سلامتی تن و روان 16
تعلق به فرع و جزء، يك عشق مجازى است.
در اين عشق، انسان نسبت آن چيز يا مقام و مانند آن، عشق پيدا مىكند و در اين عشق عيوب آن را نمىبيند و خود را كور و كر در اختيار آن مىگذارد.
از اين رو، چون عاشق است، بدى معشوق را نمىبيند و همين است كه خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
(يأرأيت من اتّخذ الهه هواء أفأنت تكون عليه وكي أم تحسب اَنّ يأكثرهم يسمعون أو يعقلون إن هم إلاّ كالأنعام بل هم أضلّ سبي)
آيا آن كس كه هواى نفس خود را معبود خويش گرفتهاست ديدى؟ آيا مىتوانى ضامن او باشى؟! يا گمان دارى كه بيشترشان مىشنوند يا مىانديشند؟! آنان جز مانند ستوران نيستند.
بلكه گمراهترند.
5 ـ نداشتن آخرت:
چون چنين كسانى به معبودهاى خيالى توجه مىكنند و آنها را سرمايههاى خود مىسازند، در آن دنيا چيزى ندارند; چنان كه خداوند متعال مىفرمايد:
(وضلّ عنهم ما كانوا يدعون من قبل وظنّوا ما لهم من محيص)
وآنچه از پيش مىخواندند از نظر آنان ناپديد مىشود و مىدانند كه آنان را روى گريز نيست.
نتيجه اين كه، اگر انسان به غير حق توجه كند، راه به جايى نمىبرد، و غير حق آفل است، و فقط غير حق را براى حق خواستن، خوب است.
بر جمادى دل چه بندى اى سليموا طلب آن را كه مىتابد مقيمدل كندن از جاذبههاى زندگى، براى انسان، رهايى و سبكبالى خواهد بود.
جريان زندگى انسان، چون كشتى است كه در دريا حركت مىكند.
حال، اگر طوفانى درگيرد و كشتى، تهديد به غرق شود، بايد براى نجات كشتيبان، مقدارى از بارهاى درون كشتى را به آب ريخت تا كشتيبان نجات يابد.
تعلقات ما هم همين است; هرچه كمتر باشند، بار كشتى زندگى سبكتر و كشتى سالمتر به ساحل خواهد رسيد و در اين جا به ويژه از تعلقات زايد سخن مىگوييم كه بار سنگين آنها بر دوش ماست و بايد مواظب باشيم كه كمر ما زير آن نشكند.
مواظب باشيم كه در مقابل هر گرفتنى، از دست دادنى هست، و در مقابل هر عدم تعلقى، رسيدنى.
اين امر شبيه به ماجراى مسافرى است كه بناست به مقصدى برسد، اما در راه فريب نقاط خوش آب و هوا را مىخورد و در آن جا مىآرامد و مفتون مىشود و از مقصد بازمىماند.
چون به هر فكرى كه دل خواهى سپرداز تو چيزى در نهان خواهند بردپس بدان مشغول شو كان بهتر استتا ز تو چيزى برد كان كمتر استو سرانجام، انسان بايد حساب تعلقات خود را داشتهباشد «آرزو مىخواه ليك اندازه خواه.»
و لذا بايد مواظب باشيم كه در اين بده و بستانها و تعلقات، چه چيز را مىآوريم و چه چيز را از دست مىدهيم و همه نيروى خود را صرف فرع و جزء نكنيم و از اصل غافل نشويم و هدف اصلى حيات را فراموش نكنيم و خود را به سرمايههاى موقتى و سرابمانند فريب ندهيم.
صد هزاران دام و دانه است اى خداما چو مرغان حريص بىنوادم بدم پا بسته دام نويمهر يكى گر باز و سيمرغى شويممىرهانى هر دمى ما را و بازسوى دامى مىرويم اى بىنيازما در اين انبار گندم مىكنيمگندم جمع آمده گُم مىكنيممىنيانديشيم آخر ما به هوشكاين خلل در گندم است يا مكر موشموش تا انبار ما جويد ز دستوز انبار ما ويران شدهاستاول اى جان دفع شر موش كنوانگهان در جمع گندم جوش كنگرنه موش دزد در انبان ما استگندم اعمال چهل ساله كجا استريزه ريزه صدق هر روزه چراجمع مىنايد در اين انبار مادر اشعار فوق منظور از گندم، اعمال انسان و منظور از موش، القائات شيطانى و تعلقات نفسانى است كه وارد قلب مىشوند و ذخاير معنوى و اعتقادى ما را ضايع مىكنند.
3 ـ وهم و خيال
در اين مبحث به دو نوع تفكر، اشاره مىكنيم:
يكى تفكر بدون فرمان عقل كه همان وهم و خيال است و دوم تفكر در پناه عقل كه خيال واقعى يا خيال الهى است.
