بدن تازه صحابي پيامبر(ص)واميرالمؤمنين(ع)سلفيها را بيدار نكرد؟
حجر، مرد هدف و عقیده بود و به مردان حق و فضیلت، عشق مى ورزید. او هنگام مرگ "ابوذر غِفاری" در ربذه، همراه مالک اشتر بر بالین او حاضر شد.
حجر در زمان امام علی(ع)
او در میان یاران حضرت على(علیه السلام) نمونه بود. او در مدت خلافت امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در هر سه جنگ صفین، نهروان و جمل در رکاب آن حضرت شمشیر مى زد. او پیش از شروع جنگ صفین، روزى پشتیبانى خود را از امیر مؤمنان(علیه السلام) چنین اعلام کرد: «ما زاده جنگ و فرزندان شمشیریم؛ مى دانیم جنگ را از کجا باید شروع کرد و چگونه از آن بهره بردارى نمود، ما با جنگ بزرگ شده و آن را آزموده و زود شناختیم. ما داراى یاران نیک، خویشاوندان و عشیره فراوان، رأى آزموده و نیروى پسندیده هستیم و اینک اختیار ما در دست توست يا اميرالمؤمنين! اگر به شرق یا غرب جهان بروى، در رکاب تو خواهيم ماند و هر چه دستور دهى اطاعت مى کنیم.» امیر مؤمنان(علیه السلام) از این وفادارى خوشحال شد و درباره او دعا کرد.
یکى ديگر از افتخارات حجر، مقابله با "ضحاک" یکى از فرماندهان نامدار لشکر شام بود که در این نبرد پیروز شد.
حجر در جنگ صفین از طرف امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) فرمانده قبیله کنده بود و در جنگ نهروان فرماندهی میسره (سمت چپ) لشگر امام را بر عهده داشت.
بعد از شهادت امام على(علیه السلام) و جریان صلح تحمیلى بر امام حسن(علیه السلام)، حاکمان شهرها به دستور معاویه شروع به شکنجه و آزار شیعیان کردند. یکى از این حاکمان، مغیره بن شعبه(عليه اللعنة) بود که چون از محبوبیت عمومى و شایستگى و فضیلت حجر آگاه بود ناگزیر به آن اعتراف مى کرد و مى گفت: «نمى خواهم بهترین مردان شهر را بکشم تا آنان را در پیشگاه خدا سعادتمند گردند و من بدبخت و تبهکار! با قتل حجر و یاران او معاویه در دنیا به عزت و سرورى مى رسد ولى مغیره روز قیامت ذلیل و مغذب مى گردد.»
پس از شهادت امام حسن(علیه السلام) و افزايش رفتوآمد بزرگان عراق و اشراف حجاز با امام حسین(علیه السلام)، دستنشاندگان معاویه، به دستور او، سختگیری بیشتری نسبت به شیعیان بهخصوص شیعیان کوفه میکردند و بعضی از چهرههای سرشناس شیعه را به بهانههای پوچ و بیاساس به قتل میرساندند که یکی از آنان "حجر بن عدی کندی" بود.
بیان حجر در رثای امام علی (عليه السلام)
حجر بن عدى، فرداى ضربت خوردن مولاى متقیان چنین گفت: تأسف و اندوه من، به خاطر سرور پرهیزگاران، پدر پاکان و شیرمرد پاکیزه خويى است که او را کافرى پست، گمراه، دور از رحمت خدا و گنهکارى مفسد و سنگدل کشت. لعنت خدا بر کسى باد که از شما خاندان دورى کند، زیرا شما خاندان پیامبر، راهنما و نقطه امید من در روز رستاخیزید.
بشارت شهادت حجر از زبان امام علي(ع)
چشمان نافذ و بصیر امیر مؤمنان(علیه السلام) به سوى حجر دوخته شد و او را مخاطب ساخته و فرمود: «چگونه خواهى بود هنگامى که تو را به تبرّى جويي از من فرا خوانند و چه خواهى گفت در آن حال که از تو بخواهند پیوند دوستى ات را از من بگسلى؟» حجر پاسخ داد: «به خدا سوگند، اگر با شمشیر بدنم را پاره پاره کنند و اگر خرمنى از آتش بیفروزند تا مرا در آن بیندازند، تمام اینها را مى پذيرم ولى تبراى از تو را، هرگز.»
