 234 على ما في «احقاقالحق»، ج 9، ص 152.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

القاب حضرت زهرا(س) در آئينه شعر

شعرى را كه در پيش رو داريد اكثر القاب حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام را (چه آنچه را كه در نصوص آمده و يا در بيان علماى اعلام ذكر شده است) جمع نموده است.
ألقاب بنت المصطفى كثيرة *** نظمت منها نبذة يسيرة

نفسي فداها و فدا ابيها *** و بعلها الولي مع بنيها

سيدة انسية حوراء *** نورية حانية عذراء

كريمة رحيمة شهيدة *** عفيفة قانعة رشيدة

شريفة حبيبة محترمة *** صابرة سليمة مكرمة

صفية عالمة عليمة *** معصومة مغضوبة مظلومة

ميمونة منصورة محتشمة *** جميلة جليلة معظمة

حاملة البلوى بغير شكوى *** حليفة العبادة والتقوى

حبيبة اللَّه و بنت الصفوة *** ركن الهدى و آية النبوة

شفيعة العصاة امالخبيرة *** تفاحة الجنة والمطهرة

سيدة النساء بنت المصطفى *** صفوة ربها و مون الهدى

قرة عين المصطفى و بضعته *** مهجة قلبه كذا بقيته

حكيمة فهيمة عقيلة *** محزونة مكروبة عليلة

عابدة زاهدة قوامة *** باكية صابرة صوامة

عطوفة رأوفة حنانة *** البرة الشفيقة الانانة

والدة السبطين دوحة النبي *** نور سماوي و زوجة الوصي

بدر تمام غرة غراء *** روح ابيه درة بيضاء

واسطة قلادة الوجود *** درة بحر الشرف والجود

ولية اللَّه و سر اللَّه *** امينة الوحى و عين اللَّه

مكينة فى عالم السماء *** جمال الآباء شرف الابناء

درة بحر العلم والكمال *** جوهرة العزة والجلال

قطب رحى المفاخر السنية*** مجموعة المآثر العلية

مشكوة نور اللَّه والزجاجة *** كعبة الآمال لأهل الحاجة

ليلة قدر ليلة مباركة*** ابنة من صلت به الملائكة

قرار قلب امها المعظمة*** عالية المحل سر العظمة

مكسورة الضلع رضيض الصدر ***مغصوبة الحق خفي القبر (1)

1- جنةالعاصمة، ص 66- 68.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

وحيده

وَحَدَ يَحِدُ وَحْداً، وَحْدَةً، وَحِدَةً،
الوَحيد: المُتفرد بنفسه
.
وحيدة در لغت، تنها و يگانه معنا مىدهد، فاطمهى زهرا عليهاالسلام پس از شهادت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله هميشه تنها و بىياور بود
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام تنها و يگانه
.
قالت فاطمهى زهرا عليهاالسلام
:
«... يا ابتاه! بقيت والهة «وحيدة» و حيرانة فريدة...،

پدر جان! تنها، با غم بسيار، حيران و مضطرب ماندهام. صدايم خاموش شده، پشتم شكسته، زندگىام نابود شده، روزگارم تيره و تار است.» (1)

1- بحارالانوار، ج 43، ص 174- 176، ر 15، ر. ك: به لقب فريده.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

والهه

وَلِهَ، يَلِهُ وَلَهاً: حزن شديداً حتىّ كاد يذهب عقله، تحيّر من شدّة الوجد.
فهو: واله، آله، وَلْهان،

فهى: واله، والِهَة، وَلْهى
.
والهه در لغت زن اندوهناك را گويند، فاطمهى زهرا عليهاالسلام پس از شهادت رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله هميشه در غم و اندوه به سر مىبرد تا به شهادت رسيد
.
غم و اندوه كشنده قاتل فاطمهى زهرا عليهاالسلام
.
قالت فاطمهى زهرا عليهاالسلام
:
«... يا ابتاه! بقيت «والهة» وحيدة و حيرانة فريدة...،
»
پدر جان! تنها، با غم بسيار، حيران و مضطرب ماندهام. صدايم خاموش شده، پشتم شكسته، زندگىام نابود شده، روزگارم تيره و تار است.» (1)

 

1- بحارالانوار، ج 43، ص 174- 176، ر 15 ر. ك: به لقب فريده.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

نقيّه

نَقا، يَنْقُو، نَقْواً و نَقَىَ يَنْقى نَقْيا العظم: إستخرج نِقْيَه، أي، مُخَّه،
النَقى: النظيف،
نَقِىَ، يَنْقَى، نَقاوَةً و نُقاءً و نُقاوَةً و نُقايَةً: نظف و حسن و خلص
.
زن پاكدامن و عفيفه را كه از گناه به دور باشد، «نقيّه» گويند. زهراى شهيده عليهاالسلام پاكدامنترين زنى است كه پاى بر اين كرهى خاكى گذارده است. او حتى بر نامحرم كور چهره مىپوشاند و هيچ مكروهى را مرتكب نمىشد
.
فاطمهى زهراء عليهاالسلام زنى پاكدامن
.
«السلام عليك أيّتها التقية «النقيّة»،

درود بر تو اى زن پاكدامن و باتقوا!» (1)

1- بحارالانوار، ج 100، ص 199، ر 20 از الاقبال، ص 100.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

ناعمه

نَعَمَ، نَعْمَةً و مَنْعَماً الْرَجُلُ: طاب و لان و إتَّسَعَ،
يقال: «هذا منزل ينعمهم»، أي، يوافقهم و يطيب لهم، زندگانى به كام او شد و زندگانى او خوش شد
.
الناعمة: المترفهة الحسنة العيش والغذاء،

ناعمه: شاداب، بهرهمند، زن خوش زندگانى، خرمّى و شادى كه در رخسار نمايان باشد. فاطمهى زهرا عليهاالسلام در روز قيامت با چهرهى شادابى همراه با عاشقان خود به طرف بهشت رهسپار خواهد شد
.
فاطمهى زهراء عليهاالسلام زنى شاداب در روز قيامت
.
«يا فاطمة! والذّي بعثني بالحقّ لقد حرمت الجنة على الخلائق حتى أدخلها و أنّك لأوّل خلق اللَّه يدخلها بعدي كاسية حالية «ناعمة» يا فاطمة! هنيئا لك،

به همان خدايى كه مرا برانگيخت، بهشت بر مردم حرام است تا آنكه من وارد بهشت گردم و پس از من تو اولين كسى هستى كه بر بهشت قدم مىنهد. فاطمه جان! بهشت گوارايت باد.» (1)

1- بحارالانوار، ج 22، ص 490، ر 36.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

مؤمنه

أَمَنَ، أَمْناً، ه: وثق به و أركن إليه،
آمن إيماناً به: صدَّقه و وثق به
.
المؤمن: المصدّق، خلاف الكافر،

الإيمان: التصديق مطلقاً، نقيض الكفر، فضيلة فائقة البيعة بها نؤمن إيماناً ثابتاً بكل ما أوحاه اللَّه
.
زنى را كه ايمان به خدا و عالم بعد از مرگ دارد، مؤمنه گويند. زهراء عليهاالسلام به راستگويى پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله ايمان دارد. صفت راستگويى يكى از صفات مهم مقام نبوت است. بعضى از فرقهها اين صفت را لازمهى نبوت نمىدانند
.
ايمان به راستگويى رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله
.
«...السلام عليك و على ولدك و رحمةاللَّه و بركاته أشهد أنّك أحسنت الكفالة و أديت الأمانة و إجتهدت في مرضات اللَّه و بالغت في حفظ رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله، عارفة بحقه «مؤمنة» بصدقه، معترفة بنبوّته... (1
)
درود بر تو (اى فاطمهى زهرا!) و درود بر فرزندان تو، رحمت و بركات خداوند بر شما باد. گواهى مىدهم كه سرپرستى از رسولاللَّه را نيكو به جاى آوردى حق امانت را ادا نمودى و براى رضايت خداوند و محافظت از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله سعى وافرى نمودى در حالى كه حق او را به خوبى شناختهايى و به راستگويى ايشان ايمان دارى و به نبوتش اعتراف دارى

1- بحارالانوار، ج 100، ص 218، ر 17 از مصباحالزائر، ص 28 والمزار الكبير ص 23.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

مهديه

هَدَى، هُدىً و هَدْياً و هِدْيَةً و هِدايَةً: أرشده، و هو ضد أضلّه،
يقال: «هداه الطريق و هداه إلى الطريق و للطريق»، أي، بينه له و عرّفه به،
المَهدّى، الّذي قد هداه اللَّه إلى الحقّ
.
زنى را كه هدايت شده باشد، مهديه گويند. فاطمهى زهراء عليهاالسلام مهديه بودند، يعنى از طرف خداوند مورد هدايت قرار گرفته بودند و هركس خداوند او را راهنمايى كند، هيچگاه گمراه نخواهد شد
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام هدايت شده از طرف خداوند
.
عن موسى بن جعفر عن أبيه عليهمالسلام... قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله: «موفّقة رشيدة «مهديّة» ملهمة...،

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: تو يك زن موفقه و رشيده هستى كه از سوى خداوند مورد الهام واقع شده است و از طرف او هدايت يافتهاى.» (1)

 

1- بحارالانوار، ج 22، ص 492، ر 37 همچنين، ج 81، ص 324، ر 18، ر. ك: لقب رشيده.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

موفقه

وَفِقَ يَفِقُ وَفْقاً الأمَر: صادفه موافقاً،
وَفَّقَ الأمر: جعله موافقاً،
تَوَفَّقَ: نجح مسعاه، كان مظهراً لتوفيق اللَّه و تسهلت له طرق الخير
.
يقال: «لا يَتَوَفَّقَ عبدٌ إلاّ بتوفيق اللَّه
».
فراهم آمدن وسايل انجام عمل مطلوب را توفيق گويند و بنابر روايتى از امام جواد عليهالسلام، توفيق الهى يكى از صفات مؤمنين است. توفيق الهى، يعنى خداوند تمام وسايلى كه براى انجام اعمال نيك نياز است براى انسان فراهم آورد تا با صرف كمترين فرصت، بيشترين خدمت را انجام داده و به ثواب وافرى نائل گردد. اين سخن در بيان علما چنين آمده است: التوفيق توجيه اسباب الخير نحو المطلوب. موفقه به زنى گويند كه خداوند بر او عنايت كرده و وسايل انجام امور نيك را برايش مهيا نموده است
.
توفيقاتى كه نصيب فاطمهى زهرا عليهاالسلام گشت تا توانست الگوى همه جهانيان گردد بر هيچكس پوشيد

ه نيست. فاطمهى زهرا عليهاالسلام همراه با توفيقات الهى
.
عن موسى بن جعفر عن أبيه عليهمالسلام... قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله: «موفّقة» رشيدة مهديّة ملهمة...،

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: تو يك زن موفقه و رشيده هستى كه از سوى خداوند مورد الهام واقع شده است و از طرف او هدايت يافتهاى.» (1
)
روايتى ديگر در لقب «سعيده» گذشت. (2)

1- بحارالانوار، ج 22، ص 492، ر 37 همچنين، ج 81، ص 324، ر 18، ر. ك: لقب رشيده.
2- الثاقب في المناقب ابيمحمد بن على الطوسي المعروف بابن حمزه، صص 281 و 280.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

منصوره

نَصَرَ، نَصْراً: أعانه على دفع ضد أو رد عدو، در لغت يارى رساندن را گويند.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام در روز قيامت تمام عاشقان خود را يارى خواهد رساند و اگر ايشان دست ما گدايان درگهاش را نگيرد چگونه از آتش رهايى خواهيم يافت؟اسم مفعول به معناى اسم فاعل است
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام ميوهى بهشتى است
.
عن أبىعبداللَّه جعفر بن محمّد بن علي عن أبيه عن جدّه عليهمالسلام قال: قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله
:
«معاشر الناس! تدرون لما خلقت فاطمة عليهاالسلام؟ قالوا: اللَّه و رسوله أعلم. قال صلى اللَّه عليه و آله: خلقت فاطمة عليهاالسلام حوراء إنسية لا إنسية و قال:... قالوا: يا رسولاللَّه! استشكل ذلك علينا تقول: حوراء إنسية لا إنسية. قال صلى اللَّه عليه و آله:... إهدى إليّ ربّي تفاحة من الجنة أتاني بها جبرئيل عليهالسلام... ثم قال: يا محمّد! كلْها. قلت: يا حبيبى! يا جبرئيل! هدية ربّي توكل؟ قال عليهالسلام: نعم قد اُمرت بأكلها فأفلقتها (1
)
فرأيت منها نوراً ساطعاً ففزعت من ذلك النور. قال عليهالسلام: كل! فإنّ ذلك نور المنصورة، فاطمة عليهاالسلام. قلت: يا جبرئيل! و من «المنصورة»؟ قال عليهالسلام: جارية تخرج من صلبك و إسمها فى السماء منصورة و في الأرض فاطمة عليهاالسلام. فقلت: يا جبرئيل! و لم سميت في السماء منصورة و في الأرض فاطمة عليهاالسلام؟ قال عليهالسلام: سمّيت فاطمة عليهاالسلام في الارض لأنه فطمت شيعتها من النار و فطموا أعداوها عن حبّها و ذلك قوله اللَّه في كتابه و «يومئذ يفرح المؤمنون بنصراللَّه» بنصر فاطمة عليهاالسلام لمحبيها
.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: اى اصحاب من! آيا مىدانيد فاطمه عليهاالسلام از چه خلق شده است؟ عرضه داشتند: خدا و پيامبرش بر اين مطلب آگاهترند. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: فاطمه عليهاالسلام، فرشتهى انسانى است كه تنها انسان نيست. (مردم از سخن پيامبر چيزى نفهميدند) عرضه داشتند: اين مطلب برايمان مشكل شد، مىفرماييد فرشته است و انسان، اين چگونه ممكن است؟ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود:... جبرئيل يك سيب از بهشت برايم هديه آورد و سپس گفت: اى محمد! اين سيب را ميل نماييد. گفتم: اى دوست من، اين سيب هديهى خداوند است، چگونه آن را بخورم؟ گفت: شما امر شدهايد كه اين سيب را بخوريد. پس آن را شكافتم، ناگهان نورى از آن درخشيد. از آن نور در هراس شدم. گفت: بخور! اين نور، نور فاطمهى منصوره است. گفتم: منصوره كيست؟! گفت: دختر شما خواهد بود كه اسمش در آسمانها منصوره است و در زمين فاطمه. سؤال كردم: چرا در آسمان و زمين به او منصوره و فاطمه مىگويند. گفت: در زمين فاطمه است، زيرا شيعيان او، از آتش جهنم گرفته شدهاند و از دشمنانش حب او را گرفتهاند. و در آسمان او را منصوره گويند به خاطر سخنى كه خداوند در آيهى «و يومئذ يفرح المؤمنون بنصراللَّه» دارد، يعنى يارى رسانيدن فاطمهى زهراء عليهاالسلام به ياران و دوستان خود.» (2) 1- شكافتن و جدا نمودن
.
2- بحارالانوار، ج 43، ص 18، ر 17 از تفسير فرات بن ابراهيم.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

ممتحنه

مَحَنَ، مَحْناً فلاناً: إختبره و جرَّبه، او را آگاهانيد و آزمود.
إمتحن الشىء: إختبره، آن را آزمود. و منه إمتحان الطلبة،

المِحْنَة: ما يمتحن به الإنسان من بليّة،
مُمْتَحَنَة: زن آزموده و امتحان شده
.
مُمْتَحِنَة: زن آزمايشكننده
.
يكى از اسامى فاطمهى زهراء عليهاالسلام ممتحنه است. ممتحنه، يعنى زنى كه امتحان شده است و از امتحان سربلند بيرون آمده است. در يك نگاه گذرا به زندگى فاطمهى زهراء عليهاالسلام، سراسر حيات او را امتحان و آزمايش مىبينيم
.
فاطمهى زهراء عليهاالسلام سرفراز در امتحانات
.
«... يا «مُمْتَحَنَهُ» إمتحنك اللَّه الّذي خلقك، قبل عن أن يخلقك فوجدك لما إمتحنك صابرة...،

اى خانمى كه خداوند تو را قبل از خلقتت آزمايش نمود و تو را در برابر امتحانات شكيبا يافت.» (1
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام در خردسالى مادر از دست مىدهد. غم و غصهى پدر را نيز كه با سرِ خاكستر آلود و پاى زخمى به خانه بازمىگردد، تحمل مىكند، لذا پدر، او را اُمّابيها مىخواند. در شب زفاف بىمادر به كابين بخت رفتن، امتحان كوچكى نيست. فاطمهى زهرا عليهاالسلام هنگام تولد فرزندانش، صحنهى شهادت آنها را ديد، و اين به راستى امتحان سختى است. اهانت به پيغمبر خدا صلى اللَّه عليه و آله كه در بستر احتضار است، فوت پدر، غصب فدك، سيلى خوردن، بازوى ورم كرده از تازيانه، مولاى را طناب در گردن ديدن و... نمونههايى از سختيها و مصائب آن حضرت است، پس، با وجود اين همه تحمل كردن، سزاست كه ائمهى اطهار عليهمالسلام در ادعيه او را ممتحنه خطاب كنند
.
«... السلام عليك أيّتها «المُمْتَحَنَة
»...
درود بر تو اى زنى كه مورد آزمايش الهى قرار گرفتى و سرفراز بيرون آمدى.» (2)

1- بحارالانوار، ج 100، ص 194، ر 11 از التهذيب، ج 6، ص 9.
2- بحارالانوار، ج 100، ص 198، ر 16 از مصباحالزائر، ص 25.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

