ماه سلامتی ...

ماه مبارک رمضان در حقیقت ماه سلامتی ست .

 درمان امراض روح و جسم بوسیله مجاهده مقدس

رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) فرمودند :

{ صوموا تصحوا }

روزه بگیرید تا سلامت باشید یا تابسلامتی برسید

امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند :

و مجاهدة الصيام فى الايام المفروضات، تسكينا لاطرافهم، 

و تخشيعا

لابصارهم، و تذليلا لنفوسهم و تخفيضا لقلوبهم،

 و اذهابا للخيلاء عنهم لما

فى ذلك من تعفير عتاق الوجوه بالتراب تواضعا و التصاق كرائم الجوارح

 بالارض تصاغرا و لحقوق البطون بالمتون من الصيام تذللا»

و كوشش در گرفتن روزه در روزهاى واجب،

 براى آرام ماندن دست و پا و اندام و ديگر ايشان (از معصيت و نافرمانى)

 و چشم به زير انداختنشان و فروتنى جانهاشان،

و زبونى دلهاشان، و بيرون كردن كبر و خودپسندى از آنان،

 چون در نماز است ماليدن رخسارهاى نيكو براى فروتنى،

 و (هنگام سجده نمودن) چسبانيدن اعضاء شريفه (هفت موضع)

 را به زمين براى اظهار كوچكى و «ذلت به پيشگاه با عظمتش»

 و در روزه رسيدن شكمها به پشتها براى خضوع و

 ناچيز دانستن خويش كه روزه و نماز و زكات فلسفه اش

سازندگى و تزكيه، و تذلل و تقلل به پيشگاه حضرت حق است،

و از اعمالی است كه میتواند آدمى را از چنگ شيطان نجات بخشد،

 و از انواع بيماريهاى ظاهرى و باطنى برهاند، و مخصوصا درس مقاومت

و مبارزه را عملا ياد آدمى دهد، مخصوصا روزه است

كه از امتيازات بخصوص برخوردار است،

چونکه پاداش آن فقط به خداوند بزرگ برگزار شده است.

 كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) درجائى ديگر میفرمايد:

«و الصيام ابتلاء لاخلاص الخلق» 

سلامتی تن و روان 28

6 ـ نماز

نماز، ستون دين است، و جايگاه اساسى نماز، در دين، از ديگر عبادات بالاتر است.
نماز در واقع، روح والاى ديگر عبادات را در بردارد
.
نماز، جلوه دين است
.
نماز، معراج مؤمن و عامل قرب به خداست
.
نماز، نخستين چيزى است كه در قيامت از بنده سؤال مىشود
.
البته، نكته مهم اين است كه همه اهميّت و سفارشى كه در شرع مقدس اسلام در مورد نماز هست، منظور، روح نماز است و همين است كه خداوند مىفرمايد
:
(فويل للمصلّين، الّذين هم عن صلوتهم ساهون).

(=واى بر حال نمازگزاران كه از حقايق نماز به دورند و نسبت به آن سهلانگار هستند.) بنابراين، براى اداى نماز واقعى و رسيدن به روح نماز، بايستى نكات زير رعايت شود اوّل ـ حضور قلبقلب مؤمن به هنگام نماز، بايد متوجّه خداى بزرگ باشد، نه اين كه جسم او در حال نماز باشد و قلب و روحش، در جايى ديگر پرسه زَنَد.
دوم ـ خضوع و خشوعرعايت آداب ظاهرى در نماز را گويند كه اين امر، در صورتى تحقق مىپذيرد كه شناخت واقعى نماز را داشتهباشيم و در حقيقت، قلب و باطن ما درمقابل پروردگار خاضع شدهباشد.
اين خشوع در موقع نماز، بايد جوشش از خشوع كلّى و باطنى ما باشد و همين است كه در قرآن كريم داريم:
(قد أفلح المؤمنون الّذين هم فى صلاتهم خاشعون)

به راستى كه مؤمنان رستگار شدند; همانان كه در نمازشان فروتنند.
سوم ـ حفظ اوقات نمازاز سفارشهاى مؤكد روايات است كه حفظ اوقات نماز را به عنوان عامل مهم قبولى نماز و تقرّب به خدا، برشمرده شدهاند
.
رعايت نكردن وقت نماز، گونهاى بىتوجهى به نماز است
.
چهارم ـ اقامه نماز به جماعتاز ديگر سفارشهاى شرع مقدس است; چرا كه خداوند مىخواهد بندگانش را در حال عبادت جمعى ببيند، و همين است كه فرمود
:
«يد الله مع الجماعة»

و در قرآن كريم داريم:
(وأقيموا الصّلوة وأتوا الزّكاة واركعوا مع الرّاكعين)

كه منظور، دستور خدا به جماعت در نماز است.
نماز به جماعت، هم داراى كيفيت معنوى خاصى است و هم از جهت صحت، مطمئن است و هم اين كه مايه مغفرت عمومى (به جهت وجود افراد پارسا در جماعت) خواهد بود
.
پنجم ـ گزاردن نماز در مسجددر روايات بسيار سفارش شده است كه نماز در مسجد گزارده شود و برايش ثوابى بسيار مقدّر گشته است.

آثار نماز

اوّل ـ دورى از گناه:
در قرآن كريم آمده است
:
(إنّ الصّلوة تنهى عن الفحشاء والمنكر)

همانا نماز از كار زشت و ناپسند بازمىدارد.
بر نمازگزار است كه كه در طول شبانه روز، سه مرتبه كه نماز مىخواند، طورى نماز بگزارد كه گويى سه مرتبه، خود را در آب زلال و مصفّاى نماز مىشويد و خويش را طاهر گرداند
.
او بايد از آثار نماز تبعيّت كند و روح نماز را در زندگى خود حاكم گرداند و اگر مىگويد
:
(إهدنا الصّراط المستقيم)

، سعى كند در زندگى خود از صراط مستقيم تبعيّت كند و از نماز و راه رسيدن به هدف اعلاى حيات (واستعينوا بالصّبر والصّلوة)

كمك بگيرد.
دوم ـ ياد و ذكر خدا
:
نور آسمانى نماز و آثار الهىاش، همواره نمازگزار را شامل مىگردد و خود به عنوان

ذكر الله الاكبر

در تداوم و استمرار ياد نمازگزار، تأثير مىگذارد.
نماز، مايه آرامش قلب و احساس حضور در پيشگاه خداوند است
.
از اين رو، براى تعالى نمازمان و رسيدن به آثارش و حفظ حالات معنوى، لازم است حضور قلب و آرامش خاطر را فراموش نكنيم
.
سعى كنيم نماز را به عنوان احكام ظاهرى و عادت برگزار نكنيم و بدانيم كه هر چه مىخواهيم در عبوديّت خود نگاه كنيم، ميزان اين عبوديّت، نماز است، و هر چه نماز نورانىتر باشد، سالك الى الله، متعالىتر است
.
بنابراين، بايد براى نماز، در خود، شوق و ميل و رغبت زيادى ايجاد كنيم و در نماز حوصله بيشترى خرج بدهيم، و در نماز، حتىالامكان، با خداى خود راز و نياز و دعا كنيم و از منِ مجازى و وهم و خيال دور باشيم
.
در خبر است كه آن اندازهاى از عبادات قبول است كه با حضور قلب باشد
.
حضور قلب، همان عدم حضور منِ مجازى است و آن روى سكه حضور قلب، حضور خداست.

سجده

از بهترين اجزاى عبادى نماز، سجده است.
اوج عبادت در نماز، سجده است; چرا كه عبادت، يعنى توجه به خدا و نتيجه توجه به خدا، عدم توجه به خودِ مجازى است
.
ظاهر سجده، همان به خاك افتادن است; يعنى حال خضوع و خشوع كامل و به خاك افتادن و نديدن خود و دنيا
.
اين، ظاهر قضيه است و باطن و حقيقت سجده، بندگى است و حاكم بودن فرهنگ سجده بر باطن ما و زندگى ما
.
بنابراين، سجده ظاهرى اشاره است به حقيقت سجده و همين است كه در قرآن كريم داريم
:
(يا أيّها الّذين آمنوا اركعو واسجدوا واعبدوا ربّكم وافعلوا الخير لعّلكم تفلحون)

اى كسانى كه ايمان آوردهايد، ركوع و سجود كنيد و پروردگارتان را بپرستيد و كار خوب انجام دهيد، باشد كه رستگار شويد.
و در آيه 58 سوره مريم پس از اين كه از عدهاى پيامبران خدا نام مىبرد، درباره آنان مىفرمايد
:
(إذا تتلى عليهم آيات الرّحمن خرّوا سجّداً وبكيّا)

هرگاه آيات ]خداى[ رحمان برايشان خوانده مىشد، سجدهكنان و گريان به خاك مىافتادند.
سجده، سمبل قرب به خداست، كه هدف اعلاى حيات ماست; آن جا كه در سوره مباركه علق، مىفرمايد
:
(واسجدو واقترب)

و سجده كن، و خود را ]به خدا[ نزديك گردان.
بنابراين، ادب ظاهر و باطن سجده را رعايت كردن و به حقيقت سجده رسيدن، منظور نظر اولياى خداست
.
غير از سجده در نماز، سجده بعد از نماز و سجده شكر نيز داريم
.
دعاهايى كه در سجدههاى غير از نماز، سفارش شده است، عبارتند از
:
لا إله إلاّ الله حقّ حقّ، لا إله إلاّ الله تعبّداً ورقّاً، لا اله إلاّ الله إيماناً و تصديقاً
.
روايت است كه امام سجاد(عليه السلام) چنين سجده مىكرد
.
همچنين است ذكر زير
:
لا إله إلاّ أنت سبحانك إنّى كنت من الظّالمين.

سوز و اشك

1 ـ علّت سوز و اشك، احوال نفسانى است كه در اين صورت، سوز و اشك ما، به علّت گناهان و مشكلات ناشى از بديها، غفلتها، سهلانگاريها و تنبليهاى ماست.
اين امر، با توجه به خدا، توجه و دعا و زارى به درگاه پروردگار و عهد با او در جهت انجام ندادن گناه به ما كمك مىكند تا ما را قدرى اصلاح نمايد و اوضاع و مشكلات ما، تخفيف يابد.
2 ـ سوز و اشك در ارتباط با خداست كه در اين صورت، سوز و اشك شوق و عشق به اوست.
اين، در حقيقت ادب بندگى است و ناشى از خوف و خشيّت در مقابل اسماى جلال و قاهر پروردگار، و سوز و عشق ناشى از حالت خضوع و خشوع ماست; چنان كه در آيات 107 و 109 سوره اسراء آمده است:
(قل آمنوا به أو لا تومنوا إنّ الّذين اُوتوا العلم من قبله إذا يتلى عليهم يخروّن لِلأذقان سجّداً يبكون ويزيدهم خشوعاً)

بگو:
]چه[ به آن ايمان بياوريد يا نياوريد، بىگمان كسانى كه پيش از ]نزول[ آن دانش يافتهاند، چون ]اين كتاب[ به آنان خواندهشود، سجدهكنان به روى در مىافتند و بر فروتنى آنان مىافزايد
.
و همين طور نظير آن در آيه 58 سوره مريم، سوز و اشك، از صفات پيامبران و اوليا و كسانى كه به آنان نعمت داده شده، برشمرده شده است
.
بنابراين، حقيقت سوز و اشك، جلب نظر و عنايت پروردگار است
.
حافظ ز ديده دانه اشكى همى فشانباشد كه مرغ وصل كند قصد دام ماسوز و اشك، از احوال عجيب سالك راه است كه در همان حال، سوز و اشك ظاهراً جذب و وصل باطن است، كه همان نظر پروردگار باشد، و در حقيقت، سوز و اشك سالك، نه تنها راه وصل كه خود وصل است
.
گريه و خنده غم و شادى دلهر يكى را مبدلى دان مستقلهريكى را مخزن و مفتاح داناى برادر در كف فقاح دانو در قرآن است كه
:
(وإنّه هو أضحك وأبكى)

و هم اوست كه مىخنداند و مىگرياند.

9 ـ خلوت، تهجّد و سحرخيزى

خلوت بر دو نوع است:
خلوت عام; و خلوت خاص.

خلوت عام:

عبارت است از كنارهگيرى و عزلت از جز اهل الله خصوصاً از صاحبان عقول ضعيف، مگر به قدر ضرورت.
(وذَرِ الَّذين اتَّخذوا دينهم لَعِباً ولهواً وغَرَّتهم الحيوة الدّنيا)

و كسانى را كه دين خود را به بازى و سرگرمى گرفته و زندگى دنيا آنان را فريفتهاست، رها كن.

خلوت خاص:

خلوت با پروردگار است كه در مكانهاى پاك و دور از غوغا و دور از تجمّلات صورت مىگيرد.

تهجّد:

عبارت است از شبزندهدارى و به ذكر و مناجات و استغفار پرداختن و مؤاخذه نفس.
(ومن اللّيل فتهجّد به نافلة لك عسى أن يبعثك ربّك مقاماً محموداً)

وپاسى از شب را زنده بدار، تا براى تو ]به منزله[ نافلهاى باشد.
اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند
.
كسانى كه در مقامات علمى و معنوى و دينى به جايى رسيدهاند، از سحرخيزها بودهاند
.
در سحر، آمادگى فكرى و روحى و امكان ارتباط با خدا بيشتر است
.
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظاز يمن دعاى شب و ورد سحرى بودمرا در اين ظلمات آن كه رهنمايى كردنياز نيم شب و درس صبحگاهى بودرو به خواب كه حافظبه بارگاه قبولز ورد نيمه شب و درس صبحگاهى بوددر قرآن كريم بارها خداوند به سحرگاهان قسم مىخورد، من جمله در سوره فجر، آيات 1 تا 4 و در سوره تكوير، آيه 17 كه مىفرمايد
:
(واللّيل اذا عسعس)

(= سوگند به شب، چون پشت گرداند) و همين طور در سوره مدّثّر، آيه 33 و 34.
همه اين سوگندها نشانه عظمت پايان شب و سحر است و آن موقع كه تاريكيها در حال تمام شدن و نور روشنى در حال بازگشتن است.
در سوره مزّمّل آيه 2، خداوند مىفرمايد:
(يقم اللّيل إلاّ قلي)

و در همين سوره اشاره به ترتيل قرآن در اين وقت دارد.

نماز شب:

در سوره بنىاسرائيل، بعد از آيه 78، كه مربوط به نمازهاى يوميه است، در آيه 79 مىفرمايد:
(ومن اللّيل فتهجّد به نافلة لك عسى أن يبعثك ربّك مقاماً محموداً)

وپاسى از شب را زنده بدار تا براى تو ]به منزله[ نافلهاى باشد.
اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند
.
و در سوره مزّمّل، به دنبال همان توصيه شبزندهدارى و قرائت قرآن مىفرمايد
:
(يإنّ ناشئة اللّيل هى أشدّ و طناً وأقوم قي)

«قطعاً برخاستن شب، رنجش بيشتر و گفتار ]در آن[ راستينتر است.
و دليل آن را در آيه 7 مىآورد كه:
(يإنّ لك فى النّهار سبحاً طوي)

]و[ تو را در روز، آمد و شدى دراز است.
نتيجه اين كه، نماز شب و شبزندهدارى و قرائت قرآن در شب، دستور مؤكّد قرآن كريم است و باعث بيدارى قلب وتزكيه و تهذيب انسان مىشود.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 27

2 ـ دانش

علم حصولى:

علمى است كه از تماس ذهنى انسان با يك موضوع يا شيئى حاصل مىشود; مانند علم به اين كه براى روييدن درخت، آب لازم است كه آب و درخت و روييدن، مفاهيمى خارج از انسانند.
در حقيقت، مىتوان گفت كه علم حصولى، اشراف ذهن به يك شىء يا مطلب است و اين امر، همان انعكاس صور اشياست در ذهن.

علم حضورى:

نوعى واردات قلبى و خودهوشيارى و دريافت است كه «دركشده» و «درككننده» يكى مىشوند و دوگانگى در ميان نيست.
به عبارت ديگر، اتحاد در معنى، علم حضورى است.

تعريف علم:

در روايات آمده است:
ليس العلم بكثرة التّعليم والتّعلّم، بل هو نور يقذفه الله فى قلب من يشاء من عباده
.
دانش، با كثرت آموزش و آموختن حاصل نمىآيد، بلكه نورى است كه خداوند در دل بندگانش كه بخواهد مىتاباند
.
دانش ابزار است در جان رجالنى ز راه دفتر و نى قيل و قالبنابراين، دانش ابزار است (مثل ساير ابزارها) و بايد وسيلهاى شود كه ما را به مقام اصلى انسان و مقام اصلى روح برساند و حجابها و تعلّقات را بزدايد و به عبارتى، سالك راه حق را به منِ اصلى برساند
.
اگر دانش را در جهت اهداف منِ مجازى به كار گيريم، يا دانش، از سوى منِ مجازى به كار گرفته شود، اين، راه به جايى نمىبرد و حتى در راه هدف غيرالهى خواهد بود
.
عاقل گر خاك گيرد، زر شودجاهل ار زر برد خاكستر شودمشكل اساسى در آموختن و انباشتن علم اين است كه سالك، گمان مىكند چون تمام همّ خود را به راه فقه، علم، طب و فنون به كار گرفته است، همه هدف، همين است و كم كم اين امر استدراج او مىشود، در حالى كه قرار بر اين است كه فقه، علم، طب و فنون، ابزار رسيدن ما شوند
.
عالم به كنار جو پىِ پُل مىگشتديوانه پا برهنه از جوى گذشت

علم مذموم:

علمى است كه به صاحبش خير نرساند و باعث افزايش حجابها شود.
علم تقليدى و بدون عمل، دانشى است كه به بينش منتهى نمىشود
.
علمهايى كه براى تجارب و سوداگرى و پُز و نمايش هستند، اين گونهاند
.
از علم رسوم چه مىجويىو اندر طلبش تا كى پويىعلمى بطلب كه تو را فانىسازد ز علايق جسمانىعلمى بطلب كه كتابى نيستيعنى ذوقى است خطابى نيستعلمى بطلب كه نمايد راهو از سرّ ازل كندت آگاهآن علم تو را ببرد به رهىكز شرك خفى و حلى برهىآن علم ز چون و چرا خالى استسرچشمه آن ز نور عالى است

علم نافع:

در معارف دينى، بر علم خاصى تكيه نشدهاست كه چه علمى بد است و چه عملى نيكوست، بلكه بيشتر، بر احوال شخص عالم تكيه شدهاست.
به عبارت ديگر، كاركرد شخص عالم است كه نافع بودن علم يا مضرّ بودن آن را تعيّن مىبخشد و اگر شخص عالم، با رنگ الهى علم بياموزد و نور عِلم، وجودش را فراگيرد و به اسم عليم برسد، در اين صورت، علم براى خود او و ديگران نافع است.

نتيجهگيرى

بايد مواظب باشيم كه علم نيز چون ديگر مطاعهاى دنيوى نباشد كه ميل داريم هر چه بيشتر آن را انباشته كنيم، و حرص به انباشتنش داشتهباشيم; مانند حرص به انباشتن مال.
در خبر است كه علم را سه گونه احوال است
:
ـ ايجاد تكبر;ـ ايجاد تواضع;ـ و اين كه شخص، با علم مىفهمد كه هيچ نمىداند
.
بايد مواظب باشيم كه علم، به درجه پرستيدن و هدف نرسد كه مىشود
:
«العلم هو الحجاب الأكبر

علم كز تو تو را به نستاندجهل از آن علم به بود صد بارو سرانجام، مواظب باشيم به انباشتن علم نپردازيم، بلكه عمل به علم مورد نظرمان باشد، و در درجه بعدى علم براى خدا باشد:
از صد يكى بجاى نياورده شرط علموز حب جاه در طلب علم ديگرىاز من بگوى عالم تفسيرگوى راگر در عمل نكوشى، نادان مفسّرىعلم آدميّت است جوانمردى و ادبورنه ددى به صورت انسان مصوّرى و بايد دعاى ما هميشه اين باشد كه پروردگارا
:
قطره علمى كه بخشيدى ز پيشمتصل گردان به درياهاى خويش

3 ـ قرآن

گفتيم كه هدف نهايى براى همه اين است كه از من نازله، به مقام اصلى روح، كه همان تجلى اسماست، برسد.
اين امر، همان صراط مستقيم است كه داراى همه نعمتهاست
:
(اهدنا الصّراط المستقيم، صراط الّذين أنعمتعليهم)

و اين راه را قرآن كريم، تضمين كردهاست; چرا كه در سوره احقاف، آيه 30 مىفرمايد:
(يهدى إلى الحق وإلى طريق مستقيم)

:
قرآن كريم به سوى مطلق حق راهنمايى مىكند كه همان راه مستقيم است.
و سرانجام، قرآن كريم ما را به بينش درست مىبرد كه فرمود:
(كتاب أنزلناه إليك لتخرج النّاس من الظّلمات إلى النّور)

و ما را از اين كه درظلمتباشيم،بهنورمىآورد.
پاكان و آنان كه ظاهر و باطن خود را از بديها و آلودگيها پيراستهاند، به آن انس مىگيرند كه «پاك شو اوّل و سپس ديده بر آن پاك انداز

:
(لا يمسّه إلاّ المطهّرون).

از دقت در آيات فوق به نتايج زير مىرسيم:
1 ـ قرآن كريم نزولى است كه به حق وصل است
:
(بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ)

و از طرفى مىدانيم كه انسان نيز نزولى است كه به حق وصل مىشود.
نتيجه اين كه، حقيقت انسان و قرآن، به يك جا مىرسد
.
از اين رو، انسان، در نهايت سير صعودى خود با خدا، ارتباطى عجيب بين باطن او و باطن قرآن پيدا مىشود كه وصفناكردنى است
.
2 ـ قرآن كريم به صورت آيه (ظاهر)، كه وجوهى از باطن اصلى است، تجلّى كردهاست، اما هر آيهاى از قرآن كريم، كه ظاهر قرآن است، با كلّ قرآن ارتباط دارد كه در حديث است
:
ظاهره حكم وباطنه علم
.
ظاهر قرآن، دستور شريعت و باطنش، دريافت غيبى است
.
چرا كه باطن قرآن، از عالم امر و متصل به خزائن بىنهايت پروردگار (= لوح محفوظ) است
.
بنابراين، باطن قرآن، در نهايت، خداست
.
مىدانيم كه هدف همه، رسيدن به حق است و قرآن از طرف حق آمده است
.
لذا يكى از بهترين راههاى رسيدن به حق، قرآن است
:
(إنّ هذا القرآن يهدى للّتى هى أقوم)

قطعاً اين قرآن به آنچه خود پايدارتر است، راه مىنمايد.
بنابراين، متوجه مىشويم كه خواست خدا بوده كه قرآن، كه يك حقيقت برتر است و اصل آن نزد اوست، در مقام تنزيل، از جانب پروردگار در لفظ و آيه براى ارتباط با انسان نازل گردد
:
(كتاب احكمت آياته ثمّ فصلت من لدن حكيم خبير)

كتابى است كه آيات آن استحكام يافته و سپس از جانب حكيمى آگاه به روشنى بيان شدهاست.
در حديث است كه براى قرآن، هفت، يا هفتاد بطن است
.
بايد مواظب باشيم با توقف در ظاهر قرآن (كه البته ظاهر آن نيز خوب است)، از باطن قرآن غافل نشويم
.
حرف قرآن را بدان كه ظاهرى استزير ظاهر باطن هم قاهرى استزير آن باطن، يك بطن دگرخيره گردد اندر او فكر و نظرزير آن باطن، يكى بطن سومكه در او گردد خردها جمله گمبطن چهارم از بُنى خود كسى نديدجز خداى بىنظير و بىنديدهمچنين تا هفت بطن اى بوالكرممىشمر تو، زين حديث مغتنمتو ز قرآن اى پسر ظاهر مبينديو آدم را نبيند غير طينظاهر قرآن چو شخص آدمى استكه نقوشش ظاهر و جانش خفى استدر مسائل باطنى انسانى، درجات و مراتب متعددى داريم كه آن نيز، مراتب طولى و اتحادى مىباشد
.
هر كس، بسته به پاكى و قلب خود، آن درجات را دريافت مىكند و بسته به همين مقام و مرتبه، به بطنهاى قرآن نيز دست مىيابد
.
بنابراين، لفظ، واسطه ارتباط ما با قرآن است، اما بايد از لفظ بگذريم و به باطن برسيم، كه قرآن، آينه تجلّى حق است و از قرآن بايد به حق رسيد
.
نتيجه اين كه، بايد قرآن را مرتباً بخوانيم، با آن مأنوس باشيم و به معارفش برسيم و در جهتى حركت كنيم كه نحوه زندگى ما، چنان باشد كه در قرآن آمده است و در حقيقت، قرآن را در عمل به كار بنديم; همان طور كه در قرآن آمده است
:
(واتّبع ما يوحى إليك من ربّك)

و آنچه را از جانب پروردگارت به سوى تو وحى مىشود، پيروى كن.
در خط مشى مشخص زندگى خودمان، قرآن را محور اصلى قرار دهيم.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 26

تحصيل عشق

تحصيل عشق، در مقام معرفت انسان به دست مىآيد.
اين محبت هم نتيجه دانش استكى گزافه بر چنين تختى نشستدر مقام معرفت ناخودآگاه، به عشق مىرسيم
.
در عشق، منِ مجازى را از دست مىدهيم و به مقام اصلى انسانى خود مىرسيم
.
عشق، معلّم بزرگ ايثار است و در عشق همه منِ مجازى از دست مىرود
.
گرچه گفتيم تحصيل عشق با معرفت حقيقى است، اما يادمان باشد كه عشق واقعى و قرب به خدا، با علوم مدرسه و تكرار دروس همچون فقه و صرف و نحو و علوم رسمى حاصل نمىشود، بلكه تحصيل عشق، ترك خودپرستى است
.
غرق حق بايد كه باشد غرقترهمچون موج بحر جان زير و زبربىعنايات حق و خاصان حقگر ملك باشد سياهستش ورقدر پناه لطف حق بايد گريختكو هزاران بر ارواح ريخت

دريافت عشق

دريافت عشق، يعنى حلاوت عشق واقعى را دريافت كردن.
ما دو نوع حلاوت داريم
:
حلاوت تن و نفس، كه حلاوتهاى معمولى و موقتى است و در حد مجاز و منطقى و شرعى آن، مطلوب است
.
اما حلاوت اصلى، حلاوت جان ماست كه در هدف اصلى و اعلاى حيات، كه توجه به بىنهايت كمال است، نصيب ما مىشود
.
(سستى ما از شرابى ديگر است.) اگر پوينده راه حق، حلاوت جان را بچشد، چون حضرت سجاد(عليه السلام) مىگويد
:
أستغفرك من كلّ لذّة بغير ذكرك ومن كلّ راحة بغير أُنسك
.
خدايا از همه لذتها و راحتيهايى، كه در چيزى جز ارتباط با تو داشتهام، استغفار مىكنم
.
و اين لذت، همان (رحيق مختوم) و (سقيهم ربّهم شراباً طهوراً)

خواهد بود.
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتادبالله كز آفتاب فلك خوبتر شوىهر كه را جامه ز عشق چاك شداو ز حرص و عيب كلى پاك شدديو اگر عاشق شود هم گوى بردجبرئيلى گشت و آن ديوى بمرد

حال و مقام

پس از اين كه سالك الى الله، متنبّه گرديد و با نفس خود مجاهده كرد و قلب را از حجابهاى ظلمانى و نورانى رهايى داد، قلب، با توجهى كه به مبدأ فيّاض پيدا مىكند، از انوار ربوبى بهرهمند مىشود و گاهگاهى حالات نورانى پيدا مىكند، و همين است كه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) مىفرمايد:
إنّ لله فى أيّام دهركم نفحات ألا فتعرّضوا
.
به درستى كه از طرف خداوند، در روزهاى عمر شما نسيمهايى مىوزد، آگاه باشيد و خود را در معرض آن رحمتها قرار دهيد
.
و اين حالات نورانى موقت را «حال» مىگويند
.
و در ادامه سير و سلوك به سوى الله، به تدريج، طلب و آمادگى قلبى سالك بيشتر مىشود و به حالات نورانى «مقام» مىرسد كه حالتهاى پايدار و ماندنى نور الهى بر جان و قلب ماست
.
البته، اين احوال در زبان نمىآيد و قابل انتقال نيست، بلكه رسيدنى و شدنى است و احوال اولياى خدا مىباشد
.
عشق واقعى، رازى است روحانى كه از عالم غيب بر قلب سالك الى الله ريزش مىكند، و آن نورى است كه قلب او را به انوار الهى منوّر مىكند.

نشانههاى عشق حقيقى

اوّل، گفتيم كه عشق حقيقى، توجه به بىنهايت كمال «وجود» دارد.
از اين رو، در دريافت بىنهايت كمال، رذايل اخلاقى، درمان و كم مىشود
.
هر كه را جامه ز عشقى چاك شداو ز حرص و عيب كلى پاك شدديو اگر عاشق شود هم گوى بردجبرئيل گشت و آن ديوى بمرددوم ـ در پناه عشق حقيقى، خواست و نظر انسان، خواست و نظر خدا مىشود، و لذا او با چشم وام گرفته از خدا و با اسم عليم، به همه امور و با پاكى نظر مىنگرد
:
«منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن

در نتيجه، در چارچوب منِ مجازى نيست; زيرا منِ مجازى، همه چيز را در ظلمت و وهم و خيال مىنگرد، بلكه در چارچوب منِ اصلى است كه
:
نور حق بر نور حس تزيين شودمعنى نور على نور اين بودو هميشه او در سايه «وما رأيت إلاّ جميلاً»

قرار دارد.
آنان كه زشت مىبينند و تلخ مىنوشند، عيب از خود آنان است; چرا كه عالم بيرون، انعكاس عالم درون و رنگ درون است كه بر بيرون زده مىشود
.
سوم ـ عشق، ايثار مىآورد; زيرا وجود عاشق، از معشوق پر مىشود و ديگر او نيست
.
نبودن او، يعنى نبودن منِ مجازى و اين بزرگترين ايثار اوست
.
سگ نفس او در نمكزار عشق، استحاله مىيابد
.
چهارم ـ عشق واقعى، در وراى غم و شاديهاى اين دنياست
.
پوينده راه حق و عاشق حق، وقتى به عشق حقيقى مىرسد چون انبساط حقيقى پيدا مىكند، با هيچ اندوه و انقباضى آلوده نمىشود و اين سرور و انبساط همواره در افزايش است كه
:
«المحبة موافقة المحبوب من محبوبه ومكروهه

باغ سبز عشق تو بىمنتهاستجز غم و شادى در او بس ميوههاستاز غم و شادى نباشد جوش ماوز خيال و وهم نبود هوش ماحالتى ديگر بود كان نادر استتو مشو غافل كه حق بس غافل استناخوش او خوش بود بر جان منجان فداى يار دل رنجان منعاشقم بر قهر و بر لطفش به جداى عجب من عاشق اين هر دو ضدپنجم ـ نفسِ محبّت، پاداش اوست.
محبّت، فى نفسه، خود پاداش و عنايت و رحمت و شراب جان است
.
بنابراين، هر نوع محبّتى، نياز به پاداش ندارد، و آنان كه در امور خود و در محبّتها، منتظر پاداش هستند، حقيقت محبّت را نچشيدهاند
.
سالك راه حق، در اين مرتبه، به اسم محبّ و حبيب مىرسد و او، خود، زاينده محبّت است
.
در ديدگاه الهى او، توقعى از غير خدا نيست و باز از ديدگاه الهى او، عقبافتادگان از كاروان رشد و كمال، مورد دلسوزى و كمك هستند، نه كينه و تنفّر
.
يششم ـ خواست خدا، بر خواست او مقدم مىشود; چرا كه اص خواست او، خواست خداست و او ديگر خواستى ندارد، جز خواست خدا، نه اين كه بخواهد خواست خود را بر خدا ديكته كند
.
او، محلّ تجلّى اراده خداست
.
هفتم ـ آلودگى و زشتى را نمىپذيرد
.
شايد او اعتقاد دارد كه آلودگى و زشتى وجود ندارد; چرا كه او با ديد الهى نگاه مىكند (خويش را تعديل كن عشق و نظر) و اما اگر فكر كنيم كه آلودگى و زشتى هست، او زشتىپذير نيست و او دريايى است كه كثافات را به راحتى در خود هضم مىكند
.
كاسه آبى نيست كه با كوچكترين كثافتى كدر و تيره مىشود
.
هشتم ـ مرگ را لقاى خدا مىداند، و اين صفت اولياى خداست; چرا كه او معشوق است و عشق او، خداست و با مرگ به اين معشوق مىرسد، و لذا اولياى خدا هميشه اوضاع و احوال زندگىشان طورى است كه آماده مرگ هستند و اگر عمرى از خدا مىخواهند، براى بندگى بيشتر است.

6 ـ مرتبه حيرت

هنگامى كه عشق، بر قواى حيوانى و ديگر قوا چيره شود و سالك راه حق، رو در روى اسماى خدا قرار گيرد، حالت بُهت و شكر در او يافت مىشود و خلاصه، حيرت، غلبه سرّ و اسماست.
سالك در مقام حيرت، از اين كثرتى كه بىنهايت است و همهاش به وحدتى بىنهايت مىپيوندد، در حيرت فرو مىرود
.
در اين مقام و مرتبه، نه از دل خبرى هست و نه از دلدار و همين است كه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) مىفرمايد
:
«ربّ زدنى تحيّراً

پروردگارا! بر حيرتم بيافزا.
خرّم آن كو، عجز و حيرت قوت او استدر دو عالم خفته اندر ظل دوستو بايد گفت كه همه مراحل سير الى الله با درجاتى از حيرت رو به روست
.
نيست مردم را نصيبى جز خيالمىنمايد هيچ كس تا چيست حالهر كه او در وادى حيرت فتادهر نفس را صد جهان حسرت فتادحسرت و سرگشتگى تا كى برمپى چو گم كردند، من چون پى برممن ندانم كاشكى مىدانمىكى اگر مىدانمى، حيرانمىو همين است كه مىگويند
:
«زيركى بفروش و حيرانى بخر

حيرت عبارت است از وادى رسيدن به مشاهده اسماى خدا و عظمت آن، و اين مرتبه نيز از مراتبى است كه وصفپذير نيست، بلكه رسيدنى و شدنى است.

7 ـ مرتبه فنا

نتيجه و محصول عشق، فناست.
فنا به معنى معدوم شدن نيست، بلكه محو شدن در وجود الهى است كه
:
(إنّا لله وإنّا إليه راجعون).

ما ز بالاييم و بالا مىرويمما ز درياييم و دريا مىشويمكمال عشق ورزيدن، فانى شدن است و فانى شدن، محو شدن و جاودان شدن است.
بميريد، بميريد، در اين عشق بميريددر اين عشق چو مرديد، همه روح پذيريدبميريد، بميريد، و زين مرگ نترسيدكز اين خاك برآييد و سماوات بگيريديكى تيشه بگيريد، پى حفره زندانچو زندان بشكستيد همه شاه و وزيريدهنگامى كه انسان به چيزى نگاه مىكند، نبايد از آن جهت كه شخصيّت و استقلالى دارد، بدان نظر كند (=فنا)، بلكه از آن جهت كه ربط و نسبتى با صانع دارد و آيت اوست (=بقا) بدان نگاه كند; چرا كه به تعبير قرآن كريم (فأينما تولّوا فثمّ وجه الله)

كه معنايش اين است كه هر چه را هست، در حق فانى ببيند و به جز يك حقيقت وحدانى و محيط، چيزى نبيند.