حضرت على(علیه السلام) هم شهادت حجر و یارانش را پیشاپيش مژده داد و فرمود: اي اهل کوفه! هفت نفر از بهترین مردان شما در عذراء کشته خواهند شد که وضع آنان، مانند "اصحاب اخدود" خواهد بود.
زياد بن ابيه با حجر چه کرد؟
در سال 50 هجرى، دست مرگ طومار عمر "مغیره بن شعبه"(عليه اللعنة) را در هم نوردید و معاویه(عليه اللعنة) "زیاد بن ابیه"(عليه اللعنة) برادرخوانده بدنام و سفاک خود را که حکمران بصره بود همزمان، به حکمرانى کوفه نيز منصوب نمود اما با چنان اعتراض سختى و مبارزه بى امانى از جانب حُجر مواجه شد که بر فراز منبر رفت و چنین گفت: «اگر نتوانم این قریه ناچیز (یعنى کوفه) را از شر تحریکات حجر حفظ کنم مرد نیستم! من بلائى بر سر حجر بیاورم که براى آیندگان عبرت باشد.» او اما با سرسختى حجر و یارانش مواجه شد و ناگزیر پس از تلاشهاى فراوان از دستگیرى وى نا امید شد اما با بى وفایى و خیانت کوفیان، چندى بعد، حجر مجبور شد در عوض دادن اماننامه از طرف زیاد، خود را تسلیم کند چون همرزمان حجر، بازداشت و سرکوب شدند، زیاد براى اینکه معاویه را به کشتن حجر وا دارد، شروع به جمع آورى شهادتهاى دروغ و طومارى بىاساس بر ضد حجر و همرزمانش کرد و سرانجام حجر و 11 تن از یارانش را به شام حرکت داد و در نتیجه هفت تن از همراهان حجر، آزاد و باقى به مرگ محکوم شدند.
کوتاهترين نماز در همه عمر
هنگامى که نوبت قتل حجر رسید از دژخیم خود اجازه خواست دو رکعت نماز بخواند؛ او موافقت کرد. حجر به نماز ایستاد و نماز را طول داد. پرسیدند: «آیا از ترس مرگ، نماز را طول دادى؟» گفت: «به خدا سوگند در عمرم هرگاه وضو ساختهام دو رکعت نماز هم خواندهام و هرگز نمازى به این کوتاهى نخواندهام و براى اینکه خیال نکنید من از مرگ مىترسم نمازم را اینقدر کوتاه خواندم.» و بعد گفت: «پس از مرگ من، زنجیر از دست و پایم باز نکنید و خون پیکرم را نشويید زیرا مىخواهم روز رستاخیز با همین وضع با معاویه روبرو شوم.»
خبر شهادت حجر و همرزمانش، بازتاب وسیعی در جامعه داشت که شدیدترين اعتراض به اين اقدام را امام حسین(علیه السلام) عليه معاويه انجام داد. در این بین، عایشه نیز که از عظمت مقام حجر نزد پيامبر خدا(ص) آگاه بود معترض بود و شخصى را نزد معاویه فرستاده بود تا مانع کشتن حجر شود اما کار از کار گذشته بود. عایشه به معاویه گفت: از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: «پس از من، هفت نفر کشته مى شوند که خدا و اهل آسمان از قتل آنان، خشمگین خواهند شد.»
گويند معاويه، هنگام مرگ، دچار کابوس ترسناکى شده بود و در حالى که بهشدت دچار تشنج و درد بود تکرار مىکرد: «اى حجر! مؤاخذه و گرفتارى من به خاطر تو طولانى خواهد بود.»