ملهمه

لَهِمَ، لَهْماً و لَهَماً الشىءَ: إبتلعه بمرّة،
ألهم اللَّه فلاناً خيراً: أوحى إليه به و لقّنه إياه و وفقه له،
الإلهام: أن يلقى اللَّه في نفس الإنسان أمراً يبعثه على فعل الشىء أو تركه، كأنّه شىء ألقى في الرُوع
.
زنى را كه به او الهام شود ملهمه گويند. فاطمهى زهراء عليهاالسلام در بسيارى از مواقع مورد الهام قرار مىگرفت. الهام درجهاى خفيف از ارتباط عالم معنا با انسان است و با وحى متفاوت است
.
بر فاطمهى زهرا عليهاالسلام الهام مىشده است
.
عن موسى بن جعفر عن أبيه عليهمالسلام قال: قال علي بن أبيطالب عليهالسلام: «فبكى رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله و ضمّها إليه و قال: موفّقة رشيدة مهديّة «مُلْهِمَة»،

امام كاظم عليهالسلام از پدران خود نقل فرمودند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند: پيامبر صلى اللَّه عليه و آله گريستند و زهرا عليهاالسلام را به سينهى خود چسباندند و فرمودند: تو يك زن موفقه و رشيده هستى كه از سوى خداوند مورد الهام واقع شده و از طرف او هدايت يافتهاى.» (1)

1- بحارالانوار، ج 22، ص 492، ر 37 همچنين، ج 81، ص 324، ر 18 ر. ك: لقب رشيده.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

معصومه

عَصَمَ، عَصْماً الشىءَ: منعه، عصم اللَّه فلاناً من المكروه: حفظه و وقاه، خدا او را حفظ كرد و بازداشت.
العِصْمَة: المنع، ملكة إجناب المعاصى والخطاء
.
زنى را كه داراى مقام عصمت از گناه باشد، معصومه گويند. فاطمهى زهراء عليهاالسلام داراى مقام عصمت بود، هم عصمت از گناه، هم عصمت از خطا و اشتباه، و حتى از سهو و نسيان نيز در امان بودند
.
فاطمهى زهراء عليهاالسلام مصون از خطا و اشتباه
.
«... اللهمّ صلّ على السيّدة المفقودة الكريمة المحمودة الشهيدة العالية الرشيدة، اُمّالأئمة و سيدة نساء الاُمّة بنت نبيك، صاحبة وليك، سيدة النساء، و وارثة سيد الأنبياء، و قرينة سيدالأوصياء، «المعصومة» من كل سوء، صلاة طيبة مباركة... خداوندا! بر سرور بانوان كه (قبرش) از ديدگان پنهان شده، زنى باكرامت و پسنديده، زنى شهيده در راه خدا، زنى بلندهمت و رشيده مادر پيشوايان دين، سرور زنان امت، دختر پيامبر خود، همسر ولى تو، سرور زنان، وارث پيامبر، همتاى اميرالمؤمنين، زنى كه از هر بدى به دور است درود فرست، درودى پاك و پربركت. (1)

1- بحارالانوار، ج 102، ص 220، ر 1 از عتيق غروى.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

مطهره

از نظر لغت، در نام طاهره ذكر شد.
مطهره نيز مانند طاهره و طيبه، معناى پاكى و طهارت مىدهد. و گفته شد كه صديقهى كبرى عليهاالسلام، هم داراى طهارت باطن بود و هم پاكى ظاهرى داشت
.
جسم فاطمهى زهرا عليهاالسلام پاك و پاكيزه
.
فقال علي عليهالسلام
:
«واللَّه لقد أخذت في أمرها غسلتها فى قميصها و لم أكشفه عنها فواللَّه! لقد كانت ميمونة طاهرة «مطهرة» ثم حنطتها من فضلة حنوط رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله و كفنتها و أدرجتها في أكفانها فلما هممت أن أعقد الرداء ناديت يا أمّكلثوم! يا زينب! يا سكينه! يا فضة! يا حسن! يا حسين! هلمّوا تزودوا من اُمّكم فهذا الفراق و اللقاء في الجنة...، (1
)
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: خدا را شاهد مىگيرم كه فاطمه عليهاالسلام را در ميان لباسهايش غسل دادم، در حالى كه بدنى پاك و پاكيزه و پر بركت داشت. پس از غسل، با حنوطى كه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله اضافه آمده بود، ايشان را حنوط (2
)
نمودم و داخل كفن قرار دادم. وقتى خواستم بندهاى كفن او را ببندم صدا زدم: اُمّكلثوم! زينب! سكينه! (3
)
فضه! (4) حسن و حسينم! بياييد، آخرين توشه را از پيكر پاك مادرتان برگيريد. اكنون زمان فراق شما با مادرتان است و ملاقات (مجدد) شما در بهشت خواهد بود

1- بحارالانوار، ج 43، ص 179، ر 15.
2- مسأله 585 رساله عمليه امام خمينى قدسسره «بعد از غسل واجب است ميت را حنوط كنند، يعنى به پيشانى و كف دستها و سر زانوها و سر دو انگشت بزرگ پاهاى او كافور بمالند. و مستحب است به سر بينى ميت هم كافور بمالند و بايد كافور ساييده و تازه باشد و اگر به واسطهى كهنه بودن، عطر او از بين رفته باشد كافى نيست

3- در بعضى از روايات، نام سكينه وجود ندارد. در هر صورت هيچ فرزندى به نام سكينه براى فاطمهى زهرا عليهاالسلام در تاريخ ثبت نشده است
.
4- گذشتن از اين نكته و هيچ نگفتن كمى دشوار است. مگر فضه دختر فاطمه عليهاالسلام است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام او و فرزندان زهراء عليهاالسلام را با هم مورد خطاب قرار داده مىگويد: بياييد و از مادرتان آخرين توشه را برگيريد؟ گرچه مىتوان گفت: اميرالمؤمنين از باب تغليب چون چهار فرزند خود را صدا زده است، لذا فضه را نيز جزو فرزندان خود محسوب كرده است، لكن تصور مىشود مطلب فراتر از اين باشد. پس سرَّش چيست؟ شما سخن معروف پيامبر صلى اللَّه عليه و آله درباره سلمان را به ياد داريد. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مكرر مىفرمودند: «سلمان از ما اهلبيت است». اين جمله فقط درباره سلمان گفته نشده است، بلكه ما بيشتر دربارهى او، اين جمله را به ياد داريم «مقداد منا» «اباذر منا» «جابر منا» «عمار منا» و تعابيرى اينگونه در مجامع روايى ما فراوان است، در دنبالهى پاورقى به چند روايت اشاره مىكنيم. چرا سلمان و اباذر و مقداد و يا ديگران به مقامى رسيدند كه پيامبر درباره آنها فرمود: «اين افراد از ما اهلبيت هستند». تفصيل اين مطلب از حوصلهى اين پاورقى خارج است فقط بدانيد ايشان كسانى بودند كه در كسب معارف دين سخت كوشا بودند و در شناخت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و ائمه عليهمالسلام به درجهاى از معرفت رسيده بودند كه ائمه اطهار عليهمالسلام آنها را از خودشان مىدانستند، اگر چنين باشد (كه هست) پس هركس اين معرفت را كسب كند و به معارف خود عمل نمايد از اهلبيت خواهد شد
.
فضه، خادمهى فاطمه زهراء عليهاالسلام، يك كنيز نبود، بلكه خود عارفى تمام بود، لذا شناخت او از حضرت على عليهالسلام و حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام يك شناخت عالى است، پس فضهاى كه اهلبيت را آنچنان كه بايد شناخته است و بر طبق اين معرفت، در برابر آنها تواضع مىكند بايد از اهلبيت بشود. اين اولين مرتبهاى نيست كه اميرالمؤمنين عليهالسلام او را از اهلبيت مىخواند. بارى ديگر به لقب «سعيده» مراجعه نماييد در آنجا نيز اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «اللهم بارك لنا فى فضتنا» خداوندا! اين فضه، از ما اهلبيت است، تمام بركات خود را بر او نازل گردان. اميد است ما هم جزو دوستداران آنها قرار گيريم
.
در اينجا براى اهل تحقيق چند روايت مىآوريم تا مفاهيم بالا را روشن نمايد و براى آنكه كمتر از بحث دور افتيم، ترجمه آنها را ذكر نمىكنيم. عن الرضا عليهالسلام عن على عليهالسلام قال: قال النبى صلى اللَّه عليه و آله: «سلمان منا اهل البيت.» بحارالانوار، ج 22، ص 326، ر 28، عن الفضل بن عيسى الهاشمى قال: دخلت على أبيعبداللَّه عليهالسلام أنا و أبي فقال له: «أ من قول رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله: سلمان رجل منا اهل البيت. فقال: نعم. فقال: أي من ولد عبدالمطلب فقال: منا أهل البيت. فقال له: أي من ولد أبيطالب. فقال: منا أهل البيت. فقال له: إني لا أعرفه فقال: فأعرفه يا عيسى! فإنه منا أهل البيت. ثم أو ما بيده إلى صدره، ثم قال: ليس حيث تذهب ان اللَّه خلق طينتنا من عليين و خلق طينه شيعتنا من دون ذلك فهم منّا و خلق طينه عدونا من سجين و خلق طينه شيعتهم من دون ذلك و هم منهم و سلمان خير من لقمان
.
بحارالانوار، ج 22، ص 331، ر 42، ذكر عند ابىجعفر عليهالسلام سلمان الفارسي قال: مه لا تقولوا سلمان الفارسي ولكن قولوا سلمان الحمدي ذاك رجل منا أهل البيت. بحارالانوار، 22 ص 349، ر 67 عن أبيجعفر الباقر قال: سمعت جابر بن عبداللَّه الانصارى يقول: سألت رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله عن سلمان الفارسي فقال صلى اللَّه عليه و آله: سلمان بحرالعلم لايقدر على نزحه. سلمان مخصوص بالعلم الأوّل والآخر، ابغض اللَّه من أبغض سلمان و أحبّ من أحبّه. قلت: فما تقول فى أبيذر؟ قال: و ذاك منّا، أبغض اللَّه من أبغضه و أحبّ من أحبّه. قلت: فما تقول في المقداد؟ قال: و ذاك منّا، أبغض اللَّه من أبغضه و أحبّ من أحبّه. قلت: فما تقول في عمار؟ قال: و ذاك منّا، أبغض اللَّه من أبغضه و أحبّ من أحبّه. قال جابر: فخرجت لا بشّرهم، فلما وليت، قال صلى اللَّه عليه و آله اليّ يا جابر! اليّ يا جابر! و أنت منّا، أبغض الله من أبغضك و أحبّ من أحبّك. قال: فقلت: يا رسولاللَّه! فما تقول: في علي بن أبيطالب؟ فقال: ذاك نفسي، قلت: فما تقول في الحسن والحسين؟ قال: هما روحي و فاطمة اُمّهما إبنتي يسؤوني ما ساءها و يسرّني ما سرّها، اُشهد الله إنّي حرب لمن حاربهم، سلم لمن سالمهم. يا جابر! إذا أردت أن تدعو الله فيستجيب لك فاُدعه بأسمائهم، فإنّها أحبّ الأسماء إلى الله عزّ و جلّ. بحارالانوار، ج 22، ص 347، ر 63.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

محموده

حَمِدَ، حَمْداً و مَحْمَداً و مَحْمِداً و مَحْمِدَةً و مَحْمِدَةً: أثنى عليه: الشىء: وجده حميداً: حَمَدَه: حَمِدَهُ، شكره،
الحمد: نقيض الذّم
.
زن پسنديده و لايق ستايش را، محموده گويند. فاطمهى زهراء عليهاالسلام محموده و پسنديده است، همچون پدرشان كه محمود و محمّد و پسنديده است
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام زنى پسنديده
.
«... اللهمّ صلّ على السيّدة المفقودة الكريمة «المحمودة» الشهيدة العالية الرشيدة...،

خداوندا! بر سرور بانوان كه (قبرش) از ديدگان پنهان شده، زنى باكرامت و پسنديده، زنى شهيده در راه خدا، زنى بلندهمت و رشيده درود فرست.» (1)

1- بحارالانوار، ج 102، ص 220، ر 1 از عتيق غروى.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

مبشره

بَشَرَ، و بَشِرَ: سُرَّ، بَشَّرَ: فرّحه و بلّغه البُشرى،
البَشير: مُبلّغ البُشرى
.
زنى را كه خبر بشارت دهد، «مبشّره» نامند. زهراى مرضيه عليهاالسلام بشارتدهنده اولياى الهى بوده است
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام مژدهدهندهى اولياى خداوند
.
«اللهمّ صل على محمد و أهلبيته و صلّ على البتول الطاهرة الصديقة المعصومة التقية النقية الرضية المرضية الزكية الرشيدة المظلومة المقهورة، المغصوبة حقها، الممنوعة إرثها، المكسور ضلعها، المظلوم بعلها، المقتول ولدها، فاطمة بنت رسولاللَّه عليهاالسلام و بضعة لحمه و صميم قلبه و فلذة كبده و النخبة منك له والتحفة خصصت بها وصيه و حبيبة المصطفى و قرينة المرتضى و سيدة النساء و «مبشرة» الأولياء، (1
)
1حليفة الورع والزهد و تفاحة الفردوس والخلد...،

خداوندا! بر محمّد و اهلبيت او درود فرست، سلام و درود بر خانمى كه بتول، طاهره، صديقه، معصومه، تقيه، نقيه، رضيه، مرضيه، زكيه، رشيده و مظلومه است، زنى كه حقش غصب گرديده، از ارث محرومش كردند، پهلويش را شكستند، به شوهرش ستم روا داشتند، فرزندانش را كشتند، فاطمهى زهرايى كه دختر پيامبر است، پارهى تن رسولاللَّه و ژرفاى دل اوست. زهرا جگرگوشه پيامبر، دخترى كه خود براى پيامبرت برگزيدى، هديهاى كه مخصوص وصى رسولاللَّه گردانيدى، حبيبهى پيامبر است، همسر اميرالمؤمنين، سرور بانوان جهان، بشارتدهنده به اولياى خداوند، نمونهى تقوا و زهد و ميوهاى بهشتى است.» (2)

1- قوله: «مبشّرة الأولياء» على بناء إسم المفعول، أي، التى بشّر اللَّه الأولياء بها، و يحتمل بناء إسم الفاعل لأنها تبشر أولياءها و أحباءها في الدنيا والآخرة بالنجاة من النار، و لذا سميت عليهاالسلام بفاطمة. فاطمه الزهراء بهجة قلب المصطفى، ج 2، ص 595.
2- بحارالانوار، ج 100، ص 199، ر 20 از الاقبال، ص 100.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

كوكب

كَوْكَبَ الحديد: برق و توقّد،
الكوكب: النجم، الزُّهرة، يقال: «يوم ذو كواكب» إذا وصف بالشدّة، كأنّه أظلم بما فيه من الشدائد حتى رُئِيَتْ كواكبُ السماء
.
كوكب، يعنى ستارهى درخشان. در روايت، مثل فاطمهى زهراء عليهاالسلام را در بين زنان جهان، مانند ستارهى درخشانى معرفى مىكند كه در ميان تمام زنان عالم مىدرخشند
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام ستارهى درخشنده
.
قال أبوعبداللَّه عليهالسلام
:
«في قول اللَّه تعالى «اللَّه نور السماوات والأرض مثل نوره كمشكوة»... فاطمة «كوكب» دُرّي بين نساء أهل الدنيا...،

امام صادق عليهالسلام دربارهى سخن خداوند «اللَّه نور السماوات والأرض مثل نوره كمشكوة» فرمودند: فاطمهى زهراء عليهاالسلام ستارهاى نورانى در بين زنان اهل دنياست.» (1)

1- اصول كافى، ج 1، ص 195.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

كوثر

الكوثر، فوعل من الكثرة و هو الشىء الّذي من شأنه الكثرة والكوثر، الخير الكثير. (1)
«كوثر مبالغهى در كثرت است و به قول زمخشرى «المفرط الكثرة»، يعنى چيزى كه كثرت آن فزون از حد است. به يك زن باديهنشين كه پسرش از سفر برگشته بود گفتند: «بم آبَ إبنك؟ قالت آبَ بكوثر» يعنى پسرت با چه چيز برگشت؟ گفت: با فايدهى فزون از حد (كشاف) راغب گويد: «تكوثر الشىء»، يعنى شىء تا آخرين حد زياد شد. در قاموس و اقرب آمده: «الكوثر، الكثير من كل شىء» طبرسى (رحمهاللَّه) فرموده: «كوثر چيزى است كه كثرت از شأن آن است و كوثر، خير كثير است.» (2
)
كوثر، وصف است كه از كثرت گرفته شده و به معنى خير و بركت فراوان است و به افراد سخاوتمند، كوثر گفته مىشود
.
فاطمهى زهراء عليهاالسلام خير كثيرى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله عطا شد
.
«إنَّا أعطيناك الكوثر»، ما به تو كوثر (خير و بركت فراوان) عطا كرديم
.
«فصل لربك وانحر، اكنون كه چنين است براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن
.
«إنَّ شانئك هو الأبتر، مسلماً دشمن تو ابتر و بلا عقب (بدون نسل) است