وهم
اين، همان خيال موهوم است كه در پناه عقل نيست و عبارت است از يك دسته خيالپردازيهاى موهوم، كه در ذهن خود، زمانى مىسازيم و زمانى از ذهن ما محو مىشوند، و در حقيقت، اين تفكرات در منِ مجازى شكل مىگيرند و دور از واقعياتند، اما اثر آنها در ما، حقيقى و هلاكتبار است.
در اين وضعيّت، وهميات در ذهن ما درمىآيند و سپس، ما آنها را در بيرون تصوير مىكنيم و اين دو (يعنى ذهنيات ما و تصوير آنها، كه هر دو مجازىاند) داراى نتيجه حقيقى مخرّب در ما خواهند بود.
براى روشن شدن مطلب مثال آن شير را مىزنيم كه حيوانات جنگل را آزار مىداد، اما هنگامى كه نوبت خرگوش رسيد، خرگوش از وهم و خيالات شير استفاده كرد (منيّت، كبر، غرور و برتريها) و به او گفت كه شير ديگرى آمده كه مىخواهد تو را هلاك كند.
شير، بسيار به خشم آمد و گفت:
«شير دوم كجاست؟» شير ديگرى را در چاه ديد كه همو دشمن او بود (تصوير ذهنيات را در بيرون ديد)، و بر عكس خود پريد و در چاه هلاك شد.
نتيجه وهميات او، كه مجازى بود، حقيقى بود كه همان هلاكت باشد.
حمله بر خود مىكنى اى ساده مردهمچو آن شيرى كه بر خود حمله كردعكس خود را او عدوى خويش ديدلاجرم بر خويش شمشيرى كشيدشير خود را ديد در چه وز علوخويش را نشناخت آندم از عدوشير را در قعر پيدا شد كه بودنقش او آن كش دگر كس مىنموداما موضوع مهم اين است كه براى آنان كه با من مجازى رو به رو هستند:
من نبينم روى خود را اى ثمنمن ببينم روى تو، تو روى منولى اولياى خدا، كه با حقيقت رو به رو هستند، حقيقت انسانيّت خود را مىبينند.
آن كسى كه او ببيند روى خويشنور او از نور خلقانست پيشمثال دوم:
براى روشن شدن وهم و خيال، داستانى است كه در مثنوى آمده و بسيار جالب است.
مولوى در اين داستان مىگويد:
كودكان مكتبى كه دستورهاى استاد را مشكل ديدند، با هم متحد شدند تا چارهاى بينديشند.
يكى از كودكان پيشنهاد كرد كه استاد را در وهم و خيال بيندازيم كه او بيمار است و چنين كردند.
موقعى كه خدمت استاد رسيدند، يك به يك مىپرسيدند كه:
استاد خير باشد! شما را بيمار مىيابيم و در صورت شما نشانههاى بيمارى مىبينيم! استاد در اثر وهم و خيال و تلقين، خود را بيمار حس كرد و حتى نسبت به همسر خود بدبين شد كه چرا صبح در منزل، با او همدردى نكرده است.
سپس، كودكان، استاد را تا خانه همراهى كردند و او در منزل بسترى شد و سر استاد هم به شدت درد گرفت و به شاگردان گفت:
به منزل برويد كه درس تعطيل است.
جان همه روز از لگدكوب خيالوز زيان و سود و از خوف و زوالنى صفا مىماندش نى كر و فرنى به سوى آسمان راه سفرفكرت بد، ناخن پر زهر دانمىخراشد در روى جان
خيال الهى
خيال الهى، خيال در پناه عقل و تفكر را گويند و اعتقاد بر اين است كه تفكر و انديشه در پناه عقل، نخستين قدم به سوى الهام الهى است.
در اين جا پاى منِ مجازى در ميان نيست، بلكه منِ اصلى كارسازى مىكند و تفكر درست و واقعى است.
آن خيالاتى كه دام اوليا استعكس مه رويان بستان خدا استدر تفكر برين، انسان حق را مىبيند در پناه نور درون، و نور درون همان حكمت است و رسيدن به اسم كليم.
نور حق بر نور حس تزيين شودمعنى نور على نور اين بوددر اين وضعيّت، كجانديشى نيست، حقيقتنگرى در كار است، و همين انديشه است كه انسان را به سوى خدا سير مىدهد; چرا كه ما با تن و وهميات و نفسانيات به سوى خدا سيرى نداريم، بلكه با انديشه و تفكر برين، كه نخستين مرحله از مراحل دستيابى به عقل كل است، به سوى هدف عالى حيات سير مىكنيم.
فكر آن باشد كه بگشايد رهىراه آن باشد كه پيش آيد شهىنتيجه كلّى اين است كه انسان در پناه فكر خود ساخته مىشود و سير مىكند; يا سير به سوى بديها، يا به سوى خير و خوبى.