فصل هفتم : معنويات

1 ـ توحيد
2 ـ دانش
3 ـ قرآن
4 ـ تسبيح و دعا و ذكر
5 ـ نماز
6 ـ سجده
7 ـ سوز و اشك
8 ـ سحرخيزى و تهجّد
9 ـ مطالعه و مراقبه

1 ـ توحيد

توحيد يعنى پوينده راه حق، به عين اليقين، وحدت را مشاهده كند و خلاصه، در بحث توحيد، به يگانگى در عالم هستى برسد.
وحدت حق تعالى، دو معنى دارد
:
اوّل اين كه بگوييم
:
شريك و مانندى ندارد; دوم اين كه
:
يكى است و بسيط است و به هيچ وجه اجزايى برايش متصور نيست; زيرا محدود به حدّى نيست، و وجود بسيط، همان وجود مطلق است كه حد و اندازه ندارد و در اين صورت بايستى تمام موجودات مادون خود را نيز شامل شود
.
و همين است كه مىگوييم
:
(لا الله إلاّ الله)

به جاى اين كه بگوييم:
جز خداى واحد، خدايى نيست كه معنايى درست است
.
اگر بگوييم كه يكى هست و هيچ نيست جز او، معرفت بهترى پيدا كرده، توحيد را كاملتر درك مىكنيم
.
بنابراين، منظور از يگانه دانستن خدا، تنها يگانگى عددى نيست، بلكه منظور فراگير بودن اوست و در نتيجه اين كه، چيزى جز او نيست و اگر چيزى مىبينى، آيت اوست
.
فرد موحّد، در هر چه نظر كند، آن حقيقت مطلق و وجود مطلق الهى را مشاهده مىكند، بدون آن كه آنها را مخلوط با او مشاهده كند كه خداوند داخل هر چيز هست نه به طور ممزوج و در عين حال، خارج هر چيزى است نه به طور جدا
.
قدح چون دور مىگردد به هشياران مجلس دهمرا بگذار تا حيران بمانم چشم بر ساقىمىگويند، سلطان محمود با دو نفر از اطرافيانش، به نامهاى اياز و حسن، عازم جبهه جنگ بود و لشكريان فراوانى در ركاب وى بودند
.
سلطان رو كرد به اياز و گفت
:
«همه لشكريان را به تو بخشيدم

اياز هيچ عكسالعملى نشان نداد
.
حسن گفت
:
«اى اياز، چرا هيچ گونه عكس العمل يا سپاسى از سلطان نكردى؟!» اياز گفت
:
«دو علت داشت
.
يكى را به تو مىگويم و ديگرى را به سلطان
.
اما آنچه مربوط به تو است
:
اگر بخواهم خدمتى كنم يا به خاك بيفتم در مقابل او، اظهار منيّتى كردهام كه اين خلاف است و خود را كمتر از او دانستهام و اما سخن دوم به شاه
:
هر وقت تو نظر رحمتى به من مىكنى، چنان در جلال يو عظمت تو مبهوت و مات مىشوم كه خود را كام فراموش مىكنم و اثرى از خود باقى نمىماند، پس ديگر من نيستم; زيرا هستى من در هستى شاه فانى شدهاست

پس، هر چه كنى و هر قدر الطاف و انعام از تو بروز و ظهور نمايد، برگشت آن به خودت خواهد بود و فقط وجود شاه است و هر چه هست از او و در حال برگشت به اوست
.
آرى، طريق بندگى همين است تا خودمحورى وجود دارد و تا منيّتها هست، خدا با تو نيست و تا از خود (خودِ ناخود) بيگانه نشوى، و به حق آشنا نگردى و تا از خود فانى نشوى، به حق نمىرسى.

سفرهاى انسان

اوّل ـ سفر از خلق به حق:

يعنى روى گردانيدن از كثرت موجودات به سوى حقيقت آنها و عالم وحدت.
سالك در پيمودن راه بايد از طلب، تهذيب نفس و توحيد بگذرد تا به حقيقت برسد
.
در اين سفر، سالك ادراك وحدت و شناخت قلبى و حضورى خدا را دارد و در اين مرتبه، او مىفهمد كه موجود حقيقى يكى است و هر چه هست، از پرتو او و قائم به اوست.

دوم ـ سفر از حق به سوى حق:

در اين جا، سالك پس از ادراك قلبى و حضورى، در طلب ادراك و شناسايى صفات جلال و جمال بر مىآيد و سير حقانى دارد، نه سير نفسانى.
اين قطره، به درياى وجود مىپيوندد و جلوه حقيقت مطلق بر او مىتابد
.
در اين حال، او، تمام مظاهر و مزاياى موجودات و خلقت را يك حقيقت وحدانى و وجود مطلق مىبيند (= وحدت در كثرت) و ضمناً تمام فعليات و كمالات خلقت و هستى را در وجود منبسط حقانى، به نحو وحدت و بساطت مشاهده مىنمايد
.
(= كثرت در وحدت)

سوم ـ سفر از حق به سوى خلق:

در اين سفر، سالك به مقام خليفة اللّهى مفتخر مىشود كه همان نمايندگى حق تعالى است و او در اين مرحله با چشم خدا و گوش و دست او عمل مىنمايد.
نتيجه آن كه، در توحيد، دو بودن معنايى ندارد، حال آن كه در صورت، كثرت و تعداد وجود دارد و هر چه هست، چه در صورت و چه در معنا، شأنى از شئون و مظهرى از مظاهر اوست
.
اگر دوگانگى را به حساب آوريم، غلط است و اين نيز كه مىگوييم
:
«ما و او» اشتباه است; چرا كه يكى هست و هيچ نيست جز او
.
خلاصه، در بحث توحيد به يگانگى خدا مىرسيم، كه خدا خود فرمود
:
(قل هو الله أحد)

، و توحيد بر چهار قسم است:
1 ـ توحيد در ذات;2 ـ توحيد در صفات;3 ـ توحيد در افعال;4 ـ توحيد در عبادات
.
ضد هر يك از اين اقسام، شِرك است.

توحيد در ذات:

منزه دانستن ذات پروردگار از هر چيز را گويند.
ذات حق، ذات يگانهاى است كه در الوهيّت و حقيقت شريكى ندارد و وجود حقيقى با واجب الوجود منحصر به يك حقيقت وحدانى است.

توحيد در صفات:

صفات خدا، عين ذات اوست و زائد بر ذات او نيست، و اگر چه جلوه صفات خدا، مفهوماً متعدد است، اما همه آنها حقيقتاً يك چيزند و آنچه در اين رابطه مربوط به سالك مىشود، اين است كه او مىتواند تجلّى يا واسطه اين صفات تجلّىيافته خدا شود كه مقام والايى است و همان قرب به خدا و باقيات صالحات است كه براى او مىماند.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 25

اسماى حُسنا

مقام خدا، مقام ذات پروردگار است و آن، مقام هويت غيبيّه و مقام سرّ مىباشد كه يقين و ظهور ندارد.
صفات خدا نيز عين ذات اويند، امّا صفات خدا، جلوههايى مختلف دارند كه اين جلوهها، اسماى خدا هستند كه در ظهور، هستى را به وجود مىآورند
.
بنابراين، اگر بگويند، اسم (يا اسما) چيست؟ خواهيم گفت
:
ذات است در موطن نزول، يا تجلّى به نزول و لذا ما با اسم، كه تجلّى ذات است به نزول، رو به رو هستيم، و اسم، تجلّى خداست در صحنه، كه همان ظهور غيب با اسم باشد
.
اسماى خدا، يعنى مقام تجلّى غيبى به شكل صفات كمال، كه كمال مطلق تجلّى كردهاست به صورت اسماى كمال; مانند رحيم، رحمان، حى و
... .
مىدانيم كه اسما در مقام جلوه فرق مىكنند (صفات مختلفند)، در حالى كه در مقام ذات، عين ذاتند; چرا كه در مقام ذات، پروردگار، بىنهايت همه بىنهايتها را در عين يكديگر دارد و مقام وحدت است و ذات و صفات يكى هستند
.
بنابراين، مقام جامع اسما كه اسم خدا هستند (نه اين كه اينها مخلوق باشند كه وجه خدايند)، در ظهور، هستى را ظاهر مىكنند و همين است كه مىگوييم هستى، آيت خداست
.
اما از طرف ديگر، مقام جامع اسما در تجلّى، مقام روح را خلق مىكند، كه روح، عين ربط با اسماست
.
بنابراين، انسان، در مقام اصلى خود، در فضاى اسما قرار مىگيرد، يا محلّ تجلّى اسماست
:
«باده از جام تجلى صفاتام دادند

ولى چگونه انسان در فضاى اسما قرار مىگيرد؟ در قرآن كريم داريم
:
(كلّ شىء هالك إلاّ وجهه)

جز ذات او همه چيز نابودشونده است.
و باز در آيه ديگرى داريم
:
(كلّ من عليها فان ويبقى وجه ربّك ذوالجلال والإكرام)

هر چه بر زمين است، فانى شونده است و ذات با شكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند.
بنابراين، آنچه مىماند، وجه پروردگار است كه وجه او، اسماى اويند
.
و انسان نيز اگر در تعالى و سير و سلوك خود، بتواند در فضاى اسما قرار گيرد، بقاى در فنا دارد و همين است كه درقرآن كريم آمده است
:
(ذلك خير للّذين يريدون وجه الله واُولئك هم المفلحون)

(كتاب أنزلناه إليك لتخرج النّاس من الظّلمات، إلى النّور بإذن ربّهم إلى صراط العزيز الحميد)

(ومن يسلم وجهه إلى الله وهو محسن)

از سه آيه فوق ـ كه نظاير آن در قرآن كريم بسيار است; مانند من (من أسلم وجهه لله)

و (يريدون وجهه ...)

ـ برمىآيد كه اگر انسان بتواند با كوشش در راه رسيدن به وجه خدا، موفق گردد، اين امر عبارت است از اين كه سالك الى الله نشاندهنده صفات و اسماى خدا (اصطلاحات مشابه آن:
مظهر، واسطه، محلّ تجلّى اشراق صفات و اسماى خدا) مىشود
.
البته، اين مقامات، مقام فعليت و شدن و رسيدن است و از حالت يوسفى به يوسفزايندگى يا از شكر بودن به شكرزايندگى رسيدن
.
يادمان باشد كه كسى نمىتواند متصف به صفات خدا شود، اما مىتواند محلّ تجلّى آن گردد
.
اگر بتوانيم در فضاى اسما قرار گيريم، اسما ما را جذب خواهند كرد و ما را از خود پُر مىكنند و سالك در چنين مقامى، ديگر از تعلّقات تن و نفس، رهايى يافته و به مقام بقاى در فنا رسيده است
.
انسان، اگر به اين مقام برسد (عَلَّم آدم الأسماء كلّها)

، مقامى است كه مسجود ملائك است و (اُسجدوا لآدم)

را به ملائك امر مىكند (داستان خلقت انسان و اعتراض ملائك و بعد خداوند اسما را به انسان مىآموخت و سپس مقام اصلى انسان در فضاى اسما به ملائك نشان داد فرمود:
به او سجده كنيد
:
آيه 30 به بعد سوره مباركه بقره
.
اسم حُسنا، كه در صحنه است، ذات است كه در صحنه است و بنابراين، جهتگيرى هستى، در جهت اسماى حُسناست
.
انسان نيز از طريق همين اسما به حق متصل مىشود
.
اما نكته مهم اين است كه خلقت و هستى، كه ظهور اسما هستند، حجاب آن اسما نيزهستند و يادمان باشد كه خلقت، آيت است كه اگر به خلقت نگاه كنيم، بايد ملكوت آن را نگاه كنيم; يعنى در خلقت، اسما را بنگريم (با چشم دل) و از طريق خلقت، كه آيت است، با اسما مرتبط شويم و همين است كه در دعاى كميل داريم
:
بأسمائك الّتى ملأت أركان كلّ شىء
.
به حقّ نامهايت، كه اركان هر چيزى را پر كردهاست
.
عوالم وجود و هستى و خلقت، در مراتب مختلف، همه آثار (= آيت) و جلوه اسمايند
.
هر نمودى، از آثار و تجلّى بارىتعالى است; يعنى در حقيقت، پشت سر عوالم وجود، حضرت حق با اسماى حُسنا، كه متناسب با هر جلوه است، قرار مىگيرد
.
پس، اگر اين عوالم (كه حجاب اسما هستند) كنار رَوَند، اسماى حُسنا مشهود مىشوند و سرانجام، در آن سوى اسما، ذات پروردگار است
.
و در دعاى امام حسين(عليه السلام) آمدهاست
:
و أنت الّذى تعرّفت إلىّ فى كلّ شىء فرأيتك ظاهراً فى كلّ شىء وأنت الظّاهر لكلّ شىء
.
تويى همان كه در همه چيز، خود را به من شناساندى و سپس در همه چيز تو را ظاهر ديدم و تويى ظاهر بر همه چيز
.
اينك بايد دريابيم كه چگونه مىتوانيم به اسما برسيم
.
به هر يك از اسما، كه مىخواهيم برسيم، بايد در عمل خود را به آن نزديك كنيم
.
اگر مىخواهيم به اسم كريم برسيم، بايد بخشنده باشيم; اگر مىخواهيم به اسم رزّاق برسيم، بايد به رزق ديگران كمك كنيم; اگر مىخواهيم به اسم خالق برسيم، بايد خلاّق باشيم; اگر مىخواهيم به اسم عليم برسيم، بايد عالم شويم; اگر مىخواهيم به اسم ساتر برسيم، بايد عيب پوش باشيم; اگر مىخواهيم به اسم عفوّ برسيم، بايد عفو و گذشت داشتهباشيم; و بالاخره ديگر اسما نيز چنينند
.
قرآن كريم، مشحون از اسماست و بيشتر دعاهاى وارده پر از اسمايند
.
دعاى كميل، در شروع با چندين اسم از اسما شروع شده، دعاى سمات سرتاسر، اسماست، دعاى سحر، چيزى جز اسما و خواستن از خدا، براى رسيدن به اسما نيست، دعاى جوشن كبير، هزار اسم از خدا را بيان مىكند و در قرآن كريم آمده است
:
(ولله الأسماء الحسنى فادعوه بها)

و نامهاى نيكو به خدا اختصاص دارد، پس او را با آنها بخوانيد.
در اين قسمت، به بعضى از اسما اشاره مىشود:

اسم نور

چنان كه مىدانيم، عالم هستى، موجود است; يعنى ظهور يافته و هستى خود را از پرتو (نور) خدا گرفته است.
پس، خدا نور آسمان و زمين است
:
(الله نور السّموات والأرض).

درباره نور در انسان، در سوره انعام، آيه 122، آمده است:
(أومن كان ميتاً فأحييناه وجعلنا له نوراً يمشى به فى النّاس ...)

آيا كسى كه مرده ]دل[ بود و زندهاش گردانيديم و براى او نورى پديد آورديم تا در پرتو آن، در ميان مردم راه برود.
همچنين آمده است
:
(يخرجهم من الظّلمات إلى النّور)

و همين است كه در آغاز دعاى سحر، از خدا مىخواهيم كه:
خدايا از نور خود، كه همه نور متعلق به تو است، به ما عنايت كن
.
حق فشاند آن نو را بر جانهامقبلان برداشته دامانهانور حس بر نور حق تزيين شودمعنى نور على نور اين بودجان ابراهيم بايد تا به نوربيند اندر ناى فردوس و قصور

اسم بصير

هنگامى كه در جهت اسم بصير باشيم، بصيرت و بينش صحيح بر ما حاكم مىشود و آنچه از نظر ديگران، محجوب است و حقيقت امور و صحّت امور را به اذن پروردگار و تجلّى اسم بصير متوجه مىشويم و خلاصه، بصيرت ما، به درياى بىنهايت اسم بصير متصل مىشود.

اسم عليم

پوينده راه حق، به تناسب مرتبه سلوك، از اسم عليم برخوردار مىشود كه او عالمِ حقيقى است و علمش، علمى زاينده و پويا خواهد بود.
قطره علم او به درياى بىنهايت علم خداوند عليم، متصل مىشود
.
در حقيقت، او چشمه جوشان علم مىشود، نه اين كه همواره در پى انباشتهكردن علم بودهباشد.

اسم جميل

در روايت آمده است:
إنّ الله جميل ويحبّ الجمال
.
خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد
.
و مىدانيم بىنهايت همه زيبايى و حقيقت زيبايى، نزد اوست
.
اگر سالك راه حق نيز بتواند در فضاى اسم جميل قرار گيرد، محلّ تجلّى اسم جميل مىشود و جمله «وما رأيت إلاّ جميلا»

، يعنى زيبا ديدن حقيقت هستى، و همه چيز و همه امور، شامل حال او مىشود; يعنى او زيبا مىبيند، چرا كه همه چيز را فعل خدا مىداند (كه مىبيند) و آنچه فعل غير خداست، كه ممكن است بگوييم زيبا نيست، او در تدبير و تقدير مدبّر حكيم مىداند.
اگر هم برخى مردم بگويند كه در جهان، زشتى هست، او زشتىپذير نيست و زشتى را دوست ندارد و هرچه پيش آيد، او بر حسب تكليف الهى خود عمل مىكند
.
در موقع انجام تكليف الهى باز نتيجهاش همان زيبايى است.

اسم ربّ

تجلّى اسم ربّ (= هدايت و تربيت)، بر قلب بنده، همان ولايت حق بر بنده مؤمن است كه:
إنّ ولىّ الله نزّل الكتاب وهو يتولّى الصّالحين
.
ولايت من، به دست خداست، خدايى كه كتاب را نازل فرمود و او خود، ولايت بندگان صالح را دارد
.
و در اين صورت، سالك، شايستگى عبوديّت كامل را پيدا مىكند و به مقام صالحان مىرسد
.
در اين مقام، تربيت و هدايت از طريق كاملتر شدن تجلّى اسم ربّ و نزول قرآن بر قلب به وجود مىآيد
.
تجلّى اسم ربّ، خود جلوههاى گوناگون دارد; چرا كه ربّ، اسم عام است و شامل اسماى هادى، توّاب، عزيز و ... مىشود
.
روزى كميل از على(عليه السلام) پرسيد
:
«يا على! حقيقت چيست؟» على(عليه السلام) فرمود
:
«هتك السّتر لغلبة السّرّ»

، يعنى:
اى كميل! حقيقت، عبارت است از برداشتن پردهها براى غلبه سرّ
.
و برداشتن پردهها، همان حجابهاى ظلمانى و نورانى و حجاب خودى و حجاب خلقت است كه مىرسيم به سرّ آنها كه همان اسماست.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 24

حالات قلب

مرتبه اصلى و منزلت واقعى انسان، همان روح انسانى اوست كه قلب يا دل مىنامندش.
همه قواى وجودى انسان، شامل قواى ادراكى و حسّى، تحت سيطره قلبند و طبق خواست آن عمل مىكنند
.
قلب انسان، يعنى همه انسان، و آنچه در ما به نام «من» حاكم است، همان قلب است و فكر و عقل آدمى، از قلب منشأ مىگيرد و تحت سيطره آنند
.
بنابراين، نقشى كه فكر و عقل براى انسان دارند، بر اساس خواست قلب است
.
اعضا و جوارح نيز تحت سيطره عقلند
.
حال، اگر قلب از نور الهى بهرهمند شود، مشاعر و ادراكات و حواس نيز نورانى مىشوند و اگر قلب در پرده باشد، مشاعر و حواس و ادراكات نيز نورانى نيست
.
و اگر قلب از حجابهاى ظلمانى و نورانى، خارج شود، محلّ تجلّى اسماى حُسنا خواهد بود
.
و اين همان هدف اعلاى زندگى و حيات طيّبه خواهد بود
.
،

حكومت قلب محجوب

قلبى كه محجوب باشد و حكومت كند، به علّت اين كه چنين حكومتى، يك حكومت شيطانى و مجازى است و به عبارت ديگر، منِ مجازى حكومت مىكند، منِ اصلى در صحنه حضور ندارد.
و در اين صورت، چيزى جز القائات شيطانى و نفسانى و مجازى نخواهد بود
.
قلب محجوب در اثر كثرت اشتغال و شدّت اسارت و غوطهور و فانى شدن در اغيار، نوعى توجه خاص به آنها پيدا مىكند و گويى قلب، همان اغيار مىشود و يا اغيار، به جاى آن مىنشينند و خلاصه، حجابهاى ظلمانى حاكمند و هر چه بيشتر حاكم شوند، ما از مقام اصلى قلب، دورتريم و كمكم در اغيار فانى مىشويم
.
و همين است كه رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)مىفرمايد
:
يولو أنّ رج أحبّ حجراً لحشره الله معه
.
اگر انسان، سنگى را دوست بدارد، خدا او را با همان سنگ محشور مىكند
.
همه رذايل و بديها و مشكلات زندگى ما، در اين وضعيّت حكومت قلب محجوب پيدا مىشود
.
و در اين حالت، منشأ القائات شيطانى و نفسانى مىشويم و از فطرت اصلى دور مىشويم و ادراك واقعى از ما گرفته مىشود و انسان در ذيل آيه
:
(كالأنعام بل هم أضلّ)

(= مانند حيوان و بلكه پايينتر) قرار مىگيرد; چرا كه او ديگر ادراكات غير واقعى و وهمى دارد و ادراكات واقعى را از خدا نمىگيرد و خلاصه (حبطت أعمالهم

) نصيب او مىشود.
،

حكومت قلب تطهير يافته

در اين وضعيت، منِ مجازى و خودمحورى وجود ندارد، بلكه خدامحورى مطرح است; چرا كه منِ اصلى، عين ربط با خداست و در اين حالت، «حدّثنى قلبى عن ربى» حادث مىشود و انوار حق ساطع مىگردد و همين است كه در روايات داريم:
لولا أنّ الشّياطين يحومون إلى قلوب بنى آدم لرأوا ملكوت السّموات والأرض
.
اگر شياطين، پيرامون دلهاى فرزندان آدم نمىگشتند، بىگمان ملكوت آسمانها و زمين را مىديدند
.
ويژگيهاى ساطع شدن نور الهى در انسان
:
ـ نورى است ظاهرى و باطنى و حواس و ادراكات برونى و درونى را نورانى مىكند;ـ نورى است محيط كه احاطهاى كامل دارد و محدود به زمان و مكان نيست;ـ نورى است حقيقتنگر;ـ به مكاشفات و مشاهدات مىرسد
.
و همين است كه درسوره تكاثر مىفرمايد
:
(كلاّ لو تعلمون علم اليقين لترونّ الجحيم ثمّ لترونّها عين اليقين)

هرگز چنين نيست، اگر علم اليقين داشتيد، به يقين دوزخ را مىديديد.
سپس، آن را قطعاً به عين اليقين درمىيافتيد
.
در نهج البلاغه امام على(عليه السلام) مىفرمايد كه انسانهاى متعالى در مرتبه و مقامى هستند مانند آن كه دنيا را به آخر رسانيده و پشت سرگذاشتهاند و وارد آخرت شده و در آن جايند و آنچه را در ماوراى اين عالم است، مشاهده مىكنند
.
نتيجه اين كه، از حقايق پنهان و از اهل برزخ، در طول اقامت دنيا، از آنچه مىبينند پرده برمىدارند و خبر مىدهند به گونهاى كه گويى مىبينند آنچه را ديگران نمىبينند و مىشنوند آنچه را ديگران نمىشنوند
.
نمونهاى از اين حقيقت است آنچه بين پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) و حارثه گذشت، كه حضرت فرمود
:
«در چه وضعى هستى؟» حارثه گفت
:
«بهشت و جهنم و آنان را كه در آنند مىبينم، و احوال بهشتيان و جهنّميان را مىبينم

حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)فرمود
:
«ديگر از اين اسرار نگو

،

حضور قلب

حضور قلب، عبارت است از حضور منِ اصلى، كه عين ربط با خدا و نور ساطع شده از خداست.
حضور قلب، حضور خداست
.
و در حضور قلب، حضور عقل و حضور همه فضايل و خوبيها پديد مىآيد
.
موانع حضور قلب عبارتند از:

تشتّت خاطر:

كثرت واردات قلبى از غير خدا، كه همان وسوسههاى شيطانى و وهم و خيال و منِ مجازىاند.
براى مبارزه با تشتّت خاطر بايد از قواى نفس، مثل چشم و گوش و قوّه خيال مراقبت كنيم كه از وسوسههاى نفس و شيطان در امان باشند.

تعلّق خاطر:

همان گره زدن خود با دنيا و توجه غير منطقى به آن است.
تعلّق خاطر به دنيا را اشارهكرديم كه به موجب روايت «المرء من يحبّ» انسان را با آن چيز متحد و يگانه مىكند و در حقيقت او در اغيار گم مىشود.

رسيدن به حضور قلب

هر چه تشتّت خاطر و تعلّق خاطر را كم كنيم و به عبارت ديگر هر چه از منِ مجازى دور شويم، به منِ اصلى، كه همان حضور قلب است و آن هم همان حضور خداست، مىرسيم.
و در اين حالت، ادب حضور خدا را رعايت مىكنيم كه همان توجه به خواست اوست و در اين احوال، خواست خدا، در ما جارى است، نه خواست منِ مجازى و نفس
.
در اين حالت، حضور قلب، يعنى حضور الله و ديگر، حواس و ادراكات و همه مشاعر ما با نور او نورانى مىشوند
.
،

دريافتها از جانب پروردگار و تجلّى انوار

پوينده راه حق، از درجات مختلف تعالى برخوردار است و در هر مرتبهاى اشارتها و معرفتهاى خاص آن مرتبه را دريافت مىكند و هر چه صفاى قلب بيشتر شود، دريافتها نيز بيشتر مىگردد و هر چه دريافتها بيشتر مىشود، معارف نيز بيشتر مىگردد و نورى بيشتر بر او حاكم مىشود، تا كم كم بر حسب تعالى خود، از اسرار الهى انوار قرآنى و ملكوت آسمانها، بهرهمند مىگردد و با آنها مرتبط مىشود.
در اين مرتبه، حجابهاى ظلمانى و نورانى برداشته مىشود و هر چه بيشتر اين حجابها برداشته شوند، دريافتها و تجلّى نور بيشتر مىگردند.

نتيجه دريافتها و تجلى انوار

بعد از دريافت انوار، حواس پنج گانه ظاهر و حواس پنج گانه باطن انسان، از اين دريافتها و يانوار بهره مىبرند و او صاحب ادراكات و بركاتى مىشود كه قب نداشته است و نيز ممكن است برخى مردم نداشتهباشند.
هر چه اين انوار بيشتر مىشوند، ادراكات و بركات نيز بيشتر مىگردند
.
و علت اين امر روشن است
.
اين ادراكات و حواس تحت سيطره قلب هستند و اينك، كه قلبِ محجوب حكومت نمىكند، قلب تطهير يافته، حاكم است كه در ارتباط مستقيم با خداست و اين ادراكات و حواس نيز نورانى مىشوند
.
نتيجه ادامه اين مراتب و تحوّلات، همان تجلّى اسماى حُسناست است كه در قلب تجلّى مىكنند و اين همان وضعيّتى است كه خداوند مىفرمايد
:
«بنده من به جايى مىرسد كه من مىشوم چشمش كه با آن مىبيند و مىشوم دستش كه با آن كار مىكند و مىشوم گوشش كه با آن مىشنود

سرانجام، در ادامه تجلّى حق و صعود به مراتب بالاتر، لذت انس و ابتهاج به وجود مىآيد و انسان مىرسد به دعاى حضرت سجاد(عليه السلام)كه فرمود
:
پروردگارا مرا از آنانى قرار بده كه چشمانشان با نظر به محبوبشان روشن شده و با دريافت آرزوهاى قلبى خود، به اطمينان و قرار و آسودگى رسيدهاند
.
با نورانى شدن قلب، قوا و مشاعر ظاهرى و باطنى به كار مىافتند و آنها نيز نورانى مىشوند
.
در حالى كه مشاعر و قواى محجوبش بازتر و ظاهرتر مىگردند
.
مشاعر ظاهرى (= گوش دل) و مشاعر باطن (= چشم دل) باز مىشوند و به كار مىافتند
.
وقتى قلب از حجاب درآيد و به سوى مقصد اصلىاش روى آورد و در وراى طلب، قدم گذارد و روى از اغيار برگرداند، مشاعر و حواس نيز، كه در حاكميّت قلبند، روى از اغيار برمىگردانند و از عالَم آنها منصرف مىشوند
.
مشاعر و حواس عاليه، بروز و ظهور مىكنند و البته كيفيت و كمّيت آثار تجلّى نور، در حواس مختلف ظاهرى و باطنى متفاوت است و داراى برداشتها و درجات مختلف
.
بنابراين، بروز آثار تجلّيات نورى در مشاعر، چه از نظر تقدّم بعضى مشاعر بر بعضى ديگر و چه از نظر كيفيت، در افراد مختلف، فرق مىكند و يكسان نيست، ولى اصل موضوع، يعنى تجلّى انوار ربوبى در مشاعر و حواس سالك الى الله، با برخوردارى همه مشاعر باطن و ظاهرى از اين انوار است و انجام آثار تجليّات نورى در بعضى از مشاعر و حواس بروز مىكند
.
اين، بدان معنا نيست كه در مشاعر و حواس ديگر، انوار الهى تجلّى نكردهاست، بلكه بدين معناست كه آثار تجلّى انوار در آنها، به لحاظ جهت و عللى، هنوز يبروز نكردهاست; چنان كه ممكن است مدتها يا هيچ وقت بروز نكند، ولى معمو پس از بروز آثار تجليات نورى در بعضى مشاعر و حواس سالك، در بقيه نيز به تدريج و يكى پس از ديگرى بروز مىيابد
.
پنج حس، با همدگر پيوستهاندز آنكه اين هر پنج، ز اصلى رستهاندقوت يك، قوت باقى بودمابقى را هر يكى ساقى شودنور ديده مىفزايد نطق رانطق در ديده فزايد صدق راصدق، بيدارى هر حس مىشودحسها را ذوق مونس مىشودچون يكى حس در روش بگشاد بندما بقى حسها مبدّل شوندچون يكى حس غير محسوست ديدگشت غيبى بر همه حسها پديدلازم به ذكر است كه انوار ربوبى، نافذ و محيط است; يعنى چيزى حاجب آن نيست و محيط بر همه چيز است
.
در اين انوار، جهات و ظواهر و بواطن زمانى و مكانى و مانند آن، مطرح نيست; چرا كه نور نافذ و خدايى است و به همه اشيا و حقايق مىرسد و ملكوت آسمانها و زمين را درمىيابد و مىبيند و به باطن اشيا و انسانها و قلوب و احوال درونىشان راه مىيابد
.
آنچه براى ديگران حجاب است، براى صاحب اين نور نافذ الهى حجاب نيست
.
نيست ينظر به نور الله گزافنور ربّانى بود گردون شكافخلاصه اين كه براى سالك الى الله يعنى صاحب مقامات لازم است كه در زندگى دنيوى، با كنار زدن حجابها، به مرتبهاى از كمال نايل آيد و از علم و ادراك برتر و احاطه مخصوصى برخوردار شود و بدين وسيله بتواند عوالم و حقايق پشت پرده را ببيند كه البته، اين چشم دل است كه با كنار زدن پردهها، شاهد ماوراى حجاب خواهد بود
.
آينه دل چون شود صافى و پاكنقشها بينى برون از آب و خاكهم ببينى نقش و هم نقاش رافرش دولت را هم فراش راپس قيامت شو قيامت را ببينديدن هر چيز را شرطست اينعقل گردى عقل را دادن كمالعشق گردى عشق را ببين جمالنار گردى نار را دانى يقيننور گردى هم بدانى آن و اين،

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 23

قناعت

«اقتناء» عبارت است از اعتدال در مصرف مال و خرج كردن آن.
اين حالت، حد وسط بين افراط و تفريط است.
و با قناعت، همين حالت حد وسط و اقتصاد، مترادف است.
قرآن كريم ضمن معرفى بندگان خوب خدا، يكى از ويژگيهاى آنان را چنين بيان مىفرمايد:
(والّذين إذا أنفقوا لم يسرفوا ولم يقتروا وكان بين ذلك قواماً)

و كسانىاند كه چون انفاق كنند، نه ولخرجى مىكنند و نه تنگ مىگيرند، و ميان اين دو ]روش[ حد وسط را برمىگزينند.
قناعت را چنين نيز مىتوان بيان كرد كه به آنچه داريم، قانع و راضى باشيم و ضد قناعت حريص بودن است
.
سالك الى الله بايد در روش زندگى خود، به زندگى اولياى خدا و برگزيدگانش نگاه كند، نه به روشهاى دنيازدگان و زيادهطلبان در دنيا
.
كسى كه به آنچه خدا داده، خشنود است، خود اين صفت غنى بودن او خواهد بود، و گفتهاند
:
«عزّ من قنع وذلّ من طمع

(= در قناعت عزت و در حرص، ذلت است.)زندگى ماشينى عصر حاضر به گونهاى است كه نيازها بسيار است، و نياز، يعنى فقر، و اين يك فقر واقعى نيست; فقرى است كه در اثر نداشتن صفات خوب مثل قناعت ايجاد مىشود و ما خود آن را به وجود مىآوريم
.
،

توكّل

توكل در لغت به معناى واگذار كردن كار به ديگران است و در اصطلاح شرع، عبارت است از اعتماد كردن بر خداوند متعال در جميع امور و تكيه بر اراده او و اعتقاد بر اين كه، او مسبّب الأسباب است.
البته، اين امر به معناى آن نيست كه گمان كنيم وسايل ظاهرى و طبيعى سببيّت ندارند، بلكه اين امر بدان معناست كه ضمن توجه و اميد خود به خداى متعال، در تكليف الهى خود هم نهايت كوشش و سعى را داشتهباشيم و به مقدّرات الهى ينيز كام راضى باشيم
.
در قرآن كريم آيات متعددى در باره توكل داريم كه به بعضى اشاره مىشود
:
(وعلى الله فليتوكّل المؤمنون)

و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكّل كنند.
«إنّ الله يحبّ المتوكّلون»

خداوند متوكلان را دوست دارد.
(وأفوّض أمرى إلى الله ... فوقيه الله سيّئات ما مكروا)

... پس خداوند او را عواقب سوء آنچه نيرنگ مىكردند حمايت فرمود.
(ومن يتوكّل على الله فهو حسبه)

وهر كس از خدا پروا كند، ]خدا[ براى او راه بيرون شدنى قرار مىدهد.
در حقيقت، در توكل سالك الى الله به فضاى اسماى وكيل، قيّوم وخير الناصرين، توجه دارد، و آن كس كه محلّ تجلّى اسماى خدا قرار گيرد، به اصل توكل رسيدهاست كه آن را مىبيند كه (كفى بالله وليّاً)

و(يوكفى بالله وكي)

و (فهو حسبه)

.
يتوكل، مكمّل تكليف الهى ماست كه ضمن اين كه در تكليف الهى خود كام كوشا هستيم، تضمين اين تكليف و آنچه در اختيار ما نيست، در توكل تكميل مىشود.
،

زهد

زهد در لغت عبارت است از ترك و دورى كردن از چيزى.
منظور از زهد در شرع مقدس عبارت است از
:
ملكه دورى از دنيا، و عدم وابستگى قلب و بىاعتنايى به آن هر چند موارد حلال آن
.
زهد دو مرتبه دارد
:
اوّل
:
روى گرداندن از حرام و آنچه مورد نهى خداوند است
.
دوم
:
پرهيز از چيزهاى حلال و مباح و جايز، كه خارج از حدّ منطقى و شرع و عقل باشد
.
و خلاصه، زاهد كسى است كه قلب خود را با دنيا گره نزند و علامت آن اين است كه هرگاه چيزى را از دست دهد، يا چيزى به دست آورد، هر دو را ابزار امتحان پروردگار خود مىداند، و در محنت، شكر نعمت و در مشكلات، اجر صبر را مواظب باشد، نه خود آنها را هدف بداند، بلكه بداند كه آنها ابزارى بيش نيستند
.
در قرآن كريم درباره زهد داريم
:
(ولا تمدّنّ عينيك إلى مامتّعنا به أزواجاً منهم)

و زنهار به سوى آنچه اصنافى از ايشان را از آن برخوردار كرديم ]و فقط[ زيور زندگى دنياست تا ايشان را در آن بيازماييم، ديدگان خود مدوز.
منظور از اين آيه، نگاه توأم با گرهزدن قلب است كه ضد زهد مىباشد و ترك اين نوع نگاه، زهد است
.
البته، يادمان باشد كه زهد، قطع علاقه و مفتون نشدن است به دنيا، در عين حال كه در دنيا هستيم
.
زاهدى در لباس و موئى نيستزاهد پاك باش و اطلس پوشبنابراين، ابزار را براى بهتر بندگى كردن، به كار گرفتن، نه تنها جايز و مطلوب است، بلكه ترك كامل آنها با زندگى مطلوب اين دنيا سازگار نيست و مذمّت شدهاست
.
فقط يادمان باشد كه ابزار و وسايل، اعتباريات هستند، و وسيله امتحان ما و نزد ما امانتند، خوب استفاده كردن و در حد منطق و عقل داشتن آنها، بسيار خوب است; چرا كه قرار است كه با نردبان اين دنيا، به آن دنيا برسيم و در نهايت، ابزار، روزى از دست ما گرفته مىشوند
.
پس، قلب خود را به آنها گره نمىزنيم و آنها را هدف نمىكنيم
.
آيه 23 سوره حديد بر همين مبناست كه مىفرمايد
:
(لكيلا تأسوا على مافاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم)

تا بر آنچه از دست شما رفته، اندوهگين نشويد و به ]سبب[ آنچه به شما دادهاست، شادمانى نكنيد.
،