در شأن نزول اين سوره مىخوانيم: «عاص بن وائل» كه از سران مشركان بود، پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله را به هنگام خارج شدن از مسجدالحرام ملاقات كرد، و مدتى با حضرت گفتگو نمود، گروهى از سران قريش در مسجد نشسته بودند و اين منظره را از دور مشاهده كردند، هنگامى كه «عاص بن وائل» وارد مسجد شد به او گفتند: با كه صحبت مىكردى؟ گفت: با اين مرد «ابتر
»!
اين تعبير را به خاطر اين انتخاب كرد كه «عبداللَّه»، پسر پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفته بود، و عرب كسى را كه پسر نداشت «ابتر» (يعنى بلاعقب) مىناميد. و لذا قريش اين نام را بعد از فوت پسر پيامبر براى حضرت انتخاب كرده بود (سوره فوق نازل شد و پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله را به نعمتهاى بسيار و كوثر بشارت داد و دشمنان او را ابتر خواند
).
توضيح اينكه، پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله دو فرزند پسر از بانوى گرامى اسلام، حضرت خديجه عليهاالسلام داشت: يكى قاسم و ديگرى طاهر كه او را عبداللَّه نيز مىناميدند و اين هر دو، در مكه از دنيا رفتند و پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله فاقد فرزند پسر شد. اين موضوع زبان بدخواهان قريش را گشود. كلمهى «ابتر» را براى حضرتش انتخاب كردند. پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله در سال هشتم هجرى در مدينه از ماريهى قبطيه، صاحب فرزند ذكور ديگرى به نام ابراهيم شد، ولى اتفاقاً او نيز قبل از آنكه به دو سالگى برسد چشم از دنيا پوشيد و وفات او قلب پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را آزرد
.
آنها طبق سنت خود براى فرزند پسر اهميت فوقالعادهاى قائل بودند و او را تداومبخش برنامههاى پدر مىشمردند. بعد از اين ماجرا آنها فكر مىكردند با رحلت پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله برنامههاى او به خاطر نداشتن فرزند ذكور تعطيل خواهد شد و خوشحال بودند
.
سورهى كوثر نازل شد و خداوند در اين سوره به طور اعجابآميزى به آنها پاسخ گفت و خبر داد كه دشمنان او ابتر خواهند بود و برنامهى اسلام و قرآن هرگز قطع نخواهد شد. بشارتى كه در اين سوره داده شد از يك سو ضربهاى بود بر اميدهاى دشمنان اسلام و از سوى ديگر تسلى خاطرى براى رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله بود كه بعد از شنيدن آن لقب زشت و توطئهى دشمنان، قلب پاكش غمگين و مكدر شده بود. (3
)
كوثر يك معنى جامع و وسيع دارد و آن، خير وسيع و فراوان است و مصاديق آن زياد است، (4
)
ولى بسيارى از بزرگان علماى شيعه وجود مبارك فاطمهى زهراء عليهاالسلام را يكى از روشنترين مصداقهاى آن دانستهاند، چرا كه شأن نزول آيه مىگويد: آنها پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله را متهم مىكردند كه بلاعقب است. قرآن ضمن نفى سخن آنها مىگويد: «ما به تو كوثر داديم.» از اين تعبير استفاده مىشود كه اين خير كثير، همان فاطمهى زهرا عليهاالسلام است، زيرا نسل و ذريهى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به وسيلهى همين دختر گرامى در جهان انتشار يافت، نسلى كه نه تنها فرزندان جسمانى پيامبر بودند، بلكه آيين او و تمام ارزشهاى اسلام را حفظ كردند و به آيندگان ابلاغ نمودند، نه تنها امامان معصوم اهلبيت عليهمالسلام كه آنها حساب مخصوص به خود دارند، بلكه هزاران نفر از فرزندان فاطمه عليهاالسلام در سراسر جهان پخش شدند كه در ميان آنها علماى بزرگ، نويسندگان، فقها، محدثان، مفسران والامقام و فرماندهان عظيم بودند كه با ايثار و فداكارى در حفظ آيين اسلام كوشيدند
.

در اينجا به بحث جالبى از فخررازى برخورد مىكنيم كه در ضمن تفسيرهاى مختلف كوثر مىگويد: «قول سوم اين است كه اين سوره به عنوان ردّ بر كسانى نازل شده كه عدم وجود اولاد را بر پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله خرده مىگرفتند، بنابراين معناى سوره اين است كه: خداوند به او نسلى مىدهد كه در طول زمان باقى مىماند. ببين! چه تعداد از اهلبيت را شهيد كردند در عين حال جهان مملو از آنهاست اين در حالى است كه از بنىاميه (كه دشمنان اسلام بودند) شخص قابل ذكرى در دنيا باقى نمانده، سپس بنگر و ببين چقدر از علماى بزرگ در ميان آنهاست مانند «باقر» و «صادق» و «رضا» و «نفس زكيه» (5)
5و...» (6
)
6 كوثرى كه به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله عنايت شده است همان كثرت نسل و ذرّيهى آن حضرت است، پس مراد از كوثر يا فقط كثرت ذريهى آن حضرت است و يا مراد از كوثر خير بسيار است، كه در ضمن آن كثرت نسل پيامبر نيز مورد نظر است، زيرا اگر كثرت نسل پيامبر ملحوظ نباشد، آيهى اخير («إنَّ شانئك هو الأبتر»، دشمن تو بىنسل خواهد ماند و او ابتر خواهد شد.) بدون فايده خواهد بود، پس آيات قبل بايد پيرامون نسل پيامبر باشد، تا اين سخن، را ابتر بودن دشمن پيامبر معنا دهد و بىفايده نباشد. (7)

1- مجمعالبيان في تفسير القرآن، أبوعلي الفضل بن الحسن الطبرسى، دار احياء التراث العربي، چاپ اول، 1406 ه.ق، ج 10، ص 703.
2- قاموس قرآن، سيد علىاكبر قرشى، دارالكتب الاسلاميه، چاپ هفتم 1361، ج 6، ص 93
.
3- تفسير نمونه، ج 27، ص 368 و 369
.
4- تا آنجا كه فخررازى در تفسير كوثر پانزده قول را ذكر كرده است
.
- نفس زكيه لقبى است براى «محمد بن عبداللَّه» فرزند «امام حسن مجتبى» كه به دست «منصور دوانقى» در سال 145 هجرى به شهادت رسيد. - تفسير نمونه، ج 27، ص 375- 376 به نقل از تفسير فخر رازى ج 32، ص 124
.
7- إنّ كثرة ذريته صلى اللَّه عليه و آله هي المراده وحدها بالكوثر الذي أعطيه النّبى صلى اللَّه عليه و آله أو المراد بها الخير الكثير و كثرة الذرية مرادة في ضمن الخير الكثير و لو لا ذلك لكان تحقيق الكلام بقوله: «إنَّ شانئك هو الأبتر» خالياً عن الفائدة. الميزان في تفسير القرآن، سيد محمّد حسين طباطبائى، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، چاپ دوم 1394 ه.ق، ج 20، ص 370.


+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

كريمه

كَرُمَ، كَرَماً و كَرَمَةً و كَرامَةً: أعطى السهولة و جاد، ضد لؤم،
الكريم: ذوالكَرَم، يقال «رجل كريم»، أي، سخي معطاء، يطلق «الكريم» من كل شىء على أحسنه و على كل ما يرضى و يحمد في بابه،
الكريمة: ذوالكرم والحسب، يقال «فلان كريمة قومه»، أي، كريمهم و شريفهم
.
زنى كه اهل بخشش و كَرَم باشد، كريمه ناميده مىشود. زهراء عليهاالسلام عين كرم و بخشش است. كسى نيست كه از بخششهاى آن بزرگوار بىخبر باشد. كريمهى اهلبيت، فاطمه عليهاالسلام است. حتى ائمهى اطهار عليهمالسلام نيز هنگام گرفتارى دست به دامان كريمه اهلبيت، فاطمهى زهراء عليهاالسلام مىزدند. ر فاطمهى زهرا عليهاالسلام اهل جود و كرم
.
«... اللهمّ صلّ على السيدة المفقودة «الكريمة» المحمودة الشهيدة العالية الرشيدة
...
خداوندا! بر سرور بانوان كه (قبرش) از ديدگان پنهان شده، زنى باكرامت و پسنديده، زنى شهيده در راه خدا، زنى بلندهمت و رشيده درود فرست.» (1)

1- بحارالانوار، ج 102، ص 220، ر 1 از عتيق غروى.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

فريده

الفريد: الواحد، المتفرّد، الّذي لا نظير له، الشذرة ت فصل الذهب و اللؤلؤ، الدر إذا نظم و فصل بغيره، الجوهرة النفيسة،
الفريدة: مؤنث الفريد، يقال: أتى بالفرائد، أي، بألفاظ تدّل على عظم فصاحته و جزالة منطقه و إصالة عربيته
.
هر چيز كه مانند درّ و گوهر ناياب و نفيس باشد، فريد و فريده گويند. فاطمهى زهرا عليهاالسلام، گوهرى بىنظير در ميان تمام زنان جهان است، لذا شايسته است او را فريده بناميم. زنى كه تنها و بىياور بماند، مانند گوهرى است دور از دست ديگران، همچون فاطمهى زهرا عليهاالسلام كه پس از پيامبر بىيار و ياور ماند، لذا يكى از القاب ايشان فريده مىباشد، چنانچه در روايت ذيلالذكر مىآيد
.
فضه از حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام خبر مىدهد
.
روى ورقه بن عبداللَّه الأزدي قال
:
«خرجت حاجّاً إلى بيتاللَّه الحرام راجياً لثواب اللَّه ربّ العالمين
.
فبينما أنا أطوف و إذا أنا بجارية سمراء و مليحة الوجه، عذبة الكلام و هي تنادي بفصاحة منطقها و هي تقول: «اللهمّ ربّ الكعبه الحرام و الحفظة الكرام و زمزم والمقام والمشاعر العظام و رب محمّد خير الأنام صلى اللَّه عليه و آله البررة الكرام أسالك أن تحشرني مع ساداتي الطاهرين و أبنائهم الغر المحجلين الميامين». ألا فاشهدوا يا جماعة الحجاج! والمعتمرين! إنّ موالي خيرة الأخيار و صفوة الأبرار والذين علا قدرهم على الأقدار و إرتفع ذكرهم في سائر الأمصار المرتدين بالفخار. قال ورقة بن عبداللَّه فقلت يا جارية! إنّي لأظنك من موالي أهل البيت عليهمالسلام فقالت: أجل. قلت لها: و من أنت من مواليهم؟ قالت: أنا فضة أمة فاطمة الزهراء إبنة محمّد المصطفى صلى الله عليها و على أبيها و بعلها و بنيها، فقلت لها: مرحباً بك و أهلاً و سهلاً فلقد كنتُ مشتاقا إلى كلامك و منطقك فاريد منك الساعة أن تجيبيني من مسألة أسالك فإذا أنت فرغت من الطّواف قفي لي عند سوق الطعام حتى آتيك و أنت مثابة مأجورة. فإفترقنا، فلما فرغت من الطّواف و أردت الرجوع إلى منزلي جعلت طريقي على سوق الطعام و إذا أنا بها جالسة في معزل عن الناس فأقبلت عليها و إعتزلت بها و أهديت إليها هدية و لم أعتقد أنها صدقة ثم قلت لها: يا فضة! أخبريني عن مولاتك فاطمة الزهراء عليهاالسلام و ما الّذي رأيت منها عند وفاتها بعد موت أبيها محمّد صلى اللَّه عليه و آله قال ورقه: فلمّا سمعت كلامي تغر غرت عيناها بالدّموع، ثم إنتحبت نادبة و قالت: يا ورقه بن عبداللَّه! هيجت علي حزناً ساكناً و اشجاناً في فؤادي كانت كامنة فإسمع الآن ما شاهدت منها عليهاالسلام إعلم أنّه لما قبض رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله إفتجع له الصغير والكبير و كثر عليه البكاء عليه البكاء و قلّ العزاء و عظم رزوه على الأقرباء و الأصحاب والأولياء و الأحباب والغرباء و الأنساب و لم تلق إلّا كلّ بك و باكية و نادب و نادبة و لم يكن فى أهل الأرض والأصحاب والأقرباء والأحباب أشدّ حزناً و أعظم بكاء و إنتحاباً من مولاتي فاطمة الزهراء عليهاالسلام و كان حزنها يتجدد و يزيد و بكاؤها يشتد فجلست سبعة أيام لايهدالها أنين و لايسكن منها الحنين كل يوم جاء كان بكاؤها اكثر من اليوم الأوّل فلما في اليوم الثامن أبدت ما كتمت من الحزن فلم تطق صبراً إذ خرجت و صرخت فكانها من فم رسولالله صلى اللَّه عليه و آله تنطق فتبادرت النسوان و خرجت الولائد والوالدان و ضج الناس بالبكاء والنحيب و جاء الناس من كل مكان و اطفئت المصابيح لكيلا تتبين صفحات النساء و خيل إلى النسوان أنّ رسولاللَّه صلى الله عليه و آله قد قام من قبره و صارت الناس فى دهشة و حيرة لما قد رهقهم و هي عليهاالسلام تنادي و تندب أباه واأبتاه واصفيا وامحمداه وا اباالقاسماه و اربيع الأرامل واليتامى من للقبلة و المصلى و من لابنتك الوالهة الثكلى، ثم أقبلت تعثر فى اذيالها و هي لاتبصر شيئاً من عبرتها و من تواتر دمعتها حتى دنت من قبر أبيها محمد صلى اللَّه عليه و آله فلما نظرت إلى الحجرة وقع طرفها على الماذنة فقصرت خطاها و دام نحيبها و بكاها الى ان اغمى عليها فتبادرت النسوان إليها فنضحن الماء عليها و على صدرها و جبينها حتى أفاقت فلما افاقت من غشيتها قامت و هي تقول رفعت قوتي و خانني جلدي و شمت بي عدوي والكمد قاتلي. يا أبتاه! بقيت والهة وحيدة و حيرانة «فريدة» فقد إنخمد صوتي و انقطع ظهرى و تنغص عيشي و تكدر دهري فما أجد يا أبتاه! بعدك أنيساً لوحشتى و لا راداً لدمعتي و لا معيناً لضعفي فقد فنّى بعدك محكم التنزيل و مهبط جبرئيل و محلّ ميكائيل إنقلبت بعدك يا أبتاه! الأسباب و تغلقت دوني الأبواب فأنا للدنيا بعدك قالية و عليك ما ترددت أنفاسي باكية لاينفد شوقى إليك و لا حزني عليك...، "(1
)
ورقة بن عبداللَّه ازدى مىگويد: از منزل خارج شدم و به اميد ثواب و اجر خداوند متعال، براى انجام مناسك حج به زيارت بيتالحرام مشرف شدم. در حالى كه طواف مىكردم خانمى سبزه رو، شيرين گفتار و خوش كلام ديدم كه با لهجهاى فصيح ندا مىداد: «اللهمّ رب الكعبة الحرام والحفظة الكرام و زمزم والمقام والمشاعر العظام و ربّ محمد خير الأنام صلى اللَّه عليه و آله البررة الكرام أسالك أن تحشرني مع ساداتي الطاهرين و أبنائهم الغرّ المجّلين الميامين.» اى حجّاج! آگاه باشيد كه بزرگان من از بهترين مردم بودند، از برگزيدگان خوبان بودند، كسانى كه عظمت آنها بر هر عظمتى، برترى داشت، لباس فخرى كه بر تن داشتند، در هر زمانى ياد آنها را زنده داشت. به او گفتم: اى خانم! گمان مىكنم از خدمتكاران اهلبيت باشى. جواب داد: بلى. گفتم: خدمتكار چه كسى از اهلبيت بودى؟ گفت: من فضه هستم، خدمتكار فاطمهى زهرا عليهاالسلام، دختر حضرت محمّد صلى اللَّه عليه و آله هستم كه بر او و شوهر و دو فرزندش درود باد! بدو گفتم: آفرين بر شما! من بسيار مشتاق بودم تا سخنان شما را بشنوم، خواهان فرصتى هستم تا مطلبى را با شما در ميان بگذارم، هرگاه از طواف فارغ شدى، در

بازار غذافروشان بايستيد تا من بيايم، خداوند به شما ثواب و اجر عنايت كند. اين كلام را كه گفتيم، از همديگر جدا شديم.
«زمانى كه از طواف فارغ شدم و مىخواستم به منزل مراجعت كنم، راهم را به طرف بازار طعام قرار دادم، ايشان را يافتم و در كنارش، به دور از مردم نشستم و هديهاى به او دادم كه مرادم صدقه نبود. به او گفتم: اى فضه! از بانوى خود فاطمهى زهرا عليهاالسلام برايم بگو، بعد از رحلت پدرش، حضرت محمد صلى اللَّه عليه و آله و هنگام شهادت حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام چه ديدى؟

«ورقه مىگويد: زمانى كه فضّه اين سخن مرا شنيد چشمانش پر از اشك شد، نالهاى سر داد و گفت: اى ورقة بن عبداللَّه! غم و اندوهى را كه مدتى فراموش شده بود تازه نمودى؟ غم جانكاهى كه در قلبم پنهان كرده بودم، آشكار كردى، پس بشنو كه از آن بانو عليهاالسلام چه ديدم
.
«آنگاه كه پيامبر از دنيا رفت، كوچك و بزرگ در مصيبت او فرورفتند، گريهى بر او بسيار بود و تسلىدهنده و آرامشى در ميان نبود. اين مصيبت بر خويشاوندان و اصحاب و دوستان و حتى غريبهها سنگين بود، با كسى برخورد نمىكردى مگر اينكه گريان بود و ناله سر مىداد. در بين تمام اهل زمين از اصحاب و دوستان و خويشاوندان، كسى از بانويم فاطمهى زهرا عليهاالسلام اندوه و گريه و ناله بيشتر نداشت. غم و اندوه او زياد مىگشت و تازه مىشد و گريه او شدت مىيافت. هفت روز صبر نموديم، نالهها و فريادهاى او خاموش نگشت، هر روز كه مىآمد، گريهى او از روز پيشين بيشتر مىشد، روز هشتم كه رسيد، آنچه از غم و اندوه پنهان نموده بود، به يكباره آشكار كرد. طاقت صبر و شكيبايى نداشت، از خانه خارج مىشد و ناله سر مىداد، به گونهاى سخن مىگفت كه گويى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله سخن مىگويد، زنها به سوى او شتافتند و فرزندان، از خانهها خارج شدند، مردم ناله سر مىدادند و گريه مىكردند، مردم از همه جا جمع شدند، چراغها را خاموش كردند تا كسى صورت زنها را نبيند، زنان گمان مىكردند پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از قبر بيرون آمده، همه در وحشت و اضطراب بسر مىبردند، فاطمهى زهراء عليهاالسلام ناله و فرياد مىزد: وامحمّداه! وا اباالقاسماه
!
«گامهايش لغزان شد، از بس گريه مىكرد و اشك مدام از چشمانشان جارى بود، ديگر جايى را نمىديد. جلو آمدند تا نزديك قبر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم شدند، پس نگاهى به حجره انداختند، همان جا كه در كنارش مأذنه قرار داشت، گامهايش را كوتاه برمىداشت، گريه و نالهاش ادامه داشت تا اينكه بىهوش شد، زنان به طرف او دويدند، آب بر سر و روى او ريختند تا به هوش آمد، زمانى كه به هوش آمد، ايستاد و عرضه داشت: توانم ناتوان شده است، بدنم يارىام نمىكند،دشمنم سركوفت مىزند، غم و اندوه مرا مىكشد. پدرجان! تنها، با غم بسيار، حيران و مضطرب ماندهام. صدايم خاموش شده، پشتم شكسته، زندگىام نابود شده، روزگارم تيره و تار است. پدرجان! بعد از تو هيچ مونسى به هنگام تنهايىام ندارم. كسى نيست كه اشكهايم را بزدايد، كمكى براى ناتوانىهايم نمىيابم، بعد از تو فراموش شد كه قرآن بر ما نازل شده، خانهى ما محل رفت و آمد جبرئيل بوده، ميكائيل به منزل ما مىآمده. پدر جان! بعد از تو همه چيز دگرگون شد، درها همه بر رويم بسته است، بعد از تو ديگر هيچ مهرى بر اين دنيا ندارم، هميشه بر تو گريانم شوق ديدار تو و غم جانكاه رفتنت، هيچگاه از من جدا نمىشود