اى برادر تو همه انديشهاىمابقى را استخوان و ريشهاىگر بود انديشهات گل گلشنىو بود خارى تو هيمه گلخنىآدمى را فربهى هست از خيالگر خيالاتش بود صاحب جمالور خيالاتش نمايد ناخوشىمىنمايد همچو موم در آتشى
4 ـ سوء ظن و بددلى
همان طور كه در بحث وهم و خيال گفتيم، سوء ظن، گمانهاى بد است كه در منِ مجازى و بدون فرماندهى عقل و من اصلى شكل مىگيرد، و در قرآن كريم آمده است:
(اجتنبوا كثيراً من الظّنّ إنّ بعض الظّنّ إثم)
از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پارهاى از گمانها، گناه است.
يو اصو گمان بد، حرام است و باز در قرآن كريم داريم كه:
(ظننتم ظنّ السّوء وكنتم قوماً بوراً)
و گمان بد كرديد و شما مردمى درخورِ هلاكت بوديد.
كسى كه ظن بد به بندگان خدا مىبرد، خود در وهم و خيال خود است و عيب در ذهنيات خود اوست; چرا كه جز علاّم الغيوب، كسى از باطن ديگرى به طور كامل آگاه نيست و هيچ دلى، صد در صد با دل ديگران در ارتباط نيست كه بتواند مقاصد و نيّات يديگرى را كام دريابد، جز خدا، كه او هم ستّار العيوب و غفور و رحمان است و اولياى خدا نيز بايد با اسماى ستّار و غفور و عفوّ با ديگران برخورد كنند، نه با كينه ذهنى خود.
هميشه بايد در رابطه با ديگران فكر كنيم كه آيا او نزد خدا محبوبتر است يا ما، و يا به عبارت ديگر، او عاقبت به خير است يا ما.
حكم مستورى و مستى همه بر عاقبت استكس ندانست كه آخر به چسان خواهد رفتياصو نگاههايى كه در منِ مجازى و در غير فرمان عقل است، وهمآلود و با سوء ظن توأم است، اما نگاه در پناه عقل و منِ اصلى، نمىتواند با كينه و كدورت و بدفكرى توأم يباشد; چرا كه در منِ اصلى اصو بدى و سوء راه ندارد و انسانِ خدا نمىتواند نگاه بد داشته باشد; زيرا به شفافيّت و پاكى و اخلاص او بدگمانى راه ندارد.
مرا پير داناى مرشد شهابدو اندرز فرمود بر روى آبيكى آنكه بر خويش خويش بين مباشدگر آنكه بر خلق بدبين مباش
5 ـ مدح و ستايش
در نماز مىخوانيم كه الحمد لله:
حمد مخصوص خداست و آن، ستايش اوست.
و همه مىدانيم كه همه كمالات از اوست، پس همه ستايش متعلق به اوست، و لذا بايد بدانيم كه هيچ حمدى از هيچ حامدى در برابر هيچ امرى محمود سر نمىزند، مگر آن كه در حقيقت، حمدِ خداست.
بنابراين، جنس حمد و همه حمد از آن خداست، و لذا بايد در ستايش غير خدا دقت كنيم مگر اين كه در چارچوب بينش توحيدى و توجه به عنايت خدا در ديگرى، اين عنايت را به او تذكر دهيم، و غير آن نباشد.
لذا اگر خودمان، طالب ستايش از ديگران باشيم، امر غلطى است و:
طالب حيرانى خلقانى شدىدست طمع اندر الوهيت زدىبايد همان موقع كه كسى ما را ستايش مىكند، از اين سخنان به خداى خود پناه ببريم و بگوييم:
پروردگارا! من از او به نفس خود آگاهترم و پروردگارم از من آگاهتر; پس، خدايا! تو مرا بر آنچه بر من است و نمىدانند، ببخشاى.
و همين است كه على(عليه السلام)مىفرمايد:
«بهترين فرصت شيطان، در هنگامى است كه تو را مدح مىكنند.»
بايد مواظب باشيم كه تعريف ديگران باعث غرور ما نشود.
هر كه را مردم سجودى مىكنندزهرها در جان او مىافكنندو سرانجام، بايد مواظب باشيم كه مدح ديگران تا چه حد از روى چاپلوسى و منافع شخصى است و تا چه حد از روى خير و واقعيّت است.
و همينطور، خودمان بايد مواظب باشيم كه بىجهت ديگران را مدح و ذم نكنيم، و در چارچوب دروغ و تملق و چاپلوسى نباشد كه حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
خذوا التّراب فى وجوه المداحين.
در صورت ستايشگران متملّق، خاك بپاشيد.
نتيجه اين كه بايد مدح و ذم ما، در چارچوب بينش الهى و براى خدا باشد، نه از روى حبّ و بغض و بغضهاى ناشى از موارد سوئى كه در منِ مجازى ما شكل گرفتهاند.
یادداشتها برای بیادآوری نکات مهم است که در لحظه احتیاج کارگشاست و مورد نیاز...ممکن است درباره زندگی باشدیاحیطه ذهنی ؛ فکری ؛ اعتقادی ؛ تاریخی ؛ اجتماعی ؛ اقتصادی یا سیاسی..