تأثیر شهادت حجر
شهادت حجر، تأثیر بسیاری بر روحیه مردم گذاشت و موج نفرت از امويان، سراسر جامعه اسلامی را فرا گرفت به طوری که عایشه هنگامی که در موسم حج با معاویه ديدار کرد به او گفت: «چرا حجر و یاران او را کشتی و از خود شکیبایی نشان ندادی؟ بهراستي که از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود در «مرج عذراء» (عدرا البلد) جماعتی کشته میشوند که فرشتگان آسمان از کشتهشدن آنان، به خشم خواهند آمد.»
حُجربن عديّ كندي
"حجربن عدی کندی" از صحابۀ پيامبر اكرم (صليالله عليه وآله) و از اصحاب
خاص اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (عليهالسلام) بود، كه در سال 51 يا 53 به
دستور معاويه به شهادت رسيد.
زمان مرگ ابوذر در ربذه حاضر بود. در حوادث زمان خلافت اميرالمؤمنين
(عليهالسلام)، نیز حجر بن عدي نقش فعالي داشت. وقتي "ابوموسي اشعري"
نميگذاشت مردم كوفه، در جنگ جمل، به ياري علي (عليهالسلام) بروند، "حسن
بن علي" (عليهالسلام) و "عمار ياسر" به مسجد رفتند و ابوموسي را بيرون
كردند و با مردم سخن گفتند؛ سپس حجربن عدي كندي كه از افاضل اهل كوفه بود
برخاست و مردم را به ياري علي (عليهالسلام) فرا خواند.
زماني كه ربودن زيورهاي يك زن مسلمان و يك زن ذمّي به وسیله سپاه معاويه
را به اميرالمؤمنين (عليهالسلام) گزارش دادند، سخت بر او دشوار آمد و
برخاست، به نخیله رفت و خطبۀ مشهور «جهاديه» را ايراد كرد. سران كوفه همه
اعلام آمادگي كردند. ولی مردم بسيج نشدند. حجر بن عدي به اميرالمؤمنين
گفت:
«ما
همگي آمادۀ رفتن به جنگ هستيم. از هيچ چيز باك نداريم. اما شما هم مردم را
به رفتن جنگ مجبور كنيد، و در ميان آنان بانگ دهيد كه هر كس به جنگ حاضر
نشد كيفر خواد ديد».
حجربن عدي نخستين كسي بود، كه پس از صلح امام حسن (عليهالسلام) با معاويه، حضرت را به بازگشت به جنگ فرا خواند و گفت:
«يابن
رسول الله، آرزو ميكردم كه پيش از ديدن چنين روزي بميرم، ما را از عدل
بيرون آورده به جور وارد كردي، حقي را كه داشتيم پشتسر گذاشتيم، در باطلي
درآمديم كه از آن ميگريختيم، و پستي را از خودمان به خود بخشيديم، و
فرومايگي را پذيرفتيم كه سزاوار آن نبوديم».
سخن حجر بر امام حسن (عليهالسلام) بسي گران آمد و در پاسخ او فرمود:
«من خواست اكثريت مردم را در صلح ديدم، دانستم كه از جنگ اكراه دارند،
دوست ندارم آنان را به چيزي كه اكراه دارند، مجبور كنم. به منظور حفظ
شيعيان خود از كشته شدن، مصالحه كردم، و به نظرم رسيد كه اين جنگها را
براي روزي مناسب واگذارم، زيرا خدا در هر روزي شأني دارد».
هنگامي كه "زيادبن ابيه" والي كوفه شد، حجر را فرا خواند و گفت: «ميداني
كه من تو را ميشناسم، من و تو هر دو چنان كه ميداني يك عقيده داشتيم، و
منظورش دوستي علي )عليهالسلام( بود، اكنون وضع عوض شده است، ترا به خدا
سوگند ميدهم مبادا كاري كني كه ناچار شوم خون ترا بريزم، زبانت را نگهدار و
از خانهات بيرون نيا، همۀ نيازها و خواستههايت را برآورده ميكنم. و تو
را از اين مردم فرومايه پرهيز ميدهم و برحذر ميدارم، مبادا انديشهات را
سست كنند و به كاري وادارند كه باعث خفت و خواريت در نزد من شود.»