1- بحارالانوار، ج 43، ص 174- 176، ر 15.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

فاضله

فَضِلَ و فَضُلَ، فَضْلاً: كان ذا فضل، كان ذا فضيلة،
الفَضْل: الإحسان أو الإبتداء، به بلا علة له،
فاضل: ذوالفضل، ذوالفضيلة،
الفاضلة: الدرجة الرفيعة في الفضل
.
زنى را كه داراى منقبت و فضيلتى باشد، فاضله گويند. زهراء عليهاالسلام عين فضيلت است. و به قول شاعر
:
أ تريد أن تحصى فضائل فاطم *** نقد الحساب و فضلها لم ينفد

شمارش اوصاف فاطمهى زهرا عليهاالسلام تمام نخواهد شد، اما اعداد به اتمام خواهد رسيد
.
فاطمهى زهراء عليهاالسلام زنى با فضيلت. ر «... السلام عليك أيّتها «الفاضلة» الزكية...،

درود بر تو اى زن با فضيلت! و اى زنى كه از هر آلودگى خود را پاك نمودهاى». (1)

1- بحارالانوار، ج 100، ص 199، ر 20 از الاقبال، ص 100.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

عديله

عدل، عدلاً السهم و نحوه،
العدل: النظير والمثل،
العديل: النظير والمثل، المعادل فى الحمل والمركب
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام در نهايت پاكى و طهارت بودند و از آنجا كه پاكى و طهارت حضرت مريم عليهاالسلام در قرآن مطرح شده است، گفتهاند: فاطمهى زهرا عليهاالسلام در پاكدامنى عديله و همسان مريم است
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام همسان حضرت مريم عليهاالسام
.
عن ذيالنون المصري قال
:
«خرجت في بعض سياحتي حتى كنت ببطن السماوة (1
)
فأفضى لي المسير إلى تدمر (2
)
فرأيت بقربها أبنية عادية قديمة فساورتها فإذا هي من حجارة منقورة فيها بيوت و غرف من حجارة و أبوابها كذلك بغير ملاط و أرضها كذلك حجارة صلدة فبينا أجول فيها إذ بصرت بكتابة غريبة على حائط منها فقرأته فإذا هو
:
أنا ابن منى والمعشرين و زمزم *** و مكة والبيت العتيق المعظم

و جدى النبي المصطفى و أبي الذي *** ولايته فرض على كل مسلم

و اُمّي البتول المستضاء بنورها *** إذا ما عددناها عديله مريم

و سبطا رسولالله عمي و والدي *** و أولاده الأطهار تسعة أنجم

متى تعتلق منهم بحبل ولاية *** تفز يوم يجزى الفائزون و تنعم

ائمة هذا الخلق بعد نبيّهم *** فإن كنت لم تعلم بذلك فإعلم

أنا العلوي الفاطمي الّذي إرتمى*** به الخوف و الأيام بالمرء ترتمي

فضاقت بى الأرض الفضاء برحبها*** و لم أستطع نيل السماء بسلم

فألممت بالدّار الّتي أنا كاتب***عليها بشعري فإقرأ إن شئت و ألمم

و سلّم لأمر الله في كل حالة*** فليس أخو الإسلام من لم يسلم

قال ذوالنون: فعلمت أنّه علوي قد هرب و ذلك في خلافة هارون و وقع إلى ما هناك فسألت من ثَمَّ، من سكّان هذه الدار و كانوا من بقايا القبط الأوّل هل تعرفون من كتب هذا الكتاب؟ قالوا: لا والله ما عرفناه إلاّ يوماً واحداً فإنّه نزل بنا فأنزلناه فلمّا كان صبيحة ليلته غداً فكتب هذا الكتاب و مضى قلت: أيّ رجل كان؟ قالوا: رجل عليه أطمار رثة تعلوه هيبة و جلالة و بين عينيه نور شديد لم يزل ليلته قائماً و راكعاً و ساجداً الى أن إنبلج له الفجر فكتب و إنصرف. (3
)
ذالنون مصرى مىگويد: براى سياحت و سير و سفر به قصد شهرى در عراق (سماوه) از مصر خارج شدم، در مسير به شهرى در سوريه رسيدم، در نزديكى اين شهر خانههايى قديمى ديدم كه عادى بودند، وقتى اين خانهها را دور زدم و داخل آنها شدم، همهى منازل از سنگ بود، اطاقها و سقفها و ديوارها از سنگ بودند به گونهاى كه آنها را به صورت منزل تراشيده بودند. در ميان اين اطاقها مىگشتم ناگاه نوشتهاى را به ديوار آن ديدم، آن را خواندم، اين شعر بود
:
من فرزند منى و مشعر و زمزم و مكه و خانهى كعبه هستم. جدّ من پيامبر اكرم محمّد مصطفى صلى اللَّه عليه و آله است. پدرم آن كسى است كه ولايتش بر هر مسلمانى واجب است. مادرم بتول بود هم او كه از درخشش صورتش همه جا نورانى مىگشت، همان زنى كه در پاكى همانند مريم بود. دو فرزند پيامبر (حسن و حسين) عمو و پدرم هستند، همانهايى كه نُه فرزندشان ستارههاى درخشان آسمان ولايتند. هرگاه كسى به ريسمان ولايت آنان چنگ زند در زمانى كه رستگاران نجات يابند آنان نيز از آتش رها گشته و در بهشت متنعم مىشوند. اينان پيشوايان دين، پس از رسولاللَّه هستند اگر اين مطلب را نمىدانى بدان و آگاه باش، من فرزند على و فاطمه هستم
....
«ذوالنون گويد: دانستم كه اين نوشتهى يكى از فرزندان على عليهالسلام است كه به آنجا گريخته و اين واقعه در زمان حكومت هارون بوده است. از ساكنين آنجا سؤال نمودم: آيا مىدانيد چه كسى اين مطلب را نوشته است؟ گفتند: نه، ما او را نمىشناسيم، او يك شب آمد ما او را منزل داديم و فرداى آن شب، اين نوشته را نوشت و رفت. گفتم: چگونه مردى بود؟ گفتند: مردى با هيبت و جلالت، كه از ميان دو چشمش نورى درخشان بود، شبى كه در اينجا بود، يا در ركوع بود و يا سجود و يا قيام، تا صبح شد، آنگاه اين مطالب را نوشت و رفت. (در ذيل روايت، علامهى مجلسى احتمال دادهاند نويسندهى آن شعر، امام كاظم عليهالسلام باشند.)»

1- السماوه، بلدة في العراق. المنجد.
2- تدمر او عروس الصحراء او پالميرا، مدينة في قلب الصحراء السورية. المنجد. 3- (قال المجلسي قدسسره ذيل الرواية) أقول: لا يبعد كونه الكاظم عليهالسلام ذهب لإتمام الحجة عليهم. بحارالانوار، ج 48، ص 181 و 182، ر 25، از مقتضب الأثر، ص 55.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

عليمه

عَلِمَ، عِلْماً، الرّجل: حصلت له حقيقة العِلم،
العِلْم: إدراك الشىء بحقيقته،
العَليم: المتصف بالعلم
.
زنى را كه دانش فراوان داشته باشد، «عليمه» گويند. صديقه كبرى عليهاالسلام بر همهى علوم، آگاه بود، تا آنجا كه ائمهى اطهار عليهاالسلام براى روشن شدن حوادث آينده، به «صحيفه فاطميه» مراجعه مىكردند
.
فاطمه عليهاالسلام بانوى دانشمند مدينه
.
«السلام عليك أيّتها المحدثة «العليمة
».
سلام و درود بر تو! اى خانمى كه حديثگوى و دانشمند بودى!» (1)

1- بحارالانوار، ج 100، ص 199، ر 20.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

عزيز

عَزَّ، عِزّاً و عِزَّةً و عَزازةً: صار عزيزاً، ارجمند گرديد. و عِزّاً عليه: كرم، العِزّ: خلاف الذّل،
العزيز: الشريف، المكرم، العزيزة: زن گرانقدر
.
زن ارجمند و گرانقدر و زنى كه عزت نفس خويش را حفظ نمايد و در پيش نامحرمان سبكسر نباشد، «عزيزه» گويند
.
فضيلت فاطمهى زهرا عليهاالسلام در روز قيامت
.
فقال سلمان (لرسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله
):
«يا مولاى! سألتك باللَّه إلّا أخبرتني بفضل فاطمة عليهاالسلام يوم القيامة؟ قال: فأقبل النبى صلى اللَّه عليه و آله ضاحكاً مستبشراً ثم قال: والذي نفسي بيده أنّها الجارية التي تجوز في عرصة القيامة على ناقة... عليها هودج من نور، فيه جارية إنسية حورية «عزيزة»... جبرئيل عن يمينها و ميكائيل عن شمالها و على أمامها والحسن والحسين وراءها واللَّه يكلاها و يحفظها، فيجوزون في عرصة القيامة فإذا النداء من قبل اللَّه جلّ جلاله: معاشر الخلائق! غضّوا أبصاركم و نكسوا رؤوسكم، هذه فاطمة عليهاالسلام، بنت محمد نبيكم زوجة علي أمامكم امالحسن والحسين، فتجوز الصراط و عليها ريطتان بيضاوان فإذا دخلت الجنة و نظرت إلى ما أعدّ اللَّه لها من الكرامة، قرأت «بسم اللَّه الرحمن الرحيم الحمدلِلَّه الذي أذهب عنّا الحزن إنّ ربّنا لغفور شكور الّذي احلنا دار المقامة من فضله لايمسنا فيها نصب و لايمسنا فيها لغوب» قال: فيوحى اللَّه عزّ و جل إليها يا فاطمة! سليني اُعطك و تمني على أرضك فتقول: إلهي أنت المُنى و فوق المُنى أسألك أن لاتعذب محبّي و محبّي عترتي بالنار فيوحى اللَّه إليها يا فاطمة! و عزّتي و جلالىّ و إرتفاع مكاني! لقد آليت على نفسي من قبل أن أخلق السماوات والارض بألفي عام أن لا اُعذّب محبّيك و محبّي عترتك بالنّار
.
... سلمان عرضه داشت: مولاى من! تو را به خدا قسم مىدهم، از مقام حضرت زهراء عليهاالسلام در روز قيامت، مرا آگاه كن. پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله خندان جلو آمدند، فرمودند: به خدايى كه جانم در دست اوست، فاطمهى زهرا عليهاالسلام از عرصهى قيامت عبور مىكند، در حالى كه بر شترى نشسته است و بر آن شتر هودجى از نور است، داخل آن، بانويى (انسيه، حوراء، عزيزه) نشسته، جبرئيل در طرف راست و ميكائيل در طرف چپ، اميرالمؤمنين عليهالسلام پيشاپيش و حسنين پشت سر حضرت زهراء عليهاالسلام در حركتند. خداوند نيز آن حضرت را محافظت مىكند. آنها از عرصهى قيامت عبور مىنمايند. ناگهان از طرف خداوند ندايى به گوش مىرسد: اى مردم! چشمهايتان را ببنديد، سرهايتان را به زيرا اندازيد، اين، فاطمه، دختر حضرت محمد صلى اللَّه عليه و آله، پيامبر شما و همسر على عليهالسلام، امام شماست، مادر حسن و حسين است. پس حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام از پل صراط مىگذرد. آنگاه كه داخل بهشت مىشود و به آنچه خداوند براى او آماده كرده است نظر مىافكند، مىگويد: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم الحمدللَّه الذى أذهب عنا الحزن إنّ ربّنا لغفور شكور الذي احلنا دار المقامة من فضله لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب» خداوند به او وحى مىكند: «اى فاطمه! اگر از من درخواستى دارى، بگو كه بر تو ارزانى خواهم داشت.» فاطمه عليهاالسلام عرض مىكند: من تو را مىخواهم، كه بالاترين درخواستم، در حضور تو بودن است. و درخواست دارم كه دوستانم و دوستان اهلبيتم را عذاب نكنى. خداوند وحى مىفرستد: اى فاطمه! به عزت و جلالم، به مقام خداوندى خودم قسم! دو هزار سال پيش از آنكه زمين و آسمان را خلق كنم، بر خود عهد نمودم كه عاشقان تو و دوستان فرزندانت را عذاب نكنم. (1)

1- بحارالانوار،ج 27، ص 139، ر 144 از كنزجامع الفوائد و تأويل الايات الظاهرة معاً.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

عذراء

العَذْراء: البكر، الدُرَّة لم تُثقب،
العُذْرَة: البكارة،
العُذْرِىّ: ما كان على عفاف،
عُذْرَة، عُذْر، عَذْراء در لغت دوشيزگى را گويند
.
عذراوية، يعنى بكارت و دوشيزگى
.
در روايات، فاطمهى زهراء عليهاالسلام، «حوريهى انسيه» معرفى شده است و حورالعين به تصريح قرآن دائماً باكره هستند، «إنّا أنشاناهنّ إنشاء فجعلناهنّ أبكاراً». فاطمهى زهراء عليهاالسلام هميشه باكره بودند
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام هميشه باكره بودند
.
عن على بن أبيطالب عليهالسلام قال: قال النبي صلى اللَّه عليه و آله
:
«... و أتقرب إليك بخيرة الأخيار و اُمّالأنوار و الإنسية الحوراء البتول «العذراء» فاطمة الزهراء
...
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله به درگاه خداوند رو آورده و عرضه داشت:... خداوندا! براى نزديك شدن به تو، بهترين زن برگزيده، مادر نورهاى مقدس (ائمهى اطهار)، زنى فرشته خصال، هميشه پاك و زنى كه هميشه باكره بودند، يعنى فاطمهى زهرا عليهاالسلام را شفيع قرار مىدهم.» (1)

1- بحارالانوار، ج 95، ص 376- 384، از مهج الدعوات ص 113- 115.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

عاليه

عَلا، عُلُوّاً و عَلىِ، عَلاءً، الشىُ، أو النهار: إرتفع، و في المكارم: إشُرفَ،
العالي: رجل عالي الكعْبِ: شريف، يقال: «أتيته من عالٍ»، أي، من فوق،
عالية الشىء: أرفعه
.
زنى كه بلند مرتبه باشد، عاليه گويند. زهراء عليهاالسلام برترين خلق است همچون شوهرش، كه عالى و بلند مرتبه است، او نيز عاليه و بلند مرتبه مىباشد
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام زنى عاليقدر و بلندهمت
.
«... اللهمّ صلّ على السيّدة المفقودة الكريمة المحمودة الشهيدة «العالية» الرشيدة
...
خداوندا! بر سرور بانوان كه (قبرش) از ديدگان پنهان شده، زنى باكرامت و پسنديده، زنى شهيده در راه خدا، زنى بلندهمت و رشيده درود فرست.» (1)

1- بحارالانوار، ج 102، ص 220، ر 1 از عتيق غروى.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

عارفه

عَرَفَ، عِرْفَة عِرْفاناً و عِرفَّاناً و معرفة الشىء: علمه، بذنبه: أقرّ،
العارف: إسم فاعل، يقال «هذا أمر عارف»، أي، معروف،
العُرْف: ضد النكر،
المَعْرِفة: إدراك الشىء على ما هو عليه
.
زنى را كه داراى شناختى نيكو از معارف حقه باشد، عارفه گويند. و در اينجا زهراء عليهاالسلام زنى آگاه به حق پيامبر صلى اللَّه عليه و آله معرفى شده است، يعنى فاطمهى زهراء عليهاالسلام شناختى كامل از پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله دارند
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام آگاه به حق پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله
.
«... السلام عليك و على ولدك و رحمةاللَّه و بركاته أشهد أنّك أحسنت الكفالة و أديت الأمانة و إجتهدت في مرضات اللَّه و بالغت في حفظ رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله، «عارفة» بحقه، مومنة بصدقه، معترفة بنبوته، مستبصرة بنعمته،
...
درود بر تو (اى فاطمهى زهرا!) و درود بر فرزندان تو، رحمت و بركات خداوند بر شما باد. گواهى مىدهم كه سرپرستى از رسولاللَّه را نيكو به جاى آوردى، حق امانت را، ادا نمودى در حالى كه حق او را به خوبى شناختى و به راستگويى ايشان ايمان دارى و به نبوتش اعتراف دارى.» (1)