خوف و رجا

يمعمو سه نوع خوف داريم:
اوّل ـ خوف معمولىـ خوف از امرى كه به وقوع مىپيوندد و دفع آن در توان ما نيست
.
بايد با تلاش و صبر و توكل، با آن برخورد كنيم
.
ـ خوف از احتمالات، كه خلاف عقل است
.
ـ خوف از پيشامدهايى كه علت آن، مربوط به خود ماست و در اين مورد، بايد خود ما نهايت مراقبت را داشتهباشيم كه از وقوع آن با صحّت عمل خود پيشگيرى كنيم
.
ـ خوف بيجا، كه مربوط به وهم و خيال است و با كمك عقل و تفكّر برين، بايد از اين نوع خوف رهايى يابيم
.
دوم ـ خوف از گناهاناين نوع خوف، از پىآمدهايى است كه پس از انجام گناه، چه در اين دنيا و يا در آن دنيا، گريبان ما را مىگيرد
.
اين نيز مربوط به خود ماست كه با دورى از گناهان و دورى از اخلاق رذيله و با صحّت عمل مىتوانيم از اين خوف نيز پيشگيرى كنيم
.
سوم ـ خوف از خداخوف از خدا، كه تحت نام «خشيّت» مىآيد، با تفكر در عظمت پروردگار، به انسان دست مىدهد و منظور از خوف و رجا، همين بحث است
.
اگر انسان در مقابل اسم جلال و قاهر و عادل خدا قرار گيرد، حتماً حالت خوف، كه در قرآن «خشيّت» ناميده مىشود، به او دست مىدهد
.
صفت خائف، از صفات اولياى خداست و البته در عين خائف بودن به صفت رجا نيز مىرسند، و در حالت خوف و رجا، توأم، به سر مىبرند
.
رجا عبارت است از اميدوارى و انبساطى كه در دل به جهت اميداورى به خدا و قرارگرفتن در مقابل اسماى غفور و باسط و رحمن و رحيم حاصل مىشود و عوامل اين اميدوارى تهذيب نفس، اعمال نيكو و عبوديّت ماست
.
نتيجه اين كه، انسانِ خدا بايد در عين خائف بودن، رجا نيز داشتهباشد و هميشه بايد در دل بنده مؤمن خدا، موازنه بين خوف و جا باشد
.
خوف از خداى متعال، بدون رجا، و رجا بدون خوف هر دو مذمت شدهاست و همين است كه در قرآن كريم مىفرمايد
:
(ويرجون رحمته ويخافون عذابه)

و به رحمت وى اميدوارند و از عذابش مىترسند.
در روايتى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آمده است كه خوف، نگهبان قلب، و رجا، شفيع نفس است
.
كسى كه خدا را بشناسد، از او مىترسد و به او اميدوار است
.
،

كلام و سكوت

خداوند در سوره الرحمن مىفرمايد:
(خلق الانسان علَّمه البيان)

انسان را آفريد، به او بيان آموخت.
«بيان»، از مهمترين ابزارى است كه انسان در اختيار دارد و بايد مواظب باشد كه از يگفتار حرام دورى كند و گفتار بىفايده نيز نگويد
.
اما يادمان باشد كه اصو كلام زياد، وقتى رونق مىگيرد كه دل و ايمان به خاموشى مىنشيند; زيرا اگر منِ مجازى سخن بگويد (كه زياد مايل است سخن بگويد) پُر مىگويد و مخرّب، و گاهى كلام، جوشش باطن و منِ اصلى است
.
در اين صورت، بيشتر به دل و عمل مىپردازد و با زبان ميانهاى ندارد
.
كم گوى و گزيدهگوى چون درتا ز اندك تو جهان شود پرو در منِ اصلى، حالت انسان تحت فرمان عقل و تفكر بر من است و بيان، بيان الهى است
.
اى خدا بنماى جان را آن مقامتا در او بىحرف مىگويد كلامدر اين صورت، بنده به جايى مىرسد كه خدا زبان او مىشود يا با زبان وام گرفته از خدا سخن مىگويد
.
به هرحال، انسانِ خدا، يا براى خدا مىگويد و يا سكوت مىكند
.
سكوت آن است كه زبان را از زوائد گفتار حفظ كنيم، و سكوت آن است كه حاصل بصيرت باطن باشد، نه اين كه به اجبار، به سكوت وادار شويم
.
سكوت دو نوع است
:
سكوت عام و سكوت خاص
.
سكوت عام، عبارت است از حفظ زبان از تكلم زائد بر ضرورت، كه گفتهاند
:
ألصّمت شعار المحبّين وفيه رضا الرّبّ وهو من الأخلاق الأنبياء وشعار الأصفياء
.
سكوت، شعار محبّان و باعث خشنودى خداست و از اخلاق پيامبران و شعار برگزيدگان است
.
سكوت خاص، حفظ اسرار حرم الهى است براى نامحرمان
.
(گاهى اين نامحرم، منِ مجازى و خودِ ناخود است.)عاشق به جوش بهتر دريا خموش خوشتردر آينه است بهتر، در خاموشى بيانها،

ترك تكلّف

پوينده راه حق، ضمن اين كه بايستى با اجتماع بياميزد و در صحنه زندگى باشد، و از ضروريات زندگى بهرهبردارى كند، بايد سخت مواظب باشد كه از تشريفات و تجملات و زوايد بپرهيزد و از طرفى، به شدت مواظب باشد كه از مشغوليات غيرضرورى دورى كند.
و خلاصه، بايد مواظب باشد كه توان خود را صرف چيزهاى بىارزش نكند، و به هر امرى از امور بر حسب اهميّت آن بپردازد و از هر گونه رسوم و عاداتى كه مانع راه سير و سلوك است، به شدت بپرهيزيد
.
حضرت على(عليه السلام) در خطبه زيباى همّام، كه اوصاف پارسايان را توضيح مىدهد، مىفرمايد
:
اهل تكلّف نباش و امور خود را آسان بگير و خود را به زحمت مينداز
.
و در جاى ديگر مىفرمايد
:
سبك بار باشيد تا برسيد
.
لذا بايد سخت مواظب باشيم كه از زرق و برقها و تشريفات، آنچه جز ملامت و كدورت براى خود و ديگران، چيزى در بر ندارد، به شدت پرهيز كنيم
.
،

رعايت حقوق ديگران

گاه از ديگران بر ما حقى هست; مثل حقوق والدين، حق استاد و حق بزرگان و اولياى خدا كه بايد پاسدار اين حقوق باشيم.
و گاه نسبت به ديگران بايد حقوقى را رعايت كنيم; مثل نرسانيدن ضرر و زيان جسمى و روحى به آنها، غيبت و دروغ و استهزا و عيبجويى نسبت به آنها و موانعى كه بر سر راه آنها ممكن است ايجاد كنيم، و اين حقوق را هم بايد پاسدارى كنيم
.
هر دو نوع حقوق، بر ذمّه ماست و اگر آنها را رعايت نكنيم، حق را ضايع كردهايم و اين حق برگردن ما باقى مىماند
.
براى توضيح و روشن شدن اين حقيقت مىگوييم
:
نفس هر كس، در باطن وسعتى عجيب و بىنهايت دارد كه اين حالت را بالقوّه همه نفوس دارند، اما بالفعل عدهاى به آن مىرسند
.
پس، اين نفس، كه وسعت بىنهايت دارد، تأثيرپذيرى روى نفسهاى ديگر در باطن دارد
.
بنابراين، اگر حق نفسى را ضايع كنيم، اين نفس بر نفس ما اثر مىكند و مانع قرب و سير و سلوك ما مىشود، چه اين تأثير زودرس باشد و چه ديررس و چه ظاهرى و چه باطنى
.
و اين امر، اثرى تكوينى است
.
حال اگر اين حق، ضايع شود، ولى صاحب حق به عكسالعمل و اسباب و علل متوجه شود، تا حدى تأثير باطنى آن روى نفس ما كم مىشود، اما اگر به اين اسباب متوسل نشود، به خدا واگذار مىگردد و اين حق بر گردن ما مىماند
.
حتّى اگر صاحب حق، متوجه نيز نشود، خدا از اين امر آگاه است و همه اين حقوق را خداوند از ما مطالبه مىكند
.
اين، از حجابهاى ظلمانى ميان ما و خدا و از گناهانى است كه در مقابل عواقب آن در اين دنيا يا آن دنيا يا هر دو قرار مىگيريم
.
نتيجه اين كه ضايع كردن حق ديگران، پيامدهاى باطنى دنيوى و اخروى دارد
.
بنابراين، بايد حقوق ديگران را شناخت و رعايت كرد
.
و در اين راه، از عنايت يپروردگار كمك بگيريم، و در مورد حقهايى كه ضايع كردهايم، اوّ تا جايى كه مىتوانيم آن را جبران كنيم; و ثانياً پيامدهاى آنچه را گذشته و يا از يادمان رفته، با دعا و تضرع و طلب خير و عفو و غفران پروردگار تخفيف دهيم
:
أللّهم وعلىَّ تبعات قد حفظتهنَّ وتبعات قد نسيتهنَّ وكلّهنَّ بعينك الّتى لا تنام وعلمك الّذى لا ينسى فعِّوض منها أهلها واحطُط عنّى وزرها وخفّف ثقلها واعصمنى من أن اُقارف مثلها
.
پروردگارا بر من، تبعاتى از حقوق ديگران و مخلوقات تو هست كه آنها را ياد دارم و تبعاتى هست كه آنها را فراموش كردهام و همه آنها جلوى چشم تو است كه هرگز به خواب نمىرود و در علم تو است كه هيچ وقت فراموشى ندارد
.
پس، در برابر آنها به صاحبان آنها عوض ده و آثار سوء آنها را از من بردار و سنگينى آنها را از من برطرف كن و مرا از تكرار انها محفوظ دار
.
،

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 22

ايمان و تقوا

يايمان، عبارت است از تصديق در باطن به چيزى، مث ايمان به خدا; يعنى تصديق وجدان و باطن ما به پروردگار، امّا ايمان در عمل ثابت مىشود و تحقق مىپذيرد.
در روايت داريم:

الإيمان لايكون إلاّ بالعمل والعمل منه ولا يثبت الإيمان إلاّ بالعمل.

ايمان، جز با عمل تحقق نمىپذيرد و عمل، جزئى از آن است و ايمان جز با عمل، ثابت و پايدار نمىماند.
ما بايد هميشه از ايمان خود مواظبت كنيم تا به آن آسيب نرسد و هيچ امرى يا پيشامدى، باعث سست شدن آن نشود
.
بسيارى از موارد ايمان آميخته با يقين نيست
.
ايمان درجات و مراتبى دارد
.
و در درجات مختلف ايمان، آثار عملى متفاوتى مشاهده مىشود و نمىتوان از همه، يكسان، انتظار عمل داشت
.
و البته ايمان كامل، با عمل استوار توأم است
.
ايمانهاى ضعيف، در مقام عمل سستى و ترديد به دنبال دارد
.
ايمان، در دل استقرار مىيابد و تنها از جنس علم نيست، بلكه علم و اراده است كه منجر به عمل مىشود (در حالى كه علم، تنها، مىتواند منجر به عمل نشود
).
و على(عليه السلام)مىفرمايد
:
«ايمان كامل، از عمل متولد مىشود

تقوا حالتى است كه پس از تزكيه نفس و زينت يافتن آن به زيور اخلاق نيكو دست مىدهد
.
اصل تقوا و معناى حقيقىاش، توجه تام به پروردگار است و اين كه درهيچ حالى، از ياد پروردگار غافل نشويم، و يادش يعنى حضور، و حضورش، رعايت ادب حضور او را در ما ايجاد مىكند
.
تقوا عبارت است از يكى كردن ايمان، دل و عمل
.
در تعاريف تقوا، موارد زير آمده است
:
ــ تقوا، يعنى هرچه مىدانيم، عمل كنيم
.
ــ تقوا، يعنى نگهدارى خود از گناه
.
ــ تقوا، يعنى پرهيز از غير خدا
.
حضرت على(عليه السلام) در نهجالبلاغه، در خطبه همّام، اشاراتى زيبا به صفات متقين دارد كه زيباترين توصيف درباره تقواست
.
به آن جا مراجعه كنيد
.
در قرآن كريم، در سوره بقره، آيه 197، داريم
:
(وتزوّدوا فإنّ خيرالزّاد التّقوى)

و براى خود توشه برگيريد كه در حقيقت، بهترين توشه، پرهيزگارى است.
تقوا سه مرتبه دارد
:
اوّل ـ تقواى عام، كه ترك حرام و عمل به واجب است
.
دوم ـ تقواى خاصّ، كه ترك خلاف است
.
سوم ـ تقواى خاصِّ خاصّ، كه ترك هر گونه شبهه است
.
نكته بسيار مهم اين است كه تقوا، توشه و رزق ماست و اين رزق كريم است و به عبارت ديگر، تقوا، رزق معنوى ماست
.
در باره تقوا در قرآن كريم، اشاراتى زيبا داريم; من جمله
:
(فإنّ الله يحبّ المتّقين)

بىترديد خداوند، پرهيزگاران را دوست دارد.
(إن أولياؤه إلاّ المتّقون)

چرا كه سرپرست آن جز پرهيزگاران نيستند.
خداوند مىفرمايد كه شرط دوستى، تقواست و اگر انسان حلاوت دوستى خدا را بچشد، هميشه عامل به وجود آمدن اين محبت را، كه تقواست، دنبال مىكند
.
تقوا با ارزشترين سرمايه انسان است، و نتيجهاش، قرار گرفتن در جاذبه محبت پروردگار است كه بالاترين مرحله تكامل است
.
با كرامتترين و شريفترين انسانها نزد خدا، با تقواتريناند
:
(إنّ أكرمكم عند الله أتْقيكم)

و اين كرامتى، كه انسان در اثر تقوا به دست مىآورد، از نظر ارزش و عظمت، قابل مقايسه با آن كرامت عمومى انسان نيست كه در آيه 70 سوره اسراء آمده است:
(ولقد كرّمنا بنىآدم)

كه كرامت عمومى انسان نسبت به ديگر موجودات است (و آن هم با ارزش است).
البته شايد در همين آيه نيز اين كرامت، در نهايت به تقوا برسد
.
از امتيازات ديگر تقوا اين است كه عامل جدايى حق از باطل در انسان مىشود كه درسوره انفال، آيه 29، خداوند متعال مىفرمايد
:
(يا أيّها الّذين آمنوا إن تتّقوا الله يجعل لكم فرقاناً)

اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر از خدا پروا داريد، براى شما ]نيروى[ تشخيص ]حق از باطل[ قرار مىدهد.
و حيله مكاران، راهى به جانهاى مردم با تقوا ندارد كه خداوند متعال در آيه 120 سوره آل عمران مىفرمايد
:
(وإن تصبروا وتتّقوا لايضرّكم كيدهم شيئاً)

و اگر صبر كنيد و پرهيزگارى نماييد، نيرنگشان هيچ زيانى به شما نمىرساند.
و پايان و عاقبت كار متقين، عاقبتى خير است كه باز در قرآن كريم در سوره آل عمران، آيه 120، داريم
:
(وإنّ للمتّقين لحسن مآب)

و بىگمان پرهيزگاران را سرانجامى خوش است.

اخلاص

اخلاص عبارت است از اين كه تمامى كارهايمان فقط براى خدا و قصدمان براى خدا، خالص باشد; چرا كه سزاوارى خدا را مىبينيم و به آن رسيدهايم.
اگر نيت ما چنين باشد، حتّى خود نيّت، عبادت است
.
در اخلاص كامل، بنده خود را نمىبيند و همهاش خداست و لذا حاجتى جز خود خدا ندارد و همه حاجاتش خداست
.
خلاف حقيقت بود كاولياتمنا كنند از خدا، جز خدادر آيات آخر سوره «ص»، كه خداوند، ماجراى خلقت انسان را بيان مىكند و همين طور در آياتى شبيه به آن در سوره حجر (آيه 28 به بعد)، مىفرمايد
:
پس از اين كه انسان را از خاك آفريدند، از روح خود در او دميديم و ملائك بر او سجده كردند جز شيطان
.
اما به هرحال، شيطان از درگاه خدا رانده شد و به خدا عرض كرد و قسم خورد كه همه بندگان را اغوا مىكند
.
(إلاّ عبادك منهم المخلصين)

مگر بندگان مخلَص از ميان آنان را.
سالك الى الله هر چه در عشق، تعالى بيشترى پيدا كند، در اخلاص هم تعالى بيشترى مىيابد
.
حضرت على(عليه السلام) در باره اخلاص جملهاى زيبا دارد و مىفرمايد
:
النّاس كلّهم هالكون إلاّ العالمون والعالمون كلّهم هالكون إلاّ العاملون والعاملون كلّهم هالكون إلاّ المخلصون والمخلصون فى خطر عظيم
.
همه مردم در هلاكتند جز عمل كنندگان، و عمل كنندگان، همه در هلاكتند جز عالمانى كه عمل مىكنند و اينان نيز همه در هلاكتند جز آنان كه مخلصند و اينان نيز در خطرى بس بزرگند
.
زانكه مخلص در خطر باشد مدامتا ز خود خالص نگردد او تمامزانكه در راه هست و رهزن بىحد استمرغ را نگرفتهاست او مقنص استچونكه مخلص گشت مخلص باز استدر مقام امن رفت و برد دستچون ز خود رستى همه برهان شدىچونكه بنده نيست شد سلطان شدىفرق مخلِص با مخلَص در اين است كه مخلِص هنوز در راه است; مثل حركت به سوى كعبه كه هنوز وارد حرم نشدهايم، يا صيد شكار كه هنوز صيد را به دست نيارودهايم، اما مخلَص، وارد حرم شده و صيد را به دست آوردهاست
.
چنين بندهاى كه از خود و از همه چيز رهايى يافته، به مقام شامخ اخلاص مىرسد و همين است كه على(عليه السلام) مىفرمايد
:
كمال توحيده الإخلاص له
.
والاترين مرحله توحيد، اخلاص كامل به پروردگار است
.
وجوه مختلف اخلاص، اخلاص در گفتار; اخلاص در پندار; اخلاص در عمل; و سرانجام اخلاص در عبوديّت است.

اخلاص در گفتار

گفتار شخص مخلص، از باطن او كه همهاش اخلاص است، سرچشمه مىگيرد و زبانش چشمه پاك دل اوست كه متصل به همه درياهاست.
متصل شد چون دلت با آن عدنهين مگو مهراس از خالى شدنامر قل زين آمدش كاى راستينكم نخواهد شد، بگو درياست اينتا كنى مر غير را جبر و سنىخويش را بدخو و خالى مىكنى

اخلاص در پندار

انسان مخلص، در وهم و خيال نيست.
نور باطن و شفافيّت باطن و در ارتباط با خدا بودن است و بس
.
كسى كه وجودش از خدا پر شده، و او كه در اخلاص كامل، خود را نمىبيند، وجودش از حق پر شدهاست، و لذا چگونه مىتواند از وهم و خيال و بدى و كنيه پر شود; چرا كه
:
(جاء الحقّ وزهق الباطل).

تفكر او، تفكر برين و در پناه عقل و هدايت شده با نور حكمت است.
پس، او در پندار نيز با خداى خود سر مىكند.

اخلاص در عمل

گفتيم كه بنده مخلص خودش نيست و اراده خدا در او جارى است و او محو در اسماى پروردگار است.

بنابراين، در عمل مىرسد به اين كه او محل تجلّى اسماى پروردگار مىشود.
زانكه ملت فضل جويد يا خلاصپاك بازانند قربانان خاصنى خدا را امتحان مىكنندنى در سود و زيانى مىزنندپاك مىبازد نخواهد مزد اوآنچنان كه پاك مىگيرد ز هومىدهد حق هستيش بىعلتىمىسپارد باز بىعلت فتى

اخلاص در عبوديّت

اخلاص در عبوديت همه موارد بالا را شامل مىشود كه بنده مخلص:
(ابتغاء لوجه الله)

را در نظر دارد; چرا كه او سزاوارى خدا را مىبيند و حلاوت ناشى از سركردن با خدا را مىخواهد.
اگر پروانهاى را در نظر بگيريم كه دور شمع مىچرخد، البته گرما را احساس مىكند و حالت خوبى است، اما به هر حال، درك غيرمستقيم است و حالت ديگر پروانه موقعى است كه در آتش بسوزد و عين ادراك شود
.
دل من درس عشق و عاشقى را شبى در مكتب پروانه آموختسحر پروانه را ديدم در آتشكه مىخنديد و جان مىداد و مىسوخت،

نيّت

نيّت، قصد انجام دادن فعل است و واسطه ميان علم و عمل است; چرا كه تا چيزى دانسته نشود، ممكن نيست قصد به عمل آن شود و تا قصد نشود، اجرا نمىشود.
اما مىدانيم كه هدف اعلاى حيات، رسيدن به پروردگار است
.
در اين امر دانستن نيّت و عمل قرار مىگيرد
.
بيان روشنتر اين كه نيّت، مقصد و مقدّمه عمل است
.
خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد
:
(قل كلّ يعمل على شاكله)

بگو:
«هر كس، بر حسب ساختار ]روانى و بدنى[ خود عمل مىكند

پس نيّت، كه مقدّمه عمل است، نيّت خوب يا بد، مقدّمه عمل خوب يا بد است و نيّت الهى مقدّمه عمل الهى است و رسيدن به خدا
.
نيّت پاك، عبارت است از نيّت خالص، كه در همه امور فقط براى خدا باشيم
:
(فادعوا الله مخلصين له الدّين)

پس خدا را پاكدلانه فرا خوانيد.
و در روايات داريم كه بندگان خدا، سه دستهاند
:
دسته اوّل، آنان كه خدا را از روى ترس عبادت مىكنند و اين عبادت بردگان است; و دسته دوم، آنان كه خدا را از روى طمع و چشمداشت عبادت مىكنند و اين عبادت تاجران است; و گروه سوم، آنان كه خدا را براى سزاوارى او (نيت پاك الهى) عبادت مىكنند و اين عبادت آزادگان است
.
به نظر مىرسد عبادت دو گروه اوّل براى خود و خودپرستى است; چرا كه بازگشت عبادت آنان به همان علايق و مشتهيات نفسانى است و چون خودپرستى، با خداپرستى جمع نمىشود، اين دو گروه نه تنها قابل قبول نيستند، بلكه قابل ايراد هم هستند
.
اما عبادت دسته سوم در سزاوارى خدا و عشق به اين سزاوارى است و اين عبادت اولياى خداست
.
گاهى اولياى خدا در مراتب متعالى تقرب به خدا، حتّى در توقعات مشروع، احتياط و دورى مىكنند
.
،

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 21

نتايج بيدارى

نتايجى كه در اثر حركت در پناه نور (= بيدارى) حاصل مىآيد، اوّل توجه به كمال خداوندى، دوم شوق رسيدن به اين كمال و سوم حضور قلب است.

1 ـ توجه به كمال خداوندى:

در پناه نور بيدارى، سالك مىفهمد كه بىنهايت همه بىنهايتها نزد خداست و در جاذبه اين كمال و عظمت قرار مىگيرد.

2 ـ شوق رسيدن به كمال:

هنگامى كه سالك، اين كمال را درك مىكند، در جاذبه آن قرار مىگيرد و مسلّماً شوق رسيدن به بىنهايت كمال را دارد.

3 ـ حضور قلب:

موقعى كه سالك، به مقام قلب و روح مىرسد، قلب و روحش، كه مقام اصلى اوست، محلّ تجلّى اسماى حُسناى پروردگار مىشود و هر قدر حضور قلب ما بيشتر شود، تجلّى شديدتر مىگردد.
در پناه نور بيدارى، انسان حلاوت حضور خدا را مىيابد و اين حلاوت، آن روى حضور قلب است.

3 ـ مرتبه تزكيه نفس

تزكيه همان پاكيزگى تن و روان است از آلودگيها; همان طور كه در قرآن كريم داريم:
(والله يحبّ المطهّرين)

و خدا كسانى را كه خواهان پاكىاند دوست مىدارد.
پاكيزگى انواعى دارد:

پاكيزگى ظاهر:

همان پاكى بدن و پاكى لباس است كه وظيفه همه است و داشتن وضو، در همه حال.

پاكيزگى جوارح و اندام:

يعنى پاكى از معصيت; مثل دورى از خوردن حرام و انجام معصيت، كه اين مقام پارسايان است.

پاكيزگى دل:

پاكى از رذايل اخلاقى و زشتيهاست كه مقام متقيان است.

پاكيزگى سرّ دل:

يعنى دل را از هر چه غير خداست پاك كردن، كه مقام صديقان است كه:
(قل الله ثمّ ذرهم)

بگو:
«خدا ]همه را فرستاده[»; آن گاه وابگذار
.
درباره تزكيه نفس در قرآن كريم، اشارات فراوانى داريم; من جمله در سوره مباركه شمس، بعد از اين كه خداوند در هشت آيه اوّل سوره، هشت بار قسم مىخورد (و اين علامت اهميّت مطلب است)، سپس مىفرمايد
:
(قد أفلح من زكّها)

كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد.
(وقد خاب من دسّها)

رستگار آن كس كه خود را پاپ گردانيد.
و نيز در سوره اعلى، آيه 14، مىفرمايد
:
(قد أفلح من تزكّى)

كسى كه نفس خود را تزكيه كند، نجات مىيابد.
حاصل سخن اين كه، انسان با الهام خدايى، تقوا را از فجور و نيك را از بد تميز مىدهد و اگر بخواهد رستگار شود، بايد خود را تزكيه كند
.
در اين جا شايسته مىنمايد به مطالب زير اشاره كنيم
:
1 ـ عبوديت;2 ـ يقين;3 ـ ايمان و تقوا;4 ـ اخلاص;5 ـ نيّت;6 ـ حُسن خلق;7 ـ صبر;8 ـ رضا;9 ـ شكر;10 ـ قناعت;11 ـ توكل و تسليم;12 ـ زهد;13 ـ خوف و رجا;14 ـ كلام و سكوت;15 ـ ترك تكليف;16 ـ رعايت حقوق ديگران;17 ـ تكليف الهى
.
،

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 20

چگونه بيدارى را جايگزين غفلت كنيم؟

نور بيدارى، همان جاذبه الهى است و هميشه متوجه ماست، در حالى كه ما از آن غافليم.
كافى است كه حجابها را برداريم و از من مجازى دور شويم
.
در اين صورت، قلب ما با اين نور، منوّر مىشود
.
ترس و نوميديت دان آواز غولمىكشد گوش تو تا قعر سفولهر ندائى كه تو را بالا كشدآن ندايى دان كه از بالا رسدو براى كشف اين جاذبه الهى بايد
:
ياوّ، با مطالعات محورى، معرفت خود را، كه همان بيدارى است، افزون كنيم و راهكارهايى كه در اين كتاب آمده، معارفى در همين زمينه است
.
ثانياً، تدبر در آيات الهى و هستى داشتهباشيم
.
ثالثاً، با دعا و ذكر و حضور قلب، عنايت الهى را جلب كنيم
.
رابعاً، استمداد از نفوس پيامبران، ائمّه و اولياى خدا داشتهباشيم كه در اين باره لازم به ذكر است كه نهايت هدف اعلاى ما چيزى است كه تجسم عينى آن، پيامبران، ائمّه و اوليا هستند و آنان، هم صراط و هم نور صراطند
.
آب خواه از جو بجو، خواه از سبوكاين سبو را هم مدد باشد از جو

تبديل خودمحورى به خدامحورى

خودمحورى موقعى است كه منِ مجازى و خواستهها و هواهاى نفسانى حاكمند كه اصالت ندارند، ولى در خدامحورى، خواست خدا برخواست ما غلبه دارد و تدبير مدبر حكيم در ما جارى است و در تبديل خودمحورى به خدا محورى به اين مسائل مىرسيم:
ياوّ، نفس امّاره را خوب مىشناسيم و مىدانيم كه ما را به بديها وا مىدارد و در نتيجه از بديها و رذايل اخلاقى دور مىشويم
.
اين امر، نتيجه نور بيدارى است كه ظلمت ما (=من مجازى و هواهاى نفسانى) را تبديل به نور مىكند
.
(= عقل كلّ و من اصلى) حركت در منِ مجازى، حركت در تاريكى است و در من مجازى، برخورد با ظواهر و هواهاى نفسانى است كه در نهايت، باعث هلاكت ماست
.
داستان زيبايى در دفتر دوم مثنوى آمده است كه مىگويد
:
يك روستايى، گاو خود را در آخور بست
.
شبهنگام، شيرى به سراغ گاو رفت و او را دريد و به جاى آن نشست
.
روستايى در تاريكى به آخور آمد و شروع كرد شير را ـ كه فكر مىكرد گاو است ـ نوازش دادن و نازكردن
.
شير هم مترصد دريدن او بود، برخورد منِ مجازى با دنيا، حالت لمس شير در تاريكى را دارد، حقيقتى با آن نيست و آخرش عذاب و مشكلات است
.
ثانياً، با از دست دادن منِ مجازى، به ايثار مىرسيم; چرا كه از دست دادن منِ مجازى همه ايثار ماست و در اين امر ايثار كردهايم; يعنى آنچه را سرمايه موقتى و دروغين ماست، از دست دادهايم; زيرا سرمايه اصلى ما، كه من اصلى است، از دستدادنى نيست
.
پس كريم آنست كه خود را دهدآب حيوانى كه ماند تا ابدباقيات صالحات آمد كريمرسته از صد آفت و افساد و بيم

پيمودن راه با نور بيدارى

يدر پيمودن راه در پناه نور، اوّ راه مستقيم را مىپيماييم و ثانياً فرصت را از دست نمىدهيم.
صراط مستقيم، عبارت است از صراطى كه سالك را از منِ مجازى به مقام اصلى روح و خدا مىرساند و اين كه در نماز مىگوييم
:
(إهدنا الصّراط المستقيم صراط الّذين أنعمت عليهم)

به راه راست ما را راهبر باش; راه آنان كه برخوردارشان كردهاى.
در انتهاى صراط مستقيم مقام اصلى روح و تجلّى اسماى خدا هست، كه آن اصل نعمت و همه نعمت و نعمت زاينده است و همين است كه حضرت سجاد(عليه السلام)مىفرمايد
:
ولا تقطعن عنك ولاتبعدنى منك يا نعمتى وجنّتى ويا دنيايى وآخرتى
.
پروردگارا! ميان خودت و من، فاصله مينداز و مرا از خود دور مگردان! اى نعيم من و اى بهشت من و اى دنيا و آخرتم!به طور كلى، عمر انسان و اين دنيا، فرصتى است براى رسيدن از منِ مجازى به مقام اصلى روح، و هر قدر درجه سير و سلوك و تعالى انسان بيشتر شود، توجه به فرصت و غنيمت شمردن وقت در او بيشتر مىگردد
.
فرصت در اين دنيا به صورت زير مطرح است
:
فرصتبراى آنان كه دنيا را براى آنان كه ايمان براى اولياى خدااز ديد دنيا مىبينندضعيف دارندهرچه بيشتردرجهت امروز و فردا كردن (تسويف) كه همانرسيدن به هدف هواهاى نفس تلاش كردنگامهاى شيطان استاعلاى حيات(خطواتالشيطان)زندگى در منِ مجازىرسيدن به منِ اصلى كه عين ربط با خداستحالت اوّل، يعنى طالبان دنيا و حالت دوم، آنان كه ايمانى ضعيف دارند، نهايت كارشان يكى است; چرا كه تكليف دسته اوّل معلوم است و دسته دوم كه امروز و فردا مىكنند و به بديها ادامه مىدهند (از خصوصيات شيطان همين است كه فرصت را مىگيرد و با نويد به آينده، انسان را فريب مىدهد و لذا فرصت حال از دست مىرود) و غافلند كه اندك اندك، بديها جزو شخصيّتشان مىشود و در آينده اين شجره خبيثه بديها را نمىتوانند بركنند.

و يا مثل گلدان گلى كه در اثر بىتوجهى، علفهاى هرزه در آن رشد كنند و كمكم كار به جايى رسد كه خود گل پژمرده شود و همه گلدان پُر از علف هرزه گردد.
و همين است كه امام على(عليه السلام) مىفرمايد
:
إيّاكم والتّسويف
.
بپرهيزيد از امروز و فردا كردن
.
شيطان فردا را براى ما مجسم مىكند و نه آينده خيلى دور را، تا ما را به راحتى بفريبد، و هر وقت فردا آمد، باز مىگويد
:
فردا، و همين طور اين وضعيّت ادامه مىيابد تا عمر تمام شود
.
تو كه مىگويى كه فردا، اين بدانكه به هر روزى كه مىآيد زمانآن درخت بد جوانتر مىشودوين كننده پير و مضطر مىشودخاربن در قوت و برخاستنخاركن در سستى و برخاستنخاربن هر روز و هر دم سبزترخاركن هر روز زار و خشكترمثال آنان كه در اين دنيا، همواره راه را مىپرسند و مىخواهند بيشتر بدانند، اما در عمل سست هستند، آنانند كه امروز و فردا مىكنند، و انسان هوشيار كسى است كه هرچه مىداند زودتر عمل كند
.
عاقل به كنار جو پى پل مىگشتديوانه پابرهنه از جوى گذشتو همين است كه حضرت على(عليه السلام) در دعاى كميل مىفرمايد
:
«يا ربّ يا ربّ يا ربّ، أسألك بحقّك وقدسك وأعظم صفاتك وأسمائك أن تجعل أوقاتى من اللّيل والنّهار بذكرك معمورة وبخدمتك موصولة وأعمالى عندك مقبولة حتّى تكون أعمالى وأورادى كلّها ورداً واحداً وحالى فى خدمتك سرمداً
.
پروردگار من! پروردگار من! پروردگار من! از تو، به حق تو و به حق قدس و اعظم صفاتت و به اسمايت، مىخواهم كه همه اوقات مرا در شب و روز به ياد و ذكر خود آباد كنى و همه لحظاتم را در خدمتت، مصروف بدارى و همه اعمالم را نزد خود مقبول بگردانى تا همه اعمال و اورادم ورد واحد و احوالم هميشه در خدمت تو باشد.

ابن الوقت بودن

حضرت على(عليه السلام) مىفرمايد:
ما فات مضى وماسيأتيك ... فاغتنم الفرصة بين العدمين
.
گذشته ديگر نيست و آينده هنوز نيامده است
.
پس، برخيز و ميان اين دو «نيست» را غنيمت شمار
.
سالك الى الله از وضعيّت فعلى بهترين بهره را مىبرد و ميرحال و ميراحوال است و در وقت حال است، نه در زمان گذشته و حال
.
لامكانى كه در او نور خداستماضى و مستقبل و حالش كجاستماضى و مستقبل اى جان از تو استهر دو يك چيز اند پندارى دو استهست هشيارى زياد مامضىماضى و مستقبلت پرده خداآتش اندر زن به هر دو تا به كىپر گره باشى از اين هر دو چو نىتا كره بانى بود همراز نيستهمنشين آن لب و آواز نيست

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 19

خلاصه راههاى خروج از حجابهاى ظلمانى

متوجه شديم كه انسان در سه وضعيّت مىتواند قرارگيرد:
1 ـ غفلت از مقصد;2 ـ توجه ناقص (= عبوديت ناقص);3 ـ توجه كامل (= عبوديّت كامل).

1 ـ غفلت از مقصد:

همان توجه به تعلقات و فرعيّات و اصل انگاشتن آنهاست كه باطل است و انسان را به جايى نمىرساند; زيرا جذبه حق در آن نيست.
همان گونه كه تعلقات را در فصل پيش توضيح داديم، اكنون در اين جا از آيات زير نيز به عنوان شاهد كمك مىگيريم
:
(ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه)

خداوند براى هيچ مردى در درونش دو دل ننهادهاست.
(يأرأيت من اتّخذ إلهه هواهُ أفأنت تَكُون عليه وكي أم تَحسبُ أَنَّ يأكثرهم يسمعُون أو يعقلون إن هم إلاّ كالأنعام بل هم أضَلّ سبي)

آيا آن كس كه هواى ]نفس[ خود را معبود خويش گرفتهاست ديدى؟ آيا مىتوانى ضامن او باشى؟! يا گمان دارى كه بيشترشان مىشنوند يا مىانديشند؟! آنان جز مانند ستوران نيستند، بلكه گمراهترند.
انسانى كه ادراك حقيقى خود را از دست مىدهد و به ادراكات وهمى و خيالى (= تعلقات) مىپردازد، مسلّماً از حيوانى كه ادراك را مىگيرد و تعلقاتى هم ندارد، پستتر مىشود و اين زيان و تأسفى عجيب است
.
(وضلَّ عنهُم ماكانوا يدعونَ مِن قبلُ وظنُّوا ما لَهُم مِن مَحيص)

و آنچه از پيش مىخواندند، از ]نظر[ آنان ناپديد مىشود و مىدانند كه آنان را روى گريز نيست.
در نتيجه، آن كسى كه به غير حق مىپردازد، به هيچ چيز نمىرسد; زيرا تمام مظاهر اين دنيا جلوهاى از اصل است و روزى مىرود نزد اصل آن چيز و براى انسان كه به فرع آن چيز در اين دنيا توجه داشته است، در جهان آخرت چيزى نمىماند.