حجر گفت: حرفت را فهميدم و به خانه رفت.
روزي حجر به "عمرو بن حريث" جانشين زياد، در يكي از خطبههاي نماز جمعه،
سنگ انداخت و او را از منبر پايين آورد. عمرو به زياد نوشت: اگر به كوفه
نياز داري شتاب كن. زياد به سرعت خود را به كوفه رساند و از حجر خواست تا
از او عذرخواهي كند. آن گاه مأموران خود را فرستاد كه او را بياورند. حجر
با كساني كه در خانهاش بودند با آن مأموران جنگيد. سپس آن افراد پراكنده
شدند، مأموران او را گرفتند و به نزد زياد بردند. زياد گفت: واي بر تو اي
حجر، اين چه كاري است كه ميكني؟ حجر گفت: من بر بيعت خود با معاويه هستم و
آن را نشكستهام. زياد هفتاد نفر از بزرگان و سران كوفه را فرا خواند و از
آنان خواست گواهي خود را عليه حجر و يارانش بنويسند. سپس حجر و يارانش را
به نزد معاويه اعزام كرد.
معاويه گفت: آنان را به مرج عذراء ببريد و در آنجا بكشيد. چون بدان جا
رسيدند حجر گفت: اين روستا چه نام دارد؟ گفتند: عذراء، گفت: الحمدلله، به
خدا من نخستين مسلماني هستم كه سگهاي اين روستا در راه خدا به من پارس
كردند، و امروز مرا با غل و زنجير بدين جا آورند.
هر
نفر را به يكي از مردم شام دادند كه بكشد. حجر را به شخصي از حمير دادند.
حجر گفت: بگذار دو ركعت نماز بخوانم. به او اجازه داد. حجر وضو گرفت و دو
ركعت نماز گزارد و آن را طولاني كرد. به او گفتند: از ترس مرگ نمازت را
طولاني كردي؟ گفت:
«هرگز
وضو نگرفتهام، مگر اين كه با آن نماز به جاي آوردهام، و هرگز نمازي بدين
سبكي و شتاب نخواندهام و اگر هم بترسم بعيد نيست، زيرا شمشيري آخته و
كفني آماده و گوري كنده شده در برابر خود ديدهام.»
معاویه
برای اینکه عمل خود را توجیه کند، گفت: «متأسفانه در آن زمان، هیچ مرد
عاقل و کاردانی نزد من نبود تا مرا از این کار باز دارد!» مخالفين امام علي
عليه السلام اجازه دفن حضرت حجربن عدي دادند اما اين گروهك بدتر از كفّار و
بدتر از يهود و دور از انسانيت حتي پس از تخريب مزار آن صحابي و مجاهد
حقيقي ... قبر شريفش را نبش كردند و با اينهمه بيحرمتي ها ديدند كه بدن
مطهر آن ولي خدا هنوز تازه و آغشته بخون است سبحان الله و اين معجزه را هم
كه ديدند قلب تاريك و چشمان كورشان به خورشيد حقانيت علي (ع) و صحابي حضرتش
پي نبردند اولئك كالانعام بل هم اضل سبيلا و لعنةالله علي القوم الظالمين و
سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون اين مصيبت را به ولي عصر عجل الله
فرجه تسليت ميگوييم و از خداوند تعجيل در فرج و ظهورش را خواهانيم و انتقام
سختي را بزودي در جمعيت منحوس سلفي ها و وهابيت بدتر از يهود از درگاه
خداوند شديد العقاب خواهانيم آمين
+ نوشته شده در ساعت توسط فرداد آزادانديش
|
یادداشتها برای بیادآوری نکات مهم است که در لحظه احتیاج کارگشاست و مورد نیاز...ممکن است درباره زندگی باشدیاحیطه ذهنی ؛ فکری ؛ اعتقادی ؛ تاریخی ؛ اجتماعی ؛ اقتصادی یا سیاسی..