1- بحارالانوار، ج 100، ص 218، ر 17 از مصباحالزائر، ص 28 والمزار الكبير ص 23

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

طيبه

طاب: طيباً و طاباً و طيبة و تطياباً: لذّ و حلا و حسن و جاد، الطيب،
طيبة: ذوالطيبة، خلاف الخبيث، الحلال، يقال: «كلمة طيبة» إذا لم يكن فيها مكروه، يقال: «بلدة طيبة»، أي، آمنة، كثيرة الخير
.
زن پاك و طاهر را طيبه گويند. در افرادى عادى منظور از پاكى، طهارت ظاهرى مىباشد، اما در مورد حضرت زهراء عليهاالسلام هم طهارت ظاهرى و هم پاكى معنوى مراد است. طهارت ظاهرى، يعنى ايشان هيچگاه خون حيض و نفاس نمىديدند و پاكى باطنى، يعنى حضرت فاطمه عليهاالسلام به هيچ گناهى آلوده نشدند و هيچگاه فكر معصيت نيز نكردند
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام پاكيزه از هر بدى و آلودگى
.
«... اللهمّ صلّ على فاطمة «الطيبة» الطاهرة المطهرة التى إنتجبتها و طهّرتها و فضّلتها على نساء العالمين
...
خداوندا! بر فاطمهاى كه پاك و پاكيزه از هر آلودگى است، درود فرست، همان فاطمهاى كه خود، او را انتخاب نمودى و از هر آلودگى رهايش دادى و او را بر همهى زنان عالم برترى بخشيدى.» (1
)
1

- بحارالانوار: ج 101، ص 263، ر 42.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

صدوقه

از نظر لغت در نام صديقه گذشت
فاطمهى زهرا عليهاالسلام در گفتار و كردار به حدى راستگو و درست كردار بودهاند كه براى اين صفت ايشان، داراى چندين لقب مىباشند
.
مانند، صادقه، صديقه و صدوقه
.
على جان! هرچه زهرا گفت تنفيذ كن
!
«... يا علي! إني قد اوصيت فاطمة ابنتى بأشياء و أمرتها أن تلقيها إليك فانفذها، فهي الصادقة «الصدوقة»، ثم ضمها إليه و قبل رأسها، و قال: فداك أبوك يا فاطمة!...،

اى على! من فاطمه را به مسائلى وصيت كردم و مطالبى را به او گفتهام كه برايت بگويد، هرچه فاطمه گفت، آن را تنفيذ كن، زيرا او بسيار راستگو و صادق است. سپس زهرا را در آغوش گرفت و سرش را بوسه زد و فرمود: فاطمه جان! پدرت فدايت باد.» (1)

1- بحارالانوار، ج 22، ص 490، ر 36.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

صادقه

از نظر لغت در نام صديقه گذشت.
زنى را كه راستگو باشد، صادقه گويند. فاطمهى زهراء عليهاالسلام، نه تنها صادقه بودند، بلكه صديقه نيز بودند. توضيح اين مطلب قبلاً بيان شد
.
فاطمهى راستگوست هرچه گفت اطاعت كن
.
عن موسى بن جعفر عن أبيه عليهالسلام قال
:
لما كانت الليلة التى قبض النبيّ صلى اللَّه عليه و آله في صبيحتها دعا علياً و فاطمة والحسن والحسين عليهمالسلام و أغلق عليه و عليهم الباب و قال: يا فاطمة! و ادناها منه،: فناجاها من الليل طويلا، فلما طال ذلك خرج علي و معه الحسن والحسين و أقاموا بالباب والناس خلف الباب و نساء النبى صلى اللَّه عليه و آله ينظرن إلى علي عليهالسلام و معه إبناه، فقالت عائشة: لأمر ما أخرجك منه رسولاللَّه! و خلا بإبنته دونك في هذه الساعة؟ فقال لها على عليهالسلام: قد عرفت الذي خلا بها و أرادها له و هو بعض ما كنت فيه و أبوك و صاحباه مما قد سماه، فوجمت أن ترد عليه كلمة، قال علي عليهالسلام: فما لبثت أن نادتني فاطمة عليهاالسلام فدخلت على النبي صلى اللَّه عليه و آله و هو يجود بنفسه، فبكيت و لم أملك نفسي حين رأيته بتلك الحال يجود بنفسه، فقال لي: ما يبكيك يا علي؟ ليس هذا أو ان البكاء فقد حان الفراق بيني و بينك، فإستودعك اللَّه يا اخي! فقد إختارني ربّي ما عنده، و إنما بكائي و غمي و حزني عليك و على هذه أن تضيع بعدي فقد أجمع القوم على ظلمكم، و قد إستودعكم الله، و قبلكم مني وديعة يا علي! إنّي قد اوصيت فاطمة ابنتى بأشياء و أمرتها أن تلقيها إليك فانفذها، فهي «الصادقة» الصدوقة، ثم ضمها اليه و قبل رأسها، و قال: فداك أبوك يا فاطمة! فعلا صوتها بالبكاء، ثم ضمها إليه و قال: أما واللَّه لينتقمن اللَّه ربى، و ليغضبن لغضبك، فالويل ثم الويل ثم الويل للظالمين، ثم بكى رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله قال علي عليهالسلام: فوالله لقد حسبت بضعة مني قد ذهبت لبكائه حتى هملت عيناه مثل المطر، حتى بلت دموعه لحيته و ملاءة كانت عليه، و هو يلتزم فاطمة لا يفارقها و رأسه على صدري، و أنا مسنده، والحسن والحسين يقبلان قدميه و يبكيان بأعلا أصواتهما قال على عليهالسلام: فلو قلت: إنّ جبرئيل فى البيت لصدقت، لأنّي كنت أسمع بكاء و نغمة لا أعرفها، و كنت أعلم أنّها أصوات الملائكة لا أشك فيها، لأن جبرئيل لم يكن فى مثل تلك الليلة يفارق النبي صلى اللَّه عليه و آله، و لقد رأيت بكاء منها أحسب أن السماوات والأرضين قد بكت لها، ثم قال لها، يا بنية! اللَّه خليفتى عليكم، و هو خير خليفة والذي بعثني بالحق لقد بكى لبكائك عرش اللَّه و ما حوله من الملائكة والسماوات والأرضون و ما فيهما يا فاطمة! والذي بعثني بالحق لقد حرمت الجنة على الخلائق حتى أدخلها و أنّك لأوّل خلق اللَّه يدخلها بعدى كاسية حالية ناعمة يا فاطمة! هنيئا لك، والذي بعثني بالحق أنّك لسيدة من يدخلها من النساء، والذي بعثنى بالحق أنّ جهنم لتزفر زفرة لايبقى ملك مقرب و لانبي مرسل ألّا صعق، فينادى إليها أن يا جهنم! يقول لك الجبار: إسكني بعزي و إستقري حتى تجوز فاطمة بنت محمد صلى اللَّه عليه و آله إلى الجنان، لا يغشاها قتر و لا ذله، و الذي بعثني بالحق ليدخلن حسن و حسين حسن عن يمينك، و حسين عن يسارك، و لتشرفن من أعلى الجنان بين يدي الله في المقام الشريف و لواء الحمد مع علي بن أبيطالب عليهالسلام يكسى إذا كيست، و يحبى إذا حبيت، والذي بعثني بالحق لأقومن بخصومه أعدائك، و ليندمن قوم أخذوا حقّك، و قطعوا مودّتك، و كذبوا علي و ليختلجنّ دوني فأقول: اُمّتي اُمّتي فيقال: إنّهم بدلوا بعدك و صاروا إلى السعير. (1) امام كاظم عليهالسلام از پدران خود نقل فرمود: در شبى كه صبح آن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفتند پيامبر صلى اللَّه عليه و آله حضرت على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام را خواست و در را به روى بقيه بست. ابتدا فاطمهى زهراء عليهاالسلام را صدا نمود و مدتى طولانى از شب را با او خلوت نمود. وقتى اين ملاقات طول كشيد، حضرت امير عليهالسلام همراه با فرزندان بيرون آمدند و در آستان در ايستادند. مردم نيز پشت در ايستاده بودند، زنان پيامبر به حضرت على و فرزندان ايشان نگاه مىكردند. عايشه به حضرت امير عليهالسلام گفت: چرا رسول خدا تو را در اين ساعت مهم از اطاق بيرون كرد و با دخترش خلوت نموده است؟ اميرالمؤمنين عليهالسلام به او فرمود: من از آنچه در خلوت مىگذرد با خبرم! آنها دربارهى مسائلى كه تو و پدرت و دو يار پدرت به وجود خواهيد آورد سخن مىگويند. حضرت على عليهالسلام گفت: پيش پيامبر آمدم، ايشان در حال جان دادن بودند، نتوانستم خودم را كنترل كنم و به اين حال پيامبر گريستم. پيامبر فرمود: على جان! الان زمان گريهى تو نيست،من به سوى خداوند و نعمتهاى او مىشتابم، اما گريه و غم و غصهى من براى تو همسرت مىباشد پس از من، حق شما را ضايع مىكنند و همگى بر شما ظلم روا مىدارند. اى على! من فاطمه را به مسائلى وصيت كردم و مطالبى به او گفتهام كه برايت بگويد، هرچه فاطمه گفت، آن را تنفيذ كن زيرا او بسيار راستگو و صادق است. سپس زهرا را در آغوش گرفت و سرش را بوسه زد و فرمود: فاطمه جان! پدرت فدايت باد. صداى گريهى زهرا بلند شد. پيامبر، زهرا را به سينهى خود

چسباند و گفت: اما زهراى من! خداوند انتقام شما را از آنان مىگيرد و خداوند به غضب تو غضبناك مىگردد. جهنم، منزلگاه اين ظالمان باد، سپس رسول خدا گريستند. به خدا قسم! گمان مىكردم بخشى از وجودم در گريهى پيامبر از دست رفت، مانند ابر بهارى گريه مىكردند تا آنكه صورتش و محاسنش از اشك تر شد. پيامبر از فاطمه جدا نمىشد. سر مبارك پيامبر بر روى سينه من بود حسن و حسين پاهاى آن حضرت را بوسه مىزدند و با صداى بلند گريه مىكردند. اگر بگويم جبرئيل آنجا بود، دروغ نگفتهام، زيرا صداى گريه و زارى مىشنيدم كه برايم آشنا نبود، اما كسى را نمىديدم، شك ندارم كه صداى فرشتهاى بود و مگر مىشود جبرئيل در اين شب هولناك يار ديرينهى خود را تنها بگذارد. آن شب، فاطمهى زهراء عليهاالسلام چنان گريه مىنمود كه گمان مىكنم زمين و آسمان بر او ناله و گريه مىكردند، سپس پيامبر فرمود: اى دخترم! خداوند پشيتبان شما خواهد بود. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، عرش خداوند و آنچه در اطراف اوست، از زمين و آسمان و ما بين اين دو، از گريه تو گريستند. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، بهشت بر مردم حرام است، تا آنكه من وارد بهشت گردم و پس از من، تو اولين كسى هستى كه بر بهشت قدم مىنهد. فاطمه جان! گوارايت باد. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، تو سرور زنان بهشت هستى. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، جهنم شعلهاى مىكشد كه هيچ پيامبر و يا فرشتهى مقربى از هراس او در امان نيست و همگى بىهوش مىشوند، يك منادى صدا مىزند: اى جهنم! خداوند به تو مىگويد: آرام باش تا فاطمه، دختر محمد، عبور نمايد و به بهشت روانه گردد، هيچ دود و آتشى به او آسيب نمىرساند. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، حسن از طرف راست و حسين از طرف چپ، شما را همراهى مىكنند و به بالاترين مكان بهشت در پيشگاه خداوند متعال، در مقامى شريف در كنار على بن ابىطالب جاى مىگيرى. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، از دشمنانت دادخواهى خواهم نمود و كسانى كه حق تو را غصب كردند، رشته محبت ترا بريدند، بر من دروغ بستند، همه را پشيمان و خجل خواهم نمود. پس مىگويم: اى امت من! اى امت من! جواب مىرسد: امتت، پس از شما دگرگون شدند و جهنمى گشتند

1- بحارالانوار، ج 22، ص 490، ر 36.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

صابره

صَبَرَ، صَبْراً على الأمر: شكيبايى نمود بر آن كار و ثبات و دوام ورزيد. جزؤ و شجع و تجلَّد،
فهو، صابر، صبور، صبير: الحليم،
الصبر: التجلد و عدم الشكوى من ألم البلوى. صابره، يعنى زن صبورى كه سختيها را تحمل نمايد، شكيبا باشد و بر مشكلات لبخند زند. (صابره از القاب سياسى حضرت زهراء عليهاالسلام مىباشد
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام زنى شكيبا
.
«... يا مُمْتَحَنَة إمتحنك اللَّه الذى خلقك قبل عن أن يخلقك فوجدك لما إمتحنك «صابرة
»...
اى خانمى كه خداوند تو را قبل از خلقتت آزمايش نمود و تو را در برابر امتحانات، شكيبا يافت!» (1
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام اسوه صبر و بردبارى
.
«... السلام عليك أيّتها المظلومة «الصابرة» لعن اللَّه من منعك حقك و دفعك عن إرثك
...
سلام بر تو اى مظلومهاى كه بر ستمهاى اهل جور صبر نمودى! خداوند كسانى را كه حق شما را از بين بردند و شما را از ارث پيامبر صلى اللَّه عليه و آله محروم كردند لعنت كند.» (2
)
صبر ممدوح

در روايات اسلامى براى صبر ممدوح، تقسيمات متعددى ذكر شده است. آنچه مسلم است صبر، يك حالت فعال براى انسان است، نه يك حالت انفعالى، يعنى انسان در برابر مسائل مختلف بايد پافشارى كند، نه آنكه در برابر مشكلات كمر خم كند و زانوى ناتوانى در بغل گيرد. يكى از اقسام صبر، صبر بر گناه است. صبر بر گناه، به اين معنا نيست كه انسان اگر دچار گناهى شد، آن آلودگى را تحمل كند،بلكه صبر در برابر گناه، يك نوع خوددارى نفس است، يعنى بايد در برابر لذات گناه، مقاومت نمود و آلوده به گناه نشد. چون اين نوع خوددارى، كمى سختى مادى دارد و بايد لذاتى را كه طبيعت انسانى ميل شديد به آنها دارد ترك كرد، پس داراى اجر بسيار است. در قرآن اجر صابران بىحساب شمرده شده است و به آنها آن قدر پاداش مىدهند كه خودشان متعجب مىگردند كه اين همه پاداش از كجا در پروندهى ما ثبت شده است، شايد اشتباهى رخ داده باشد
.
صبر بر مصيبت، يعنى پافشارى در برابر آثار يك مصيبت، كه گاهى اين آثار بسيار خطرناك است. مصيبت ديده اگر صبور نباشد ممكن است بر قضا و قدر الهى اعتراض نمايد. مصيبت ديده اگر صبور نباشد ممكن است بر خود لطمات جانى وارد كند كه اين عمل، حرام است. مصيبت ديده اگر صبور نباشد حالتى آماده، براى انجام هزاران گناه خواهد داشت، اما كسى كه اهل صبر باشد و در برابر مصائب، تاب و تحمل خود را از دست ندهد، بر تمام اين امور فايق خواهد آمد
.
اگر ائمهى اطهار عليهاالسلام فاطمهى زهرا عليهاالسلام را صابره مىخوانند و پس از آن، جريان غصب فدك را عنوان مىكنند، به اين معنا نيست كه ظالمان، حق فاطمهى زهراء عليهاالسلام را غصب كردند و ايشان در برابر اين عمل شرمآور، هيچ عكسالعملى نشان ندادند، بلكه سراسر حيات فاطمهى زهرا عليهاالسلام پس از غصب فدك، مبارزهى با ظالمان غاصب بود. اگر غير از خطبهى فدكيهى حضرت زهرا عليهاالسلام، سخنى ديگر در اين رابطه نبود، تا ما را به ظلم ستيزى آن حضرت رهنمون گرداند، همين خطبه، كافى بود. حال آنكه در طى اين نود روز پايان زندگى فاطمه عليهاالسلام، همهى مسائل زندگى ايشان، حول مسألهى امامت و حكومت و غصب فدك و ديگر ظلمها دور مىزند
.
پس، صبر فاطمهى زهرا عليهاالسلام يك صبر منفى مذموم نيست، بلكه صبرى باشكوه و افتخارآميز، در راه گرفتن حق در برابر ظلم ظالمان است. (گرچه در اين راه صورتش نيلى شود و يا شربت شهادت نوشد.)