2 ـ توجه ناقص (= عبوديت ناقص):

ي اوّ، انسان طعم حقيقت را به طور كامل نمىچشد.
ثانياً، انسان با درهم آميختن حقيقت و غير حقيقت سردرگم مىشود و دچار يك دسته اشتباهاتى مىگردد كه حتى گاهى حق را رها مىكند و باطل را مىگيرد و گاهى باطل را حق مىپندارد
.
گاهى يك دسته كشف و شهوداتى براى او حاصل مىشود كه آنها را از طريق رياضت كسب كرده است و در جهت حق نيستند و امر بر وى مشتبه گرديدهاست
.
همين است كه ملاّصدرا مىگويد
:
«اگر همه نقصها را برطرف نكردى، انگار كه هيچ كدام را برطرف نكردهاى و در سير الى الله با نقص به جايى نمىرسى

3 ـ عبوديت كامل:

عبوديّت و تسليم كامل، انسان را در ارتباط با هدايت و قواعد و قوانين تكوينى قرار مىدهد، ضمن اين كه مىدانيم خود عبادت يا هر عمل خوبى منشأ اثر مستقيم نيست، بلكه از قوانين ربوبى خداست كه به انسان كمك مىكند تا به قواعد تكوينى دسترسى يابد.
پس، هدايت به ظاهر تشريعى است، اما در باطن و در حقيقت، تكوينى است و خلاصه اين كه با تعبد و عبوديّت و تسليم كامل، نظام تكوين در خدمت انسان قرار مىگيرد
.
قرآن كريم در اين باره مىفرمايد
:
(فَأقم وجهك للدّين حنيفاً فطرت الله الّتى فطرالنّاس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدّين القيّم ولكن أكثر النّاس لايعلمون)

پس روى خود را گرايش تمام به حق، به سوى اين دين كن، با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشتهاست.
آفرينش خداى تغييرپذير نيست
.
اين است همان دين پايدار، ولى بيشتر مردم نمىدانند
.
خلاصه بحث اين كه مدد الهى در تسليم مطلق به خدا و قبول كامل شريعت است و اگر انسان دستورهاى خدا را به گونه كامل انجام دهد و قاعده كمك خدا را هم تكوينى بداند، به همه چيز مىرسد و اين را در ايمان كامل و يقين كامل به خوبى مىيابد
.
كسى كه به يقين كامل برسد، به اذن الله تكوين را در اختيار مىگيرد و اگر نظام تكوين در خدمت انسان قرار گيرد، حتى عيوب انسان را نيز برطرف مىكند و راه را به انسان نشان مىدهد
.
(والّذين جَاهَدُوا فينا لَنهدينّهم سبلنا وإنّ الله لمع المحسنين)

و كسانى كه در راه ما كوشيدهاند، به يقين راههاى خود را بر آنان مىنماييم و در حقيقت، خدا با نيكوكاران است.
سالك الى الله در صورتى كه به عبوديّت و ايمان و يقين كامل برسد، تحت ولايت حق مىرسد (طبق آياتى كه اشاره شد) و از خطر شيطان و لغزشها در امان مىماند (هو محسن) و باب مكاشفات و عنايات الهى به روى او باز مىشود و همه بحث خروج از حجابهاى ظلمانى در اين آيه خلاصه مىشود كه
:
(وَأَنَّ هذا صراطى مستقيماً فاتّبعُوُه ولا تتّبعوا السُّبُلَ فَتَفَرّق بِكُم عن سبيله ذلكم وَصّكم به لَعَلَّكُم تَتَّقُون)

و ]بدانيد[ اين است راه راست من.
پس، از آن پيروى كنيد
.
و از راهها]ى ديگر[ كه شما را از راه وى پراكنده مىسازد، پيروى مكنيد
.
اينهاست كه ]خدا[ شما را به آن سفارش كردهاست، باشد كه به تقوا گراييد
.
در عبوديّت كامل، انسان شريعت را نه به عنوان رفع تكليف، بلكه به عنوان وسيله سلوك تكوينى مىنگرد
.
دين بايد وسيله رسيدن به خدا شود، نه رفع تكليف ظاهرى
.

* * *

فصل ششم : مراتب رسيدن به كمال و حقيقت

مقدّمه

ياصو انسان دو مقصد مىتواند داشتهباشد:
يكى مقصد دنيوى و آنچه در دنياست و رسيدن به آن كه در اين راه مىتواند سرمايه دنيوى را به دست آورد و به هرحال به دنيا برسد; و مقصد دوم، كه هدف اعلاى حيات انسانى است، قرب به پروردگار و وصال حق است
.
در مقصد اوّل، كه هدف دنياست، فقط در صورتى مطلوب و مجاز است كه از دنيا، به قرب به خدا برسيم و گرنه، سرمايه دنيوى، به هرحال، موقتى و گذاراست و مستيها و نعمتهاى دنيا، مستى حقيقى نيست (مستى ما از شرابى ديگر است) و جان ما را قانع نمىكند
.
آنچه جان ما را سيراب مىكند، قرب به خدا و سركردن با خداست
.
در فصل پنجم، از موانع رشد و كمال سخن گفتيم و بيان كرديم كه اين موانع همه بديهاى انسان را شامل مىشوند و در اين فصل، از تحولات درونى انسان به سوى هدف عالى حيات و رسيدن به خدا سخن مىگوييم
.
نكته بسيار عميق و با ارزش و درخور تأمل اين است كه اين تحولات در بيرون انسان نيستند و اين مراحل سير و سلوك و رسيدن و شدن، در درون خود انسان پديد مىآيند
.
در فصل حاضر از موضوعات زير بحث مىكنيم
:
1 ـ طلب;2 ـ بيدارى;3 ـ تزكيه نفس;4 ـ تحول احوال;5 ـ عشق;6 ـ حيرت;7 ـ فنا;8 ـ توحيد.

1 ـ مرتبه طلب

در مقدّمه، شرح داديم كه ما دو مطلوب داريم:
خدا و غير خدا
.
مطلب ما و طلب جان ما، خداست
.
غير خدا، جز ابزارى براى رسيدن به خدا، مفهومى ديگر ندارد
.
پس، بايد مطلوب خود را گم نكنيم يا غير مطلوب را به جاى مطلوب نگيريم
.
در سوره كهف، آيه 28 آمده است
:
(واصبر نفسك مع الّذين يدعون ربّهم بالغداوة والعشىّ يريدون وجهه ولا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدّنيا ولا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا واتّبع هوائه وكان أمره فرطا)

و با كسانى كه پروردگارشان را صبح و شام مىخوانند ]و[ خشنودى او را مىخواهند، شكيبايى پيشه كن، و دو ديدهات را از آنان برمگير كه زيور زندگى دنيا را بخواهى، و از كسى كه قلبش را از ياد خود غافل ساختهايم و از هوس خود پيروى كرده و ]اساس [كارش بر زيادهروى است، اطاعت مكن.
ماحَصَل معناى دلنشين آيه فوق مقايسهاى است ميان (يُريدون وجهه)

(= در طلب وجه خدا) و (تريد زينة الحيوة الدنيا)

(= طالبان زينت دنيا) كه ميانشان فرق فراوان است و گويى كه در تضاد هستند.
نكته مهم اين كه، طلب در همه هستى وجود دارد و انسان، كه اشرف مخلوقات است، بايد متوجه شود كه در اين طلب از ديگر موجودات و هستى، عقب نيفتد.
غفلت انسان در اين است كه مطلوب اصلى را رها كند و به مطلوبهاى خيالى دل بندد، و در نتيجه، از مطلوب اصلى بازماند.
رسيدن به مطلوب اصلى، مطلوبهاى فرعى را نيز در دل دارد; چرا كه ما يك حالت يوسفى داريم و يك حالت يوسف زايندگى.
يوسفى دنيا و مافيها، نبايد ما را از يوسف زاينده (خدا) غافل كند.
يوسف زاينده بىنهايت يوسف دارد.
چون به دريا مىتوانى راه يافتسوى يك شبنم چرا بايد شتافتقطره باشد هر كه را دريا بودهر كه جز دريا بود سودا بودهر كه داند گفت با خورشيد رازكى تواند ماند از يك ذره باز،

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 18

14 ـ دروغ

دروغ از گناهان كبيره است و نه تنها در قرآن و شرع مقدس مذمت شده و عذاب قطعى دارد، بلكه زشتىاش در عقل و منطق روشن است.
علاوه بر اين، با دروغ در روابط اجتماعى، اعتماد سلب مىشود و در بىاعتمادى، نتايج و مشكلات فراوانى در روابط اجتماعى پديد مىآيد.

دروغ در گفتار:

همان سخن دروغ است و در قرآن كريم اشاراتى در اين باره داريم; من جمله در سوره نور، آيه هفتم، كه آمده است:
(أَنّ لعنة الله عليه إِن كان من الكاذبين)

لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد.
و در سوره حج، آيه سىام، داريم
:
(واجتنبوا قول الزّور)

از گفتار باطل اجتناب ورزيد.
غير از حرمت دروغ، بحث در اين است كه جرئت بر دروغ در ابتداى كار موجب انحراف نفس از واقعيت و غفلت از حق و پوشانيدن آن مىشود و مداومت بر اين كار، موجب حصول ملكه كذب مىشود كه از زشتترين و خبيثترين ملكات است
.
خداوند در سوره زمر، آيه سوم، مىفرمايد
:
(إنّ الله لا يهدى من هو كاذب كفّار)

خدا آن كسى را كه دروغپرداز ناسپاس است هدايت نمىكند.

دروغ در عمل:

موقعى است كه در ظاهر، اعمالى از انسان سرزَنَد كه دلالت بر خوبى او كند، امّا باطناً و قلباً اين طور نباشد، و خلاصه، ظاهر و باطن او يكى نباشد، و در نتيجه، صدق و راستى ـ كه همان يكى بودن ظاهر و باطن است ـ ندارد.

دروغ در اخلاق:

اين است كه كسى مدّعى خوف از خدا و شكر و تسليم يا تظاهر به خوب بودن كند، اما در باطن چنين نباشد.
اذا السرور والاعلان المؤمن الستوىفقد غرفى الدارين والمستوجب الثناءوان خالف الأعلان سراً ضمالهعلى سعيه فضل سوى الكدو الفناءكما خالص الدينار فى السوق نافقومغشوشه المرود لا يقتضى المنى

15 ـ غيبت

اگر در غياب كسى، چيزى گفته شود و اين سخن به گوش او برسد.
و او به آن امر راضى نباشد، غيبت است و حال اگر اين صفت در او باشد (چه خوب و چه بد) غيبت است; مثل اين كه بگوييم
:
فلان كس فلان حُسن را دارد (در حالى كه او دارد) و يا فلان عيب را دارد (و اين عيب هم در اوست
).
در هر صورت چه خوب او را بگوييم كه در او هست، و چه بد او را بگوييم كه در او هست، اگر او ناراضى است، غيبت است، امّا اگر سخنى در حق كسى بگوييم كه در او نيست (چه خوب و چه بد)، بهتان است
.
در قرآن كريم آمده است
:
(ولا تجسّسوا ولا يغتب بعضكم بعضاً أيحّب أحدكم أَن يأكل لحم أخيه ميتاً فكرهتموه)

و جاسوسى مكنيد و بعضى از شما غيبت كسى نكند; آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مردهاش را بخورد؟! از آن كراهت داريد.
همچنين، در قرآن كريم آمده است
:
(إِنّ الّذين يحبّون أن تشيع الفاحشة فى الّذين آمنوا لهم عذاب أليم)

كسانى كه دوست دارند كه زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آوردهاند، شيوع پيدا كند، براى آنان در دنيا و آخرت عذابى پردرد خواهد بود.
حضرت صادق(عليه السلام) در تفسير اين آيه فرموده است كه مراد افرادى هستند كه امر قبيحى را كه از برادر ايمانى خود ديده يا شنيدهاند، بازمىگويند
.
و چقدر زشت است كه ما از عيوب خود غافل شويم و به عيوب ديگران بپردازيم
.
و حاصل سخن اين كه انسان عاقل بايد تأمل كند كه اگر غيبت كسى را مىكند و دوست اوست، اظهار عيوب دوست خود از مروّت و انصاف به دور است و وارد در گناه غيبت نيز شده است، و اگر عيوب دشمن خود را اظهار مىكند، كشيدن بار گناهان و خطاهاى او حماقت و نادانى است.

16 ـ عيبجويى

بايد دانست كه در مقام بندگى، هميشه و در همه حال، درجاتى از نقص و قصور وجود دارد و لذا انسان، هر اندازه كه متعالى باشد، باز در مقابل كمال مطلق، ناقص است.
از طرفى، هر فردى، جز معصومين(عليهم السلام)، افزون بر نقاط ضعف، نقاط مثبت و قوّت نيز دارد
.
اين خيلى بد است كه ما هميشه عينك بدبينى داشتهباشيم و عيبها را ببينيم
:
پيش چشمت داشتى شيشه كبودوان سبب عالم كبودت مىنمودياصو گروهى تنها عيبها را مىبينند و مىگويند، و خير و خوبى را كمتر مىبينند و كمتر مىگويند و اين امر در درجه اوّل برمىگردد به بينش ناقص خودشان
.
آنكس كه نكو گفت، هم او خود نيكو استوآن كس كه بدى گفت بدى سيرت اوستحال متكلم از كلامش پيدا استاز كوزه همان برون تراود كه در اوستعيبها را در ديگران و امور زندگى و در پيشامدها، به صورت يك بُعدى و صورى ديدن، بدون اين كه جوانب و عمق مطلب را بنگريم، حاكى از عيب نگرش خود ما و عدم بصيرت و بينش صحيح در خود ماست
.
از طرف ديگر، انسانِ خدا، در ديگران كه مشكلى دارند، با كينه برخورد نمىكند، بلكه از درِ دلسوزى و ترحّم برخورد مىكند و اين نيز در برخورد او تعديل به وجود مىآورد
.
گفت حقشان گر شما روشنگريددر سيه كاران، مغفل ننگريديعيب ناديدن و پوشيدن آن به معناى رضايت از بدى و تشويق آن نيست، بلكه اوّ بايد اين عيب را در خود از بين برد، تا مايه عبرت خود ما شود، ثانياً در برخورد با عيوب ديگران، اگر نياز به عكس العمل و تذكر هست، بايد بسيار پخته و عالمانه برخورد كرد و اگر اين اقدام را در توان خود نديديم، به هرحال، در دل به آن راضى نخواهيم بود.

17 ـ ريا

ريا عبارت است از نشان دادن اعمال خود به غير خدا، براى به دست آوردن منزلت بيشتر نزد ديگران، و لذا از رذايل اخلاقى و افعال حرام محسوب مىشود.

انواع ريا

نوع اوّل آن است كه انسان در اعمال خود به خدا توجه ندارد و منظورش به طور كلى غير خداست.
چنين آدمى از مرتبه بندگى خارج است و اعمالش براى اين دنياست و باقيات صالحات ندارد، گرچه در اين دنيا ممكن است سرمايههاى موقتى داشتهباشد
.
در نوع دوم، عمل انسان براى غير خداست، اما در درجه دوم و فرع بر آن، به خدا هم توجه دارد
.
در نوع سوم، انسان در اعمال خود، به يك نسبت خدا و غير را توجه دارد
.
هر سه مورد فوق مذمت شده و انسان را از راه عبوديت باز مىدارند
.
در نوع چهارم، انسان در اعمال خود، فقط خدا را در نظر دارد، اما از اين كه عملش در ديد مردم قرار گيرد، خوشحال مىشود
.
بنابراين، در موقع عمل، تمايل دارد عملش را ديگران ببينند و اين امر، باعث لذّت او مىشود
.
نوع چهارم، نيز داراى ايراد است و در سير و سلوك مشكل ايجاد مىكند
.
در نوع پنجم، انسان در اعمال خود، فقط خدا را در نظر دارد و اعمالش را در معرض ديد اين و آن نمىگذارد، ولى اگر ديگران متوجه شوند، برايش آن حالت ريايى را ندارد
.
و اين نوع بسيار مطلوب است
.
البته، بايد مواظب باشيم كه در اين امر افراط و تفريط نكنيم; يعنى اگر نظرمان واقعاً خدايى است و در در ديد ديگران باز هم نظر خدايى ما مختل نمىشود، عيبى ندارد كه امور خير را ديگران بدانند، و ثانياً كارهاى ملامتگرانه هم بد است
.
براى مثال، كسى از ما مىپرسد كه آيا نماز اول وقت مىخوانيم يا نه، و ما هم مىخوانيم، اما آن را از او مخفى مىكنيم و خلاصه بايد مواظب باشيم كه براى دورى از ريا، عمل واجب يا تكليفىاز ما فوت نشود كه آن هم دام شيطان است.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 17

6 ـ عُجب

عجب، عبارت است از خود را بزرگ و برتر شمردن، به جهت كمالاتى كه در خود احساس يمىكنيم، خواه اين كمالات در ما باشد، يا نباشد.
اصو بايد بدانيم كه احساس كمال در خود با مقايسه با ديگران، وهم و خيال بيش نيست; چرا كه انسانِ خدا، كمال را در خدا مىبيند و با بندگى در مقابل خدا خود را به اين كمال نزديك مىكند، و گرنه، آنچه در خود، از علم و مال و مقام و نظاير آن، در مقايسه با ديگران مىبينيم، اين مقايسهها و نسبتها درست نيست
.
كمال هر كس در ميزان ارتباط او با خداى اوست
.
پس، عُجب يك نوع شرك است و حتى اگر كسى در كمالات عبودى خود نيز اين بزرگى و برترى را احساس كند، باز غلط است
.
عجب، از ذهنيات منِ مجازى و از آثار مشخص اوست
.
لذا هر قدر انسان، به منِ اصلى و در نتيجه به خداى خود نزديك شود، از عجب دور مىشود
.
از زمينههاى مهم كه بايد مواظب باشيم ما را دچار عجب نكنند، مال، مقام، علم و عبادت است و ما در اينها، بندگى، شدن و رسيدن را مىخواهيم، نه خود بزرگبينى را.

آفات عجب

از آفات عجب، يكى كبر است.
در عجب، ما احساس بزرگى و برترى مىكنيم، اما در كبر، خود را نسبت به ديگران بزرگتر مىبينيم
.
ديگر از آفات عجب، فراموشى گناه و مهمل گذاشتن آن است; به دليل اين كه در فضاى منِ مجازى و اطمينان غلط به خود هستيم
.
آفت سوم عجب، اين است كه اگر انسان عبادتى انجام دهد، آن را بزرگ مىشمارد و گويى بر خدا منت مىگذارد، و سرانجام، در عمل خود مىنگرد
.
نگاه با عجب، آفات اعمال را مىپوشاند، در حالى كه شخص خائف، آفات اعمال خود را مىبيند.

درمان عجب

براى درمان عجب، كه مرضى عذابآور و مهلك است، بايد پروردگار خود را خوب بشناسيم و بدانيم كه عزّت و جلال همهاش، سزاوار اوست و بنابراين، عزّت و جلال سزاوار غير او نيست.
و در نهايت، به عوامل فراهم كننده و سازنده عجب، مثل مال، مقام، علم و عبادت توجه كنيم كه اينها همه ابزار بندگىاند، نه هدف.

7 ـ كِبر و تكبّر

كبر، عبارت است از اين كه انسان براى خود امتيازى نسبت به ديگران ببيند و ظهور اين امر در عمل و زبان را تكبّر مىنامند.
نتيجه اين صفت رذيله، خود را برتر ديدن و ديگران را تحقير كردن است
.
كبر در حقيقت، وهم و دروغ است و چون نتيجه وهم و دروغ، هيچ و پوچ است، از اين رو، شخصى كه كبر مىورزد، مرتباً درراه به ثمر رساندن چيزى كه هرگز بهثمر نمىرسد، نيروى خويش را صرف مىكند، اما هيچ وقت اين تلاش به ثمر نمىرسد
.
لذا براى حفظ اين عزّت دروغين و وهمى، همواره مىكوشد و در اين تلاش، از دست زدن به گناه نيز ناگزير خواهد بود
.
مشكل مهمتر اين كه تكبّر، كه مأخوذ از صفت كبريايى پروردگار است، متعلق به خداست و اگر انسان، ادعاى پوچ منيّت و اظهار وجود و امتياز كند، به جنگ با خدا رفته و در نتيجه از خدا دور مىشود و اين ادعاى پوچ، نوعى شرك نيز محسوب مىشود.

درمان كبر

روش مبارزه با كبر اين است كه آنچه ما به طور تئورى مىدانيم (= ايمان نظرى) كه انسان عين ربط با پروردگار است و مىدانيم كه ما، فى نفسه و فى ذاته، استقلالى نداريم، و عين ربط با خداييم و اگر نظر حق نباشد، هيچ نيستيم، اين باور را در اعتقاد قلبى و عملى خود هم به وجود آوريم و روى آن بصيرت پيدا كنيم و در حقيقت به آن برسيم.
و ديگر، از راههاى دورى از كبر اين است كه در خود حضور قلب به وجود آوريم; چرا كه حضور قلب، بندگى مىآورد و در بندگى، وهم و خيال و منيّت كمتر مىشود
.
در غير بندگى، نفس و منِ مجازى فعّالند و مىخواهند خود را چيزى حساب كنند و اين، به جايى نمىرسد و باب ارتباط با حق، بيشتر بسته مىشود، اما در بندگى، منِ مجازى تضعيف مىشود.

تواضع

تواضع، نقطه مقابل كبر و تكبّر است; يعنى هر قدر از كبر دور شويم، به تواضع نزديك مىشويم.
در تواضع، ما به اسم جلال خدا مىرسيم و اين تجلّى، در ارتباط ما با ديگران جوشش مىكند، و ما با همه، متواضع هستيم
.
و همين است كه قرآن كريم مىفرمايد
:
(وعباد الرّحمن الّذين يمشون على الأرض هوناً)

و بندگان خداى رحمان كسانىاند كه روى زمين به آرامى گام برمىدارند.

8 ـ ذلّت و حقارت

همان طور كه در بحث پيشين تذكر داديم، در انسانِ خدا، هرچه كبر ضعيفتر مىشود، تواضع بيشتر مىشود، و تواضع جوشش وضعيت باطنى اوست كه در ارتباط با خداى خود، از تكبر خالى مىشود و تواضع و خشوع باطنى پيدا مىكند، و سپس به جوشش اين وضعيّت باطن، در ظاهر خود و ارتباط با ديگران مىرسد، اما بايد مواظب باشد كه اين تواضع به ذلت و حقارت منجر نشود.
و اين امر، در صورتى است كه انسان براى اغراض دنيوى، خود را مقابل اين و آن خوار و حقير كند، و در حقيقت، فراموش كند كه همه امور به دست خداست و خدا، كارساز اصلى است، و ديگران واسطه اويند
.
و همين است كه خداى تعالى مىفرمايد
:
(ولله العزّة ولرسوله وللمؤمنين)

وعزّت از آن خداوند و از آن پيامبر او و مؤمنين است.
پس، انسانِ خدا، بايد عزّت خود را حفظ كند و حفظ عزّت، يعنى رعايت شأن حقيقت انسانيّت، وگرنه اگر انسان، نفس خود را نزد خود حقير كند، مطلوب است.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 16

* * *

فصل پنجم : موانع رشد كمال

مقدّمه

هر چه بنده، به بندگى نزديكتر مىشود وجودش بيشتر از خدا پر مىگردد و بيشتر محل تجلى صفات خدا قرار مىگيرد و به همان اندازه، به رشد و كمال مىرسد و به همان اندازه، از زذايل اخلاقى و بديها و گناهان خالى مىشود.
هرچه در ارتباط با بندگى ماست، هويت ما و سرمايه ماست و باقيات و صالحات است و هر چه در ارتباط با غير بندگى است، پايهاش در بيرون از ماست و سرمايه صورى و موقتى، اما سرمايه دايم و جاودان ما نيست
.
تمام رذايل آدمى، از كم و كاستى و نقص اوست كه ناشى از دورى از خداست، و توجه به خدا، يعنى توجه به كمال و نفس
.
چنين توجهى حاصلش عشق است و در عشق، ايثار است و اين ايثار چيزى جز از دست دادن من مجازى و مجازها نيست
.
عشق آمد و چو خون من در رگ و پوستتا كرد مرا خالى و باقى همه دوستاجزاى وجودم همگى عشق گرفتنامى است ز من باقى و باقى همه دوستهر چه انسان بيشتر به خدا توجه كند و نزديك شود و براى خدا باشد، به كمال بيشترى مىرسد و در دورى از خداست كه نقص و سختى پديد مىآيد
.
(فمن أعرض عن ذكرى فأنّ معيشة ضنكا)

هر كس از ياد من غافل شود، زندگى پر مشقتى دارد.
گر تو تاريك و ملول و تيرهاىدان كه با زيور جسم همشيرهاىهر كس خوبى مىكند، به خود خوبى كرده و هر كس بدى كند، به خود بدى كرده است و هر كس مىگويد خوب، خود خوب است و هر كس مىگويد بد، خود بد است
.
بنابراين، يادمان باشد كه رشد و كمال ما در ارتباط با خدايمان شكل مىگيرد، و آن هم ارتباط قلبى و عملى، نه ارتباط صورى و لفظى، و مشكلات و گرفتاريهاى ما نيز در ارتباط با خداوند حل مىشوند
.
ديو اگر عاشق شود هم گوى بردجبرئيلى گشت و آن ديوى بمردتقرب به خدا، ما را الهى مىكند و چشم خدابين، و حقبين، خواهيم داشت و در اين وضعيت «نظر پاك، جمله پاك بيند

نتيجه اين كه بايستى جايگاه خوب و بد را در ارتباط با قرب به خدا يا دورى از خدا يبدانيم
.
مث اگر دروغ نمىگوييم، يا دزدى نمىكنيم، چون امر و دستور خداست و به خاطر قرب به خدا، و اين اصل است، اما نتايج حاصل از دروغ نگفتن يا دزدى نكردن نيز مسلّماً عايد ما و اجتماع و روابطمان مىشود، ولى اصل بر انجام امر الهى و تقرب به اوست
.
در اين فصل از موارد زير بحث مىكنيم
:
1 ـ هواى نفس;11 ـ حسد;2 ـ تعلقات;12 ـ سستى در عمل;3 ـ وهم و خيال;13 ـ دروغ;4 ـ سوء ظن و بددلى;14 ـ غيبت;5 ـ مدح و ستايش;15 ـ غضب;6 ـ عجب;16 ـ عيبجويى;7 ـ كبر;17 ـ ريا;8 ـ ذلت و حقارت;18 ـ حجابهاى ظلمانى;9 ـ حب جاه و خودپسندى;19 ـ حجابهاى نورانى;10 ـ آمال و آرزو;20 ـ خروج از حجابها.

1 ـ هواى نفس

هواى نفس، همان خواستههاى نفس را گوييم كه از حد منطق و شرع بيرون است وگرنه، خواستهها و نيازهاى منطقى و شرعى نفس و تن، نه تنها مجاز، بلكه مطلوب و ابزارِ هر چه بهتر بندگى كردن ماست.
خواست و تقدير خدا بر اين بوده كه ما با عبور از اين دنيا و نيازهاى طبيعى به هدف اعلاى حيات برسيم
.
هواى نفس، همان زيادهخواهى و همه آن چيزهايى است كه نفس براى انباشتن، نمايش دادن و پُز دادن مىخواهد و مبارزه با اينها، همان جهاد با نفس است كه جهاد اكبر، همين است
.
بايد مواظب باشيم كه نفس، در ما، هميشه حالت خفتگى دارد و در كمين است كه فرعونيّت خود را نشان دهد
.
ما بايد به او فرصت ندهيم، و اگر نه، او چون اژدهايى است كه اگر طعمه پيدا كرد، بيدار مىشود و ما خود، طعمه اوييم
.
نفس، اين حالت را دارد كه اگر اطاعتش كنيم، باز هم بيشتر مىخواهد و بيشتر سركشى مىكند
.
خواستههاى نفس، مثل آب شور است كه هر چه از آن بخوريم، تشنهتر مىشويم
.
بنابراين، بايد مواظب باشيم كه به آنچه شرعى و منطقى است، عمل كنيم، نه آنچه نفسانى است
.
در درجه اوّل مواظب باشيم كه از حرام به دور مانيم، و در درجه دوم، از مكروهات و در درجه آخر، كه مربوط به اولياى خداست، در مباحها نيز رعايت اعتدال و صحت را داشتهباشيم، كه زيادهروى در مباحها نيز مىتواند منجر به سركشى نفس شود.

2 ـ تعلّقات

تعلقات، يعنى مظاهر و تمتّعات دنيوى را اصل و مقصد گرفتن، و دل را با آنها گره زدن.
در تعلقات، درك واقعى انسان گرفته مىشود و يك درك وهمى و مجازى به وجود مىآيد و دريچه ادراك حقيقت بسته مىشود
.
از طرف ديگر، مىدانيم كه تعلق به غير خدا، يعنى تعلق به فرع و جزء كه او خود وابسته به اصل وكلّ است
.
پس، دلبستگى به فرع و جزء، كه خود بايد به اصل و كل بپيوندد، نتيجهاش هيچ است; چرا كه بالاخره نمىماند و وابسته به اصل وكلّ است و روزى به آن مىپيوندد
.
بنابراين، بايد مواظب باشيم كه فرع و جزء را با اصل اشتباه نكنيم و به اصل دل ببنديم، كه فرع نيز نزد اوست
.
بايد فرع را اصل نگيريم و يادمان باشد كه فرع، وسيله رسيدن به اصل است و فرع يك روزى از دست ما گرفته مىشود، و ارزش فرع، در ميزان رسانيدن ما به اصل است
.
و فقط مواظب باشيم كه در فرع، امانتدار خوبى باشيم و اداى امانت و تكليف الهى خود را درست انجام دهيم، و در اين صورت، فرع، به ما بهره مىرساند و خير است; چرا كه فرع، ما را به اصل رسانيدهاست
.
اما اگر به آن فرع دل ببنديم و آن را هدف كنيم و از اصل غافل شويم، آن فرع، ممكن است مدتى ما را سرگرم و دلخوش كند، اما به هر حال ما را از اصل بازدارد و لذا خير كامل به ما نرسد
.
اى دوست شكر بهتر، يا آنكه شكر سازد؟خوبى قمر بهتر، يا آنكه قمر سازد؟اى باغ تويى خُوشتر، يا گلشن و گل در تو؟يا آنكه برآرد گل، صد نرگس تر سازد؟اى عقل، تو به باشى در دانش و در بينشيا آنكه بهر لحظه صد عقل و نظر سازد؟درياى دل از لطفش پُر خسرو و پر شيرينوز قطره انديشه، صد گونه گهر سازددر قرآن، آيهاى زيبا در باره تعلقات آمده است كه مىفرمايد
:
(ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه)

خداوند براى هيچ مردى در درونش دو دل ننهادهاست.
و به عبارت ديگر، يك قلب است و يك مطلوب.

نتايج زيانبار تعلّقات

1 ـ ارتباط وهمى:

تعلقات، وضعيت عجيبى در سازمان فكرى انسان به وجود مىآورد و آن عبارت از اين است كه ارتباط و توجه و درك واقعى را از او مىگيرد و توجه و دركى وهمى جايگزين آن مىكند، و اينها در تعبير قرآن كريم، (كالأنعام بل هم أضلّ)

آمده; چرا كه حيوان، اين گونه تعلقات را ندارد، ولى درك دارد.

2 ـ حرص و هراس:

هر چيزى كه از تعلقات انسان است تا زمانى كه آن را به دست نياورده، حرص عجيبى دارد، و هر وقت آن را به دست آورد، دغدغه خاطر و هراس نگهدارى آن را دارد و همين است كه ابراهيم(عليه السلام) بعد از ديدن ستاره و ماه و خورشيد، گفت:
(لا اُحبّ الآفلين)

و اين اشاره است به همه آنچه در دنيا، آفل است.

3 ـ غم:

تعلقات را روزى از دست ما مىگيرند و لذا چون قلب خود را با آنها گره زدهايم، گرفتن آنها از ما يا ترك ما از آنها (با مرگ يا از دست دادن مقام) سخت ما را غمناك مىكند.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 15

راه و رسم مشخص زندگى

انسان بايد با بصيرت كامل، به يك راه و رسم مشخص و واحدى برسد و سپس بر اين وضعيت، ثبات قدم داشته باشد.
براى رسيدن به چنين وضعيتى، بايد معرفت يابد و با مجاهدت و مرارت، خود به آن راه و رسم برسيم
.
در حقيقت، منظورمان از اين بحث اين است كه در زندگى، معرفتى يابيم و سپس، اين معرفت را در عمل پياده كنيم
.
يدر رسيدن به اين راه، ذكر چند نكته ضرورى است
:
اوّ، بايد مواظب باشيم كه در رسيدن به اين راه و رسم، هيچگونه انحراف و كژى وجود نداشته باشد و كجفهى و انحراف در كار نباشد
.
براى اين تضمين، معرفتهاى خود را بر اساس قرآن و شرع و منطق و كمك از اساتيد مطمئن و اولياى خدا و دعا براى عنايت خدا در اين راه قرار دهيم
.
نكته بسيار مهم اين است كه زودتر به فكر عمل باشيم و مبادا تا آخر عمر، همهاش به فكر ياد گرفتن اين راه باشيم و فرصت ما تمام شود
.
منظور، رسيدن و شدن است، وگرنه راه و رسمها در كتابها هست، و در قفسه كتابخانه ما يا در قفسه ذهنيات ما هستند و خيلى مواظب باشيم كه هدفمان انباشته كردن هر چه بيشتر محفوظات ذهنى نباشد
.
عاقل به كنار جو، پى پل مىگشتديوانه پا برهنه از جوى گذشتو بعد از اين كه به اين الگوها و ارزشها رسيديم، سخت بر عمل به آنها و ثابت قدم بودن در آنها پافشارى كنيم كه
:
(من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه ومنهم مّن ينتظر)

از ميان مؤمنان مردانىاند كه به آنچه با خدا عهد بستند، صادقانه وفا كردند.
برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنان در همين انتظارند
.
(يوما بدّلوا تبدي)

و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود نمىدهند.
و سرانجام، در اين وضعيت، نورى بر او حاكم مىشود كه ظلمتهاى زندگىاش روشن مىگردد و در پناه اين حكمت و در فضاى اسم حكيم قرار مىگيرد، و شامل اين آيه مىشود كه
:
(أومن كان ميّتاً فأحييناهُ وجعلنا له نوراً يمشى به فى النّاس كمن مثله فى الظّلمات ليس بخارج منها كذلك زيّن للكافرين ما كانوا يعلمون)

آيا كسى كه مرده ]دل[ بود و زندهاش گردانيديم و براى او نورى پديد آورديم تا در پرتو آن ميان مردم راه برود چون كسى است كه گويى گرفتار در تاريكىهاست و از آن بيرون آمدنى نيست؟! اين گونه براى كافران آنچه انجام مىدادند زينت دادهشدهاست.
و سرانجام او، جزو اولياى خدا مىشود كه اولياى خدا را حضرت على(عليه السلام) در رابطه با همين راه و رسم مشخص، چنين وصف مىفرمايد
:
قوم أخلصوا للّه فى عبادته ونظروا إلى باطن الدّنيا حين نظر النّاس إلى ظاهرها فعرفوا أجلها حين نحر الخلق سواهم يعاجلها، فتركوا منها ما عملوا إنّه سيتركهم وأماتوا منها ما عملوا سيميتهم
.
اولياى خدا، مردمى هستند كه خدا را به طور خالص عبادت مىكنند و وقتى مردم، به ظاهر دنيا و شهوات مىنگرند، آنان ]با تفكر و امعاننظر[ به باطن دنيا مىنگرند، و وقتى مردم، به چيزهاى زودگذر، دنيا مغرور مىشوند، اولياى خدا به آينده و نعمتهاى قيامت نگاه مىكنند، و اولياى خدا، چيزهايى كه مىدانند، از اموال دنيا و مقامهاى ظاهرى، رهايشان مىسازد، خود آنها را رها مىكنند و چيزهايى كه باعث هلاكت مىشود، خود، آنها را رها مىكنند
.
و بعد از اين كه به اين خطمشى مشخص رسيديم، بايد مواظب باشيم كه زندگى روزمره و زرق و برقها و آنچه به طور مجاز حاكم شده، ما را فريب ندهد و مستيهاى دروغين را كه يك عده را مست كرده، براى خود آرزو نكنيم
.
ملامت ملامتگران دنيا زده، ما را از راه اصلى باز ندارد، و بالاخره، آرزوى دنياى دنيازدگان را نداشته باشيم، بلكه آرزوى زندگى اولياى خدا را داشته باشيم
.
و بالاخره، در اين راه، به حكمت دست يابيم و نتايج آن عبارتند از
:
،

بينش صحيح و چشم حقبين

در پناه اين حكمت، به حق مىرسيم و حق را مىبينيم، و بر مبناى حق قضاوت مىكنيم و بر مبناى حق عمل مىكنيم و درست مىبينيم:
چشم حقبين به جز از حق نتواند ديدنباطل اندر نظر مردم باطلبين استدر حقيقت، نگاه ما، نگاه حقيقت و تعديل است
.
(خويش را تعديل كن عشق و نظر.)،

تكليف الهى

راهى كه هدفش خداست، فقط به تكليف الهى خود عمل مىكند، و تكليف الهى چيزى جز بندگى نيست، و سرانجام به اين نتيجه مىرسيم كه در راه و رسم مشخص زندگى، كه منظور اين بحث است، به بندگى مىرسيم و در چارچوب بندگى و عبوديت، خط مشى ما مشخص مىشود; زيرا براى رسيدن به خدا، وسيلهاى جز بندگى وجود ندارد.
گر تو خواهى حرّى و دلزندگىبندگى كن بندگى كن بندگىاز خودى بگذر كه تا يابى خدافانى حق شو كه تا يابى بقاگر تو را بايد وصال راستينمحو شو والله اعلم باليقيننهايت بندگى، وصال حق است و به عبارت ديگر، بندگى يك روى سكهاى است كه آن رويش، حق است.