1- بحارالانوار، ج 100، ص 194، ر 11 از التهذيب ج 6، ص 9.
2-بحارالانوار، ج 100، ص 198، ر 16 از مصباحالزائر، ص 25.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

شهيده

شَهيد و شِهيد: الّذي لا يغيب شىء عن علمه، القتيل في سبيلاللَّه،
والإسم الشهادة، قيل سمّي بذالك لقيامه بشهادة الحق في أمر اللَّه
.
يكى از اسامى سياسى و افتخارآميز فاطمهى زهراء عليهاالسلام شهيده مىباشد. اولين شهيدهى راه ولايت، فاطمهى زهراء عليهاالسلام است. در اين باره به روايت ذيل توجه فرماييد
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام شهيدهى بين ديوار و در
.
«... فأقبل الناس حتى دخلوا الدار فكاثروه (1
)
و ألقوا في عنقه حبلاً فحالت بينهم و بينه فاطمة عليهاالسلام عند باب البيت فضربها قنفذ الملعون بالسوط فماتت حين ماتت و أنّ في عضادة (2
)
بيتها و دفعها فكسر ضلعها من جنبها فألقت جنينا من بطنها فلم تزل صاحبة فراش حتى ماتت- صلى اللَّه عليها- من ذلك «شهيدة
»...
... مردم جلو آمدند تا وارد خانه شدند و بر اميرالمؤمنين عليهالسلام مسلط شدند و طنابى در گردن مولا انداختند. حضرت فاطمه عليهاالسلام ميان اميرالمؤمنين عليهالسلام و مردم قرار گرفت و مانع بردن آن حضرت شد. قنفذ ملعون با شلاق بر بازوى حضرت زهراء عليهاالسلام زد. اين ضربه براى دختر پيامبر كشنده بود. بازوى آن حضرت آن قدر ورم كرد كه تصور مىشد ايشان بازوبند بسته باشند. فاطمهى زهراء عليهاالسلام مجبور شد به گوشهاى از خانه پناه برد. آن ملعون حضرت زهراء عليهاالسلام را چنان از على جدا نمود كه بر ديوار اصابت نمودند و پهلوى آن حضرت شكسته شد و محسن را نيز سقط نمود و پس از آن بسترى شد تا به شهادت رسيد، لذا حضرت فاطمه عليهاالسلام «شهيده» هستند.» (3
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام راستگوى شهيده
.
عن أبيالحسن عليهالسلام قال
:
«إنّ فاطمة عليهاالسلام صديقة «شهيدة
»...
امام رضا عليهالسلام فرمودند: فاطمهى زهراء عليهاالسلام زنى بسيار راستگو و شهيده در راه اسلام هستند.» (4)

1- كاثره مكاثرة: چيرگى نمود و در بسيارى مال نبرد كرد.
2- عضادة الشى: جانب و طرف يك شى
.
3- بحارالانوار، ج 43، ص 197، ر 29 از كتاب سليم بن قيس الهلالى
.
4- اصول كافى، ج 1، ص 458، ر 2.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

سيده

ساد، سيادة و سُوُْدداً و سُؤْدُداً و سَيْدُودَةً و سُوْداً: شرُف و مَجُد،
السَيِّد: ذو السيادة، قد يخفف فيقال سَيْد والعامة تكسر العين فيه، و عندالنصارى: لقب المسيح و عند المسلمين: من كان من سلالة النبوية،
السيّدان: الحسن والحسين إبنا علي،
السيّدة: لقب العذراء مريم
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام سرور زنان عالم است
.
قلت لأبيعبداللَّه عليهالسلام
.
«أخبرني عن قول رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم في فاطمة عليهاالسلام أنّها سيدة نساءالعالمين. أهي سيدة عالمها؟ فقال: ذاك لمريم كانت سيدة نساء عالمها و فاطمة عليهاالسلام «سيدة» نساءالعالمين من الاولين والآخرين،

راوى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام سؤال نمودم: اينكه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودهاند: «فاطمهى زهرا عليهاالسلام سرور زنان عالم است.» آيا سرور زنان عالم در زمان خودش است؟ امام عليهالسلام فرمودند: حضرت مريم عليهاالسلام اين چنين بود، اما فاطمهى زهرا عليهاالسلام سرور تمام زنان عالم از اولين تا آخرين است.» (1
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام سرور بانوان امت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله
.
عن عائشة قالت:... قالت فاطمة عليهاالسلام
:
«فقال صلى اللَّه عليه و آله لي: أما ترضين أن تأتي يوم القيامة «سيدة» نساء المؤمنين أو سيدة نساء هذه الاُمّة،

عايشه مىگويد:... فاطمهى زهرا عليهاالسلام براى من گفت: پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: «آيا نمىخواهى روز قيامت، سرور زنان با ايمان و سرور زنان اين امت باشى؟.» (2
)
پس نتيجه آنكه: اين دو روايت، فاطمهى زهرا عليهاالسلام را سرور زنان عالم، هم در دنيا و هم در آخرت معرفى مىنمايد، يعنى سرور زنان هر دو سرا.

1- بحارالانوار، ج 43، ص 26، ر 25 از معانى الاخبار.
2- بحارالانوار، ج 43، ص 23، ر 19 از امالى شيخ.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

سعيده

سَعَدَ- سَعْداً و سُعُوداً اليومُ: يَمُنَ،
سَعِدَ- و سُعِدَ سعادة: ضد شقي،
فهو: سعيد،
أسعده الله: جعله سعيداً
.
زن خوشبختى را كه عاقبت به خير باشد، سعيده گويند.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

ساجده

سَجَدَ- سُجوداً: إنحنى، خاضعاً، وضع جبهته بالأرض متعبداً.
زنى را كه پيشانى بر درگاه حضرت حق بسايد، ساجده گويند
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام پس از ولادت بر خداوند سجده كرد
.
قالت خديجة رضياللَّهعنها
:
«كانت فاطمة تحدث في بطن امّها، و لمّا ولدت، فوقعت حين وقعت على الأرض «ساجدة» رافعة إصبعها،

حضرت خديجه عليهاالسلام فرمود: فاطمه آنگاه كه در رحم مادر بود با مادر خود سخن مىگفت و آن زمان كه متولد شد، بر زمين سجده كرد و انگشتان خود را به طرف آسمان گرفت.» (1)

1- فاطمهى زهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 183 از سيرة الملا، ذخايرالعقبى، ص 45، نزهة المجالس ج 2، ص 227.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

زهره

الزُّهرة: سيارة بعدها المعدن عن الشّمس 108 ملايين كيلومتر، و هي شديدة اللمعان، تكون تارة نجمة الصّبح و طوراً نجمة المساء. (1)
زهره، سيارهاى است كه از خورشيد 108 ميليون كيلومتر فاصله دارد، درخشندگى شديدى دارد، گاهى در صبح و گاهى در شب ظاهر مىشود
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام زهرهى اهلبيت عليهمالسلام
:
عن موسى بن جعفر عن أبيه عن جده عليهمالسلام عن جابر الأنصاري قال
:
«صلّى بنا رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله يوماً صلاة الفجر ثم إنفتل (2
)
و أقبل علينا يحدّثنا. ثم قال: أيّها الناس من فقد الشمس فليتمسك بالقمر و من فقد القمر فليتمسك بالفرقدين. (3
)
قال: فقمت أنا و أبوأيوب الأنصاري و معنا أنس بن مالك، فقلنا: يا رسولاللَّه! من الشمس؟ قال: أنا فاذاً هو صلى اللَّه عليه و آله قد ضرب لنا مثلاً فقال: إنّ اللَّه تعالى خلقنا فجعلنا بمنزلة نجوم السماء كلما غاب نجم، طلع نجم فأنا الشمس فإذا ذهب بي فتمسكوا بالقمر. قلنا: فمن القمر؟ قال: أخي و وصيي و وزيري و قاضي ديني و أبو ولدي و خليفتي فى أهلي. قلنا: فمن الفرقدان؟ قال: الحسن والحسين. ثم مكث ملياً فقال: هولاء، و فاطمة عليهاالسلام و هي «الزُّهْرَةُ» عترتي و أهل بيتي هم مع القرآن لا يفترقان حتى يردا عليَّ الحوض،

امام موسى كاظم عليهالسلام از پدران خود عليهمالسلام از جابر بن عبداللَّه نقل مىفرمايد كه جابر گفت: روزى با پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نماز صبح را به جاى آورديم، سپس ايشان رو به طرف ما نمود تا سخنرانى بفرمايند. پس فرمودند: اى مردم هركس از خورشيد محروم گشت، به ماه روى آورد و هركس ماه را از دست داد، به دو ستاره قطبى پناه بياورد. جابر گويد: من و أبوايوب انصارى و انس بن مالك برخاستيم و سؤال نموديم: اى پيامبر خدا! خورشيد كيست؟ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: خورشيد من هستم. سپس برايمان مثلى زدند و فرمودند: خداوند ما را خلق نمود و ما را به منزلهى ستارگان قرار داد، هرگاه يكى از ستارگان مخفى شود، ستارهاى ديگر مىدرخشد. پس من خورشيد هستم، هرگاه مخفى شدم به ماه متمسك شويد. سؤال نموديم: ماه كيست؟ فرمود: برادرم، جانشينم، حاكم دينم، پدر فرزندانم و خليفهى من در نزد اهلبيتم. گفتيم: دو ستارهى قطبى (فرقدان) چه كسانى هستند؟ فرمود: حسن و حسين. سپس مكثى نمودند و فرمودند: اينها را كه شناختيد، امّا فاطمه عليهاالسلام، او «زهرهى» اهلبيت طهارت عليهمالسلام است. اينها همه با قرآن همراه هستند و از همديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.» (4
)
قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله
:
«فاطمة هي الزُّهرة

پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: فاطمه، «زهره» و درخشنده مىباشد.» (5)

1- المنجد.
2- روى برگردانيدن، فتل وجهه عنهم: از ايشان روى برگردانيد
.
3- ستارهى نزديك قطب شمال را فرقد مىگويند كه تعداد آنها نيز دو تا مىباشد. 4- بحارالانوار، ج 24، ص 75، ر 11 از امالى طوسى
.
5- فاطمهى زهراء بهجة قلب المصطفى، ص 182 از نزهة المجالس، ج 2، ص 222.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

ريحانه

راحَ يَرُوحُ راحة الشىءَ: وجد رائحته و ريحاً الشىء: وَجَدَ ريحَهُ،
الريح: الرائحة لما يدرك بحاسّة الشم، الشىء الطيّب،
الريحان: كل نبات طيّب الرائحة: هر گياهى خوشبوى،
الريحانة: طاقة الرَيحان
.
ريحانه در لغت، گياهى خوشبوى است، البته براى موجود لطيفى چون زن نيز استعمال مىگردد. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مكرر مىفرمودند: «فاطمه عليهاالسلام ريحانهى من است، كه هرگاه مشتاق بهشت مىشوم او را مىبويم.» پس زهراء عليهاالسلام گلى خوشبوى بودند كه بوى بهشت مىدادند
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام ريحانهى پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله
.
«... أنا زوج البتول، سيّدة نساءالعالمين، فاطمة التقية الزكية البَرَّة المهدية، حبيبة، حبيباللَّه و خير بناته و سلالته و «ريحانة» رسولاللَّه...،

... من شوهر بتول، سرور زنان عالم هستم. فاطمهاى كه اهل پاكدامنى است، نيكوكار است، از طرف خداوند هدايت شده است، دوستِ، دوست خداست، بهترين دختر و فرزند پيامبر خداست، ريحانهى پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله است....» (1
)
در موارد بسيارى اميرالمومنين عليهالسلام براى معرفى خود، به جاى آنكه بگويد من على ابن ابيطالب هستم، خود را توسط حضرت فاطمه عليهاالسلام معرفى مىنمايد. در اينجا نيز خود را بوسيلهى فاطمهى زهراء عليهاالسلام به ديگران معرفى مىكند و مىگويد: من همسر زهراى اطهرم
.
در جايى ديگر اميرالمومنين مردم را سوگند مىدهد و مىگويد
:
«من شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا كسى غير از من در ميان شما هست كه زنش سرور زنان عالم باشد؟ مردم پاسخ دادند: نه.» (2
)
اميرالمؤمنين در احتجاجى به ابوبكر مىگويد: «من كسى هستم كه پيامبر من را برگزيد و دخترش را به من تزوج كرد و فرمود: خداوند فاطمة عليهاالسلام رإ؛ّّ در آسمانها به عقد تو درآورد. ابابكر! تو را به خدا سوگند مىدهم! اين براى من است يا براى تو؟ ابوبكر جواب داد: براى شما است. (3
)
اهلبيت عليهمالسلام براى معرفى خود از طريق نام فاطمهى زهرا عليهاالسلام بهره مىجستند، همانطور كه امام حسين عليهالسلام در روز عاشورا خود را فرزند فاطمهى زهرا عليهاالسلام معرفى كرد و فرمود: و «فاطمة امي إبنة الطُّهر أحمد» (3
)
و همانگونه كه فرزدق، امام سجاد عليهالسلام را در كنار حرم امن الهى، براى هشام چنين معرفى مىكند: «هذا إبْنُ سَيِّدَةُ النِسَوانِ فاطِمَة.» (4
)
همهى ائمهى هدى عليهمالسلام از اينكه خود را منتسب به حضرت زهرا عليهاالسلام مىدانستند، افتخار مىكردند، لذا در هنگام معرفى، خود را فرزند فاطمهى مرضيه عليهاالسلام معرفى مىنمودند.

1- بحارالانوار، ج 35، ص 45، را همچنين، ج 33، ص 283، ر 547 از بشارة المصطفى.
2- قال علي عليهالسلام:«نشدتكم بالله! هل فيكم أحد زوجته سيدة نساءالعالمين غيري؟ قالوا: لا.» فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 119 از لاحتجاج، ص 195
.
3- قال على عليهالسلام فى مناشدة طويلة مع أبيبكر: «فأنشدك بالله! أنا الذي إختارني رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله و زوجني إبنته فاطمة عليهاالسلام و قال «الله زوجك إيّاها في السماء» أم أنت؟ قال: بل أنت.» فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 119 از الاحتجاج، ج 1، ص 171
.
3- محمد صادق نجمى، سخنان حسين بن على عليهالسلام، ص 316، چاپ هفتم، دفتر انتشارات اسلامى
.
4- سيد جعفر شهيدى، زندگانى على بن الحسين عليهالسلام، ص 121، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ سوم، 1367.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

رضيه

از نظر لغت در اسم راضيه توضيح داده شد.
در صفت رضا، آن قدر رضاى حضرت زهراى مريضه عليهاالسلام مثالزدنى است كه براى اين صفت نيك ايشان، چندين لقب ذكر شده است. «راضيه» «مرضيه» و «رضيه
».
فاطمهى زهرا عليهاالسلام راضى در برابر همهى سختيها
.
عن الصادق عليهالسلام قال
:
«دخل رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله على فاطمة عليهاالسلام و عليها كساء من ثلة الابل و هى تطحن بيدها و ترضع ولدها فدمعت عينا رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله لما ابصرها فقال: يا بنتاه! تعجلى مرارة الدنيا بحلاوة الآخرة فقد أنزل اللَّه علي «و لسوف يعطيك ربك فترضى»،

امام صادق عليهالسلام فرمود: رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله وارد منزل فاطمه عليهاالسلام شد. فاطمهى زهرا عليهاالسلام در حالى كه لباس خشنى از پشم شتر در تن داشت با يك دست آسيا مىكرد و با دست ديگر فرزندش را در آغوش داشته و به او شير مىداد. اشك در چشمان پيامبر ظاهر شد، فرمود: دخترم! تلخى دنيا را در برابر شيرينى آخرت تحمل كن، چرا كه خداوند بر من نازل كرده است كه آنقدر پروردگارت به تو مىبخشد، تا تو راضى شوى. «و لسوف يعطيك ربك فترضى.» (1
)
«السلام عليك أيّتها «الرضيّة» المرضية،

درود بر تو! اى زنى كه به مقدرات الهى راضى هستى و خداوند نيز از تو راضى است!» (2)

1- أبوعلي الفضل بن الحسن الطبرسي، مجمعالبيان، ج 10، ص 644.
2- بحارالانوار، ج 100، ص 199، ر 20 از الاقبال، ص 100.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

رشيده

رَشَدَ- رُشْداً و رَشاداً، رَشِدَ- رَشَداً: إهتدى و إستقام،
الرشيد: ذوالرشد، الهادى، المهتدى،
الرشد: الإستقامة على طريق الحقّ
.
رشيدة: زنى را گويند كه هدايت الهى شامل حال او شده است و در مسير حق و حقيقت ثابتقدم مىباشد و در اين راه هدايتگر ديگران مىشود
.
در فقه و حقوق به زنى كه از نظر فكرى به مرحلهاى رسيده باشد كه بتواند امور خود را به تنهايى اداره كند، رشيده گويند
.
حنوط پيامبر و على و فاطمه عليهاالسلام از بهشت آمده است
.
عن موسى بن جعفر عن أبيه عليهمالسلام قال: قال علي بن أبيطالب عليهالسلام: «كان في الوصية أن يدفع إليّ الحنوط فدعاني رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله قبل وفاته بقليل، فقال: يا علي! و يا فاطمة! هذا حنوطي من الجنة، دفعه إليّ جبرئيل و هو يقرئكما السلام و يقول لكما: اقسماه و اعزلا (1
)
منه لي و لكما. قالت: لك ثلثه وليكن الناظر في الباقى علي بن أبيطالب عليهالسلام. فبكى رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله و ضمّها إليه و قال: موفقة «رشيدة» مهدية ملهمة. يا علي! قل في الباقى. قال: نصف ما بقي لها و نصف لمن ترى يا رسولاللَّه! قال: هو لك فإقبضه،

امام كاظم عليهالسلام از پدران خود نقل فرمودند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند: در وصيت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آمده بود كه حنوط را به من بدهند، پس پيامبر صلى اللَّه عليه و آله كمى قبل از فوتشان مرا خواستند و فرمودند: اى على! و اى فاطمه! اين حنوط من است كه جبرئيل عليهالسلام آن را از بهشت برايم آورده. جبرئيل عليهالسلام بر شما درود فرستاد و گفت: شما بايد آن را تقسيم كنيد و براى من و خودتان برداريد. فاطمه عليهاالسلام گفتند: يك سوم آن براى شما باشد و دربارهى بقيه نيز على عليهالسلام نظر بدهد. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله (از اين برخورد متعجب شدند و گريستند و زهرا عليهاالسلام را به سينهى خود چسباندند و فرمودند: تو يك زن موفقه و رشيده هستى كه از سوى خداوند مورد الهام واقع شده و از طرف او هدايت يافتهاى. بعد فرمود: يا على! دربارهى باقى حنوط سخن بگو. اميرالمؤمنين عليهالسلام عرضه داشتند: نصف باقى مانده، از آن زهراء عليهاالسلام باشد درباره بقيهى آن خودتان رأى دهيد. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند: باقيماندهى آن هم براى خود شماست، آن را بگيريد

1- عزل: يكسوى ساختن و جدا نمودن را گويند.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

راكعه

رَكَعَ- رَكْعاً و رُكُوعاً: إنحنى و طأطأ رأسه، و منه الركوع في الصلوة.
زنى را كه اهل ركوع بر درگاه احديت باشد، راكعه گويند
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام، در شب جمعه تا صبح در ركوع بود
.
عن الحسن بن على بن أبيطالب عليهالسلام قال
:
«رأيت أمي فاطمة عليهاالسلام قامت في محرابها ليلة جُمْعَتها فلم تزل «راكعة» ساجدة حتى إتّضح عمود الصبح و سمعتها تدعو للمؤمنين والمؤمنات و تسمّيهم و تكثر الدعاء لهم و لا تدعو لنفسها بشىء. فقلت لها: يا اُمّاه لِمَ لاتدعين لنفسك كما تدعين لغيرك؟ فقالت: يا بُنىَّ! الجارّ ثم الدّار،

امام حسن عليهالسلام مىفرمايد: مادرم را در يك شب جمعه ديدم كه به نماز ايستاده، و پىدرپى در ركوع و سجود بود، تا صبح شد. شنيدم زنان و مردان با ايمان را، با نام مىخواند و از خداوند براى آنها دعاى خير مىنمود و براى خودش هيچ چيز از خداوند نمىخواست. از او سؤال كردم: چرا براى خودتان چيزى نمىطلبيد؟ فرمودند: پسرم! اوّل بايد همسايهها را دعا نمود و بعد خويشتن را.» (1)

1- بحارالانوار، ج 43، ص 81، ر 3 از عللالشرايع.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

حوريه

از نظر لغت، در لقب حورا گذشت.
از آنجايى كه خلقت حضرت فاطمه عليهاالسلام با ميوههاى بهشتى در ارتباط بوده است، لذا صفات حوريههاى بهشتى نيز در وجود آن حضرت فراوان يافت مىشوند بدين جهت او را «حوريه» گويند، يعنى فاطمهى زهرا عليهاالسلام فرشته خصال بود. فاطمهى زهرا عليهاالسلام بوى بهشت مىدادند و همچون فرشتگان همواره باكره بودند و هيچگاه خون حيض، يا نفاس نمىديدند
.
پيامبر فاطمهى زهرا عليهاالسلام را حوريه خطاب مىكند
.
عن سلمان الفارسى رضياللَّهعنه قال
:
«كنت واقفاً بين يدى رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله أسكب الماء على يديه إذا دخلت فاطمة عليهاالسلام و هى تبكى، فوضع النبى صلى اللَّه عليه و آله يده على رأسها و قال: ما يبكيك؟ لاأبكى اللَّه عينيك يا «حورية»!. قالت: مررت على ملاء من نساء قريش و هن مخضبات فلما نظرن إلىّ وقعوا فيّ و فيّ إبن عمّي
.
فقال لها: و ما سمعت منهن؟ قالت: قلن كان قد عزّ (1
)
على محمد أن يزوّج إبنته من رجل فقير قريش و أقلهم مالاً. فقال لها: واللَّه يا بنية! ما زوّجتك ولكن اللَّه زوّجك من علي فكان بدوه منه...،

سلمان فارسى مىگويد: خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بودم و آب روى دست مباركشان مىريختم كه در اين حين فاطمه عليهاالسلام وارد شد در حالى كه مىگريست، حضرت فاطمه عليهاالسلام عرضه داشتند: بر گروهى از زنان قريش مىگذشتم هنگامى كه آنها مرا ديدند به بد گفتن از من و على عليهالسلام پرداختند. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به فاطمه عليهاالسلام فرمودند: چه شنيدى؟

حضرت فاطمه عليهاالسلام عرضه داشت: مىگفتند: چقدر براى محمّد بد شد كه دخترش را به مرد فقيرى از قريش داد. پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله فرمودند
:
زهراء جان! به خدا قسم من تو را شوهر ندادم، خداوند تو را به عقد على عليهالسلام درآورد.» (2) ... فقال صلى اللَّه عليه و آله
:
«إنّ فاطمة خلقت «حورية» في صورة إنسية،

پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله مىفرمود: زهراء عليهاالسلام خلقتى از فرشتگان دارد كه در پوستى از انسانها قرار گرفته است.» (2)

1- عزّ: ارجمند شد، ناگوار است براى...، قوى شد، ضعيف شد. 2- بحارالانوار، ج 43، ص 149، ر 6 همان مأخذ، ص 7 از فضايل شهر رمضان.
2- بحارالانوار، ج 43، ص 7 و 8 از كشفالغمه.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

حوراء

حَوِرَ- حَوَراً- حورت العين: إشتدَّ بياض بياضها و سواد سوادها.
حوراء زنى است كه چشمانى زيبا دارد كه سفيدى (بدن) او را نهايت سفيدى، و سياهى (چشمان) او نيز در نهايت سياهى است كه اين يكى از صفات حورالعين (فرشتگان) است
.
خلقت فاطمهى زهراء عليهاالسلام نصيبى از بهشت داشت، لذا ايشان صفات فرشتگان را داشتند. پس يكى از اسامى آن حضرت نيز «حوراء» است، يعنى زنى كه همچون فرشتگان داراى چشمانى زيباست
.
فاطمهى زهراء عليهاالسلام بوى بهشت مىدهد
.
... قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله
:
«... ففاطمة «حوراء» إنسية فإذا إشتقت إلى الجنة شممت رائحة فاطمة عليهاالسلام،

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: هرگاه مشتاق بهشت مىشوم، فاطمه عليهاالسلام را مىبويم. فاطمه عليهاالسلام بوى بهشت مىدهد. او فرشتهاى در پوست انسان است.» (1
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام فرشتهاى كه از هر آلودگى به دور است. قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله
:
«إنَّ إبنتي فاطمة «حوراء»، إذ لم تحض و لم تطمث،

پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: به درستى كه دخترم، فاطمه، فرشته و «حوراء» است، زيرا او هيچگاه خون حيض نمىبيند و هيچ آلودگى در او راه ندارد.» (2
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام در قالب انسان
.
قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله
:
«إبنتي فاطمة «حوراء» آدميّة،

پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: دخترم فاطمه، «فرشتهاى» در قالب انسان است.» (3)

 

1- بحارالانوار، ج 43، ص 5، ر 5 از عللالشرايع.
2- فاطمه الزهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 158 از ذخائرالعقبى، ص 26
.
3- فاطمهى زهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 182 از الصواعق، ص 96، اسعاف الراغبين ص 172 نقلاً عن السنائي.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

حُرَّة

حَرَّ- حَراراً العبدُ: عُتق و صار حُرًّا،
الحُرّ: خلاف العبد والأسير: الكريم،
الحُرَّة، خلاف الإمة، الكريمة

هر زن آزاده را حُرّه خوانند. زنى آزادهتر از فاطمه عليهاالسلام در دنيا يافت نمىشود. فاطمهى زهرا عليهاالسلام زنى كه آزادگى را معنا نمود و در راه حريت جان خويش را فدا نمود
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام زنى آزاده
.
عن سلمان و عبداللَّه بن العباس قالا
:
«توفى رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله... فقاما، فجلسا بالباب و دخل عليّ عليهالسلام على فاطمة عليهاالسلام. فقال لها: أيّتها «الحُرَّة» فلان و فلان بالباب، يريدان ان يسلّما عليك فماترين؟ قالت: البيت بيتك و الحُرَّة زوجتك، إفعل ما تشاء...،

سلمان مىگويد: وقتى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فوت نمودند... آن دو نفر (عمر و ابوبكر) به در خانهى على عليهالسلام آمدند. اميرالمؤمنين عليهالسلام پيش فاطمه عليهاالسلام آمدند و صدا زدند: اى آزاده! آن دو نفر پشت در خانه هستند، مىخواهند خدمتتان برسند و سلام عرض كنند. چه مىگويى؟ فاطمه عليهاالسلام گفت: خانه، خانهى توست و من نيز زن تو هستم، هرچه خواهى انجام ده.» (1)

1- بحارالانوار، ج 43، ص 197، ر 29 از كتاب سليم بن قيس الهلالى.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

حبيبه

حبَّ- حُبّاً و حِبّاً: وَدَّه، حَبَّ- و حَبُبَ- إليه: صار حبيباً له، أي، محبوباً،
الحبيب: المُحِبّ تقول أنا حبيبكم، أي مُحِبُّكم، المحبوب، تقول: «هذا حببيبي»، أي، محبوبي
.
حبيبه، يعنى زنى محبوب و دوست داشتنى، زنى كه او را دوست داشته باشند. «حبيبة حبيباللَّه»، يعنى پيامبر خدإ؛

ّّ صلى اللَّه عليه و آله كه حبيب خداوند است، فاطمهى زهرا عليهاالسلام را دوست مىدارد
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام محبوبهى رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله
.
عن أبيعبداللَّه عليهالسلام قال:... قال أميرالمؤمنين عليهالسلام
:
«... فلما كانت الليلة الّتى أراد اللَّه أن يكرمها و يقبضها إليه أقبلت تقول: و عليكم السلام و هي تقول لي: يا إبن عمّ قد أتاني جبرئيل مسلّماً و قال لي: السلام يقرأ عليك السلام يا «حبيبة» حبيباللَّه! و ثمرة فؤاده، اليوم تلحقين بالرفيع الأعلى و جنة المأوى ثم إنصرف عني...،

امام صادق عليهالسلام فرمودند:... اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند: شبى كه خداوند مىخواست جان زهراء عليهاالسلام را بگيرد، زهراء به طرف قبله رو نمودند و گفتند: درود بر شما باد. و به من گفت: اى پسر عمو، جبرئيل در حالى كه درود مىفرستاد بر من وارد شد و گفت: «سلام»، بر تو درود مىفرستد، اى محبوب پيامبر! و اى ثمرهى قلب رسول! امروز به ملكوت اعلى خواهى شتافت و سپس از من دور شد....» (1
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام دوستدار رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله
.
«... أنا زوج البتول سيّدة نساء العالمين فاطمة التقية الزكية البَرَّة المهدية،«حبيبة» حبيباللَّه و خير بناته و سلالته و ريحانة رسولاللَّه...،

... من شوهر بتول، سرور زنان عالم هستم. فاطمهاى كه اهل پاكدامنى است، نيكوكار است، از طرف خداوند هدايت شده است، دوستِ، دوست خداست، بهترين دختر و فرزند پيامبر خداست، ريحانهى پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله است....» (2)

 

1- بحارالانوار، ج 43، ص 207، ر 36 از الدلائل للطبرى.
2- بحارالانوار، ج 35، ص 45، ر 1 همچنين، ج 33، ص 283، ر 547 از بشارة المصطفى.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

تقيه

زنى را كه اهل پرهيزكارى و تقوا باشد «تقيه» گويند. آيا كسى از صدّيقهى طاهره عليهاالسلام در ميان زنان پرهيزكارتر مىشناسيد؟
فاطمه ى زهرا عليهاالسلام الگوى تقوا
.
زيارة فاطمة عليهاالسلام فى الروضة، تقف في الموضع المذكور و تقول
.
«السلام على البتولة الطاهرة والصديقة المعصومة والبرة «التقية» سليلة المصطفى و حليلة المرتضى و امالأئمة النجباء. اللهم إنّها خرجت من دنياها مظلومة مغشومة، قد ملئت داء و حسرة و كمداً و غصة تشكو إليك و إلى أبيها ما فعل بها. اللهم إنتقم لها و خذلها بحقها...،

در زيارتنامهى حضرت فاطمهى زهرا عليهاالسلام مىخوانيم: درود بر تو اى زن پاكيزه از هر بدى و آلودگى! سلام بر تو اى زن بسيار راستگو، دور از هر گناه،نيكوكار، باتقوا، فرزند مصطفى (پيامبر اكرم)، همسر مرتضى (اميرالمؤمنين) و مادر پيشوايان گرامى و با كرامت. خداوندا! فاطمهى زهرا عليهاالسلام در حالى كه مورد ظلم و ستم دشمنان قرار گرفته بود از اين دنيا رفت، لبريز از درد و حسرت و آه و غم و اندوه بود كه شكايت اين قوم را در پيشگاه تو و پدرش نمود. خداوندا! انتقام او را بگير و حق مسلم ايشان را بازگردان.» (1
)
«السلام عليك أيّتها «التقية» النقية،

دورد بر تو اى زن پاكدامن و با تقوا!» (2)

1- بحارالانوار، ج 100، ص 197، ر 15 از مصباحالزائر.
2- بحارالانوار ج 100 ص 199 ر 20 از الاقبال ص 100.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

بتول

بَتَلَ- بَتْلاً: قطعه و أبانه عن غيره،
البَتُول: من إنقطع عن الزواج

در لغت، «اَلْبَتْل» بريدن شىء را معنا مىدهد و «بتول» در لغت، دختر و دوشيزهاى را گويند كه رغبت و حاجت خود را از مردان بريده باشد. كسى كه به خاطر خدا از دنيا بريده است و كسى كه از ازدواج خوددارى مىكند، همچنين به زنى كه خون حيض نبيند، بتول گفته مىشود
.
فاطمه زهراء عليهاالسلام هيچگاه خون حيض نمىديد
.
عن علي عليهالسلام
:
«إنّ النبي عليهالسلام سئل: ما البتول؟ فإنّا سمعناك يا رسولاللَّه! تقول: إنّ مريم بتول و فاطمة عليهاالسلام بتول. فقال صلى اللَّه عليه و آله: البتول التى لم تر حمرة قطّ، أي، لم تحض فإنّ الحيض مكروه في بنات الأنبياء،

اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند: از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله سؤال شد: بتول يعنى چه؟ ما از شما شنيدهايم كه مريم و فاطمه، بتول هستند. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: بتول، يعنى زنى كه خون عادت ماهانه نبيند، و هيچگاه حيض نشود، زيرا حيض در دختران پيامبران پسنديده نيست.» (1
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام هر شب باكره مىگشت
.
عن النّبي صلى اللَّه عليه و آله
:
«سميت فاطمة «بتولاً» لأنّها تبتلت و تقطعت عمّا هو معنا العورات فى كل شهر، و لأنّها ترجع كل ليلة بكراً. و سميت مريم بتول لأنّها ولدت عيسى بكراً،

پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: فاطمهى زهرا عليهاالسلام بتول ناميده شد، زيرا از آنچه زنان بر آن عادت دارند (حيض شدن در هر ماه) بريده شده بود و ايشان هر شامگاه باكره مىشدند. حضرت مريم نيز بتول ناميده شد، زيرا عيسى عليهالسلام را در حالى كه باكره بود به دنيا آورد.» (2
)
تذكرى لازم
:
قانون حاكم بر نظم جهان، قانون علت و معلول است و در فرمايش امام صادق عليهالسلام آمده است كه خداوند هر عملى را از راه خودش و از طريق سبب مخصوص خودش انجام مىدهد، (3
)
و همانگونه كه در بخش پيشين ذكر شد يكى از سنتهاى خداوند متعال، سير تولد يك فرزند است، يعنى قرار گرفتن نطفهى مرد در رحم زن و سپرى شدن مدتى و رشد و نمو و سپس زايمان و تولد آن فرزند. اگر خداوند سنتى را اين چنين به وجود آورد و مدتى از آن گذشت، ما بر آن سنت عادت مىنماييم و قبول نمودن اين سنت در قالبى ديگر كمى دشوار خواهد بود. گرچه در قرآن نيز سنن الهى، غير قابل تبديل و تغيير معرفى مىشود، لكن در همين كتاب آسمانى، مسائلى را مىبينيم كه از مجارى عادى خود صورت نگرفته است. مراد اين نيست كه اين مسائل، بدون علت به وجود آمدهاند، بلكه از راه علل عادى به وجود نيامدهاند. مثلاً قرآن تولد حضرت عيسى را كه بيان مىكند، ايشان را فرزند زنى مىداند كه ازدواج نكرده است و فقط با ارادهى خداوند باردار گرديده است و بنابر روايات، پس از زايمان هنوز حضرت مريم صلى اللَّه عليه و آله باكره بودهاند، لذا او را بتول و عذراء مىنامند. و يا آنكه همسر حضرت زكريا

عليهالسلام در حالى كه عقيم است، باردار مىگردد و حضرت يحيى عليهالسلام را به دنيا مىآورد. ساره، همسر حضرت ابراهيم عليهالسلام، پيرزن يائسهاى است كه از تمام عوامل طبيعى براى باردارى مأيوس است، لكن خداوند بر او و همسرش، حضرت ابراهيم عليهالسلام تفضل كرده و حضرت اسحاق عليهالسلام را به آنان عطا كرد.
اين امور گرچه خارقالعاده مىباشد، اما حكايت از بىنظمى جهان ندارد، بلكه برهانى روشن بر منظم بودن جهان هستى است. توجه به اين نكته لازم است كه تمام عوامل طبيعى و عادى در طول ارادهى حضرت حق، منشأ اثر مىشوند، يعنى آتش سوزنده است، چون ارادهى خداوند بر اين امر تعلق گرفته است، و اگر ارادهى خداوند بر سوزندگى تعلق نگيرد آن آتش سلام و سرد مىگردد
.
از اين رو اگر در جايى عملى تحقق يافت و ارادهى خداوند نبود، بىنظمى وجود خواهد داشت، اما اگر ارادهى خداوند موجود بود، اما برخلاف راه طبيعى، عملى صورت گرفت، مانند: بيرون آمدن شتر از ميان كوه و سنگ در داستان حضرت صالح عليهالسلام، ديگر بىنظمى نخواهد بود كه عين نظم و قدرت خداوند است
.
پس از بيان آنچه گذشت، روشن مىشود كه اگر خلقت زن به نحوى است كه براى توليد مثل، بايد خون حيض ببيند و اين خونريزى رحم را آماده باردارى گرداند، اين تنها راه توليد مثل نيست، بلكه اين راه طبيعى و عادى باردارى و زايمان است و چون ذهن ما با اين سنت الهى مأنوس شده است، خلاف آن را امرى عجيب و غريب از ذهن مىپنداريم. اگر فاطمهى زهرا عليهاالسلام، نه پيش از باردارى و نه حين باردارى و نه پس از باردارى خونى نمىبيند، نه تنها نقص نيست، بلكه نوعى كرامت است. حيض و نفاس نقصى براى زن محسوب نمىشود، بلكه جزئى از خلقت زن است و خداوند انگيزهاى براى ناقص آفريدن موجودى نداشته و هر موجود در جاى خود كامل آفريده شده است، (4
)
لكن حيض و نفاس ذاتاً حالتى است كه زنها آن را دوست نمىدارند و بنابر روايات، اين حالت براى دختران انبيا ناپسند است، لذا هيچ يك از دختران پيامبران، خون حيض يا نفاس نمىديدند و اين تفضّلى است كه خداوند به اين زنان نموده است كه آنان را از اين حالت ناپسند به دور داشته است. خداوند هر فايدهاى را كه در اين حالات، براى زن مقرر داشته از راهى ديگر به آنان عنايت مىكند. (5
)
پس طهارت حضرت فاطمهى زهرا و باكره بودن ايشان در تمامى عمر، نوعى تفضل الهى به شمار مىرود كه خداوند به ايشان ارزانى داشته و در حقيقت نوعى كرامت است.