در بندگى به چه چيزى مىرسيم؟

بندگى عبارت است از توجه نقص به كمال.
بنابراين، در بندگى، كمال را مىجوييم; يعنى بىنهايت همه بىنهايتها را و به كمال توجه مىكنيم و در جهت كمال سير مىكنيم، و اين نتيجه اوّل بندگى است
.
نتيجه دوم بندگى اين است كه به اين كمال، عشق مىورزيم; چرا كه كمال را دوست مىداريم
.
بنابراين، در بندگى به عشق مىرسيم و سرانجام، در عشق، ايثار را مىآموزيم; چرا كه اصل عشق، چيزى جز ايثار نيست
.
اصل عشق، فناست و فنا، محو شدن در معشوق است، و ايثار، چيزى جز از دست دادن منِ مجازى نيست; چرا كه من اصلى، از دست رفتنى نيست، و خلاصه، در بندگى به مثلث سازندهاى كه همهاش اسرار است و همهاش زندگى مىرسيم و آن، مثلث سازنده كمال، عشق و ايثار است
.
سرانجام، نتيجه غايى بندگى، كه در مثلث كمال و عشق و ايثار، عايد ما مىشود، حلاوت بندگى است كه همان حلاوت سركردن با خداست و به عبارتى، حلاوت جان ماست; چرا كه جان، به جانان مىرسد
.
در نيازهاى تن و نفس هم حلاوت داريم، امّا حلاوتهاى موقتى
.
ولى در حلاوت جان، به حلاوت اصلى مىرسيم
.
پيشهاى آموختى در نفس و تنچنگ اندر پيشه معنى بزندر جهان پوشيده گشتى و غنىچون برون آئى از اينجا چون كنىپيشهاى آموز كاندر آخرتاندر آيد دخل كسب و معرفتو سپس، بنده در مقام بندگى به اين مرتبه مىرسد كه حلاوت تن و نفس را در چارچوب بندگى مىجويد
.
حلاوت سركردن با خدا، سنگينى بار هجران را كم مىكند و سركردن با خدا، جان را به اقناع مىرساند و در نهايت، او را به وصال حق مىرساند و در اين وصال، غير خدا را فقط در چارچوب بندگى و تكليف نگاه مىكند، كه البته بار تكليف نيز بار سنگينى بر دوش اوست; چرا كه در چارچوب خواست و رضاى خدا، به خود و هستى و ديگران نگاه مىكند، و اگر او، در چارچوب بندگى، دنيا را داشته باشد براى بندگى مىخواهد و اگر نداشته باشد، خدا را مىخواهد و اگر در چارچوب بندگى دنيا را داشته باشد، خدا را دارد، اما اگر كسى در چارچوب غير بندگى، دنيا را داشته باشد، باعث غرور و پُز و تكبر اوست و اگر دنيا را نداشته باشد، باعث يأس و نوميدى
.
چون به دريا مىتوانى راه يافتسوى يك قطره چرا بايد شتافتقطره باشد هر كه را دريا بودهر كه جز دريا بود، سودا بودهر كه داند گفت با خورشيد رازاو تواند ماند از يك قطره بازو سرانجام، در مرتبه والاى بندگى مىرسد به آيه 24 به بعد سوره مطفّفين
:
(يسقون من رهيق مختوم ختامه مسك وفى ذلك فليتنافس المتنافسون)

از بادهاى مُهر شده نوشاينده مىشوند; بادهاى كه مُهر آن مشك است.
و در اين نعمتها مشتاقان بايد بر يكديگر پيشى گيرند
.
و در نهايت بندگى به جوشش بندگى مىرسد كه جوشش بندگى، در زبان، حق گفتن است، در دل، ايمان به حق است و در عمل، تقوا يا عمل كردن به حق است
:
1 ـ در زبان، حق را مىگويد و سخن او حق است
.
2 ـ در دل، ايمان او حق است، فكر او مالامال از حق است و فكر و نيّتش حق است
.
3 ـ در عمل، حضور حق را در عمل خود ناظر مىداند و ادب حضور حق را رعايت مىكند و رعايت اين ادب، به معناى تقوا و عمل به حق است
.
بنابراين، بنده، در مقام بندگى و در همه حال بر مسير بندگى است، چه با زبان و چه در فكر و دل و چه در عمل و همواره حال اجراى بندگى خود است و هميشه در حال گرفتن فيض
.
بندگى بيشتر، تجلّى بيشتر ذات حق، در ماست و در نهايت، ما مىشويم واسطه فيض حق
.
بنابراين، متوجه مىشويم كه انسان، نمىتواند، بنده باشد، اما فقط با ادعا و زبان، در يحالى كه در دل و عمل، بندگى نداشته باشد
.
او اص بنده واقعى نيست، بلكه منافق است
.
بر زبان نام حق و بر جان اوگندها از كفر و بىايمان اوآن منافق مشك بر من مىزندروح را در قعر گلشن مىبردمشك را بر تن مزن بر دل بمالمشك چبود نام پاك ذوالجلالدر اين راه، عنايت پروردگار، شرط اصلى است; چرا كه طبيعت ناتوان ما، لياقت رسيدن به همه بىنهايتها را ندارد، جز با عنايت پروردگار
.
دمدمه اين ناى از دمهاى اوستهاى و هوى روح از هيهاى او استليك داند هر كه او را منظرى استكاين فغان اين سرى هم زان سرى استيا رب اين بخشش نه حد كار ما استلطف تو لطف خفى را خود سزا استدست گير از دست ما، ما را مخرپرده را بردار و پرده ما مدربازخر ما را از اين نفس پليدكاردش تا استخوان ما رسيداز چو ما بيچارگان اين بند سختكه گشايد جز تو اى سلطان تختاين چنين قفل گران را اى ودودكه تواند جز كه فضل تو گشودما ز خود سوى تو گردانيم سرچون تو از مايى به ما نزديكتربا چنين نزديكىاى دوريم دوردر چنين تاريكىاى بفرست نوراين دعا هم بخشش و تعليم تو استورنه در گلخن گلستان از چه استدر ميان خون و رود فهم و عقلجز ز اكرام تو نتوان كرد نقلاز دو پاره پيه، اين نو روانموج نورش مىرود تا آسمانگوشت پاره كه زبان آمد ازومىرود سيلاب حكمت جو به جواين دعا از تو اجابت هم ز توايمن از تو مهابت هم ز تو

سلامتی تن و روان 14

5 ـ آزمايشهاى دنيايى

در آيه دوم سوره مباركه مُلك، خداوند مىفرمايد:
(يالّذى خلق الموت والحيوة ليبلوكم أيّكم أحسن عم)

همان كه مرگ و زندگى را پديد آورد تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد.
و سپس مىفرمايد
:
براى امتحان شما، تا شما را بيازماييم، كه كدام يك عمل بهترى داريد
.
بنابراين، معلوم مىشود كه همه لحظات زندگى ما امتحان است
.
عالم اوّل جهان امتحانعالم ثانى جزاى اين و آنو در سوره عنكبوت، آيه دوم، مىفرمايد
:
(أحسب النّاس أن يتركوا أن يقولوا آمنّا وهم لا يفتنون)

آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند؟و بالاخره در سوره توبه، آيه 126، مىفرمايد:
(أولايرون أنّهم يفتنون فى كلّ عام مرّة أو مرّتين)

آيا نمىبينند كه آنان در هر سال يك يا دو بار آزموده مىشوند؟گفت يزدان از ولادت تا به حينيفتنون كلّ عام مرّتينامتحان بر امتحان است اى پسرهين به كمتر امتحان، خود را مخرز امتحانات قضا ايمن مباشهان ز رسوائى بترس اى خواجه تاشو خلاصه اين كه هميشه همه مردم، در حال امتحان هستند.
ما بايد در سعدى و نحسى، معنا و اثر را بنگريم، نه ظاهر و صورت را
.
و در قرآن كريم از نمونه بارز اين نگرش، داستان موسى و خضر است كه چهره ظاهرى حوادث، موسى را دچار ترديد و تزلزل مىكرد، اما خضر كه چهره اصلى و معنا و اثر را مىديد، مشكلى نداشت
.
اعتراضى كه به زشتيها و مشكلات اين دنيا مىگيريم، همان اعتراضى است كه ملائك، در آيه 30 به بعد در سوره بقره، در ارتباط با انسان داشتند كه (أتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدّماء)

، اما خداوند مىفرمايد:
(إنّى أعلم ما لا تعلمون)

و حتى در آيات بعدى، به دنبال اين اعتراض، مىفرمايد:
(اُسجدوا لآدم)

يعنى نه تنها اين اعتراض شما درست نيست، بلكه به اين انسان سجده كنيد.
بنابراين، معلوم مىشود كه اگر ما نكتهاى را نمىدانيم، بايد بدانيم كه علم ما نارساست و از طرفى، امور دنيا و تدبير اين دنيا در دست مدبّر حكيم است و امور اين دنيا، در تدبير اوست، و هر چه در تدبير و تقدير اوست، صواب است
.
خداوند، در قرآن كريم مىفرمايد
:
عدهاى از مردم آنچه را نمىدانند، تكذيب مىكنند
:
(كذِّبوا بما لم يحيطوا).

نقش كژ مژ ديدم اندر آب و گلچون ملائك اعتراضى كرد دلاما بايد بدانيم كه:
نيست در دايره يك نكته خلاف از كم و بيشكه من اين مسأله بى چون و چرا مىدانمبيشترين كژيهاى عالم خارج، كژى نيست، كژ فهمى ماست
.
نتيجه اين كه، با يتوضيحات فوق مشخص مىشود كه اوّ، ما هميشه در حال محكزدن هستيم، و ثانياً، نبايد در صورتها نگاه نكنيم، بلكه بايد در اثر و معنا نگاه كنيم و ثالثاً، امور بيرونى ما نشانه ادبار و اقبال ما نيستند و مواظب باشيم كه در نعمت، شكر نعمت و در مشكلات، اجر صبر را در نظر داشته باشيم، و چون در هر حال نظرمان، قرب به خداست
:
رحمتى دان امتحان تلخ رانعمتى دان ملك مرو و بلخ راآن براهيم از تلف نگريخت مانداين براهيم از شرف بگريخت رانداين نسوزد آن بسوزد اى عجبنعل معكوس است در راه طلبجان كلام اين كه، امتحانات تلخى كه در زندگى ما پيش مىآيد، از رحمت حق است; در صورتى كه ملك و مقام اين دنيا، مىتواند باعث شود كه به علت فرو رفتن در آنها، نقمت و نكبت نصيب ما شود و ما را از خدا دور كند و اگر خود نيز در فضاى اسم مدبّر قرار گيريم، به يقين مىرسيم و در يقين، كه خود، علت و ايجاد است، بينش ما اصلاح مىشود، توقعات ما كمتر مىشوند و به مقام صبر و بالاتر از آن، رضا مىرسيم و صبر و رضا، زاييده مقام يقينند
.
و بالاخره، به مرتبه آخر اين مطلب برسيم كه تكليف الهى ما چيست و فقط مواظب باشيم كه تكليف الهى خود را درست انجام دهيم
.
بايد در مكروهات، صبر داشته باشيم و در سختىها و آزمايشهاى اين دنيا، صبر و بالاتر از آن، مقام رضا داشته باشيم كه در درون، باعث اضطراب و در برون، باعث گله و شكايت ما نشود
.
در تقدير الهى، جبر و اختيار هم هست; يعنى اختيار، از اجزاى تقدير است
.
هر چه انسان به مدد عقل در عالم انجام دهد، خود جزو تقدير الهى است
.
سركشى در برابر تقدير الهى، آدمى را به آتش غير الهى خواهد سوزاند
.
سركش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزددلبر كه در كف او موم است سنگ خارااگر به تكليف خود درست پى بريم و آن را درست انجام دهيم، ديگر جبر و اختيار براى ما حل شده است; چرا كه همه وظيفه ما تكليف ماست، كه آن را پروردگار ما براى ما مقدّر كرده، و در آن چارچوب عمل كردن، اختيار ماست، و اختيار اين نيست كه آدمى بخواهد يا بتواند نظم و حصارهاى نهايى دنيا و تاريخ و تكوين را برهم زند; بلكه اختيار اين است كه در چارچوب تكليف، وظيفه خود را انجام دهيم يا ندهيم و در چارچوب همين بحث است كه توكل، مددرسانى است
.
توكل، يعنى خداى مدبر را وكيل خود و پناه خود بدانيم و خود را به دست او بسپاريم و به خصوص در حالى كه در تكليف خود كوشاييم، امورى را نيز كه تدبيرش از عهده ما خارج است، به خدا بسپاريم و همين است كه على(عليه السلام)مىفرمايد
:
مالك موت، مالك حيات نيز هست، آن كه مىآفريند، همان است كه مىميراند، آن كه فانى مىكند، همان است كه دوباره بازمىگرداند و آن كه مبتلا مىكند، همان است كه عافيت مىبخشد
.
ابراهيم خليل، با آتش و ابراهيم ادهم با مينا امتحان مىشوند
.
شگفتا كه ابراهيم خليل، در آتش نمىسوزد و ابراهيم ادهم در آتشِ عشق مىسوزد
.
هر دو در طلب پروردگار و در امتحانات او موفق مىشوند
.
و بالاخره خداوند در قرآن كريم مىفرمايد
:
(ولنبلونّكم بشىء من الخوف والجوع ونقص من الأموال والأنفس والثّمرات وبشّر الصّابرين الّذين إذا أصابتهم مصيبةٌ قالوا إنّا للّه وإنّا إليه راجعون)

و قطعاً شما را به چيزى از قبيل ترس و گرسنگى و كاهش در اموال و جانها و محصولات مىآزماييم، و مژده ده شكيبايان را; همان كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد گويند:
ما از آنِ خدا هستيم و به سوى او باز مىگرديم
.
بنابراين، هميشه در بوته آزمايشيم و نسبت به هستى و قوانين آن و مسائل درونى خود، آزموده مىشويم
.
علت اين آزمايش، محك زده شدن جوهر وجودى ماست و اين را هم بدانيم كه امور بيرونى، نشانه اقبال يا ادبار ما نيستند و بايد آنچنان در درون، خود را دريا گونه به همه درياهاى وجود متصل كنيم كه گويى همه دنيا را در وجود خود احساس مىكنيم و هرگز احساس نكنيم كه دنيا بر ما هجوم آورده و يا هرگز احساس نكنيم كه دنيا مىتواند بر ما هجوم آورد
.
قهر را از لطف داند هر كسىخواه نادان خواه دانا، هر كسىليك لطفى گشته در قهرى نهانيا كه قهرى در دل لطفى روانكم كسى داند مگر ربانئىكش بود در دل محك جانئىدر ادامه بحث آزمايشهاى اين دنيا به دو بحث زير كه در امر آزمايش الهى، مشكل پيدا مىكنيم، اشاره مىشود:

مقدّرات پروردگار

بايستى نظام عالم را بشناسيم و تدبير را از آنِ خداوند، كه او مدبّر حكيم است، بدانيم.
بر همين اساس است كه امور دنيا، يعنى عافيتها و بلاها نيز رقم مىخورد و سرانجام آن نيز جزاى معاد و يك رشته امورى است كه همه را نمىدانيم و لذا زبان حال ما اين است كه
:
أللّهم فاجعل نفسى مطمئنّة بقدرك وراضياً بقضائك
.
،

شرور

ييمعمو در ذهن انسان، چراهايى وجود دارند كه مث چرا شرّ هست، چرا بدى هست، و بالاخره چرا زشتيها وجود دارند يا چرا بيماريهاى صعب العلاج وجود دارند.
در پاسخ بايد گفت
:
1 ـ نظريه حكما بر اين است كه خالق، مخلوق را به وجود مىآورد و اين خير است، اما مخلوق ممكن است شرّ را به وجود آورد
:
(ما أصابك من حسنة فمن الله وما أصابك من سيّئّة فمن نفسك)

هر چه از خوبيها به تو مىرسد از جانب خداست و آنچه از بدى به تو مىرسد از جانب تو است.
امّا نكته مهم اين است كه به وجود آمدن شرّ، كه در دايره اختيار بشر است، از تقديرات اين عالم است
.
2 ـ حد عقل و علم ما، در برخورد با امور محدود است.

بنابراين، پىنبردن به اسباب و علل ممكن است در توان علمى و عقلى ما نباشد، و از طرفى، ممكن است ما به صورتها و ظواهر نگاه كنيم، و مثال خوب اين امر، همان برخورد موسى و خضر است و به هر حال، مواظب باشيم كه چهره ظاهر و چهره باطن قضايا و امور، ممكن است با هم فرق داشته باشند.
3 ـ اگر معتقد باشيم كه زشتيها وجود دارند، پس بايد مواظب باشيم كه زشتىپذير نباشيم
.
4 ـ از مشكلات و بديها به خدا پناه ببريم
:
(قل أعوذ بربّ الفلق من شرّ ما خلق ومن شرّ غاسق إذا وقب)

بگو:
پناه مىبرم به پروردگار سپيدهدم از شرّ آنچه آفريده و از شرّ تاريكى چون فراگيرد
.
5 ـ بدانيم كه دنيا بر اساس تضادها و نقصانها بنا شده است و اين تقدير خدا در آفرينش بوده است
.
انسان در اين تضادها محكزده مىشود، اما بدانيم كه در عين اين تضاد، روح واحدى بر هستى حاكم است، و در عين اين تضاد، جهت واحدى در هستى دنبال مىشود و مدبّرى عادل و حكيم بر آن ناظر است
.
روز و شب، ظاهر دو ضد و دشمناندليك هر دو يك حقيقت مىكنندو لذا با توجه به عالم آخرت و عالم ثواب و جزا، كه عالم پايدار و هميشگى است و عالم موقت دنيا، هميشه به نهايت امور توجه داشته باشيم، و در سعدى و نحسى عالم، معنا و اثر را بنگريم، نه ظاهر و صورت را
.
البته، در اين جا از شرورى كه در اثر نامتعادل استفاده كردن از نفس و تن (نفسانيّات، وهم، خيال و غرايز) به وجود مىآيند و ما، در برابر عكسالعمل طبيعى آنها قرار مىگيريم، بحث نمىشود، كه آنها حسابشان جداست و همان گناهان ما هستند كه در برابر جزا و عقاب و اثرات آنها قرار مىگيريم و حتماً دامن ما را خواهند گرفت و اين يك امر بديهى و روشن است
.
نهايت اين كه دنيا با تدبير خدايى، نعمتهايى دارد و خالى از تعارض نيست، اما انسان بايد با تكليف الهى خود، با امور و قضايا برخورد كند و اگر تكليف را درست انجام مىدهد، بايد دلش قرص و محكم باشد و مابقى امور را به مدبّر و فاعل اصلى بسپارد و معتقد باشد كه ابزار، بايد باعث رسيدن انسان به خدا شود
.
اين ابزار، صورتهايى مختلف دارند، ولى به هر حال، ابزارى موقتىاند
.
فقط در هر حال، بايد مواظب باشيم كه ارتباط با خدا را حفظ كنيم و همين است كه على(عليه السلام)مىفرمايد
:
چنگ در بندگى كسى بزن كه تو را آفريده و روزى مىدهد و درستت كرده است
.
پس، بندگى كن و ميل تو با او باشد و تنها از او بيم و ترس داشته باش.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 13

فشار خون:

گفتيم كه عكسالعمل بدن نسبت به استرسها و فشارهاى روانى، به طور عمده بر دستگاه قلبى و عروقى است و هيجانات طولانى، خشم، اضطراب، از عوامل ثابت شده فشار خونند، و حتى يكى از راههاى درمان فشار خون، استراحت است.

سرطانها:

فشار روانى و شخصيتى، دو عامل مهم در بروز سرطانهايند.
فشارهاى روانى طولانى، ابراز نكردن احساسات قوى و افسردگى، از عوامل حتمى در بروز سرطانها هستند.

سردرد:

از شايعترين شكايات بدنى، در موارد فشارهاى روانى است.
بيشتر سردردها با بيمارى عضوى و جسمى مهمى همراه نيست
.
گرچه بيشتر عوامل ژنتيكى و ارثى را عامل شيوع سردردها ذكر كردهاند، اما اضطراب و فشارهاى روانى طولانى و نگرانيها از عوامل انكار ناپذير سردردها هستند.

حساسيت و آسم:

حساسيت، يكى از اختلالات شايع است، اما فشارهاى روانى نيز ايجادكننده و هم تشديدكننده حساسيتها هستند.
گرچه رابطه حساسيت و فشارهاى روانى به صورت عامل مستقيم در ايجاد حساسيت ثابت نشده است، اما در بيمارانى كه آلرژى پوستى و ريوى دارند، ارتباطى بين آلرژى و فشارهاى روانى و زمينههاى عصبى، به صورتهاى مختلف ذكر شده است.

اختلالات گوارشى:

اختلالات گوارشى، مثل زخم معده و اثنى عشر، دل درد، استفراغ و اسهال و كُليت (= ورم روده) از شكايات شايع مردم است كه عوامل مختلف در بروز آنها دخالت دارند، اما باز در اين جا، يكى از عوامل مهم، فشارهاى روانى و استرسها هستند; به خصوص كه ثابت شده، خشم و كينهتوزى، اسيد معده را حتماً افزايش مىدهد.
برخى نيز عقيده دارند كه در فشارهاى روانى، عواملى ترشح مىشوند كه باعث آسيب بافتى، در معده و اثنىعشر و روده مىشوند
.

* * *

فصل چهارم : مسائل زندگى

1 ـ خانواده2 ـ ارتباط با ديگران و هستى3 ـ مال و رزق4 ـ غم و شادى5 ـ آزمايشهاى دنيايى6 ـ شغل7 ـ ابعاد مختلف زندگى8 ـ راه و رسم مشخص زندگى

1 ـ خانواده

در قسمت بهداشت و سلامتى، به طور مفصل از خانواده سخن رفت.
در اين قسمت، مسائل زندگى و خانواده از ديدگاه كلّى بحث مىشود
.
زندگى ماشينى در عصر حاضر، به گونهاى است كه مردان خانواده، سخت غرق در شغل خودند و بيشتر آنان فقط كار كردن را خوب مىدانند، و در حقيقت، عملزده هستند
.
اين، باعث مىشود كه مسائلى از قبيل معنويات، عبادات، وضيعتهاى فكرى و عملى و زن و فرزند و ارتباط با آنان، همه به فراموشى سپرده شود
.
بايد توجه داشت كه اگر در زندگى امروزه، همه 24 ساعت را كار كنيم و حتى به جاى 24 ساعت، 48 ساعت هم كار كنيم
.
براى رفاه كاذب و نيازها و آمال و آرزوهاى زندگى امروزه كم است
.
بنابراين، بايد مواظب باشيم كه در محاسبات غلط و هواهاى نفسانى و رفاه طلبيهاى كاذب نيفتيم و بدانيم كه اين دنيا چون آب شور است; هرچه بيشتر آن بخوريم، عطش بيشتر مىشود
.
بايد در شغل و كار خود متعادل باشيم و حتى الامكان، به ابعاد ديگر زندگى نيز خوب برسيم كه گفتيم، پرداختن به نيازهاى روحى و معنوى و تربيتى خود و خانواده از مهمترين وظايف ماست
.
اگر خانواده و فرزندان رها شوند، گناه بزرگى است و عواقب وخيمى در پى خواهد داشت
.
زنان نيز بايد مواظب باشند كه مهمترين تكليفشان اداره زندگى، خانه و تربيت فرزند است و هماهنگ بودن با شوهر در امر زندگى; و همان طور كه در بحث مربوط خانواده ذكر كرديم، اعمال حق و پيروى از حق در خانواده معيار است و تلاش خانواده بايد براى رسيدن به اين مهم باشد.

2 ـ ارتباط با ديگران و هستى

انسان متعالى، با قرب به خدا و در چارچوب بندگى، به فضاى اسماى حق و محل تجلّى اسماى خدا مىرسد.
بنابراين، او محلّ تجلّى اسماى رؤوف، ساتر، غفور، عفوّ، سلام، كريم، جواد و ناصر است و سرانجام، ارتباط او با ديگران و هستى بر اساس اين اسما خواهد بود
.
و از طرفى، خودش با رسيدن به اسماى عليم، نور و حق، بصيرت و بينشى والا و نورانى دارد و نگاهش، نگاه باطن و دل است و مىدانيم كه ظاهر و سطحى را همه و يحتى حيوانات هم دارند
.
و مث او، در نگاه به يك فرد، مجموعه عوامل ژنتيك، خانواده، مدرسه، محيط، مذهب، وضعيت روانى، فرهنگ و همه را در نظر مىگيرد و بعد اظهار نظر مىكند، نه اين كه به ظاهر فرد و در يك برخورد مقطعى و عجولانه قضاوت كند.

آيا در هستى بدى وجود دارد؟

اين مسئله قابل بحث است و در قسمتهاى ديگر كتاب از آن بحث شده است، اما اگر بدانيم كه تا چه حد، ما، خودمان در تعالى بينشى و توحيدى هستيم، قضاوت ما درباره هستى و ديگران، مسلّماً تفاوت خواهد داشت.
اگر به درياى بىنهايت الهى متصل شويم، اين دريا كه كوثر است، كمتر از زشتيها و بديها و ظلمتها (اگر معتقد باشيم كه وجود دارند) متأثر مىشود تا اين كه وجود ما ظرف كوچكى باشد
.
على(عليه السلام) به كميل مىفرمايد
:
إنّ هذه القلوب أوعية فخيرها أوعاها
.
مردم، مثل ظرفهايى هستند كه بهترينشان پرظرفيتترين آنهاست
.
ظرفيتهاى بزرگ، كثافات را بهتر در خود حل مىكنند، تاظرفيتهاى كوچك
.
و على(عليه السلام) در جاى ديگر مىفرمايد
:
احصد الشّرّ من صدر غيرك بقلعه من صدرك
.
اگر مىخواهى شر را از سينه ديگران دور كنى، از سينه خود دور كن
.
نقل است كه خداوند به عيسى فرمود
:
«برو و بدترين مخلوق را بياور!» عيسى چند روز تلاش كرد، ولى چيزى نيافت تا سرانجام به سگ مردهاى برخورد بدبو و متعفن
.
آن را قدرى كشاند تا در راه پشيمان شد
.
خطاب به خداوند عرض كرد
:
«چيزى نيافتم!» خدا فرمود
:
«اگر همان سگ را آورده بودى، حتماً مورد خشم من قرار مىگرفتى!»چرخ كجرو نيست، تو كج مىبينى اى دور از حقيقتديگران را گر نكو خواهى برو خود را نكو كنآنكس كه نكو گفت، همو خود نيكو استو آنكس كه بدى گفت، بدى سيرت او استحال متكلم از كلامش پيدا استاز كوزه برون همان تراود كه در اوستهمچنين، در مورد همان حضرت نقل است كه مردم، سگى مرده را ديدند و بد گفتند
.
عيسى سگ را ديد و دندان سفيد او را
.
بايد عينك بدبينى به هستى و ديگران را كنار نهيم و اگر هم معتقديم كه زشتى و آلودگى هست، دستكم زشتىپذير نباشيم و آلوده نشويم
.
مواظب باشيم در مقابل بديها و زشتيها، كينهتوزى نكنيم، بلكه دلسوزى و هدايت كنيم و چون شمعى بسوزيم تا نورمان، ظلمت را روشن كند و به تاريكيها نور نثار كند
.
و در قرآن كريم آياتى زيبا در اين باره آمده است
:
(يدْرَؤون بالحسنة السّيّئة)

بدى را با نيكى مىزدايند.
(وإذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً)

وچون نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند، به ملايمت پاسخ مىدهند.
(وإذا مرّوا باللّغو مرّوا كراماً)

وچون بر لغو بگذرند با بزرگوارى مىگذرند.
(إدفع باللّتى هى أحسن السّيّئة)

بدى را با شيوهاى نيكو دفع كن.
و سرانجام، در برابر بلايا و مشكلات هستى و زندگى، مواظب باشيم كه اصل، قرب خداست
.
پاره كردى وسوسه باشى دلاگر طرب را بازدانى از بلاو به هر حال، در نعمت، شاكر و در مشكلات، صابر باشيم
.
ذكر دو داستان در اين جا خالى از لطف نيست
.
در داستان آموزنده بينوايان مىخوانيم كه بعد از اين كه دزد به خانه كشيش دستبرد زد و پايههاى نقرهاى را دزديد و بعد توسط پليس به دام افتاد، او را نزد كشيش آوردند و در مورد پايههاى نقرهاى پرسيدند
.
كشيش گفت
:
«من، خود، پايهها را به او دادم

در اين برخورد كريمانه، دزد، تحت تأثير كرامت كشيش، تبديل به يك انسان متعالى شد
.
داستان دوم، مربوط به دكتر نجيب محفوظ، نويسنده مصرى است
.
در اين كتاب سه داستان هست
.
داستان مورد نظر ما، عكس داستان بينوايان است
.
مردى را مثال مىزند كه همسرى انتخاب كرده كه با او ناسازگار است
.
او را طلاق مىدهد و بعد شب در منزل به هنگام خواب، مشاهده مىكند كه دزدى از ديوار بالا آمده
.
او را با اسلحه مىكشد
.
بعد به جنوب قاهره مىرود و با سه نفر درگير مىشود
.
آنان را نيز مىكشد و خود نيز كشته مىشود
.
در داستان اوّل، گذشت و ايثار و نگاه با دلسوزى به بديها مطرح شده و نتيجهاش احياى انسان است
.
در داستان دوم، كينهجويى و انتقام و گذشت نكردن و نتيجهاش، هلاكت فرد و ديگران مىشود
.
ياصو خوبى هنگامى معنا مىدهد كه بدى در كار باشد
.
خوبى در برابر بدى، شكل مىگيرد
.
ابن سينا مىگويد
:
انسانهاى متعالى، به مردمى كه فكر مىكند از نظر رشد و كمال دچار مشكل هستند، يا در زندگى مشكلات دارند، با چشم كينه و انزجار و تنفّر نگاه نمىكند، بلكه با دلسوزى و ترحم با آنان برخورد مىكند و همين است روش انسانِ خدا، كه وجودش از خدا پر شده و در او از كينه خبرى نيست.

توجه دقيق به افراد

يهر چند نكات فوق همگى پذيرفته است، اما بايد توجه داشت كه اصو افراد سه دستهاند:
ياوّ آنان كه باطن ندارند، اما در ظاهر اهل ادعايند;ثانياً آنان كه نه باطن دارند و نه ظاهر و در ظاهر و باطن دچار مشكلند
.
ثالثاً آنان كه باطنى پيراسته و مرتبط با خدا دارند و اهل ادعا نيستند، و اگر هم در ظاهر چيزى دارند، «از كوزه همان برون تراود كه در او است

ما بايد مواظب باشيم كه افراد دسته سوم را پيدا كنيم و بيشتر با آنان انس گيريم
.
كهربا دارند چون پيدا كنندكاه هستى تو را شيدا كنند

توجه دقيق به خود

در روايات آمده است كه خداوند به عيسى فرمود:
«اوّل خود را موعظه كن; اگر سود بردى، ديگران را موعظه كن

يعنى در حقيقت، ما نبايد واعظ غير باشيم
.
همين است كه در قرآن كريم داريم
:
(أتأمرون النّاس بالبرّ وتنسون أنفسكم)

و حضرت على(عليه السلام)مىفرمايد:
«مردم! به خدا قسم، شما را به هيچ طاعتى ترغيب نمىكنم، مگر اين كه خودم در عمل بر شما پيشى گرفتهام

و اگر ما، ابتدا به خود بپردازيم و به عيبهاى خود بپردازيم
:
امتحان كردى چو خود را اى فلانفارغ آيى ز امتحان ديگرانياگر انسان، دقيقاً مراقب خود باشد، مىبيند كه خود كام ناقص است و براى رسيدن به كمال، راهى طولانى در پيش دارد
.
هر كسى گر عيب خود ديدى ز پيشكى بدى فارغ از اصلاح خويشغافلند اين خلق و از خود بىخبرلاجرم گويند عيب يكدگرو براى آنان كه در منِ مجازى (صورتها و ظاهرها و نمايشها) هستند
:
من نبينم روى خود را اى شمسمن ببينم روى تو تو روى منكه همان نگاه شير در آب چاه است
.
خود را نديد، تصوير ذهن خود را (منيّتها، غرورها و خودِ ناخود) و بر آن پريد و در چاه آب هلاك شد
.
اما اولياى خدا
:
آن كسى كه او ببيند روى خويشنور او از نور خلقانست بيشيعنى همان منِ اصلى، حاكم است كه نور خدايى دارد و همه چيز را درست مىبيند.

توجه افراد به ما

بايد مواظب باشيم كه اگر ديگران به ما توجه دارند، آيا منافعشان چنين ايجاب مىكند، يا از روى حقيقت، به ما نزديك مىشوند.
لذا بايد هميشه در حدّ تكليف الهى خود عمل كنيم و مراقب باشيم كه «در پى ردّ و قبول عامه خود را خر مكن» و بالاخره، براى مردم خود را به حرام نيندازيم و به قيمت اصلاح ديگران، خود را خراب نكنيم
.
اين دغلدوستان كه مىبينىمگسانند گرد شيرينىتا زمانى كه هست مىنوشندهمچو زنبور بر تو مىشورندتا زمانى كه ره خراب شودكيسه چون كاسه رباب شودترك يارى كنند و دلدارىدوستى خود نبود پندارى

تكليف ما چيست؟

در ارتباط با مردم و ديگران و هستى، بايد به تكليف الهى خود عمل كنيم.
هنگامى به اين طرز تفكر رسيديم كه بر ما فقط تكليف الهى ماست، با ديگران، با منطق و شرع و عقل برخورد مىكنيم و در چارچوب بينش الهى كه «نور حق، بر نور حس، تزيين شود

اما اين را نيز مىدانيم كه ديگران ممكن است حق را قبول نكنند و اين نبايد باعث شود كه ما به حق (=تكليف الهى)، عمل نكنيم، يا در پيروى از حق دچار تزلزل شويم
.
برخى افراد ممكن است به غير حق توجه كنند، ما بايد در امر توجه برخى به غير حق، در چارچوب خوب عمل كردن به تكليف، همچنان ثابت قدم باشيم و خود را چون شمعى فراروى آنان قرار دهيم، اما اگر آنان نخواستند در نور باشند و به راه تاريكى و ظلمت رفتند، ما دچار مشكل نشويم كه هميشه نتيجه، فرع بر تكليف است
.
پس مواظب باش كه
:
گاو را باور كنند بهر خدايى عامياننوح را باور ندارند از پى پيغمبرىعاشق پيغمبرانى ره سپرطعنه خلقان هم بادى شمرآن بزرگانى كه ره طى كردهاندگوش بر بانك سگان كى دادهانداما در عين همه هوشيارى، كه در ارتباط با ديگران داريم، مواظب باشيم كه اصل همه خلقت، بر اساس عشق و محبت است و محبت، دواى همه مشكلات است
:
از محبت تلخها شيرين شوداز محبت مسها زرين شوداز محبت دردها صافى شوداز محبت دردها شافى شوداين محبت هم نتيجه دانش استكى گزافه بر چنين تختى نشستمواظب باشيم كه به خلق خدا، محبت كنيم، كه خواجه عبدالله انصارى گويد
:
«بدى را بدى كردن، كار سگان است; خوبى را خوبى كردن، هنرى نيست; و اما بدى را خوبى كردن، كار خواجه عبدالله انصارى است

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 12

4 ـ بهداشت و سلامتى روان:

اوّل ـ مقدّمه و تعريفدوم ـ نشانههاى هشداردهنده بيماريهاى روانىسوم ـ بيماريهاى روانى

اوّل ـ مقدّمه و تعريف

سلامتى روان، تنها نداشتن بيمارى روانى نيست.
و يك فرد با سلامت روان، بايد سه ويژگى داشته باشد
:
1 ـ نسبت به خود، احساس آرامش كند; يعنى به طور نسبتاً معقولى، احساس امنيت و كفايت كند و بتواند تواناييهاى خود را بشناسد و ارزيابى كند
.
2 ـ حقوق ديگران را رعايت كند، به ديگران علاقهمند باشد، آنان را دوست بدارد و مسئوليت خود را نسبت به ديگران رعايت كند
.
3 ـ نيازهاى زندگى خود را برآورده كند و مسئوليتها و تكليفهاى روزمره را بتواند انجام دهد.

دوم ـ نشانههاى هشداردهنده بيماريهاى روانى

1 ـ آيا همواره احساس دلواپسى مىكنيد؟2 ـ آيا به دلايل نشناخته، قادر به تمركز نيستيد؟3 ـ آيا دائماً به عللى، كه وجود ندارد، ناراحت هستيد و احساس شادى نمىكنيد؟4 ـ آيا تعادل خود را بيشتر اوقات به آسانى از دست مىدهيد؟5 ـ آيا همواره از بيخوابى رنج مىبريد؟6 ـ آيا خلق و خوى شما، ميان افسردگى و سرخوشى در نوسان است به طورى كه واقعاً در زحمت هستيد؟7 ـ آيا دائماً به مردم، احساس بىعلاقگى مىكنيد؟8 ـ آيا اگر مشكلاتى در زندگى عادى و روزمره شما به وجود آيد، برآشفته مىشويد؟9 ـ آيا احساس مىكنيد اطرافيان نزديك شما، دائماً با اعصاب شما بازى مىكنند؟10 ـ آيا همواره خشمگين و سپس پشيمان مىشويد؟11 ـ آيا بىجهت، دچار ترس مىشويد؟12 ـ آيا همواره، حق را به خود مىدهيد و ديگران را ناحق مىپنداريد؟13 ـ آيا درد و شكايتهاى بىشمارى داريد، كه هيچ پزشكى برايش علّت جسمى پيدا نمىكند؟افرادى كه در پاسخ به اين پرسشها، «آرى» مىگويند، حتماً نياز به كمك دارند.

سوم ـ بيماريهاى روانى

بيماريهاى روانى را در هفت قسمت شرح مىدهيم:
1 ـ بيماريهاى اصلى يا پسيكوزها (= روان پريشى);2 ـ نورُوزها;3 ـ اختلالات شخصى;4 ـ بيماريهاى روانى دوران كودكى;5 ـ بيماريهاى روانى دوران پيرى;6 ـ عقبماندگى ذهنى;7 ـ بيماريهاى روان تنى
.
،

بيماريهاى اصلى يا پسيكوزها (= روان پريشى)

اين واژه، به گروهى از بيماران اطلاق مىشود كه به اختلالات شديد در تفكر، احساس، و سرانجام در رفتار مبتلايند.
در اين بيمارى، رفتار بيمار، به وسيله افكار درونى و احساساتى به دور از واقعيات، كنترل مىشود
.
براى مثال، او صدايى مىشنود، اما صدايى در كار نيست يا احساس مىكند كه نيرويى مىخواهد بدو آسيب رساند، اما چنين چيزى نيست و يا بىدليل، افسرده يا خوشحال، تحريك پذير، خشمگين، خشن و بالاخره آرام و گوشهگير مىشود
.
با حاكم شدن اين اوضاع و احوال انسان، مسئوليتهاى روزانهاش دچار اختلال مىشود
.
مطالعات نشان داده كه از هر هزار نفر، ميان 5 تا 10 نفر به درجهاى از اختلالات روانى مبتلا هستند
.
از انواع بيماريهاى اين دسته، برخى را در زير شرح مىدهيم:

اسيكزوفرنى

اسيكزوفرنى، آن دسته از بيماريهاى روانى است كه با اختلال اساسى در شخصيت، تفكر، زندگى، رفتار، علاقه و ارتباطات شخص بروز مىكند.
در اين بيمارى، گرايشى به كنارهگيرى از محيط و گسيختگى درونى در تفكر، احساس و رفتار ديده مىشود كه منجر به ناهماهنگى بين حالت عاطفى و افكار و رفتار بيمار مىشود و چنين بيمارى سرانجام به تشكيل تداعيهاى ويژه در تفكر گرايش مىيابد و تمايلى به انعكاسهاى مرضى اين احوال دارد
.
توصيف بالينى اسيكزوفرنى، تحت عناوين زير، سهولت بيشترى براى درك فراهم مىكند
:
1 ـ كنارهگيرى;2 ـ تجزيه و انفكاك كه عبارت است از اختلال جريان فكر، انفكاك عاطفى و انفكاك رفتارى و حركتى;3 ـ حالات پارانوئيدى و هزيان;4 ـ ناهنجاريهاى ادراكى.

1 ـ كنارهگيرى

كنارهگيرى و انزواطلبى در اسيكزوفرنى شامل از بين رفتن كلّى علاقه به محيط و كاهش عكسالعمل، به ويژه عكسالعملهاى عاطفى در برابر تأثيرات محيطى است.
اين بيماران، فاقد علاقه و محبت به اطرافيان نزديك خود و ديگرانند و واكنش آنان در برابر وقايع مهم، طورى است كه گويى وقايع، برايشان اهميتى ندارد
.
پاسخ و عكسالعمل چنين بيمارانى نسبت به پرسشها، بىمحتوا و خلاصه است
.
بىميلى آنان به فعاليتهاى خارجى و نارسايى عمومى اراده، توأم با فقدان كششها و ابتكارها، از ديگر تظاهرات در كنارهگيرى اسيكزوفرنى است
.
از تظاهرات مهم ديگر، حالت بهت است و در نتيجه، نشان دادن عكسالعمل بسيار كُند در برابر محرّكهاى خارجى است
.
انديشيدن و عملكردنِ خود به خودى وجود ندارد، اما بيمار نسبت به آنچه در اطراف مىگذرد، آگاهى دارد
.
آگاهى بيمار دست نخورده است و قوّه ضبط و نگهدارى خاطرات دچار نقض نيست.

2 ـ تجزيه و انفكاك

اختلال جريان فكر، از مشخصات اسيكزوفرنى است.
اختلال جريان فكر، به اين صورت مشخص مىشود كه ارتباط با بيمار، مشكل است و ابهامات و بىشكلىهايى در جريان فكرى و كلامىاش به چشم مىخورد
.
انديشهها و عقايدش به تدريج، ضعيف و گونهاى فقر فكرى در او احساس مىشود و قادر به دنبال كردن كلام و انديشه نيست
.
انفكاك عاطفى اين است كه عواطف بيمار، به تدريج رو به ضعف مىگذارد، عاطفه طبيعىاش نسبت به اطرافيان نزديك و ديگران، كاهش يافته، واكنشهاى هيجانى مناسب نشان نمىدهد
.
بيمار ممكن است از كنار احساسات و تجارب ديگران، بدون احساس و بىملاحظه يا سنگدلانه و بالاخره بىتفاوت بگذرد
.
او به سهولت، رنجيده خاطر مىشود و سعى مىكند از محيط كنارهگيرى كند و به طور فزايندهاى، دچار بىاحساسى مىشود
.
مهمترين جنبه اختلال عاطفى در اسيكزوفرنى، ناهماهنگى عاطفى در خود اوست; به اين معنا كه در آنچه بيمار مىگويد و مىانديشد و رفتار مىكند، هماهنگى وجود ندارد
.
انفكاك رفتارى و حركتى چنين است كه سلوك و رفتار كلى بيمار، اغلب، ناشيانه است و رفتارش نارسا و ناهماهنگ
.
بيمار، دچار ضعف رفتارى است
.
اما از نظر حركتى نيز ممكن است گاهى شكلكهايى در صورت، يا تكانها و حركتهايى در بعضى قسمتهاى بدن نشان دهد
.
در بعضى بيماران، فقدان واضح فعاليتهاى حركتى ديده مىشود كه اصطلاحاً آن را «حالتهاى بىحركتى» مىنامند.

3 ـ اختلالات پارانوئيدى و هزيان

در اين احوال، بيمار توهماتِ احساسى، لمسى و بويايى پيدا مىكند و داراى هزيانهاى گزند، تعقيب و بزرگمنشى (= پارانويا) مىشود.
در اين وضعيت، بيمار سعى دارد چيزهايى كه در واقع از درون خود او سرچشمه مىگيرد، به دنياى بيرون از خود نسبت دهد
.
براى مثال، در هزيان خود بزرگبينى، شخص احساس مىكند از قدرتى خاص و در يارتباط با مث يك فرد قدرتمند برخوردار است و يا در هزيان نوع گزند و آسيب، شخص گمان مىكند كه ديگرى يا خود او، مورد رفتار بدخواهانه واقع شده است
.
همه اين اختلالات، منشأ در درون او دارد، اما بيمار به علت وضعيت هزيان، آنها را در بيرون خود احساس مىكند.

4 ـ ناهنجاريهاى ادراكى

در اين وضعيت، بيمار صدايى مىشنود و نسبت به آن عكسالعمل نشان مىدهد.
علت اسيكزوفرنى
:
در اسيكزوفرنى، عوامل متعدد، مثل عوامل ارثى، محيطى، استرسها، بيماريهاى جسمى و اعتياد ممكن است نقش اساسى داشته باشند
.
رابطه اسيكزوفرنى و افسردگى
:
توأم بودن اسيكزوفرنى با افسردگى، يا اين كه افسردگى مقدّمه اسيكزوفرنى است، يك امر ثابت شده است
.
گاهى معتقدند كه اسيكزوفرنى، زير پوشش افسردگى مخفى مىشود
.
،

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 11

سوم ـ ورزش

چرا در كتاب سلامتى تن و روان از ورزش سخن مىرود؟حفظ تعادل و سلامتى بدن مىتواند زمينهساز ارتقاى شخص در مسير سلامتى تن و روان باشد و كم تحرّكى، چاقى و سستى ـ كه زاييده زندگى ماشينى است ـ باعث ايجاد زمينههاى منفى سير و سلوك مىشود.
از اين رو، حفظ تعادل در استفاده از غذا و پرداختن به ورزش، به عنوان يك اصل در برنامه زندگى، ضرورى به نظر مىرسد
.
برخى افراد گمان مىكنند از بيمارى خاصّى رنج نمىبرند، سالم و تندرست هستند و از آمادگى جسمانى لازم بهرهمندند، در صورتى كه چنين تصورى درست نيست و اگر همان افراد مورد ارزيابى قرار گيرند، پى خواهند برد كه براى كسب آمادگى جسمانى مطلوب، نيازمند به ورزش و تحّرك بيشتر هستند
.
بدين لحاظ، استقامت، قدرت و انعطافپذيرى تعدادى از حركات و نرمشهاى كششى ارائه شده است كه ترتيب و توالى آن نيز داراى اهميت است
.
همان گونه كه گذشت، حفظ تعادل و سوخت و ساز بدن و آمادگى جسمانى براى شخصى كه پوينده راه سلامتى تن و روان است، از اهميت ويژهاى برخوردار است; زيرا سلامت جسم، باعث شادابى و نشاط روح مىشود و شايسته است كه سالك از بدنى سالم و توانمند برخوردار باشد.

نرمش:

واژه نرمش مترادف با آمادهسازى بدن، آمادگى جسمانى و گرم كردن است.
آمادگى جسمانى، به معناى دارا بودن استقامت، انعطافپذيرى و قدرت است
.
نرمش و گرم كردن بدن، قبل از انجام حركات ورزشى بسيار مهم است و براى عموم افراد قبل از فعاليت روزانه يا در زمان تعيين شده، اثراتى بسيار مفيد خواهد داشت
.
براى روشنتر شدن موارد سه گانه استقامت، انعطافپذيرى و قدرت، به شرح مختصر فاكتورهاى فوق الذكر مىپردازيم
.
،

استقامت

از نكات مهمى كه عموم مردم بايد به آن توجه كنند، تقويت دستگاه گردش خون و تنفس است.
تمرينهاى استقامتى، مانند پيادهروى، دويدن آرام، شناكردن آرام، دوچرخهسوارى، كوهپيمايى و قايقرانى است
.
يكى از اثربخشترين شيوهها، دويدن آرام به مدت حداقل 20 دقيقه و سه جلسه تمرين در هفته است كه آثار بسيار مطلوبى بر بدن دارد
.
در اين تمرينها، سرعت فعاليت نبايد زياد باشد، به نحوى كه شخص از لحاظ تنفس دچار اشكال شود; زيرا موجب خواهد شد كه تمرين متوقف گردد و اگر هوا در قفسه سينه حبس شود، به طورى كه فرد نتواند درست صحبت كند، در اين حالت دچار كمبود اكسيژن شده و عضلات سريعتر از قلب و ريه نيازمند اكسيژن خواهند شد و چون بدون اكسيژن كافى عضلات سريعاً خسته مىشوند، در نتيجه تمرين زود قطع مىگردد كه مطلوب و مورد نظر نيست
.
براى پيشگيرى از اين وضعيت، لازم است در انجام فعاليتهاى ورزشى حد تعادل در نظر گرفته شود
.
پيشنهاد مىشود براى كنترل شدت فعاليتهاى ورزشى، از سادهترين روش، يعنى گرفتن نبض استفاده شود; زيرا نبض آسانترين وسيله سنجش ميزان خون و اكسيژن است كه به وسيله قلب در بدن به جريان مىافتد و توسط عضلات به مصرف مىرسد
.
در شروع كار توصيه مىشود نبض خود را به دفعات و به طور مرتب اندازهگيرى كنيد و ميزان ضربان نبض را در موقع استراحت و نيز ورزش مشخص كنيد
.
خواهيد ديد همچنان كه قويتر مىشويد، ضربان نبض در حال استراحت كاهش مىيابد و مدت زمان استراحت قلب بيشتر خواهد شد; زيرا قلب مىتواند با تپش كمتر، عمل خونرسانى به اندامها را انجام دهد و در نتيجه طول عمرى بيشتر داشته باشد
.
درك اين مطلب، انگيزه مناسبى براى تلاش بيشتر در زمينه تقويت دستگاه گردش خون و تنفس خواهد بود.

تشخيص ميزان ضربان هنگام تمرينها

ميزان نهايى ضربان، هنگام تمرينها 60 تا 85 درصد حداكثر ضربان قلب است.
ميزان مطلوب به طور اثربخش و بالا بردن استقامت 75 درصد است
.
براى تشخيص حداكثر ضربان قلب، سن خود را از 220 ضربه در دقيقه كه حداكثر ضربان قلب در اوايل سنين زندگى رشد است، كسر كنيد
.
(به عنوان عدد ثابت) سپس اين عدد را در 60 درصد يا 75 درصد و بعد 85 درصد ضرب كنيد تا حداقل، حد متوسط و حداكثر شدت تمرينهاى استقامتى خود را به دست آوريد
.
براى مثال، شخصى كه 41 سال دارد، ضربان قلب او براى تمرينهاى استقامتى به منظور اثربخشى و بهبود استقامت بدين ترتيب به دست مىآيد
:
(10 -) + 179 = 41 - 220 حداقل (اوايل تمرين) 107 = 60% × 179حد متوسط 134 = 75% × 179حداكثر 152 = 85% × 179در صورتى كه ضربان قلب فردى در تمرينها با احتساب «10 +» پايينتر از حد معمول يا فراتر از آن رود، احتمال آن مىرود كه شخص نارسايى يا بيمارى دستگاه گردش خون و تنفس داشته باشد و بايد به پزشك مراجعه نمايد
.
نبض را در زمان استراحت بگيريد
.
نبض خود را به مدت 60 ثانيه تمام بشماريد و تعداد ضربان آن را مشخص كنيد
.
بهترين وقت براى اين كار، صبح قبل از خارج شدن از بستر است و اگر هفتگى اين كار را انجام مىدهيد، حتماً صبح روز بعد از روز استراحت باشد
.
ميزان ضربان آموزشى خود را مشخص كنيد
.
بيدرنگ پس از تمرين، نبض خود را به مدت 6 ثانيه بگيريد و تعداد ضربانش را مشخص كنيد
.
سپس، اين عدد را در 10 ضرب كنيد تا تعداد ضربان قلب خود را در يك دقيقه هنگام ورزش مشخص كنيد
.
نبض مچ دست يا شريان كاروتيد گردن را ملاك عمل قرار دهيد.

توجه:

برخى از داروها كه براى فشار خون بالا تجويز مىشوند، حداكثر ضربان قلب را كاهش مىدهند و بدين ترتيب ميزان ضربان هنگام تمرينها نيز كاهش مىيابد.
اگر از داروهاى فشار خون استفاده نمىكنيد، با پزشك معالج خود مشورت كنيد تا در صورت لزوم برنامه ورزشى شما را اصلاح كند
.
،

انعطافپذيرى

از آن جا كه دارا بودن دامنه حركتى بيشتر در مفاصل يكى از عوامل مهم آمادگى جسمانى به شمار مىرود و چون با افزايش سن، انعطافپذيرى در افراد كاهش خواهد يافت، پس براى جلوگيرى از كاهش دامنه حركتى در مفاصل، ورزشهاى ويژه و تمرينهاى ايستا پيشنهاد مىشود; زيرا اين تمرينها براى افرادى كه از آمادگى بدنى كمترى برخوردارند، مفيدتر است و فرصت كمترى را به خود اختصاص مىدهد.

همچنين، احتمال آسيب رسيدن به بدن در آن كم است; زيرا قابل كنترل است.
هدف از اين تمرينها اين است كه عضلاتى قوى و مفاصلى انعطافپذير داشته باشيم
.
كششهاى آهسته و طولانى بدون اين كه فشار بيش از حد به مفاصل وارد سازد، فيبرهاى عضلات را به حالت كشش در آورده و آنها را گرم مىكند
.
اگر كشش تحت فشار صورت گيرد، نتيجه معكوس مىدهد; زيرا عضلات منقبض و جمع مىشوند
.
هر چه طول عضله بيشتر باشد، بهتر مىتواند فعاليت كند، ولى اگر ابتدا آن را گرم نكنيد، احتمال آسيبديدگى وجود دارد
.
به منظور جلوگيرى از صدمه به عضلات بدن، سعى كنيد آهسته و با آرامش كامل، بدن را به حالت كشش درآوريد و در طول اين مدت تنفس كنيد و توجه خود را بر روى كشش عضله مورد نظر متمركز كنيد
.
بر عضله، فشار بيش از حد وارد نسازيد
.
در اغلب موارد تصور مىشود كه چون كشش به صورت آهسته صورت مىگيرد، كارى آسان و بىاثر است; در صورتى كه چنين نيست و هر چه تمرينها را آهستهتر انجام دهيد، كنترل شما بيشتر مىشود و در نتيجه، اثر آن عميقتر و وسيعتر خواهد بود
.
وقتى گروه عضلات را تحت كشش قرار مىدهيد، عضلات يبرخلاف آن منقبض مىشوند; مث وقتى عضلات پشت ران را به حالت كشش در آوريد، عضلات جلو ران تقويت مىشود
.
،

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 10

دوم ـ بهداشت و پيشگيرى

در اين مبحث از موارد زير سخن مىگوييم:
1 ـ پاكيزگى;2 ـ بهداشت دهان و دندان;3 ـ بهداشت آب و هوا;4 ـ سيگار و اعتياد;5 ـ پيشگيرى از بيماريها.

1 ـ پاكيزگى

بدن انسان، در اثر عدم رعايت بهداشت و شست و شو كثيف مىشود.
اين امر، باعث مىشود كه علاوه بر بوى بد بدن، خود انسان نيز در طراوت و شادابى نباشد
.
بيماريهاى پوستى، در كثيفى بدن فراوانترند
.
لذا بايستى سعى كنيم هر روز يا يك روز در ميان، دوش بگيريم
.
موهاى زايد بدن، را بايد هميشه كوتاه نگهداريم
.
ناخنها كوتاه باشند و موى سر اگر نسبتاً كوتاه باشد، نگهدارى و بهداشت آن راحتتر است
.
ضمناً ريزش مو در مواردى كه آن را كوتاه نگهداريم، كمتر است
.
همين طور است در مورد لباسها كه بايد لباس ما پاك و پاكيزه باشد، و مرتب بودن و پاكيزه بودن را نبايد با تجملات و تشريفات اشتباه گرفت
.
بايد سعى كنيم در انظار مردم، وضعيتى پوشيده، آراسته و پاكيزه داشته باشيم و از باز بودن قسمتهايى از بدن، مثل سينه و دست، به خاطر ادب اجتماعى پرهيز كنيم
.
از پوشيدن لباسهاى جلف و موهن پرهيز كنيم، كفشهاى چرمى و ساده، براى حفظ سلامتى پا و بو نگرفتن پا، از كفشهاى ديگر مناسبتر است
.
كفشها بايد پاكيزه و واكس زده باشند
.
بيشتر بايستى از جوراب نخى استفاده كنيم و بعد از هر بار مصرف، آنها را بشوييم و در اين صورت پاها كمتر بو مىگيرد
.
صورت و دستها را شب، موقع خواب و صبحها با كرم و مادّه خوشبو كننده، با طراوت و خوشبو نگاه داريم
.
سعى كنيم، هميشه در حال وضو باشيم كه اين سفارش شرع مقدّس و يكى از دستورهاى مراقبه در مراحل سير و سلوك و تعالى انسان است.

2 ـ بهداشت دهان و دندان

حفره دهانى، دربرگيرنده دندانها و بافتهاى حساسى است كه از عوامل مختلف، مثل عفونت، ضربه و فقر بهداشتى آسيب مىپذيرد.
از طرفى، سلامتى دندانها و بافتهاى اطراف دندان، بخش مهمى از سلامت فرد را تشكيل مىدهد و از طرفى ديگر، هزينههاى سنگينى براى معالجه پوسيدگى و بيماريهاى پيشرفته دهانى، به فرد تحميل مىگردد، و لذا جا دارد كه به امر پيشگيرى و بهداشت دهان و دندان، توجه زيادى مبذول شود.

پلاك دندانى:

پلاك دندانى، توده نرم و غليظى است كه از تعداد زيادى باكتريهاى مختلف و مواد و سلولها تشكيل مىشود و چنان برسطح دندان مىچسبد كه به آسانى با آب شسته نمىشود.
لازم به ذكر است كه پلاك دندانى، حاصل تجمع اتفاقى ميكربها نيست، بلكه ميكربهاى مختلف، مرحله به مرحله وارد مىشوند و فعل و انفعالات داخل سلولى و خارج سلولى آنها همراه با تجزيه و تركيب موادى كه از راه غذا، به سطح دندان مىرسد، سبب مىشود كه پردهاى بر روى سطح دندان ايجاد و به مرور، تغييراتى در آن حاصل كنند و مشكلات بعدى به وجود آيد
.
پلاكهاى دندانى علاوه بر سطح دندان، روى پُركردگيها و سطح دندانهاى مصنوعى نيز به وجود مىآيند
.
پلاك دندانى باعث آسيب به دندان و بافتهاى اطراف آن و در نهايت، باعث پوسيدگى دندان و بيمارى لثه مىشود.

پيشگيرى از پوسيدگى دندان:

پيشگيرى، يعنى محافظت دندانها قبل از بروز بيمارى، كه اين از درمان سادهتر و راحتتر است.
به طور كلى سه عامل در پوسيدگى دندان دخالت دارد
:
1 ـ مستعد بودن سطوح دندان و ضعيف بودن آن در مقابل اسيد;2 ـ پلاك ميكربى;3 ـ كربوهيدراتها (= قند
).
بهترين راه پيشگيرى از پلاك، مسواك زدن مرتب دندانها بعد از صرف غذا يا شيرينى است
.
راه دوم براى مقاوم كردن ميناى دندان، اين است كه دندان را در مقابل اسيد مقاوم كنيم كه اين امر با استفاده از فلورايد صورت مىگيرد
.
براى رسانيدن فلورايد به دندان، دو راه وجود دارد
:
1 ـ راه سيستميك، يعنى اضافه كردن فلور به آب يا شير و غيره كه از قرص فلورايد استفاده مىشود، و اين كار موقعى صورت مىگيرد كه مصرف فلور آب مصرفى، از 7/0
p.
p.
m.
(واحد اندازهگيرى فلورايد) كمتر باشد ـ و گرنه نياز به آن نيست; زيرا مصرف زياد فلورايد، بيمارى فلئوروزيس را به وجود مىآورد
.
2 ـ تجويز موضعى فلورايد، كه اگر ميزان فلورايد از 7/0
p.
p.
m.
كمتر باشد، به صورت دهان شويه از فلورايد استفاده مىشود.

مسواك كردن دندانها:

مسواك كردن، يك عادت و رفتار بهداشتى است و بايد از هر وسيله، براى شستن دندان و دهان، مثل قرقره، آب نمك، محلولهاى ضد عفونى و مسواك استفاده نماييم.
با مسواك زدن، از پوسيدگى و بيماريهاى لثه و دندان جلوگيرى مىشود.

بوى دهان:

گاهى بوى بد دهان، هميشگى و حتى ارثى است، كه نكته مهمى نيست و با مواد خوشبو كننده و شست و شوى مرتب دهان و خوردن زياد ميوه تا حد زيادى مىتوان از بوى بد دهان كاست، اما بوى بد دهان، علتهايى ديگر نيز دارد كه عبارتند از:
ـ عفونت لثه و دندان;ـ عفونت گلو;ـ سينوزيت;ـ عفونت ريه;ـ بيماريهاى كبدى
.
در بعضى موارد، علت بوى بد دهان، ميكربى به نام «هليكو باكترپيلورى» است كه در جهاز هاضمه باقى مىماند و گاهى باعث زخم معده و اثناعشر نيز مىشود و با آنتى بيوتيك بهتر مىشود
.
در مواردى كه از وجود بيماريهاى فوق الذكر مطمئن هستيم، مىشود از قرص نعناع يا برگ خشك نعناع، يا دهان شويه با بتادين 1/0 (به نسبت نصف و نصف با آب) استفاده كنيم.

3 ـ بهداشت آب و هوا

در اين مبحث، از دو قسمت سخن مىگوييم:
بهداشت آب; و بهداشت هوا.

بهداشت آب

اگر آب آلوده باشد يا از نظر املاحى زيادتر يا كمتر داشته باشد، باعث بروز مشكلاتى در مصرف كننده مىشود.
،

بيماريهاى ناشى از كمبود املاح در آب

گواتروكرتينيسم:

چنانچه ميزان يُد موجود در آب، كمتر از يك ميلى گرم در ليتر باشد، يا زمانى كه نياز بدن به يد از طريق غذا و آب تأمين نشود، كرتينيسم به وجود مىآيد كه همان كمكارى غده تيروئيد است.

بيماريهاى عروقى، قلبى و مغزى:

اگر سختى آب (املاح)، از 100 تا 150 ميلىگرم در ليتر كمتر باشد، اين بيماريها شايعترند.

پوسيدگى دندان:

چنانچه ميزان فلورايد در آب آشاميدنى، كمتر از 5/0 ميلى گرم در ليتر باشد، موارد پوسيدگى دندان شايعتر است.
،

بيماريهاى ناشى از افزايش املاح در آب

نوزاد كبود:

مقدار يون نيترات آب بايد كمتر از 1/0 ميلى گرم در ليتر باشد.
اگر بيشتر از آن باشد و به ميران 10 ميلىگرم در ليتر برسد، باعث مت هموگلبينما (يك نوع بيمارى با كبودى) مىشود.

فلئوروزيس دندان:

اگر ميزان فلئور موجود در آب مشروب، بيش از 2 تا 3 ميلىگرم در ليتر باشد، در دوره كاسيفيكاسيون دندان (= سنين رشد دندان) باعث فلئوروزيس مىشود.
همچنين، احتمال تشكيل مادّه سرطانزاى فتيروزاين از نيترات و آرسنيك، در صورتى كه مقدار آنها بيشتر از حد مجاز باشد، بيشتر است.

مسموميت با فلزات:

چنانچه آبى از نظر املاح فلزى، بيش از حدّ مجاز، و فلزاتى از قبيل سرب را داشته باشد، احتمال مسموميت با آن فلز را ممكن مىسازد.

سختى آب

آب آشاميدنى، بايد داراى حد مناسبى از املاح محلول باشد.
سختى آب عمدتاً مربوط به يونهاى كلسيم و منيزيوم است، امّا وجود يونهاى آهن، مس، باريوم، روى و سرب نيز ممكن است باعث سنگينى آب شود
.
سختى آب آشاميدنى، نبايد خيلى زياد يا خيلى كم باشد
.
،

بيماريهايى كه توسط آب منتقل مىشوند

وبا، حصبه، اسكاريس، اكسيور، تريكوسفال، ژيارديا، كرم قلابدار، آميب، شيستوزويها يهمه توسط آب مىتوانند منتقل شده، ايجاد بيمارى كنند.
اصو نبايد در آب آشاميدنى باكتريها و كلرفرمها موجود باشند، اما اگر ناگزير در آب باشند، چنانچه تعداد آنها، از ده عدد در cc100 آب بيشتر باشد، اين آب قابل شرب نيست.

بهداشت هوا

علاوه بر اكسيژن، كه حياتبخش است، هوا فوايدى ديگر نيز دارد و آن اين كه:
جريان هوا باعث خنك شدن بدن انسان مىشود و ضمناً حسهاى ويژهاى مانند شنوايى و بويايى، به وسيله محرّكهايى كه از راه هوا منتقل مىشوند، كار مىكنند
.
اما متأسفانه آلودگى هوا مىتواند مشكلاتى عديده به وجود آورد
.
آلودگى هوا، در اثر گرد و غبار، گازهاى سمى، بخارهاى شيميايى به وجود مىآيد و اين عوامل مىتوانند عوارض مهلكى در انسان به وجود آورند
.
هوا به طور متوسط از 1/78 درصد ازت و 93/20 درصد اكسيژن و 03/0 درصد دى اكسيد كربن و بالاخره مقاديرى ناچيز از گازهايى مثل آرگون، نئون، كريپتون، زنون و هليوم تشكيل مىشود
.
هوا، علاوه بر اين گازها، بخار آب و مقدار ناچيزى آمونياك و مواد معلّق نيز دارد; مثل گرد و غبار، ميكربها، هاگها و نخالهها
.
علت ناخالصى هوا عبارت است از
:
1) تنفس انسان و جانوران;2) سوختن زغال، گاز و فرآوردههاى نفتى;3) تجزيه مواد آلى و بازرگانى
.
يمعمو پاكى هوا، به عللى مثل حركت هوا، دماى هوا، نور خورشيد، بارندگى، اثر شيميايى اكسيژن و بالاخره زندگى گياهان، تأمين مىشود
.
هرگاه درجه آلودگى هوا، زياد شود يا فرآيند پاككنندگى و كارسازى خود را از دست بدهد، خطرات آلودگى هوا به وجود مىآيد
.
بيش از يك صد ماده آلاينده هوا، شناسايى شدهاند كه مهمترين آنها عبارتند از
:
دى اكسيد و منو اكسيد كربن، دى اكسيد گوگرد، سولفيد هيدروژن، سولفيدهاى آلى، تركيبات فلوئور، اكسيدهاى ازت، آمونياك و عوامل سرطانزا (مثل بنزبيرنها و مواد پرتوزا).

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 9

چربىها

از سوختن يك گرم چربى، 9 كالرى انرژى ايجاد مىشود.
چربيها دو نوعند
:
چربيهاى مرئى و چربيهاى نامرئى
.
چربيهاى مرئى، مثل كره، دنبه، خامه و روغن با چشم ديده مىشوند
.
اما چربيهاى نامرئى، با چشم ديده نمىشوند; مانند چربى تخم مرغ و چربى لبنيات
.
مصرف بيش از حد چربى، براى بدن ضرر دارد
.
چربى خون، شامل كلسترول و تيرى گليسيريد است و وجود چربى در خون و بدن، براى حفظ سلامتى لازم است
.
كلسترول هم از طريق غذا تأمين مىشود و هم بدن، خود، كلسترول مىسازد
.
به طور متوسط، در روز به 400 ميلىگرم كلسترول، احتياج است
.
در جدول زير، ميزان كلسترول مواد غذايى آمده است
.
نوع غذامقدار غذامقدار كلسترول موجود (برحسب ميلىگرم)تخم مرغ1 عدد متوسط305 گرمميگو100 گرم144 ميلىگرمجگر90 گرم372 ميلىگرمجگر مرغ90 گرم400 ميلىگرممغز90 گرم1810 ميلىگرمكليه (=قلوه)90 گرم690 ميلىگرمقلب90 گرم274 ميلىگرمگگوشتمرغبدون پوست90 گرم86 ميلىگرمگوشت گوسالهبىچربى90 گرم83 ميلىگرمگوشت گاو بىچربى90 گرم77 ميلىگرمگوشت ماهى90 گرم77 ميلىگرمتن ماهى100 گرم61 ميلىگرمگوشت جوجه بدون پوست90 گرم54 ميلىگرمشير كامل1 ليوان34 ميلىگرمماست كمچربى1 ليوان12 ميلىگرمكره1قاشقچايخورى12 ميلىگرمبستنى خامهدار1 قاشق21 ميلىگرمشير بىچربى1 ليوان5 ميلىگرممارگارين1قاشق چايخورى3 ميلىگرمسفيده تخم مرغ1 عددـــــــاگر ميزان كلسترول تا 200 ميلىگرم درصد باشد، مطلوب است و اگر تا 250 ميلىگرم درصد باشد، بايد قدرى در مصرف چربى پرهيز كنيم، و اگر از 250 ميلىگرم درصد بيشتر باشد، حتماً بايد در رژيم خود مصرف چربى را محدود كنيم
.
فيبرهاى غذايى، ضمن اين كه در هضم و جذب غذا مؤثرند، مانع جذب بسيار كلسترول در روده مىشوند
.
فيبرهاى غذايى در ميوهها و خرما و سبزيجات و حبوبات هستند
.
اقدامات ديگر مؤثر در كم كردن چربى خون عبارتند از
:
1 ـ به جاى گوشت قرمز، از گوشت سفيد استفاده كنيد
.
2 ـ لبنيات كمچربى مصرف كنيد
.
3 ـ به جاى روغن جامد، از روغن مايع استفاده كنيد
.
4 ـ ورزش روزانه انجام دهيد و پيادهروى كنيد
.
تيرى گليسريد نيز، مثل كلسترول، نبايد در بدن زيادتر از معمول باشد، اما خطرش قدرى از خطر كلسترول كمتر است.

مواد قندى

مواد قندى از كربن، هيدروژن و اكسيژن تشكيل شدهاند و منبع اصلى توليد انرژى در بدنند.
اين مواد، براى اكسيداسيون چربيها و ساختن بعضى از آمينو اسيدها لازم هستند
.
منابع مهم مواد قندى عبارتند از
:
نشاسته، شكر و سلولز
.
نشاسته
:
اين مادّه به مقدار فراوانى در غلات و برنج موجود است
.
در سيب زمينى نيز مقاديرى نشاسته وجود دارد
.
شكر
:
مواد شكرى شامل منوساگاريدها (كلوگز، فروكتوز و گالاتوز) و دى ساكاريهها (سوكرور، لاكتوز و مالتوز) هستند
.
سلولز
:
مادّه ليفى موجود در ميوهها و سبزيها و غلات است و نقش مؤثرى در هضم و جذب غذاها دارد
.
ايجاد بعضى بيماريها، مثل سرطان روده بزرگ، سرطان روده، يبوست، آترواسكلروز، در كمبود سلولز افزايش مىيابد.

پروتئينها

از سوختن هر گرم مواد پروتئين، 4 كالرى انرژى ايجاد مىشود.
دو نوع مواد پروتئينى در طبيعت وجود دارد:

پروتئينهاى حيوانى:

شامل انواع گوشتها، تخم مرغ، كشك، غذاهاى دريايى (ميگو و ماهى)، مرغ، گوشت پرندگان و ... است.

پروتئينهاى گياهى:

شامل حبوبات (عدس، نخود، لوبيا، ماش، لپه و دانه سويا و ...) است.
پروتئينها، مواد انرژىزا هستند كه براى رشد و نمو بدن بسيار ضرورىاند و كمبود مصرف آنها در برنامه كودكان باعث توقف رشد و ايجاد اختلالاتى، مانند كمخونى مىگردد
.
بايد سعى شود در برنامه غذايى آنان روزانه از مواد پروتئينى نامبرده استفاده شود
.
لازم به ذكر است كه بالغين به علت توقف رشد و نمو، بايد از مواد پروتئينى، خصوصاً گوشت، در حد مورد نياز روزانه مصرف كنند نه بيشتر
.
مصرف پروتئين به مقدار زياد، مُضّر است و اضافى آن تبديل به اوره مىشود و از بدن دفع مىگردد و همچنين مصرف بسيار مواد پروتئينى باعث بالا رفتن فشار خون، كلسترول و اسيداوريك و ناراحتيهاى كليه مىشود
.
بالا بودن اسيداوريك سبب بيمارى نقرس مىشود كه با درد مفاصل همراه است.

ويتامينها

ويتامينها موادى هستند كه در بدن ايجاد انرژى يا كالرى نمىكنند و فقط موادى محافظ يا حفظ كنندهاند.
ويتامينها مواد مورد نياز بدنند كه بدن قادر به ساختن آنها نيست و اين مواد بايد از طريق غذاها به بدن برسند
.
كمبود هر يك از آنها بيماريهايى را سبب مىشود كه درمانش مشكل يا غير ممكن است
.
در اين صورت، با تنظيم يك رژيم مناسب غذايى بايد از بروز كمبود ويتامينها پيشگيرى كرد
.
ويتامينها به دو دسته تقسيم مىشوند
:
الف ـ ويتامينهاى محلول در آب، مثل c , b ;ب ـ ويتامينهاى محلول در چربى شامل
a,d,e,k.
ويتامينهاى محلول در چربى در كبد انسان ذخيره مىشوند، اما ويتامينهاى محلول در آب، محلى براى ذخيره ندارند و چنانچه به بدن نرسند عوارض گوناگونى ايجاد مىكنند.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 8

چهارم ـ كودك

در اين قسمت، مطالبى درباره كودكان به بحث گذاشته مىشود كه داراى عناوين زير است:
1 ـ محيط خانواده;2 ـ رفتار و يادگيرى;3 ـ ارتباط والدين با كودك
:
ياوّ ـ محبت والدين;ثانياً ـ انتظارات والدين;ثالثاً ـ شخصيت دادن به كودك
.
4 ـ محيط نامتعادل در خانواده;5 ـ شخصيتهاى عصبى.

1 ـ محيط خانواده

يكى از عوامل اصلى و تعيينكننده در آينده و تربيت كودك، محيط خانواده است، و مىتواند در رشد و شخصيت كودك، اثرات مثبت يا منفى داشته باشد.
ميزان نفوذ والدين در كودك، به غير از جنبههاى ارثى و ژنتيك، در ساختار آينده كودك، نقشى تعيين كننده دارد
.
در محيط متعادل خانوادهاى كه امنيت، قانونمندى، احترام، محبت، آداب و رسوم صحيح و نظاير آن و خلاصه راه و رسم مشخص حاكم باشد، و ارزشها، حاكم باشند و در جهت خير و صلاح و در يك بيان، خانواده در جهت حق باشد، كودك، در كمال سلامتى تن و روان بزرگ مىشود و در جهت حق خواهد رفت
.
و اگر محيط خانواده، امنيت نداشته باشد، قانونمندى در آن نباشد، كينهها و بىاحترامى متقابل، و آداب و رسوم غلط، و خلاصه، راه و رسمهاى غلط حاكم باشد، ضد ارزشها حاكم باشد، و سرانجام در يك بيان، محيط خانواده در جهت ناحق باشد، كودك در بيمارى تن و روان بزرگ مىشود و عاقبت به خير نخواهد رفت
.
در قسمتهاى پيشين اشاره كرديم كه در محيط خانواده، بايد حق حاكم باشد و تلاش طرفين بايد بر حاكم كردن راه حق باشد، نه نظريههاى فردى و مجازها
.
اين كه همسر، ديگرى را متهم كند يا بگويد
:
«من درست مىگويم، تو غلط

به هيچ وجه درست نيست
.
بلكه بايد هر دو در جهت حق تلاش كنند و من و تو در ميان نباشد
.
آن وقت است كه نقطه نظرها به همديگر نزديك مىشود
.
اگر پدر و مادر و حتى فرزند در جهت حق باشند، هماهنگيها بيشتر است.

2 ـ رفتار و يادگيرى

كودكان، در محيط خانواده، قاعدتاً از دو راه آموزش مىيابند:
يكى از راه گفتار والدين، و دوم از راه اعمال والدين
.
اما بايد توجه داشت كه كودك، بيشتر تحت تأثير اعمال والدين است تا تحت تأثير گفتار
.
البته، تذكر عالمانه و با روش منطقى خوب است، اما پدر و مادر بايد سعى كنند به طور هماهنگ، در عمل خود، كودك را آموزش دهند
.
تذكرها بايد در محيطى دوستانه، منطقى، و آرام صورت گيرد هرگونه خشونت و برخوردهاى مقطعى، ناصواب است و حتى نتيجه معكوس دارد
.
يادگيرىهابا تذكر والدينبا عمل والدين(تا حدى سازگار)با روش صحيحبا روش غير صحيحالگوى خوبالگوى بديادگيرى و رفتاراختلالات يادگيرىفرزند خوباختلالات رفتارىخوب كودك (بيماريهاى روان تنى)(سلامتى تن وروان) (بيماريهاىروانتنى)

3 ـ ارتباط والدين با كودك

محبت والدين

از نيازهاى اساسى روانى كودك، محبت است.
اگر كودك از والدين، محبت ببيند، در زندگى آينده نيز با محبت خواهد بود و اعتماد به نفس و اعتماد به ديگران و محبت به ديگران خواهد داشت
.
به عكس، كودكى كه در محيط محبت و صميميت، رشد نكند، در آينده شخصيتى پر كينه و ناسازگار خواهد بود
.
البته، بايد مواظب باشيم كه محبت به كودك در حد منطق و عقل باشد
.
افراط، يعنى محبت بيجا، و تفريط، يعنى بىمهرى، هر دو غلط است
.
والدين بايد متوجه رشد كودك باشند و احتياجات و امكانات و تمايلات و استعدادهاى كودك را در نظر بگيرند و به خصوص به اقتضاى رشدش با او برخورد و عمل يكنند
.
نكته بسيار با ارزش اين است كه والدين معمو با ندانمكاريهاى خود نسبت به خود و فرزندشان، باعث بروز مشكلاتى در زمينه زندگى خانوادگى و تربيت فرزند مىشوند و گرنه در محبت و دوستى والدين نسبت به فرزند شكى نيست
.
بايد علم خانواده و علم تربيت فرزند را آموخت و سپس به كار گرفت
.
پدر يا مادرى فكر نكنند كه چون پول زيادى دارند، فرزندشان سعادتمند مىشود (خود به خود) و يا پدر و مادرى فكر نكنند كه اگر تحصيل كرده هستند، بايد فرزندشان سعادتمند شود
.
اينها ممكن است يكى از شرايط باشد، اما همه شرايط براى سعادت فرزند نيست
.
سعادت فرزند هنگامى تأمين مىشود كه دانش آن را داشته باشيم و آن را در عمل و به طور صحيح پياده كنيم
.
در غير اين صورت، موفق نخواهيم بود
.
بىمهرى والدين به فرزند، به صورتهاى مختلف است
:
مسائل روحى و عاطفى خود والدين، نداشتن محبت، كار زياد والدين و نرسيدن به فرزندان، ناسازگارى خانوادگى، نداشتن تفريح و استراحت كافى، فشارهاى اقتصادى، خشونت در رفتار و نظاير آن
.
عكس العمل كودك در برابر بىمهرى والدين، به صورت اختلالات رفتارى و بيماريهاى روانتنى تظاهر مىكند كه هر كدام مىتواند سالها و گاهى تا آخر عمر كودك را در رنج و عذاب نگاه دارد.

انتظارهاى والدين

گاهى والدين، از كودك، انتظارهايى واقعبينانه دارند، كه صحيح است.
اما بيشتر والدين، از فرزند خويش انتظارهايى به دور از واقع و بدون بصيرت صحيح دارند; يعنى توجه نداشتن به استعدادها، امكانات و مسائل محيطى
.
چنين والدينى، در حقيقت، بيش از معمول فرزند را تحت فشار قرار مىدهند كه اين، درست نيست.

ارج نهادن به شخصيت كودك

هميشه در ارتباط با كودكان، بايد او را يك انسان بدانيم و دست كم نگيريم، و هرگز كودك خود را تحقير نكنيم و به او شخصيت بدهيم، و او را به حساب آوريم به نظراتش احترام بگذاريم.
بايد به كودك برحسب توانايىاش مسئوليت بدهيم و به چشم بدبينى به او نگاه نكنيم.

4 ـ محيط نامتعادل در خانواده

محيط نامتعادل در خانواده براى كودك از گذر عوامل زير به وجود مىآيد:

نبودن الگوى خوب والدين براى فرزند

اگر پدر و مادر مىخواهند فرزند خوبى داشته باشند، بايد خودشان خوب باشند، و ارزشها و الگوهاى صحيح را بدانند و به آن برسند و در محيط خانواده عمل كنند و در حد شعار و حرف نباشند.
اشاره كرديم كه محيط خانواده بايد در جهت رسيدن و پياده كردن راه حق باشد، نه نظرات فردى و تقليد از روشهاى غلط ديگران.

مشكلات رفتارى والدين با يكديگر

بايد ارتباط والدين به گونهاى باشد كه امنيت و آرامش را در خانواده، حاكم نمايد، تا در محيط امنيت، آموزش و اهداف خانواده و تربيت كودك بهتر عملى شود.
پدر و مادر، بايد سعى كنند كه هماهنگ باشند و تضادّ ميان خود را حتى الامكان كم كنند تا هم خود راحت زندگى كنند و هم با كودكان بهتر برخورد كنند
.
در جرّ و بحثهاى خانوادگى، كودك از نظر روحى، خيلى آسيب مىبيند
.
امنيت خانواده، شرط اوّل ارتباط با كودك است.

هماهنگ نبودن والدين در ارتباط با كودك

گفتيم كه پدر و مادر بايد به الگوى حق و صواب گردن نهند كه در اين صورت در مورد فرزند هماهنگ خواهند بود.
اما اگر پدر، يك روش را در پيش گيرد و مادر روش ضد آن را، فرزند سردر گم مىشود و آسيب مىبيند، و چند بار تذكر داديم كه نظرات شخصى مطرح نيست بايد هرچه را حق است، قبول كنيم.

مشكلات رفتارى والدين با كودك

هر گونه عدم تعادل در رفتار با كودك، غلط است، و از هر گونه افراط و تفريط بايد به شدت پرهيز كرد.
مبنا بايد حق و اعتدال باشد
.
هر گونه محبت بيجا يا هرگونه خشونت با كودك، ناصواب است.

5 ـ شخصيت عصبى

مدتها بود كه «فرويد»، سركوبى غرايز را در كودك، به خصوص و حتى در بزرگسالان، از عوامل اصلى عقدههاى شخصيتى و بيماريهاى روحى و روانى مىدانست.
اما عقايد فرويد در چند دهه اخير، قدرى تضعيف شده و عقايد بعدى، در چگونگى پيدايش شخصيتهاى عصبى، قدرى تغيير كرده است به خصوص «كارن هورناى» نظريههاى خوبى را ارائه كرده است كه خلاصه آن را در اين جا مىآوريم
:
كودك يا هر كسى، تحت تأثير عواملى مانند تحقير، ترس، ظلم، اجحاف، الگوهاى غلط و فشارهاى روانى، دو نوع عكسالعمل نشان مىدهد:

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 7

ملاكهاى رشد طبيعى

رشد هر كودك متضمن حركات عادى او در چهار زمينه اصلى است.
اين چهار زمينه عبارتند از
:
رفتار حركتى; رفتار كلامى; رفتار عاطفى و هيجانى; و رفتار اجتماعى
.
هر يك از چهار زمينه فوق، در ادوار مختلف رشد، جلوههاى خاص خود را بروز مىدهد
.
اگر كودكى نتواند طى فرآيند رشد خود، همانند ديگر كودكان، و پا به پاى آنان به ويژگيهاى متناسب با گروه سنى خود دست يابد، به معناى آن است كه رشدش با كندى و يتأخير همراه است و احتما در يكى از چهار طبقه سابق الذكر جاى دارد
.
لازم است اضافه كنيم كه هر يك از چهار محور رشد كودك (حركتى; كلامى; هيجانى; و اجتماعى) داراى خصوصياتى است كه به طور خلاصه به آنها اشاره مىشود
.
اين خصوصيات برحسب سن و سال كودك ابعاد متفاوتى به خود مىگيرند.

دوم ـ ازدواج

در قرآن كريم، آيهاى بسيار زيبا درباره ازدواج آمده است كه تمام ابعاد ازدواج را به خوبى به تصوير مىكشد.
در آيه 21 سوره روم، مىفرمايد
:
(
ومن آياته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجاً لتسكنوا إليها وجعل بينكم مودّة ورحمة إنّ في ذلك لآيات لقوم يتفكّرون)

از نشانههاى او اين كه از ]نوع[ خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد.
آرى، در اين ]نعمت[ براى مردمى كه مىانديشند قطعاً نشانههايى است
.
اين آيه، در امر ازدواج، سه نكته را گوشزد مىكند
:
آرامش، مودّت، و رحمت
.
اگر زندگى زوجين بر اساس اين سه اصل باشد، يك زندگى سرشار از موفقيت و پاكى و خوشى خواهند داشت
.
واضح است كه ازدواج، نيازهاى تن و نفس و روان را برآورده مىكند، تا انسان در بندگى، ثابت قدم و استوار بماند
.
ازدواج ابزار خوب قرب به خداست و يادمان باشد كه قبل از پرداختن به صورتها و ظواهر، از مهمترين عوامل اقناع طرفين، در ازدواج، سيرت پاك و زيباست
.
در سيرت پاك و زيبا، اتحاد بينشى، بسيار بيشتر است و نتايج زندگى و خير زندگى، والاتر.

شرايط پيش از ازدواج

از مهمترين اهدافى كه پيش از ازدواج توسط زوجين، بايد مدّ نظر باشد، هماهنگى در ازدواج است.
مواردى كه اين هماهنگى را تأمين مىكنند، عبارتند از:

1 ـ تفاهم و اشتراك نظر

زوجين بايستى پيش از ازدواج، تفاهم و اشتراك نظر كافى داشته باشند كه اين امر با بررسى كلّيه نقطه نظرات يكديگر بررسى مىشود.
در اين بررسى بايد مواظب باشند كه چيزى را پوشيده نكنند و با يكديگر، شفاف و بدون ابهام سخن گويند و مسائل را در ميان بگذارند، و دريابند كه تا چه حد نظرهايشان به يكديگر نزديك است، يا مىتوانند آنها را به يكديگر نزديك كنند
.
ذكر اين نكته مهم است كه هماهنگ ساختن دو گونه تفكر، كه با يكديگر شبيه نباشند، شايد پس از ازدواج كارى مشكل باشد.

2 ـ علاقه و محبّت

در نهايت جمعبندىها، بايد زوجين به اين نتيجه برسند كه يكديگر را دوست دارند و مىتوانند دو دوست صميمى و متحد باشند، نه اين كه به علت برخى ملاحظات خاص، تصميم به اين پيوند بگيرند، و همه مىدانيم كه در محيط دوستى و عشق، بسيارى از ايثارها و گذشتها رخ مىنمايد.
خلاصه، زوجين بايد يكديگر را دوست بدارند.

3 ـ پرهيز از ازدواجهاى تحميلى

بزرگان و پدر و مادر و اساتيد، حتماً بايد زوجين را راهنمايى كنند و راه و چاه را به آنان بنمايانند.
زوجين نيز بايد اين را خوب بدانند كه مشاوره با ديگران در امر ازدواج بسيار پسنديده است و ممكن است عقل خود آنان كه جوان هستند، درست رهبرى نكند، اما به هرحال، تصميم نهايى براى ازدواج، مربوط به خود زوجين است.

4 ـ هماهنگى بينش

بينش عبارت است از مجموعه برداشتهاى مذهبى، خانوادگى، سياسى و اجتماعى كه بايد ميان زوجين در اين امور، هماهنگى نسبى وجود داشته باشد.
اختلافهاى بينشى، اگر بسيار متفاوت باشند، اختلافات و مشكلاتى بسيار در زندگى آينده زوجين در پى خواهند آورد.

5 ـ اختلاف سنّى

نبايد ميان مرد و زن اختلاف سنّى واضحى وجود داشته باشد; چرا كه در سنين مختلف، برداشتها و حال و هواهاى مختلف داريم كه در صورت اختلاف سنى بسيار، مىتواند مشكلآفرين باشد.

6 ـ برخورد با مسائل آينده زندگى

امورى چون شغل همسر، ميزان كاركردن، مسكن، وضعيت اقتصادى و انتظارهايى كه زوجين از يكديگر دارند، بايد بررسى شود و تواناييهاى آينده، مورد بحث قرار گيرد و وعدههاى بيجا و بىمورد به يكديگر ندهند.

7 ـ مسائل اقتصادى

نزديكى نسبى وضع اقتصادى در زوجين بايد رعايت شود.
گاهى يكى از زوجين كه در وضعيت خوب اقتصادى است و در زندگى زناشويى در وضعيتى نامناسب قرار مىگيرد، نمىتواند با وضعيت جديد خود را تطبيق دهد ـ و اين موضوع بايد پيش از ازدواج بررسى شود.

8 ـ مسائل خانوادگى و محيطى

يمعمو هر يك از زوجين تحت تأثير ژن، آداب و رسوم و وضعيت اقتصادى حاكم بر خانواده خود، به يك دسته آداب و احكامى عادت كرده و پاىبند شده است كه ممكن است با وضعيت طرف ديگر هماهنگى نيابد، و اين مسائل بايد به طور شفاف و بدون پردهپوشى با يكديگر در ميان گذارده شود.

9 ـ جهيزيه و مهريه

با توجه به اين كه در شروع شكلگيرى زندگى، افراط و تفريطها و انتظارهاى بيجا، باعث بروز مشكلات و فشارهاى روانى شديد بر زوجين مىشود، بايد مواظب باشيم كه در موضوع تعيين جهيزيه و مهريه، از كارهاى نمايشى، پُزدادنها و افراط و تفريطها به شدت بپرهيزيم و آنچه را به اعتدال و عقل و منطق، نزديكتر است، انتخاب كنيم.
البته، هم در مورد جهيزيه و هم در مورد مهريه، رعايت حد منطق و نيازها، مطلوب و خوب است.

10 ـ مراسم عقد و عروسى

اغلب شاهد هستيم كه مراسم عقد و عروسى، به علت اين كه از اعتدال و عقل و منطق خارج مىگردد، رنجآور و عذابآور مىشود; يعنى خرجهاى آنچنانى و فشارهاى روانى در اوّل زندگى به زوجين و خانواده.
ضمن اين كه مراسم عقد و عروسى، بسيار مطلوب است و حادثهاى است كه يك بار در زندگى هر كس رخ مىدهد و بايد حتى الامكان، به يادماندنى و خاطره انگيز باشد، بايد مواظب باشيم كه افراط و تفريط در كار نباشد.

تشريفات بىحد و غير منطقى و نمايشى، مشكلات فورى و دراز مدت براى زوجين خواهد داشت.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 6

* * *

فصل سوم : بهداشت و سلامتى

1 ـ آشنايى با بهداشت و سلامتى

گرچه از ديرباز، سلامتى را نبودن بيمارى دانستهاند، اما تعريف پذيرفتهتر از سلامتى، عبارت است از:
«سلامتى جسمى و روانى» و با اين تعريف، سلامتى دو بُعد دارد
:
بعد جسمى و بعد روانى
.
بُعد جسمى، سلامت تن را گويند و بعد روانى، فقط، نبود بيمارى روانى نيست، بلكه حالت توازن ميان شخص و دنياى اطراف او، سازگارى با خود و ديگران و همزيستى واقعيتهاى درونى خود و واقعيتهاى بيرونى
.
بنابراين، فردى از نظر روانى سالم است كه
:
1 ـ تعارض و كشمكش داخلى نداشته باشد;2 ـ تطبيق و تلفيق نسبى با زندگى، ديگران و اجتماع داشته باشد;3 ـ توان مقابله با مسائل زندگى را دارا باشد;4 ـ خودگردان و خودشكوفا باشد
.
عوامل تعين كننده سلامتى عبارتند از
:
1 ـ وراثت;2 ـ محيط زيست;3 ـ شيوه زندگى;4 ـ وضعيت اقتصادى جامعه;5 ـ عوامل متفرقه.

2 ـ بهداشت خانواده

اوّل ـ مشاوره

مقدّمه

در سال 1865 م.
يك كشيش اتريشى به نام «مندل» سعى كرد بداند چرا فرزندان به والدين شباهت دارند
.
او بررسيهاى خود را با گياهان انجام داد و مشاهده كرد كه بسيارى صفات، ارثى هستند; اما ممكن است در نسلهاى اوّل ظاهر نشوند، در حالى كه در نسلهاى بعدى ظاهر مىشوند; به عبارت ديگر، عامل توارث و عامل انتقال صفات را ژن دانست
.
اعتقاد بر اين است كه هر يك از صفات را يك يا چند ژن تعيين مىكنند.

ژن و كروموزوم چيست؟

ژنها از جنس پروتئين هستند (dna) و بر روى كرومزومها قرار دارند.
كروموزومها از جنس پروتئين هستند و آنها را با ميكروسكوپ مىتوان ديد و شماره كرد
.
تعداد كروموزومها در سلولهاى هر موجود زنده ثابت است و در انسان، 46 كروموزوم وجود دارد كه دو تاى آن را كروموزوم جنسى مىنامند به نام x و
y.
در بدن انسان، هزاران ژن وجود دارد كه در روى كروموزومها و از جنس dna و در هسته سلولهاى بدنند.

بيماريهاى ژنتيك

گاهى ژن معيوب است و بنابراين با بيمارى ژنتيكى رو به رو هستيم كه شايد حدود 5% از نوزادانى كه به دنيا مىآيند، دچار بيمارى ژنتيكى هستند.
يكى از علتهاى مهم مرگ و ميرهاى هنگام تولد، علل ژنتيكى است
.
بيماريهاى ژنتيك بيماريهايىاند كه يا به طور كامل يا به درجاتى، تحت تأثير عوامل ژنتيك هستند
.
بيماريهاى ژنتيك به سه دسته بزرگ تقسيم مىشوند
:
اوّل بيماريهاى تكژنى كه خود سه دستهاند
:
1 ـ بيماريهاى ژنى غالب;2 ـ بيماريهاى ژنى مغلوب;3 ـ بيماريهاى وابسته به كروموزوم جنسى
.
اگر بيمارى غالب ژنى، در يك نفر وجود داشته باشد، با هر كس ازدواج كند، نصف فرزندان آنان دچار همان بيمارى ژنى خواهند شد
.
مثال آن، اسفروستيوز (= نوعى بيمارى خونى كه با كمخونى مداوم از ابتداى تولد يا پس از آن ظاهر مىشود) و يا سندرم مارفان (= بيمارى با تظاهراتى در دست و قلب)، نوروفيبروماتوز، و بالا بودن نوعى چربى خون ارثى است
.
اما اگر بيمارى مغلوب ژنى در يك نفر باشد، حتماً او بايد با مثل خود ازدواج كند (يعنى زوج ديگر همان بيمارى ژنتيكى را عيناً مثل او داشته باشد)، تا فرزندانشان (البته يك چهارم در هر زايمان) بيمارى كامل را نشان دهند
.
در اين صورت، پدر و مادر به ظاهر سالمند و بيمارى را نشان نمىدهند، در حالى كه بعضى فرزندان بيمارى را نشان داده، از آن رنج مىبرند
.
مثال آن، بيمارى تالاسمى است كه پدر و مادر بايد هر دو نوع خفيف و بدون علامت را داشته باشند تا فرزند، مبتلا به تالاسمى نوع شديد باشد
.
چنين كسى همواره به تزريق خون نياز دارد
.
همچنين، ساير بيماريهاى مغلوب، مثل كمخونى فانكونى و فنيلكتونوريا و گوشه و گالاكتوزمى جزو اين دستهاند
.
در بيماريهاى وابسته به كروموزوم جنسى، مادر سالم، اما منتقل كننده بيمارى است و فرزند پسر او ممكن است مبتلا به بيمارى شود
.
مثال اين دسته از بيماريها، بيمارى وابسته به جنس هموفيلى و كمبود گلوكز 6 فسفات (فاويسم) است
.
دسته دوم، بيماريهاى چند ژنى است
.
اين بيماريها تحت تأثير چند ژن و حتى عوامل محيطىاند; مانند بعضى معلوليتهاى ذهنى يا لب شكرى
.
دسته سوم، بيماريهاى كروموزومى است
.
در اين بيماريها، علت در ژن نيست، بلكه بيمارى مربوط به اِشكال در تعداد كروموزوم يا ساختمان كروموزوم است
.
اين بيماريها را «بيماريهاى ژنتيك» نمىنامند و بدان «بيماريهاى كروموزومى» نيز گفتهاند
.
در بيماريهاى كروموزومى به وجود آن در هر دو نفر از والدين، نياز نيست و از يكى از والدين منتقل مىشود
.
نمونه بيماريهاى كروموزومى، منگوليسم است كه نوعى عقبماندگى ذهنى است.

جهش يا موتاسيون چيست؟

يگاهى كسى قب سالم بوده و سابقه فاميلى يا ارثى بيمارى ژنتيكى يا كروموزومى نداشته، امّا ناگهان جهش در كروموزوم يا ژن پيدا شده، اين ژن يا كروموزوم از اين پس، در نسل او يتأثير مىگذارد و به فرزندانش منتقل مىشود.
بنابراين، مث يك شخص ممكن است ناگهان ژن بيمارى اسفروستيوز در او موتاسيون يابد و فرزندش دچار بيمار اسفروستيوز به طور ارثى شود
.
موتاسيون تحت تأثير عواملى ناشناخته است، اما عواملى مثل اشعه، مواد شيميايى، گازهاى شيميايى و استرسها ممكن است مؤثر باشند و اين در مورد اطفال و اثرات آن، به خصوص در دوران جنينى و در مادر و سپس در جنين و همچنين اثر آنها در نوزادان و سالهاى اول، بسيار حايز اهميت است.

ناهنجاريهاى مادرزادى

علل ناهنجاريهاى مادرزادى عبارتند از:
1 ـ بيماريهاى ژنتيك تكژنى كه مختصرى بدانها اشاره شد
.
2 ـ بيماريهاى ژنتيك چند ژنى، مثل شكاف لب و كام و بيماريهاى مادرزادى قلب و آنوماليهاى دستگاه گوارش
.
3 ـ بيماريهاى كروموزومى
.
4 ـ عفونتهاى مادر، كه بعضى بيماريها، مثل سرخجه، توكسوپلاسما، هپاتيت b، عفونت هرپس و بالاخره سيفليس، اگر مادر، در زمان آبستنى و به خصوص در ماههاى اول بدانها مبتلا شود، ممكن است در جنين ناهنجارى به وجود آيد
.
5 ـ ديگر بيماريهاى مادر; مثل ديابت
.
6 ـ علل رحمى
:
مسائل و بيماريهاى مربوط به رحم مادر
.
7 ـ عوامل محيطى; مثل تماس با مواد شيميايى و استفاده از مشروبات الكلى در زمان آبستنى
.
8 ـ مصرف دارو توسط مادر در ماههاى اوّل و دوران باردارى.

مشاوره ژنتيك

حال كه فهميديم بيماريهاى ژنتيك چيست و چه عواملى (هشتگانه) در مسائل و مشكلات كودك دخالت مىكنند، مشاوره ژنتيك شامل موارد زير مىشود و بايد بدانيم كه مشاوره ژنتيك چيزى نيست كه با چند آزمايش ساده يا حتى مشكل، بتوان آن را روشن يا مشخص نمود و كارى است با مداومت و پيگيرى و زمان طولانى و متأسفانه در حال حاضر متداول شده كه يك مطالعه تعداد كروموزوم براى هر يك از زوجين انجام يمىدهند و اين را به نام مطالعه ژنتيك مىنامند; در صورتى كه اص چنين چيزى نيست و مشاوره ژنتيك بايد به دست تيمهاى كارآزموده و مجرب صورت گيرد.
به هر حال، مشاوره و بررسى ژنتيك به قسمتهاى مختلف تقسيم مىشود
:
1 ـ ازدواج فاميلى;2 ـ ازدواج زوجين غير فاميل;3 ـ اقدامات پيش از آبستنى;4 ـ بررسيهاى زمان آبستنى;5 ـ بررسيهاى موقع تولد
.
نكته بسيار مهم اين است كه مهمترين امر در مشاوره ژنتيك، دانستن پيشينه دقيق خانواده، توسط پزشك مجرب و وارد در امور ژنتيك است
.
پس مشاوره شامل پيشينه فاميلى و مشاوره با چند نفر از اعضاى فاميل و همكارى دقيق زوجين است.

1) ازدواج فاميلى

يكى از مشكلات كه در مورد ازدواجهاى فاميلى وجود دارد، امكان وجود ژنهاى مغلوب است كه اگر در هر يك از زوجين باشد، فرزندانشان ممكن است بيمارى اصلى و شديد را بروز دهند.
در اين جا همكارى دقيق پزشك و زوجين بسيار لازم است
.
اگر در اين فاميل، شكّى بر بيماريهاى ژنتيك مغلوب باشد، نبايد ازدواج صورت گيرد
.
اما در صورتى كه هيچ گونه شكّى بر بيماريهاى ژنتيكى و فاميلى نباشد، ازدواج فاميلى بلامانع است
.
در صورتى كه برحسب پيشينهاى كه گرفته مىشود سرنخهايى به دست آمد، بر حسب آن سرنخها، پزشك بايستى آزمايشهايى در اين باره انجام دهد و در اين مورد، نبايد آزمايشهاى بىمورد، كه فقط اتلاف وقت و ضرر اقتصادى به دنبال دارد، انجام شود.

2) ازدواج زوجين غير فاميل

در اين جا نيز بررسى دقيق فاميل زوجين و ثبت نكات مثبت و منفى توسط پزشك و همكارى آن دو با پزشك لازم است.
تقريباً بررسى، شبيه به ازدواجهاى فاميلى است و در اين جا هم بسته به سرنخهايى كه پزشك به دست مىآورد، آزمايشهاى مورد نياز انجام مىپذيرد.

3) اقدامات پيش از آبستنى

اين اقدامات، هم در زوجين فاميل و هم در زوجين غير فاميل مطرح است.
در اين جا باز پيشينه دقيق فاميل زوجين و ثبت هر نوع نكات مثبت و منفى فاميل و سرانجام، بر حسب سرنخهاى موجود، در بررسيهاى ژنتيكى يا كروموزومى يا ديگر بيماريها صورت مىگيرد و افزون بر بيماريهاى ژنتيكى و كروموزومى، بيماريهاى عفونى و متابوليك در مادر، علل رحمى و شيميايى را نيز بررسى مىكنيم.

4) بررسيهاى زمان آبستنى

در اين جا فرض را بر اين مىگيريم كه بررسيهاى پيش از آبستنى، از نظر ژنتيك يا بيماريها در والدين و مادر انجام شدهاست باز بر حسب سرنخها مىتوانيم اقدام كنيم.
همچنين تشخيص پيش از تولد به منظور ارزيابى سلامتى جنين در نخستين فرصت ممكن، در طول حاملگى، مىتواند انجام شود
.
اين بررسيها شامل است بر
:
1 ـ بررسى سلولهاى جدا شده از جفت در هفته هشتم زندگى جنين;2 ـ بررسى آلفافيتوپروتئين (كه اين آزمايش هم در مايع آمنيوتيك قابل اجراست و هم در سرم مادر);3 ـ سونوگرافى جنين (سن، جنس، آنوماليها و ...);4 ـ تجزيه مايع آمنيوتيك;5 ـ بررسى سلولهاى مايع آمنيوتيك;6 ـ بيوپسى پوست جنين;7 ـ بررسى خون جنين
.
مايع آمنيوتيك را در موارد زير مىتوان بررسى كرد
:
1 ـ اختلالات كروموزومى;2 ـ تعيين جنسيت و بيماريهاى وابسته به جنس;3 ـ بيماريهاى متابوليك ارثى;4 ـ بيماريهاى مربوط به هموگلبين;5 ـ برخى بيماريهاى عصبى
.
لازم به تذكر است كه در حين آبستنى، فقط در موارد زير بايد مشاوره ژنتيك صورت گيرد
:
1 ـ داشتن يك يا چند فرزند قبلى كه مشكل ژنتيكى داشتهاند و يا بيماريهايى كه احتمال ژنتيكى بودن آنها مىرود;2 ـ سن بالاى مادر;3 ـ يكى از والدين در هنگام تشكيل نطفه و يا مادر در ابتداى حاملگى، تحت تأثير عوامل تراتوژن باشد;4 ـ يكى از والدين اختلال كروموزومى داشته باشد;5 ـ مادرى كه حامل ژن معيوب وابسته به جنس باشد
.
لازم به ذكر است كه بررسيهاى هنگام آبستنى، اگر زود انجام شوند و مسلّم شود كه جنين مبتلاست، امكان سقط جنين را نيز مىشود از نقطه نظر پزشكى بررسى نمود.

5 ـ بررسيهاى موقع تولد

هدف از بيماريهاى موقع تولد، تشخيص و درمان اختلالات قبل از ظهور علايم بالينى است.
اين برنامه را در مورد فنيلكتونورى و هموسيستينورى به خوبى مىتوان پياده كرد، اما در گالاكتوزمى و بيمارى شربت افرا مرحله پيش از ظهور علايم بالينى آنقدر زياد نيست كه اجازه انجام آزمونها و نتيجهگيرى از آنها را بدهد.

موارد مطالعه كروموزومى

علت اين كه اين بحث را در اينجا مىآوريم، اين است كه متأسفانه مطالعه كروموزومى (به نام كاريوتيپ)، به عنوان مطالعه ژنتيكى در مواردى بيجا انجام مىشود و بسيارى از والدين گمان مىكنند كه اگر كسى از نظر كروموزومى بررسى شود، اين مطالعه ژنتيكى ينيز هست، ولى چنين چيزى نيست و اصو كارى مشكل است و در مواردى خاص به كار مىرود.

موارد بررسيهاى كروموزومى

1 ـ وجود آنوماليهاى متعدد;2 ـ عقب ماندگى ذهنى بدون علت مشخص (غير از مواردى كه c.
p.
ناميده مىشوند و كودك به علت مشخص و معلوم در موقع زايمان يا بعد از آن دچار آسيب مغزى شده است);3 ـ مرگ دوره نوزادى;4 ـ جنس نامشخص;5 ـ بيضههاى كوچك و احياناً مبهم;6 ـ عقيمى;7 ـ سقطهاى مكرّر و بچههاى مرده به دنيا آمده.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 5

7 ـ عقل

چنان كه گفته شد، عقل، يكى از شئون نفس است كه مىتواند ديگر شئون را تحت فرمان خود در آورد.
در حديث از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است كه
:
أوّل ما خلق الله العقل
.
اولين موجودى كه خدا آفريد، عقل است
.
و براى عقل، مراتبى است كه عبارت است از:

1 ـ عقل نظرى:

همان عقل معمولى يا جزئى است.
حسابگر و محاسب است و ارزيابى و نتيجهگيرى مىكند
.
اين عقل چون تحت تأثير وهم و خيال قرار مىگيرد، مىتواند به اشتباه بيفتد
.
عقل جزوى، شعاعى از عقل كلّى است و مىتواند خود، طبيعى را تقويت كند.

2 ـ عقل كلّى:

اين مرحله از عقل، زيربناى هستى است و نيرويى الهى است كه در همه مخلوقات عالم وجود دارد و اگر انسان بخواهد به آن دسترسى يابد، بايد منيّتهاى خود و منِ موهوم را كنار بگذارد:
عقل پنهان است و ظاهر آدمىصورتِ ما موج يا از وى نمىاين جهان يك فكرتست از عقل كلعقل چون شاهست و صورتها رُسلعقل سايه حق بود چون آفتابسايه را با آفتاب او چه تاببنابراين، عقل كلّى، حقيقتى است كه مافوق همه كائنات و زيربناى عالم هستى است
.
(به طور مستقيم وابسته به خداست.) در نماى زير مقايسه عقل جزئى با عقل كلّى آورده شده است:

جزئى:

همان عقل نظرى است و از راه حسّ و محاسبات برخورد مىكند و به خيالات مىپردازد و نيز داراى حساب و كتاب است;كثرترامىبيند،عقلظاهربين است، با من مجازى سر و كار دارد و به خوب و بد، هر دو كمكمىكند.

كُلّى:

همان عقل عملى است و به منِ اصلى مىانديشد; آن سوى كثرت را مىبيند (وحدت)، باطنبين است و با منِ اصلى سر و كار دارد.
خلاصه اين كه، عقل جزئى به نيازهاى جزئى ما نظر دارد و انسان را در خود طبيعى نگاه مىدارد، حال آن كه عقل كلّى به نيازهاى اساسى نظر دارد و در حقيقت به هدف اصلى انسان توجه مىكند
.
از اين رو، هر چه به عقل جزئى بپردازيم، از عقل كلّى محروم مىشويم
.
دريافتهاى عقل كلّى، همان مفاهيم عاليهاى است كه دل، آنها را حس و رؤيت مىكند
.
چه حريم عقل، فكرت است و حريم دل، رؤيت (= شهود
).
نكته مهمتر اين است كه آنچه مربوط به عقل كلّى و دل است، همان فطرت ماست; چرا كه جهت عقل كلّى و دل يكى است، بنابراين، بايد به سه مطلب مهم زير توجه داشته باشيم
:
1 ـ عقل جزئى در صورتى مفيد است كه اسير نفس و شيطان نباشد و اين را عقل جزئى سالم گوييم
.
اگر عقل جزئى در خدمت نفس و شيطان قرار گيرد، مخرّب است
.
2 ـ براى اين كه به فطرت خود و خواسته دل برسيم، هم مىتوانيم از طريق عقل (= حكمت، راه حكيم)، سلوك كنيم و هم از طريق دل (= تزكيه و برداشتن حجاب، راه عارف)، و سرانجام مىفهميم كه راه حكيم واقعى و عارف واقعى يكى است
.
3 ـ نتيجه بسيار مهم اين است كه عقل جزئى يكبُعدى و محدود است و نمىتواند صاحب همه چيز يا همه علوم شود، اما عقل كلّى بر همه چيز و همه كس يا همه علوم اِشراف دارد و بر حق و طالب حق و شهود حق است كه در آن يگانگى و همه علوم و همه اشيا ديده مىشود و به عالم غيب متصل است و حالت فعليت دارد.

سلامتی تن و روان 4

فطرت و رابطه هستى با خدا

مىدانيم كه خداوند، حضور مطلق است; در حالى كه ظهور مطلق است و ظهور او، ظهور اسماى حُسناست و اسماى حُسنا تجلّى و متأخر از ذاتند.
بنابراين، ذات پروردگار، در اسماى حُسنا تجلّى دارد
.
براى اين كه با چگونگى اين تجلّى آشنا شويم، ضمن اين كه مىدانيم همه هستى، تجلّى ذات حق است، اما به نزول، توضيحاتى مىدهيم:

1 ـ خصوصيت اين نزول، نزول به تجلّى است:

نزول به تجلّى، از عالم متافيزيك (= عالم غيب و ملكوت) به اين عالم (= عالم مُلك و هستى) است.
مىدانيم كه در عالم مادّه، هر گاه شيئى از محل اوّل يا اصلى خود، حركت كند و به جاى ديگر برود، محل اوّل، از او يخالى مىشود; مث اگر قطره باران از ابر فرو افتد، ارتباطش با ابر قطع مىشود، اما در نزول به تجلّى، آنچه تجلّى كرده، عين ربط با مبدأ اوّل است و در مبدأ اوّل كاستى نمىپذيرد، و تشبيه آن در يك مثال ناقص، اما ناگزير براى روشن شدن مطلب، تجلّى صورت انسان در آينه است
.
2 ـ آنچه به تجلّى نازل شده، در حيطه مبدأ نزول است
.
اين حالت نيز در عالم مادّه نيست و در همان مثال قطره باران، موقعى كه از ابر مىافتد، ديگر در حيطه ابر نيست، اما نزول به تجلّى، در حيطه مبدأ اوّل است
.
(الّذى بيده ملكوت كلّ شىء)

«آن كسى كه ملكوت هر چيزى در دست اوست.»
3 ـ آنچه به تجلّى نازل شده، استقلال و هويتى ندارد، مگر در ارتباط به مبدأ اوّل.
باز اين حالت در عالم مادّه وضعيتى ديگر دارد و در مثال قطره باران، بعد از جدا شدن از ابر ديگر خودش هست و ارتباطش با ابر قطع مىشود، اما در نزول به تجلّى، آنچه نازل شده، همين ربط و عين نياز به مبدأ اوّل است كه:
(كلّ شىء خاشع له وكلّ شىء قائم له.»

و (يا أيّها الإنسان أنتم الفقرا إلى الله والله هوالغنىّ الحميد).

4 ـ آنچه به تجلّى نازل شده و صورتش را در طبيعت مىبينيم، اصل و حقيقتش، در مبدأ نزول است.
اما در مثال قطره باران و در مثال عالم مادّه، چنين نيست، (الحمد لله فاطر السّموات والأرض).

5 ـ كثرت در عالم هستى، نشانه عظمت مبدأ نزول است.
6 ـ هستى آنچه به نزول تجلّى يافته، در مبدأ اوّل است.
در حقيقت، مبدأ نزول از آنچه تجلّى يافته، دور نشده، بلكه شىء يا هستىِ نزول يافته، دورى پيدا كرده است.
(= دورى يك طرفه)7 ـ بازگشت آنچه به تجلّى نازل شده، بازگشت زمانى و مكانى نيست.
چرا كه مبدأ نزول، با او و محيط بر اوست و اين بازگشت نيز يكطرفه است.
پس، از هستى يا شيئى تجلّى يافته، به سوى مبدأ اوّل است.
آنچه به تجلّى نازل شده، خود، از مبدأ اصلى غافل بوده است.
(لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك يوم الحديد)

]به او مىگويند:

[ «واقعاً كه از اين ]حال[ سخت در غفلت بودى.
و]لى[ ما پردهات را ]از جلوى چشمانت[ برداشتيم و ديدهات امروز تيز است.»
توضيح بيشتر اين كه، اگر چشم ما را ببندند، نور را نمىبينيم، در حالى كه نور بر ما احاطه دارد و كافى است پرده را برداريم، نور بر ما محاط است.
8 ـ پيمودن راه در مسير بازگشت، مثل رسيدن از غفلت به بيدارى يا از جهل به علم است.
يعنى شناختِ آنچه در تجلّى آمده، شناختِ مبدأ اصلى است:
«من عرف نفسه فقد عرف ربّه.»

همان گونه كه گفتيم، اصل و حقيقت انسان، تجلّى از ملكوت است و اگر حقيقت خود را نشناسيم، خداى خود را نشناختهايم.
اگر منِ مجازى و حجابهاى ظلمانى و نورانى را برداريم، وجه خدا را ملاقات خواهيم كرد
.
در روز قيامت، كه هنگام ظهور حق است، فنا و هلاكت اشيا و بقا و دوام وجه الله بر همگان آشكار مىشود
.
براى بيشتر روشن شدن مطلب، به آيات زير توجه مىكنيم
:
(كلّ شىء هالك إلاّ وجهه)

جز ذات او همه چيز نابود شونده است.
(كلّ من عليها فان ويبقى وجه ربّك ذوالجلال والإكرام)

هر چه بر زمين است، فانىشونده است، و ذات باشكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند.
اين وجه پروردگار، اسماى اوست
.
و از يك طرف در قرآن كريم داريم كه
:
(وعلّم ءادم الأسماء كلّها)

و ]خدا[ همه ]معانى[ نامها را به آدم آموخت.
رسيدن به وجه الله، همان است كه در آياتى بسيار داريم; من جمله در آيه 38 و 39 سوره روم كه خداوند مىفرمايد
:
(للّذين يريدون وجه الله... تريدون وجه الله).

(=برابر كسانى كه خواهان خشنودى خدايند ... در حالى كه خشنودى خدا را خواستاريد.) آنان كه به دنبال وجه خدا مىروند، (فأولئك هم المفلحون).

پس، هدف اعلاى انسان، رسيدن به فضاى اسماست و در اين وضع مىرسد به جايى كه (فأينما تولوّا فثمّ وجه الله).

«=پس، به هر سو روكنيد، آن جا روى ]به[ خداست.)نتيجه اين كه آنچه در قيامت روى مىدهد، آگاهى فرد به وجه پروردگار است; يعنى هر كس از دريچه يقين خود، با وجه پروردگار محشور مىشود.
و اولياى خدا در اين دنيا نيز به اين وجه مىرسند; چرا كه آن دنيا، باطن امور روشن مىشود، و اولياى خدا در اين دنيا مىتوانند به باطن امور برسند.
9 ـ همراهى عمل در بازگشت.
مسير صعودى به سوى حق را، هر كس در مسير هستى خود طى مىكند; يعنى ملاقات با الله، در جدول وجودى خود انسان صورت مىگيرد.
منتها، اين سير، با عمل انسان ساخته مىشود.
در حقيقت، هر كس با تجسم اعمال خود رو به روست.
(يوم تجد كلّ نفس ما عملت من خير محضّراً وما علمت من سوء تودّ لو أنّ بينها وبينه أمداً بعيداً)

آن روزى كه هر كسى، آنچه كار نيك به جاى آورده و آنچه بدى مرتكب شده، حاضر مىيابد و آرزو مىكند:
كاش ميان او و آن ]كارهاى بد[ فاصلهاى دور بود
.
(ويوم يرجعون إليه فينبّئهم بما عملوا)

روزى را كه به سوى او باز گردانيده مىشوند و آنان را ]از حقيقت[ آنچه انجام دادهاند خبر مىدهد.
و سرانجام انسان در شناخت نفس خود متوجه مىشود كه هر چه هست، در حوزه خودش بوده و خودش نيز در حوزه پروردگار است; يعنى، در حقيقت، مىرسد به خود و از خود به خدا مىرسد
.
در زير، مثالى براى بازنمودن اين حقيقت از الهى نامه عطّار آوردهايم.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 3

3 ـ بينش غلط

در منِ مجازى، ارتباط انسان بر اساس ذهنيات و با ظواهر و صورت و خلاصه توسط حواس ظاهرى است.
اين ارتباط و ديدگاه، در سايه و تاريكى است و از نور و عقل، مدد نمىگيرد و در حقيقت، نوعى كوردلى بر ما حاكم است
:
چند بازى عشق با نقش سبوبگذر از نقش سبو و آب جوچند باشى عاشق صورت بگوطالب معنى شو و معنى بگوصورت ظاهر فنا گردد بدانعالم معنى بماند جاودانصورتش ديدى ز معنى غافلىاز صدف در را گزين گر عاقلىبينش غلط، حقايق را نمىبيند، باطننگر نيست و حتى وارونه مىبيند كه «چشم خشمت، شير را خون مىكند

منِ مجازى، صورتبين و صورتپرست و از معنى دور است
.
چشم حس همچون كف دست است و بسنيست كف را بر همه او و دسترسچشم دريا ديگر است و كف دگركف بهل و ز ديدهى دريا نگرهمان طور كه در تاريكى، اگر طنابى را ببينيم ممكن است قضاوتهاى متفاوتى داشته باشيم، كه طناب است، يا مار، و يا چيزى ديگر، در بينش غلط نيز ارتباطات و نتايج ما، درست و بر اساس ارتباط باطن با باطن نيست، بلكه صورت (= ذهنيات) با صورت (= ظواهر) است.

4 ـ تنوّعطلبى

در منِ مجازى، ارتباط ما و تعلقات و دلبستگيهاى ما، به مجازهاست و مجازها، جان ما را سيراب نمىكنند و هدف اعلا نيستند، بلكه مستيها و دلخوشيهاى موقتى و دروغين ايجاد مىكنند و پس از مدتى از آنها دلزده شده، وضعيت جديدى را مىجوييم و مرتباً به اين در و آن در مىزنيم و در حقيقت، ثبات نداريم.
من به هر جمعيتى نالان شدمجفت بد حالان و خوش حالان شدمجمله خلقان ز اختيار و هست خودمىگريزند در سر سرمست خودمىگريزند از خودى در بيخودىيا به مستى يا به شغل اى مهتدىتا دمى از هوشيارى وارهندننگ خمر و بنگ بر خود مىنهندحاصل اشعار اين است كه آنان كه سرگرميهاى بيحاصل را برمىگزينند، دچار دردى هستند كه آن درد، چيزى جز پاسخ ندادن به نداى وجدان و نداى درون (منِ اصلى) نيست
.
پس، جايگزينها را انتخاب مىكنند و به سرگرميهاى بيحاصل پناه مىبرند، امّا تا هنگامى كه به هدف اعلاى حيات توجه نكنند، توجه به اغيار، بيحاصل و پوچ خواهد بود
.
تو مكانى، جاى تو در لا مكاناين دكان بربند و نگشا آن دو كانشش جهت مگريز زيرا در جهاتشش در است و شش دره مات است و ماتبرخى مىپندارند اگر در فلان نقطه از زمين مىبودند، يا فلان شرايط را مىداشتند، خوشبخت مىبودند، اما بايد بدانند كه «از خود بطلب هر آنچه خواهى كه تويى

مواظب باشيم كه اهداف را عوضى نگيريم، و گرنه نيرويمان از دست مىرود و بهرهاى نخواهيم داشت
.
مرغ بر بالا پران و سايهاشمىدود بر خاك پران، مرغ وشابلهى صياد آن سايه شودمىدود چندان كه بى مايه شودبىخبر كاين عكس آن مرغ هدا استبىخبر كه اصل اين سايه كجا استتير اندازد بسوى سايه اوتركشش خالى شود در جستجو

5 ـ يأس

يأس، موقعى است كه كارى كه انجام دادهايم، بيفايده باشد، يا كارى كه در حال انجام است، از نتيجهاش مطمئن نباشيم.
هواهاى نفسانى، چون حقيقتى ندارند و سرابند، ناگزير يأس در آنها نهفته است
.
همين طور، هر آرزوى دور و درازى كه در دسترس نيست، يأس در پى دارد
.
يأس، در حقيقت، در آنان ديده مىشود كه وجودشان از خدا خالى است و ارتباط با منِ اصلى و خدا را از دست دادهاند و در منِ مجازى زندگى مىكنند و در حقيقت، يأس از رحمت خدا دارند و گرنه در قرآن كريم آمده است
:
(لا تقنطوا من رحمة الله)

و باز داريم:
(ولا ييأس من روح الله)

كه معنى هر دو آيه اين است كه انسان بايد مأيوس نباشد.
و چون مأيوس نبودن دستور خداست، كسانى كه در زندگى مأيوسند، از گناهكارانند و يأس، جزو گناهان كبيره است
.
علاج يأس، خروج از منِ مجازى و پيوستن به منِ اصلى و خداست و ضد يأس، صفت رجا و اميدوارى است.

6 ـ افسردگى

نشاط واقعى انسان، در رو به رويى با كمال مطلق و زيبايى مطلق، و خلاصه، در اتصال با پروردگار عالميان است.
اگر به اين اتصال نرسيم، نشاط واقعى نداريم و ضد نشاط، افسردگى است
.
اينكه بينى مرده و افسردهاىزان بود كه ترك او را كردهاىگر تو خواهى حرى دلزندگىبندگى كن، بندگى كن، بندگىكسى كه در منِ مجازى گرفتار است، اگر به باغ يا به قصر رود، چه اتفاقى مىافتد؟ من مجازى را با ظواهر مرتبط مىكند، و در حقيقت مىخواهد يك خوشىِ فرمايشى را از روى لطف بپذيرد، امّا متأسفانه چيزى دستگيرش نمىشود; چرا كه دو پديده مجازى (منِ مجازى و ظاهرى كه او مىخواهد با آن مرتبط شود)، نتيجهاى جز پوچى ندارند، مگر خوشى دروغى و موقتى
.
ولى اگر انسانِ خدا، به آن باغ رَوَد، من اصلىاش نظارهگر و مرتبط با آن باغ ـ كه خود آيتى است و او را به باطن رهنمود مىكند ـ خواهد شد و نشاط و ابتهاج واقعى پيدا مىكند
.
آدمى را فربهى هست از خيالگر خيالاتش بود صاحب جمالور خيالاتش نمايد آتشىمىنمايد همچو موم در آتشىآن يكى در كنج زندان مست و شادو آن دگر در باغ تلخ و بىمراد

7 ـ ترس

منِ مجازى، چون شيشه شكنندهاى است كه با كوچكترين ضربه مىشكند و ما اين شيشه شكننده را به شدت دوست مىداريم.
از يك طرف، به ضعفهاى منِ مجازى آگاهيم و مىخواهيم آن را پنهان كنيم و از يك طرف، پُز دادن و نمايشها را دوست داريم و مىخواهيم آن را نشان دهيم
.
از اين رو، سكهاى در دست ماست كه دو روى آن، مجازى است
.
نگهدارى چنين سكهاى، سخت، ترس دارد
.
مشكل ديگر اين كه منِ مجازى، همين سكّه را و همين شيشه شكننده را مىخواهد حفظ كنند و بر آن بيفزايد و اين نيز مشكلى ديگر است كه ترس در پشت آن نهفته است
.
علاج ترس، دور شدن از منِ مجازى و رسيدن به منِ اصلى (و خدا) است كه اولياى خدا، هميشه در آرامش و سكينه به سر مىبرند و از غير خدا ترس ندارند.

8 ـ تضاد و تشتّت خاطر

انسان، از يك سو مىخواهد با اصالت خود و در منِ راستين زندگى كند، و از سوى ديگر، دارد در منِ مجازى زندگى مىكند، بنابراين، مدام در تضاد و كشمكش است.
و از سوى ديگر، پيشتر شرح داديم كه خودِ منِ مجازى، دو روى سكهاى تقلّبى است كه يك طرفش پُز دادن و طرف ديگرش مخفى نگاه داشتن است، و خود منِ مجازى نيز تضادبرانگيز است
.
نتيجه اين تضادها، تشتّت خاطر و سردرگمى است.

9 ـ رذايل اخلاقى

اگر انسان، در جهت خدا (اتصال از طريق من اصلى) باشد و وجودش از خدا پر شود، مبدّل به چشمه جوشان فضايل و كمالات و زايندگى و زيبايى و خير مىگردد.
امّا اگر وجودش از خدا خالى باشد، مطلقاً از رذايل اخلاقى پر مىشود
.
زندگى در منِ مجازى و دور بودن از منِ اصلى (و در نتيجه از خدا)، ناگزير انسان را به سوى بديها و رذايل پيش مىبرد.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان 2

1 ـ شهوات

شهوات، همه ميلها (= خواستنها و تعلقات) است كه مربوط به منِ مجازى و نفسانياتند.
و اينها چون يك حركت برونگرا هستند، ذهن انسان را از منِ راستين دور مىكنند، و اين، غفلتى تأسفبار است
.
البته، واضح است كه خواستنها و تعلقاتى كه در حد منطقى و شرعى براى تن و نفس، و در چارچوب بندگى مورد نيازند، معقول و پسنديدهاند و بىتوجهى به آنها مذموم است
.
منظور ما از شهوات، زيادهخواهىهايى است كه با منطق و عقل و شرع، هماهنگى ندارند و ما را از من اصلى و هدف اعلاى حيات دور مىكند و خلاصه، منظور خواستههاى مجازى هستند
.
شهوات يا ميلهاى غير خدايى حالت خوردن آب شور را دارند، هر چه بيشتر بياشاميم، عطش ما را بيشتر مىكنند; ضمن اين كه اين شهوات، حلاوتى موقتى دارند، اما حلاوت جان ما نيستند، بلكه سرمايههاى موقتى و سراب مانند هستند
.
خفته باشى بر لب جو خشك لبميدوى سوى سراب اندر طلبزين حجاب اين تشنگان كفپرستزاب صافى او فتاده دوردستويسه و معشوق هم در جان تو استوين برونىها همه آفات تو استدر من مجازى، به دنبال هيچ و پوچ مىرويم، و نتيجهاش معلوم است
:
لا شيئى بر لا شيئى عاشق شده استهيچ نى مر هيچ نى را ره زده استو آن وقت همه نابسامانيها شروع مىشوند
.
نه ز جان يك چشم جوشان مىشودنه بدن از سبز پوشان مىشودنه صداى بانگ مشتاقى در اونه صفاى جرعه آبى در اوو در وضعيت بدى قرار مىگيريم; از يك سو، اگر خواستههاى مجازى را تحقق نبخشيديم، احساس پوچى و ملامت و نقص و كمبود مىكنيم (و خود را خلع سلاح و بدبخت مىدانيم) و نتيجه اين امر، همان كينههاست كه رأس ديگر مثلث و نتيجه حاكم شدن منِ مجازى و خواستههاى مجازى است
.
و از سوى ديگر اگر به خواستههاى مجازى، در منِ مجازى برسيم، كبر و غرور و سرمستى مجازى به ما دست مىدهد
.
بنابراين، زندگى ما مىشود نوسانى بين اين دو، و در حقيقت به روى دو سكهاى مىافتيم كه هر دو طرفش پوچ است; چرا كه پاى جان و منِ اصلى و هدف اعلاى حيات در ميان نيست
.
چون گرسنه مىشوى سگ مىشوىتند و بد پيوند و بد رگ مىشوىچون شدى تو سير مردار مىشوىبى خبر بىپا چو ديوار مىشوىپس دمى مردار و ديگر دم سگىچون كنى در راه شيران خوش تكى؟بنابراين، نتيجه اين احوال، يعنى خواستههاى مجازى، براى من مجازى مشكلات زير خواهد بود:

1 ـ حرص:

مادام كه به دنبال خواستههاى مجازى، براى منِ مجازى هستيم.

2 ـ هراس:

هر وقت به آن خواستههاى مجازى برسيم، هراس نگهدارى آنها ما را رنج مىدهد.

3 ـ غم:

نگرانى از دست دادن آن خواستههاى مجازى.
نتيجه اين كه، خواستههاى نفس، خواستههاى مجازى است; قوتِ اصلى ما نيست، جان ما را سيراب نمىكند و گونهاى سراب است
.
قوتِ اصلى بشر نور خدا استقوت حيوانى مر او را ناسزا استليك از علت در اين افتاد دلكه خورد او روز و شب از آب و گلقوت اصلى را فراموش كرده استروى در قوت مرض آورده استنوش را بگذاشته، سم خورده استقوتِ علت، همچو چوبش كرده است

2 ـ قياسها

در اين وضعيت، چون و چرا و تعبيرها و تفسيرها و مقايسههايى است كه ابزار آن، وهم و خيال يا فكرى است كه در منِ مجازى شكل گرفته; يعنى فكر مجازى.
در اين حال، انسان در تصورات ذهنى به سر مىبرد و تصورات ذهنى را با صورتها و ظواهر مرتبط مىكند و به چون و چرا مىپردازد و بعد نتيجهگيرى مىكند و عجيب است كه از تصورات ذهنى خود، تصوير بيرونى مىسازد، اما نتيجه اين دو پوچى، حقيقى است و آن هم هلاكت اوست
.
براى روشن شدن مطلب، مثالى مىزنيم
:
در جنگلى، شيرى بود كه خود را سلطان جنگل مىپنداشت (پندار، وهم، خيال و غرور) و حيوانات جنگل را طعمه مىكرد، تا نوبت به خرگوش رسيد
.
خرگوش با توسل به قياسهاى شير، نقشهاى كشيد و به شير گفت
:
«شير ديگرى آمده و مىگويد من سلطان جنگل هستم، با او چه كنيم؟» شير از خرگوش پرسيد
:
«آن شير دوم كجاست؟» خرگوش گفت
:
«در فلان چاه مسكن دارد

شير و خرگوش، بر سر چاه رفتند
.
شير در آب نگاه كرد، تصوير خود را ديد (تصوير منِ مجازى را ديد، نه تصوير حقيقى خود را) و بر آن پريد (منِ مجازى و تصوير من مجازى كه هر دو پوچ بودند) و نتيجهاش هلاكت شير (نتيجه حقيقى از آن دو پوچى) بود كه در چاه افتاد و خفه شد
.
وانگهى از خود قياساتى كنىمر خيال محض را ذاتى كنىشير خود را ديد در چه وزغلوخويش را نشناخت آندم از عدوعكس خود را او عدوى خويش ديدلا جرم بر خويش شمشير كشيدبنابراين، مثل حالت خواستن، كه منِ مجازى و خواستههاى مجازى آن مطرحند و دنبال آن خواستهاى مجازى، اثرات حقيقىاش، يعنى مشكلات و رنجها به وجود مىآيند، در قياسها نيز منِ مجازى و تصويرش، كه آن هم مجازى است، حاصل مىشود، اما نتيجه نهايىاش، مشكلات و رنجهاى ما خواهد بود
.
البته در اين جا نيز قياسهايى كه بر مبناى عقل و منطق باشند، مطلوبند و عيبى ندارند، بلكه منظور ما، قياسهايى است كه اساس آنها، نفسانيات و منِ مجازى است
.
خلاصه بحث اين كه، در وضعيت قياسهاى مجازى و در منِ مجازى، به حقيقت امر نرسيدهايم و در تاريكى هستيم، در حالى كه در منِ راستين، عين علم، عين ديدن، عين شنيدن و عين يقين هستيم
.
آن حقيقت كه بود عين عيانهيچ تأويلى نگنجد در ميانجانشناسان از عددها فارغاندغرقه درياى بى چوناند و چندجان شو و از راه جان، جان را شناسيار بينش شو، نه فرزند قياسجان چه باشد با خبر از خير و شر؟شاد از احسان و گريزان از ضرر؟گفتيم كه در منِ راستين، رسيدن به كمال و عشق و ايثار مطرح است
.
پس، تأويل و تفسير و چون و چرا مطرح نيست; چرا كه در منِ راستين، جان ما با جان جهان مرتبط است و در بحر جان، ذهنيات مطرح نيست; حق اليقين مطرح است
.
نفس نمرود است و عقل و جان خليلروح در عين است و نفس اندر دليلبا توجه به اين كه گفتيم ساختمانى كه به نام منِ مجازى در خود به وجود مىآوريم، بر اساس توهمات و افكار مجازى است، عدهاى عقيده دارند كه شناخت منِ مجازى معنى ندارد و هر حركتى را در منِ مجازى، حركتى بىهدف مىدانند و معتقدند كه حركات فكرى و ذهن در چارچوب منِ مجازى، راه به جايى نمىبرند
.
منِ مجازى، منكر حقيقت است و حجابى است روى منِ اصلى، و خروج از اين حجاب با حركتهايى از جنس خودش، محال است و حتى منجر به تقويت بيشتر من مجازى مىشود
.
(خون به خون شستن محال است و محال.) مثال آن، كسى است كه در زندان باشد (زندان منِ مجازى)، امّا مرتباً در زندان، معلومات خود را ـ اما در چارچوب خودِ زندان ـ زياد مىكند، نه در چارچوب خروج از زندان يا خارج از زندان
.
ديده تن دائماً تنبين بودديده جان جان پرفنبين بودهر درونى كه خيالىانديش شدچون دليل آرى، خيالش بيش شدديده تن، عين وهم و پندار است.

چنين ديدهاى، نمىتواند روح و محتواى قضايا را ببيند.
وقتى ذهن از غبار وهم و پندار پوشيده شود، هر حركتى، حكم غلتيدن بيشتر در وهم و پندار بيشتر را خواهد داشت
.
وهم و خيال، ابزار ارتباط با قشر و پوسته و ظواهرند
.
پس چه كنيم؟ هيچ كارى نياز نيست، بلكه
:
«تو خود حجاب خودى حافظ از ميان بر خيز» همين و بس
.
فقط از خود مجازى بگذر
.
بشوى دفتر، اگر هم رزم مائىحديث عشق، در دفتر نباشداى برادر موضع ناكشته باشدفتر اسپيد نانبشته باش

3 ـ كينه ها

پس از اين كه منِ مجازى، يعنى شهوات (=ميلها و خواستهها) و قياسها، وجود ما را پر كرد، وجود ما، چيزى جز، سرابهايى كه جان ما را سيراب نكردهاند، نيست و لذا موجودى پركينه و گرفته و غضبناك هستيم.
هر چه مجازها در ما قوت مىگيرند، كينهها نيز در ما بيشتر مىشوند، و اين كينه و نفرت، نسبت به خودمان، نسبت به ديگران و نسبت به هستى، عكس العمل طبيعى و برآيند طبيعى آن مجازهايند
.
هنگامى كه حكومت منِ اصلى و در نتيجه، رسيدن به كمال و عشق و ايثار، وجود ما را پر نكنند و منِ اصلى در حجاب من مجازى، قرار گيرد، دورى از خدا، نتيجه آن است و(أَلا بذكر الله تطمئنّ القلوب):

«آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد.»
شامل حال ما نيست، و درونى عقدهدار، خشمگين، و مالامال از همه رذايل اخلاقى خواهيم داشت.

ادامه نوشته

سلامتی تن و روان

سلامتى تن و روان

دكتر محمود بهشتى، استاد دانشگاه

تقديم به همسر و فرزندانم

مقدّمه

آنچه در كتاب حاضر آمده، حداقل معارفى است كه براى رسيدن به يك راه و رسم مشخص در زندگى مورد نياز است.
انسان، كه نقطه اوج آفرينش است، بايد راه و رسم رسيدن به مقام اصلى خود را بداند و براى رسيدن و شدن تلاش كند
.
كتاب حاضر، اين راه و رسم را نشان مىدهد تا ان شاء الله در عمل نيز به آن رسيم
.
لازم به ذكر است كه در اين كتاب، سعى شده است تا حتى الامكان، اصالت و خلوص نوشتهها طورى باشد كه از هرگونه كجفهمى و انحراف به دور باشد و در نتيجه، خواننده نيز به بصيرتى در پناه نور و خلوص دست يابد
.
بنابراين، از هيچ نوع گرايش خاصّى، جز شرع و عقل و منطق پيروى نشده است
.
همچنين، سعى شده است تا جايى كه در توان بوده، از مشهورترين آيات قرآنى، احاديث، اشعار، سخنان ائمّه و اوليا، استفاده شود و بنابراين، توصيه مىشود در خواندن كتاب، حوصله داشته باشيم و چند بار آن را بخوانيم و با آن مأنوس شويم و حتى الامكان به نوشتهها تسلط يابيم و بيشتر جملات را حفظ كنيم; چرا كه مطالب كتاب، بيشتر مطالب فطرى و قلبى است و كمتر به مسائل ذهنى پرداخته است و بحثهاى فطرى و عقلى رسيدن و شدن هستند، نه ذهنيات و اطلاعات صرف
.
از اين رو، توصيه مىشود كتاب را به عنوان سرگرمى و با سرعت نخوانيم، بلكه با حوصله، دقت و صرف وقت و به تكرار بخوانيم و سرانجام به پياده كردن مطالب آن در زندگى روزمره بپردازيم تا ان شاء الله به هدف اعلاى حيات دست يابيم.

فصل نخست : شناخت انسان

انسان از تن، نفس و روان به وجود آمده است.

تن:

وجه مادى انسان است كه عين حيات نيست.
امّا وقتى كه روح به آن تعلق مىگيرد، ديگر مادّه صِرف نيست، بلكه كالبدى حيات يافته است كه با مادّه، تفاوتى اساسى دارد
.
بعد از اين كه روح به بدن ملحق شد، درست مانند دو آينه، مقابل يكديگر قرار مىگيرند و به هم آميخته مىشوند، و در اين وضعيت، ديگر جسم و روح را از همديگر جدا نمىدانيم
.
درست است كه بدن و روح، جداى از هم بودهاند، اما وقتى به همديگر تعلق مىگيرند ديگر نبايد فكر كنيم كه بدن و روح، مثل مرغ در قفس تن است، بلكه روح با حقيقت مادّه، در هم مىآميزد.

نفس:

مجموعهاى است كه ناشى از مجاور شدن روح با تن، به وجود مىآيد و بيشتر، منظور ما در اين كتاب، خواستهاى انسان در رابطه با تن و نفس است، و به عبارت ديگر، منظور، منِ مجازى است كه در فصل آينده از آن، بحث خواهد شد.

روان:

گوهر اصلى انسان است كه در مرحله نهايى خود، مىتواند حتى بدون ابزار يا واسطه (ى بدن) معنى داشته باشد و اين، همان منِ اصلى است.
بنابراين، به نظر مىرسد كه انسان، سه مرتبه يا سه مقام دارد:

مقام اوّل:

مقام روح (= روان) كه قبل از دنياست:
(لقد خلقنا الإنسان فى أحسنِ التّقوي

م)]كه[ براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم.
، كه وجه الهى انسان و مقام اصلى اوست.

مقام دوم:

مقام دنيوى و تنزل يافته و مادّى او، كه انسان در اين مقام، در حجاب تن و نفس است.

مقام سوم:

مقامى است كه انسان بايد به آن برسد و آن، مقام اصلى، يا مقام روح است.

فصل دوم: شناخت نفس و روان

1 ـ نفس و شئون آن

نفس، از ديدگاه تحليل علمى، به سه جزء تقسيم مىشود:
نفس نباتى، نفس حيوانى و نفس انسانى.

نبات:

عبارت است از:
مادّه + نفس نباتى.

حيوان:

عبارت است از:
مادّه + نفس نباتى + نفس حيوانى.

انسان:

عبارت است از:
مادّه + نفس نباتى + نفس حيوانى + نفس انسانى
.
(= ناطقه)اين مراحل، در مورد انسان، شايد چنين مطرح شود كه نفس ناطقه انسانى، مراحل زير را طى مىكند
:
نفس نباتى (اوايل جنينى) و نفس حيوانى (اوايل زندگى) و سرانجام، نفس انسانى كه رسيدن به نفس ناطقه است و با كمك عقل، امكانپذير است
.
شئون نفس عبارتند از:

اوّل:

شئونى كه از طريق آنها، نفس با بيرون، ارتباط مىيابد كه همان حواس پنجگانه هستند.

دوم:

شئونى كه از طريق آنها، احساس از درون پيدا مىشود، كه همان وهم و خيال است.
(وهم، احساسى است كه در پناه عقل نباشد و خيال، احساس در پناه عقل را گويند.)

سوم:

عقل، كه قواى حسّى و خيالى را فرمان مىدهد.

قواى پنجگانه:

عبارتند از:
حسّ لامسه، حسّ بويايى، حسّ سامعه و حسّ باصره، كه با آنها، درك محسوسات خارجى انجام مىگيرد و در حقيقت، قواى نفس، در جلوه نازلهاند
.
همچنين، اعتقاد دارند كه يك حسّ مشترك هم هست كه عبارت است از ادراكى كه محسوسات و فرآوردههاى حسّى به آن مىرسند و بنابراين، جامع و گردآورنده ديگر محسوسات است
.
البته حسّ مشترك، حسّ ششم نيست، بلكه يك طبيعت مشترك ميان حواس پنجگانه است و ادراك حواس پنجگانه، در آن تجمع مىيابند، و تجمع حواس است كه شيئى را به صورت برداشت واحد، تصور مىكند
.
خلاصه اين كه، جمع و نتيجه ميان محسوسات را حسّ مشترك نامند.

وهم و خيال:

از محسوسات است و باعث درك معانى مىگردد و به عبارت ديگر، نيروى وهم و خيال، آميزهاى از معنى و مادّه را تصوير مىكند.
در فصول آينده از وهم و خيال، بيشتر بحث مىشود.

عقل:

مراتبى گوناگون دارد و تمام شئون نفس (= حواس و وهم و خيال) را مىتواند تحت فرمان و نظارت خود درآورد.
اگر وهم و خيال و حواس، تحت نظارت و فرمان عقل نباشند، مشكلآفرين خواهند بود
.
خلاصه مطلب اين كه نفس، با حسّ ظاهر متحد مىشود كه همان نفس حيوانى است در حالى كه اگر نفس با وهم و خيال و يا با عقل متحد شود، آن را نفس انسانى نامند
.
اين مراتب نفس را حركت جوهرى نفس مىناميم و در ذات نفس است و نفس براى ارتباط با بيرون از بدن، توسط شئون خود، اين ارتباط را برقرار مىكند و باعث ايجاد ادراك مىشود كه ادراك، يك حالت غير مادى است و در خيال واقع مىشود، و در حقيقت، در نفس يك حالت تصويرگيرى به وجود مىآيد
.
بنابراين
:
نفس، جوهرى است كه در ذات و حقيقت خويش، قابليت تحوّل، دارد و از احساس تا وهم و خيال و سرانجام تا عقل و در نهايت، تا عقل كلّ، مىتواند كمال يابد
.
همان طور كه ما، در آينه ظاهر، مادّه را مىبينيم، در آينه وجودى (نفس)، نيز تصويرگرى داريم; يعنى آينه وجودى ما، مثل يك نوار، فيلمبردارى مىكند، اما مادام كه در مرحله صورت (= ظاهر) و حسّ بماند، نتيجه اين انعكاس، مجازى خواهد بود، و اين امر، همان برداشت در حسّ و وهم و خيال است (منِ مجازى، اين جا مطرح مىشود); اما اگر تصويرگيريها در آينه وجودى ما (= نفس)، همراه و از روى عقل باشد، برداشت واقعى خواهد بود و سرانجام اگر در پناه عقل كلّ باشد، برداشت حقيقى و بينش حقيقى و نگاه اصلى خواهد بود.

ادامه نوشته