1- بحارالانوار، ج 43، ص 15، ر 13 از عللالشرايع و معانىالاخبار.
2- فاطمه الزهراء بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 158 از احقاقالحق ج 10، ص 25 نقلاً عن العلامة الكشفي الحنفى فى المناقب المرتضوية، ص 119
.
3- عن ابىعبداللَّه عليهالسلام انه قال: «ابَى اللَّه ان يجرى الاشياء الاباسباب فجعل لكل شىء سبباً، و جعل لكل سبب شرحاً، و جعل لكل شرح علماً، و جعل لكل علم باباً ناطقاً. عرفه من عرفه، و جهله من جهله، ذاك رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله و نحن. الكافى، ج 1، ص 183، ر 7
.
4- بنابراين اگر در بعض روايات از ناقصالعقل بودن زن، سخن به ميان آمده است بايد به معناى صحيح خود حمل گردد، زيرا اين سخن با مبانى مسلم كلامى و فلسفى ما در تضاد است
.
5- شيعه معتقد است كه هركس در اين دنيا به هر مقدار رنج و سختى در راه خداوند تحمل نمايد خداوند بر خود لازم كرده است بيش از رنج و زحمتى كه بنده تحمل مىكند به او پاداش عنايت فرمايد والا بنابر مبانى كلامى شيعه، اين خدا ظالم در حق بنده خواهد بود، لذا براى كسانى كه زحمت حالت حيض و نفاس را تحمل مىكنند پاداشى وافر در انتظار است.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

انسيه

أَنِسَ- أَنَسَ- أَنَسَ- تَأَنَّسَ: صار إنساناً،
إِنْسِي و أَنْسي: البشر أو غير الجن والملاك
.
فاطمهى زهراء عليهاالسلام الگوى تمامى انسانها از زن و مرد بوده و هست، زيرا در انسانيت به تمام درجات كمال رسيده بودند، امّا چون نصيبى از بهشت داشت، او را حوراء انسيه مىگويند، يعنى انسانى فرشته صفت
.
فاطمهى، انسانى بهشتى
.
... قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله
:
«... ففاطمة حوراء «انسية» فإذا إشتقت إلى الجنة شممت رائحة فاطمة عليهاالسلام،

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: هرگاه مشتاق بهشت مىشوم، فاطمه عليهاالسلام را مىبويم. فاطمه عليهاالسلام بوى بهشت مىدهد. او فرشتهاى در پوست انسان است.» (1
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام فرشتهاى در قالب انسان
.
عن أسماء بنت عميس قالت
:
«قال رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله و قد كنت شهدت فاطمة عليهاالسلام و قد ولدت بعض ولدها فلم أر لها دماً فقال صلى اللَّه عليه و آله: إن فاطمة خلقت حورية في صورة «إنسية

اسماء بنت عميس مىگويد: پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: من زايمان فاطمه عليهاالسلام را در تولد بعض فرزندانش ديدهام، او از زايمان، هيچ خونى نديد، زيرا فاطمه عليهاالسلام فرشتهاى در صورت انسانهاست.» (2)

1- بحارالانوار، ج 43، ص 5، ر 5 از عللالشرايع.
2- بحارالانوار ج 43، ص 7 ر 8 از كشفالغمه.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

زهراء

زهر، زهورا السراج أو القمر أو الوجه: تلألأ، أضاء،
زهراء، مونث أزهر است، يعنى، النير، الصافى اللون، المشرق الوجه والقمر
.
«زهرا كه در تداول بيشتر به جاى نام او به كار مىرود، در لغت، درخشنده، روشن و مرادفهايى از اينگونه، معنى مىدهد. و اين لقب از هر جهت برازندهى اين بانوست. او چهرهى درخشان زن مسلمان، فروغ تابان معرفت و نمونهى روشن پرهيزكارى و خداپرستى است. اين درخشندگى به ساعتى مخصوص و روزى معين اختصاص ندارد. از آن روز كه وظيفهى خود را تعهد كرد، تا امروز و براى هميشه چون گوهرى بر تارك تربيت اسلامى مىدرخشد.» (1
)
زهراء در لغت، يعنى درخشنده. در روايات آمده است هنگامى كه فاطمه به نماز و عبادت مىايستاد، اهل آسمان از نور او بهره مىگرفتند، چنانكه زمينيها از نور خورشيد بهرهمند مىشوند
.
فاطمهى زهرا عليهاالسلام از نور عظمت خداوند به وجود آمده است
.
عن جابر عن أبيعبداللَّه عليهالسلام قال
:
«قلت: لم سميت فاطمة الزهراء عليهاالسلام «زهراء»؟ فقال: لأنّ اللَّه عز و جل خلقها من نور عظمته فلمّا أشرقت أضاءت السماوات والأرض بنورها و غشيت أبصار الملائكة للَّه ساجدين و قالوا إلهنا و سيدنا! ما هذا النور؟، فأوحى اللَّه إليهم هذا نور من نوري و أسكنته في سمائي، خلقته من عظمتي، اُخرجه من صلب نبىّ من أنبيائي، افضله على جميع الأنبياء و اخرج من ذلك النور أئمة يقومون بأمري، يهدون الى حقى و اجعلهم خلفائي في أرضي بعد إنقضاء وحيي،

جابر از امام حسين عليهالسلام سؤال كرد: چرا فاطمه عليهاالسلام را «زهراء» ناميدهاند؟ ايشان فرمودند: خداوند فاطمه را از نور عظمت خود آفريد. وقتى فاطمه عليهاالسلام درخشيد، زمين و آسمان را نورانى كرد
.
چشمهاى ملائكه غرق نور شد و خداوند را سجده كردند و از روى تعجب گفتند: خداوندا! اين چه نورى است؟ وحى شد كه اين يكى از نورهاى من است، در آسمان جايش دادم و او را از طريق پيامبر متولد گردانيدم و او را بر همهى پيامبران برترى دادم و از آن نور، ائمهى هدى به وجود آمدند، تا دستورات مرا اجرا نمايند و مردم را هدايت كنند، آنها بعد از قطع شدن وحى، جانشينان من در زمين هستند.» (2
)
روشنگرى لازم
:
درخشندگى باطنى خاندان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بر كسى پوشيده نيست. اين چهارده نور پاك، چراغ هدايت بشريت هستند. جهان تاريك مادى، فقط با نور ارشاد و هدايتهاى اين انوار مقدس به طرف ملكوت گام برمىدارد. شيعه، ائمه اطهار عليهمالسلام را با وصف «مصباحالهدى و سفينةالنجاة» مىشناسد. فاطمهى زهرا عليهاالسلام علاوه بر درخشندگى باطنى، نوعى درخشندگى چهره و ظاهر نيز داشتند. اين تفضّلى است كه خداوند متعال به اين بانوى با تقوا عنايت نموده است
.
تذكر اين نكته لازم است كه هيچ نيازى به ضعيف شمردن اين روايات نيست، زيرا اولاً، درباره درخشندگى ظاهرى فاطمهى زهرا عليهاالسلام تواتر معنوى وجود دارد. ثانياً، اين خصوصيت جسمانى حضرت فاطمهى زهرا عليهاالسلام، بر الگو بودن ايشان لطمهاى وارد نمىكند، زيرا ايشان الگوى رفتارى همه جهانيان است نه الگوى جسم و تن مردم. ثالثاً، بعضى از اين روايات كه نشاندهنده نورانيت شديد ايشان است، به صورت مقطعى بوده و شايد يكبار بيشتر اتفاق نيفتاده و آن هم براى شناساندن مقام معنوى فاطمهى زهرا عليهاالسلام به جهانيان. در نتيجه هيچ ضرورتى براى حمل اين روايات به معانى مجازى نيست
.
محراب فاطمهى زهرا عليهاالسلام هنگام عبادت غرق نور است
.
عن إبنعمارة عن ابيه قال
:
«سئلت أباعبداللَّه عليهالسلام عن فاطمة عليهاالسلام لم سميت «زهراء»؟ فقال: لأنها كانت إذا قامت في محرابها زهر نورها لأهل السماء كما يزهر نور الكواكب لأهل الأرض،

از امام صادق عليهالسلام سؤال شد: چرا فاطمه عليهاالسلام را «زهراء» ناميدهاند؟ فرمودند: زيرا هرگاه در محراب عبادت مىايستاد نورش براى اهل آسمان مىدرخشيد، همچنانكه ستارگان براى ما زمينيها درخشش دارند.» (3
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام درخشنده چون ماه
.
عن الرضا عليهالسلام قال في حديث طويل
:
«كانت فاطمة عليهاالسلام إذا طلع هلال شهر رمضان يغلب نورها الهلال و يخفى فإذا غابت عنه ظهر،

امام رضا عليهالسلام فرمودند: هلال ماه كه ظاهر مىشد نور فاطمه عليهاالسلام بر آن غلبه مىكرد و كسى نمىتوانست نور هلال ماه را ببيند، تا اينكه حضرت فاطمه عليهاالسلام از آنجا مىرفتند، آنگاه هلال ماه ديده مىشد.» (4
)
زهرا، يعنى درخشنده
.
عن عائشة
:
«كنا نخيط و نغزل و ننظم الإبرة بالليل فى ضوء وجه فاطمة عليهاالسلام... و لذلك سميت «الزهراء

عائشه مىگويد: شب هنگام، ما در نور صورت فاطمهى زهرا عليهاالسلام خياطى، پشمريسى و بافندگى مىكرديم و چون صورتى بسيار درخشنده داشت «زهراء» ناميده شد.» (5
)
فاطمهى زهرا عليهاالسلام براى اميرالمؤمنين مىدرخشد
.
ابوهاشم العسكري سالت صاحب العسكر عليهالسلام
:
«لم سميت فاطمة، «الزهراء» عليهاالسلام؟ فقال: كان وجهها يزهر لأميرالمؤمنين عليهالسلام من أول النهار كالشمس الضاحية و عند الزوال كالقمر المنير و عند غروب الشمس كالكوكب الدري،

ابوهاشم گويد: از امام حسن عسكرى عليهالسلام سؤال كردم: چرا فاطمه عليهاالسلام، «زهراء» ناميده شد؟ فرمودند: صورت فاطمه عليهاالسلام براى اميرالمؤمنين عليهالسلام در اول روز مانند خورشيد مىدرخشيد و هنگام ظهور مانند ماه تابان بود. و هنگام غروب خورشيد مانند ستارهاى پر نور بود، چون چنين بود او را زهراء گويند.» (6
)
تعجب اهل مدينه از محراب غرق نور فاطمهى زهرا عليهاالسلام
.
عن ابان بن تغلب قال
:
«قلت لأبيعبداللَّه عليهالسلام: يابن رسولاللَّه! لِمَ سمّيت «الزهراء» عليهاالسلام، زهراء؟ فقال لانّها تزهر لاميرالمؤمنين عليهالسلام فى النهار ثلاث مرات بالنور كان يزهر نور وجهها صلاة الغداة والناس فى فراشهم فيدخل بياض ذلك النور إلى حجراتهم بالمدينة فتبيض حيطانهم فيعجبون من ذلك فيأتون النبي صلى اللَّه عليه و آله فيسألونه عمّا رأوا فيرسلهم إلى منزل فاطمة عليهاالسلام فيأتون منزلها فيرونها قاعدة فى محرابها تصلى والنور يسطع من محرابها من وجهها، فيعلمون ان الذى رأوه كان من نور فاطمة، فاذا انتصف النهار و ترتبت للصلاة، زهر نور وجهها عليهاالسلام بالصفرة فتدخل الصفرة، فى حجرات الناس، فتصفر ثيابهم و إلوانهم، فيأتون النبي صلى اللَّه عليه و آله و سلم فيسألونه عمّا رأوا، فيرسلهم إلى منزل فاطمة صلى اللَّه عليه و آله فيرونها قائمة في محرابها و قد زهر نور وجهها- صلواتاللَّهعليها- و على أبيها و بعلها و بنيها بالصفرة فيعلمون أنّ الذي رأوا، كان من نور وجهها، فإذا كان آخر النهار و غربت الشمس احمرّ وجه فاطمة، فاشرق وجهها بالحمرة فرحاً و شكراً للَّه عز و جل، فكان تدخل حمرة وجهها حجرات القوم و تحمر حيطانهم فيعجبون من ذلك و يأتون النبى صلى اللَّه عليه و آله و يسألونه عن ذلك، فيرسلهم الى منزل فاطمة عليهاالسلام، فيرونها جالسة تسبح اللَّه و تمجده و نور وجهها يزهر بالحمرة فيعلمون ان الذي رأوا كان من نور وجه فاطمة عليهاالسلام فلم يزل ذلك النور فى جهها حتى ولد الحسين عليهالسلام فهو يتقلب فى وجوهنا إلى يوم القيامة فى الأئمة منا أهل البيت إمام بعد إمام، (7
)
ابان بن تغلب مىگويد: از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم: اى فرزند پيامبر!چرا فاطمه عليهاالسلام را، «زهراء» گويند؟ فرمودند: فاطمه عليهاالسلام براى اميرالمؤمنين عليهالسلام در طول روز سه بار مىدرخشيد. نور او در هنگام نماز صبح، زمانى كه مردم در خواب بودند، حياط خانهى آنها نورافشانى كرد. همه متعجب شدند، خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رسيدند و سؤال كردند اين چه بود كه ما ديديم؟ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آنها را به منزل فاطمهى زهرا عليهاالسلام فرستاد. وقتى كه به منزل فاطمهى زهرا عليهاالسلام آمدند، ديدند آن حضرت روى سجادهى خود نشسته و در حال نماز است و نور از صورت فاطمهى زهرا عليهاالسلام از ميان محراب مىدرخشد. همه دريافتند آنچه ديدهاند نور فاطمه عليهاالسلام بوده است. هنگام ظهر، وقتى براى نماز آماده شدند، نورى زرد رنگ از ايشان ساطع گشت كه تمام خانههاى مدينه را فراگرفت. رنگ صورت و لباس همهى مردم زرد شد. پيش پيامبر آمدند و از آنچه ديده بودند سؤال كردند. باز پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آنها را به منزل فاطمه عليهاالسلام فرستاد. اين بار حضرت فاطمه عليهاالسلام را در محراب ديدند در حالى كه از صورت ايشان براى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و على عليهالسلام نورى زرد رنگ مىدرخشيد. فهميدند آنچه ديدهاند از نور فاطمه عليهاالسلام بوده است. و هنگامى كه خورشيد غروب نمود، صورت زهراء عليهاالسلام قرمز گشت و نورى قرمز از ايشان مىدرخشيد اين نور داخل منازل مردم مدينه گشت، خانههاى مردم قرمز شد و در تعجب فرورفتند. مردم دوباره پيش پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آمدند و از اين مطلب سؤال كردند، پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آنها را به منزل فاطمهى زهراء عليهاالسلام فرستاد، آنها به منزل فاطمه عليهاالسلام آمدند و ايشان را در روى سجاده ديدند، در حالى كه خداوند را تسبيح مىگفت و از سيماى ملكوتى ايشان نورى قرمز مىدرخشيد، دريافتند آنچه ديده بودند از نور سيماى فاطمه عليهاالسلام بوده است. اين نور در سيماى فاطمهى عليهاالسلام بود، تا زمانى كه امام حسين عليهالسلام متولد گشت، از آن به بعد اين نور در سيماى هر يك از اهلبيت بود و تا قيامت از چهرهى همه امامان درخشش خواهد داشت

1- سيد جعفر شهيدى، زندگانى فاطمهى زهرا عليهاالسلام، ص 32.
2- بحارالانوار، ج 43، ص 12، ر 5 از عللالشرايع
.
3- بحارالانوار، ج 43، ص 12، ر 6 از عللالشرايع و معانىالخبار
.
4- بحارالانوار، ج 43، ص 56، ر 49 از فضائل شهر رمضان صدوق
.
5- فاطمهى زهراء عليهاالسلام بهجة قلب المصطفى، ج 1، ص 180 از احقاقالحق، ج 19، ص 16
.
6- بحارالانوار، ج 43، ص 15، ر 14 از مناقب ابن شهرآشوب
.
7- بحارالانوار، ج 43، ص 11، ر 2 از عللالشرايع.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

 

القاب حضرت زهرا سلاماللَّهعليه

علاوه بر اسامى حضرت زهرا سلاماللَّهعليه، در برابر هر صفت و كمالى كه از حضرت فاطمه عليهاالسلام سراغ داريم، يك لقب پرمحتوا براى آن حضرت، از طريق روايات به يادگار به ما رسيده است. القاب حضرت زهرا عليهاالسلام بىشمار است،زيرا كمالات او بىپايان است، اما آنچه در اين فصل عرضه مىشود، غوصى در كوثر القاب آن حضرت در ميان روايات، ادعيه و سخنان ائمهى اطهار عليهمالسلام و پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله است.
برگزيدن القاب حضرتش به عنوان نام، يادآور صفات كمال آن مخدره مىباشد، لذا هيچ چشمهاى گوارتر از اين كوثر نخواهيد يافت. پس چون دختردار شديد، جرعهاى از كوثر اسامى «كوثر على به فرزندتان بنوشانيد، تا در قيامت در صف كوثرنوشان قرار گيريد. انشاءاللَّه.

+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزاداندیش |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر